سوشليغا

 

 

 

 

 

سکوت را به ژرفاي وجود دعوت م

 

اشعار فرستاده شده توسط دوستان

 بيژن باران

پوريا گل محمدي

فروغ تنگاب- مينو رها

رضا عابدين زاده- بهرام كمالي

علي خدامي- خليل روئينا

ايوب پرندآور

--------------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------------

 

 

بیژن باران

حرف

با تو حرف دارم

ای عزیز دور!

در شعله های سرخ داغ

ُلخت آتشین باغ

در سپیدی حریر زمهریر

در شکوفانی پرآب بهار

 

با تو به حرف آیم

ای غروب نارنجی افق

در دیوار کویر شب

با قالی نقش هندسی نور آبی و مجمر زعفران

در صداقت صبح شنگرفی

و عدل ظهر و همهمه ی بازار

زنی  با کودکی در تردد هشتی، دود کباب دکه ی نبشی

نسیم نرم عصر، تلنگری بر خوشه عطر اقاقیا

و شب، آه باز شب

در ایمن ناسوتی حضور تو

و مغناطیس زوج قطب مشهودت

جهاز آز، دروازه باز، تاز ساز راز ناز گاز

 

به حرف تو نیاز دارم

چون به هوای تازه، آب خنک، چهچه زردجامه، لمس نان تنوری، الوان میوه رسیده.

ای فراوانی شور و شعور،

حجم جور شنگرفی آتش دور،

لحظه ی نور و سرور، نغمه ی فرٌار چُگور.

 

وقتی با تو حرف زنم

دلم آرام گیرد

سرم مرام گیرد

خواهم دانست آنگاه حرفم را.

160804

 

قناری2

بیژن باران

 

قناری در قفس کنار پنجره

با یاد رهایی پرواز باغ شهر.

بغض گیر و گره در حنجره

غم در رطوبت چشم،

ناظر به رعشه مرگ برگ، سوزنی به پوست و پرش.

 

در عکس خود به شیشه و قاب گوید:

آه چه تنهایم- در این پاییز خاطره ریز!

تنهاییم سرد است- در آتش الوان باغ

خون است دلم از فراق

بی اشتها و خواب..

 

غرابان را غربت غروب،

پا بر شیب سرخ دمیزار تپه های سیریشه با منقار سکوت-

استراحت قبل از فراز به یکنواختی افق ردیف قلمداران کنار رود1

با اندیشه وسعت قالی الماس ستارگان .

 

درخت بید کنار، جو شاخه برقص شیوا، در خنکای خزان جاذبه و باد -

ریشه بپوشاند با برگهای خویش-

تا در امان بماند در زمهریر زمستان.

جقه زند به شیهه ی گرم توسن رنگ بهار دور-

و نقل قاریان قبیله قناری از سفر گردنه ی گدوک.

181104

1- قلمداران= رج نهال تبریزی. 2- دمیزار سیریشه = کشت بارانی در خاک رُس تپه و ماهور. 3- جقه = جوانه حاوی غنچه. 4- گردنه ی گدوک در کوههای 3000.

 

کجایی

بیژن باران

 

باد باردارخاک به خورشید ُخروشید:

من اینجا، تو کجایی؟

گفت پگاه، شنگرف ابر  ُگر گرفت.

تکرار طنین آن در کویر: همان

اشاره دهد آتش به آب.

ذره، ریزجان، یاخته، گیاه، آبزی، حلزون ،

جدایی صفحات زمین، انقراض دایناسور، پیدایش انسان با هنر و تاریخ،..

پیام کلاله نخل و نارنج به گرده پرچم رسد:

من اینجا، تو کجایی؟

گفت سرخ خیس دریا به ماهی سیاه کوچولوی برکه.

سار بر درخت خواند:

من اینجا، تو کجایی؟

از باغچه جواب آمد.

پروانه در ارتعاش شاخک کشیده شنگولید:

من اینجا، تو کجایی؟

نیز، بر زنبقی وزوز زنبور ذوق زده.

هر سو نگه رود-

جدایی؛ جفت جستجو شود.

*

عاشقم. در خانه با خیال تو

شاعرم در شهربشوق دیدنت/ همرهم، همکار و سرورم

"تو کجایی تا شوم من چاکرت/ چاروق ت دوزم کنم شانه سرت."+

امروز تشکیل واحد خانواده فردا در امتداد نسل دیروز-

ای شمای تاریخ و طراوت

دوستی و اعتماد

بدینا آمدم در رقص اولیا برای رقص میلاد اخلاف با تو

تو به درخت بسته ای

من در باد شهر ویلان

تو در خانه نشسته ای

من در شهر بخواب روم تا ترا گویم:

من اینجا، تو کجایی؟

در دور تسلسل حیات

ای بقای خون، خانواده و خیال

ای مادر باردار

ترنم لالایی تو بشهر در تکرار:

لالا لا لا، هوا سرده./بابات بردن؛ کی برگرده؟

لالا لا لا، گل پنبه./ سرکارم همین شنبه.

تنم با تو چه خوش بخته./ بدون او، برام سخته

لالا گویم، گل چایی./ من اینجایم، تو کجایی؟

101104

+ مولانا

 

چالوس  

  بیژن باران 

 

.ببر مه در کش و قوس ، آهسته رَوَد ، تمام خواه  

از دره بالا آید - خزد به سینه کش کوه، خموش  

-در پی، سفید تور ژنده پنبه ای کشانده شود  

به شانه و سر- با لیس بر تنه و دیواره ی سنگ لیز  

تسطیح تاریک برجستگی و قعر ،  تبسم سکوت صبح  

شیری هراس ، حجم حایل هراز  

تعلیق اشباح پنهان گمشده ی گذشته ها  

آویز- هیولای صخره و درخت؛ گم - پس وپیش جاده ناپیدا و پیچ رود  

.روح خزان ساکت، خرمن خاکستری به خیسی خاک  

ُخرامان ُخلد خیال خام- خرم به بخار و بخور  

.خورشید- خسته ، خراب ، خاموش و نیمه خواب

  

عکس استعاره

بیژن باران

 

ای دختر لخت ایرانی

ای طرح ازلی زیبایی

- قافیه مطبوع غزل فلات باستانی-

صخرههای البرز آفتابی

شانه های شکوه توست-

بزیر حریر تیر هوای آسمانی.

 

ای دختر لخت ایرانی

ای طرح ازلی زیبایی

جنگل سیاهکل در شب ظلمانی

طره های شبق گیسوی توست.

زوج رطب خرمای خرمشهر

چشمان توست بر بلندی بیستون- گردن و پشت کشیده رخشان تو.

 

ای دختر لخت ایرانی

ای طرح ازلی زیبایی

رایحه ی گلهای کهکیلویه حضور توست.

پروانه بال گسترد- لبخند حوالی دهان توست.

دره های طراوت مهر زاگروس

کمانه های مطبوع رانها و و بازو ی توست.

 

ای دختر لخت ایرانی

ای طرح ازلی زیبایی

سینه های سفت توست-

سنگهای سیخ سینه کش خواهران ابدی سهند و سبلان،

غرور تاریخی هخامنشی، ماندگاری صعود آپادانا،

لیموهای شیرین شیراز اسفند جوان از سر دیوار هویدا- تمدید جدید هرساله.

 

ای دختر لخت ایرانی

ای طرح ازلی زیبایی

رانها، آه رانها - مرد را به دٌوار غریزه بدوی رانند

شاعر، به عالم هپروت!

تا در درز، تاریکی، سایه، نم امر خصوصی

سخاوت جای یابد، جرعه ای بنوشد یا بنوشاند.

گرم نرم لمس، آه! وای! آخ! پشت و کمر دمر در بغل تنگه هرمز

احساس آتش فلات و کوه.

*

کلام لبهای سرخ آتشین شیرین،

نشئه ی خیس بوسه های زبانی توست

تا درس عشق بهاری کند تمرین.

ای دختر لخت ایرانی

ای طرح ازلی زیبایی

 

050801

استعاره فقط يك ارايه ادبي يا يكي از صور كلام نيست بلكه فرايندي فعال در نظام شناختي بشر محسوب مي‌شود.

 

رود

 بيژن باران

 

رود با بوسه ی بهاری آسمان به پوست:

زلال شود وقتی، بالا، قلب فراگیر آبی، صاف است و پاک.

بزیر لایه های لحاف خاکستری ابر،

با شکن خروشد این ذوب صخره سیال.

در باد و باران جوشد این طراوت خیس

در ظلمات، با تازيانه های رعد و آذرخش-

ثانيه های خط شکسته عصبی نور، سپس سکوت تاريک تام-

با التهاب ماهی و ترس مار.

در گرم پاک شفاف مهتاب شب -

خال زرد بزرگ ماه بر اندام هوس مرموزش.

در عدل ظهر

فوج درخشش جیوه نور پرواز درجای پروانه های موج

بر تن جنبان پیشرواش، چشم خیره کند.

در مرگ برگ، گهواره ی کوچک امید سنجد کوهی

به دریای دور برد.

زمستان با پوستین یخ و برف حافظ ماهیان شود.

*

رود نبض روان زمین

آیینه ای به آسمان است:

بیانگر عدالت موعود در تنهایی بیکران.

050317

 

زود دیر

بیژن باران

 

با تو چه زود دیر می شود.

زمان بی زبان

شب، کوتاه می شود.

شراب بی مسما

شتاب شور می شود.

لحظه  شیرین،

خواب دور می شود.

 

با تو چه زود دیر می شود.

ثانیه معجزه ی مکث.

نیلوفر پیچک دقیقه

پاد ساعتی سوی ماه می شود.

با تو خیال شهوت زندگی شده.

 

با تو چه زود دیر می شود.

چشمانم پر از عشق

روز شمار سال توانا.

دستانم بلمس تو بینا

بدره لذت تمرین تداخل و تناسل.

من از حشر شوق میشوم.

با تو داغ آن خیس میشود.

050803


 

پوريا گل محمدي

 

از مجموعه شعر در دست انتشار(آوازهای پسران عاشق در جنوب شهر)


تو در پناه نجابتت ايستاده ای
ومن
از چشمهای توست
که باردار می شوم

مهربان
شعر زايش درد ناکيست
که از عشق می آيد

فردا
دختران شهر
باردار شعرهای من می شوند

و کودکان زمين
شبيه تو

به خاطر کودکان زمين
چشمهايت را نبند


با تو بدرود می گویم
مانند کشتی ی
که سنگین از اسکله دل می کند
[]
آه
معشوق سیاه بندر تبار من
لبانت
چنان زغال گداخته ایست
که شهوت عشق را
به آتش بدل می کند
اما
بسان سرخی یک غروب
که در سیاهی شب محو می شود
باتو بدرود می گویم
باتو
مانند مسافر قطب
که سخت
از کلبه ای گرم دل می کند

باتو بدرود می گویم
مانند جنگ با برادرانم
ناخواسته
[]
به جای بازوان اهلی ات
اسلحه ای سخت دردست می گیرم
و شب ها
بجای ستیز با آتش بدنت
با آتش گلوله می جنگم
اینک
میان بوسه و خون
با تو بدرود می گویم
باتو
سربازوار
سرود شهادت می خوانم
« من
خونبهای خواستن توام»




امروز هم با اتوبس رفتم
امشب هم با اتوبوس برگشتم
رفته بودیم دانشگاه
می خواستیم دنیا را عوض کنیم
شاید هم خودمان را
دنیای بدی بود
هنوز هم دنیای بدی ست
تمام تنم مرداب شده است
و چشمهایم هر روز ترک می خورد
حالا
روزنامه ها هم کفاف عصرهای سرگردان را نمی دهند
کافه ای نیست که باتو تنها باشم
اگر نه هیچ عصری بدون تو زیبا نیست

شب ها
پراز تشنگی خواب می شوم
آنقدر خسته ام
که یادم می رود
متکارا به جای تو بغل کنم

دنیای بدی ست
این روزها
نه شعر می خوانم
نه داستان

دیگر به فکرم نمی رسی
« زیبایی ات را از یاد برده ام »

عجیب است
هنوزنام اولین دختری را
که به من خندید
از یاد نبرده ام
واینکه نمی دانم چرا از هم جدا شدیم

هنوز از مرگ می ترسم
گاهی فکر می کنم
وقتی رفتم بودم دنبال خبر
درالتماس بوق یک ماشین
کشته شده ام

هیچ وقت به اندازه سنم نفهمیدم
من زودتر از خودم پیر شده ام
حتا زودتر از پدرم
که تمام موهایش سفید شده اند
و دندانهایش که ریخته اند

دنیای بدی بود
هنوزهم دنیای بدی ست
ودرهمین دنیاهای بد بود که تو را دیدم

شبیه فانوس
میان صخره و دریا
مرا صدا کردی



به همین سادگی

در همین کافه بود
می خواستیم با شعر تمام دنیا را فتح کنیم
همه نگاهمان کردند
واژه که کم آوردیم

تو گفتی
سی گار
من هم نوشتم سی گار

به همین سادگی
عشقمان را دود کردیم
وزندگی مان را خاکستری به روی میز

کافه چی با دستمال پاکش کرد

جازه تورا پای ویترینی پیدا کردند
که لباس های عروس می فروخت

من در خیابانی مردم
که تو هیچ وقت از آن عبور نکردی


این روزها شبیه هیچ کس نیستی
حتا شبیه خودت

خوب می شناسمت
وقتی به نقشه جهان نگاه می کنی
حتما"
یک نقشه در سرت داری

بگو
نوبت غرور کدام تمدن کهنسال است
مصر
روم
یا، یونان
اینجا که غروری برای شکستن نمانده است

حالا
تمام کودکان، بدون غرور متولد می شوند
ودختران بدون بلوغ
نبودنت را احساس می کنند


آبستن کدام نفرین شده ام
که از جنین خویش می هراسم

پلیدی ممتد آدم را
هبوط کدامین خورشید
به درون خویش می کشدم

مرا به سرود هیچ پیمبری امید نیست
خداتان را نشان بدهید
گرنه انسانی در مرگ خداتان

[]

آی نقاش
بکش
دستی و خنجری

امشب
خویش کشان من است


این پاها که به جایی نرسید
دست به دعا می برم

نه
گمان نمی کنم
این دست و پا زدن ها هم
ما را به هم برساند

باید
فکر تازه ای کنم


شنیده ام
همه چیز در توست
و تو
در همه چیز

چند روزیست
مراقبم
سایه ام را لگد نکنم


شاعري مي گفت :
اشکهاي ماهي است
دريا

اشک
خيال توست

حالا
ماهياني که بي خيال تو مي شوند
چقدر غريب مي ميرند


از ابتدای کودکی ام می شناسمت
از ابتدای تمام کوچه هايی که دنبال تو گم شدم

حالا
مرد شده ام

تو آمده ای
و سراغ پسر بچه ای را می گيری
که دو کوچه آنطرف تر
دنبال تو گم شده است


هرچه چاه مي کنم

نه يوسف پيدا مي کنم
نه علي مي آيد


هرچه کوه مي کشم

نه محمد به حرا مي رود
نه موسي به طور

هيچکس نام پيامبر شادي را نمي دانست


مي نويسم صليب

عيسي را کشان کشان مي آورند 

Back to Top

فروغ تنگاب

1

مثل زمان حال تو اين روزها عزيز! اهل مزاح و دلخوشي وخنده نيستم

ديگر براي ديدن تو لج نمي كنم،مثل قديم، ساده و يك دنده نيستم

شاعر شدم تو را بسرايم،ولي...چه زود رفتي سراغ يك دل ديگر،دلم گرفت

رفتي و نقش اول يك داستان شدي،يك داستانِ...من كه نويسنده نيستم

جايي رسيده بودم از عشقت كه ناگهان، حتي خدا هم آه... مرا ترك كرد ورفت

دانسته بود غير تو وچشم هاي تو ديگر براي هيچ كسي بنده نيستم

من هم دوباره مي روم عاشق شوم! ولي نه! ياد داده عشق به من«سرگذشت»را

حد اقل شبيه تو عمري گناهكار...در پيشگاه عشق كه شرمنده نيستم

من باختم تمام خودم را به يك غرور، به پاكي مجازي چشمت ولي بدان-

تا پر غرور با نفس عشق زنده ام، نه! هيچ وقت مثل تو بازنده نيستم

فروغ تنگاب

----------------

2
رفتي و من نرسيدم به جوابي و سوال-
مي شوي در من و من هم كه هميشه كر و لال-
شده ام وقت سوالات و دل خوش كردم
به همين حافظ كهنه كه تو را فال به فال
مي رساند به من اما تو فقط واژه شدي
و لبت نيست كه پرواز كنم بي پر وبال...

*
من پري زاده ي خورشيد كه فاتح شده ام
تكه اي شيشه اي از قلب تو را توي خيال
تو ولي سنگ شدي قصد شكستن كردي
من تو را خواستم اما تو فقط فكر جدال...

*
من و تو سيب دو تا شاخه نبوديم ولي
تو رسيدي و من افسوس همانطور كه كال-
بوده ام روي همان شاخه ي كوچك ماندم
كرم ها پشت سرم نقشه كشيدند و حال
باد مي آيد و بايد بروم...اما نه
قول دادي برسانيم به بالا...به كمال
من تمامت شده ام سخت و حالا راحت
بروم جا بزنم؟ نه محال است محال
آنقدر منتظر آمدنت مي مانم
كه بنامند مرا مرد ترين دختر سال

فروغ تنگاب

---------------------

3


با رو سريش آينه را هي تميز كرد
اينبار هم نگاه دقيقي به ميز كرد
آماده بود هرچه كه مي خواست او بجز
قابي كه از نگاه به عكسش گريز كرد
هي در گشود و پشت سلام خياليش
با صد مدل نگاه خودش را عزيز كرد
غرق خيال رنگي او بود ناكهان
آني نظر به عقربه ي تند و تيز كرد
يك ساعت از زمان مقرر گذشته بود
بيخود براي هيچ خودش را عزيز كرد

فروغ تنگاب - از جهرم

//////////////////

مينو رها:

كوچه دل
شكسته حرمت اشكاي ريخته

نمونده تو دلا نگاه ساده

ديگه جنس دلا سنگ سياه

هميشه تو دلا بارون مي باره

ديگه هر جا شده حرف از شكستن

شكستن دل و شكستن هم

ديگه نمي شه ديد وفا تو آينه

ميون دل آدم و ميون نامه

ديگه نيست چشم اشكي پشت در باز

نمونده انتظاري از گل يار

پرنده شده سر گردون و حيرون

نمي دونه دلا شده چه ويرون

نمي توني ديگه تو كوچه دل

ببيني عاشقي سرمست از عشق

****************
پشت هر خشكيده برگي

با نوازش هاي دست به روي لاله

مي شه عمق عاشقي رو خوند ترانه

با صداي چك چك ريزش بارون

مي شه ديد عاشقي رو اسير ناودون

مي شه زد به دل نهيبي

نشده دير واسه رفتن

مي شه كرد اميد و راهي

مي شه داد بوسه به خواستن

وقت رفتن دل وابسته

وقت موندن دل شكسته

وقت سازش پر زعشقو

وقت دوري پر ز نفرت

پشت هر خشكيده برگي

مي شه ديد بهار سبزي

مي شه ديد نقطه نوري

پشت اون خزون كوري

مي شه كرد باور خيالو

مي شه داد تاب عشق كالو

مي شه شد درخت خورشيد

مي شه نور پاشيد به خشكي

Back to Top

رضا عابدين زاده

نشد که با خبر از حس و حال هم بشویم
نشد عزیز من آری که مال هم بشویم
نشد که فرصت پرواز را به هم بدهیم
نشد برای پریدن مجال هم بشویم
برای اینکه من و تو به هم ...فقط باید
پیام تسلیت ارتحال هم بشویم
نمی رسند بهم دستهای ما هرگز
بیا برای ابد بی خیال هم بشویم

*********************

بهرام كمالي

طرح...
برای مادرانه ترين لحظه هايت...

( طرحی از حرفهای مادرم)

طرحی برای عاشقانه ام بکش٬

از نقشهای قلب ِ مادرم روی اين تخت

توی چشمهای پُر٬ از شکل ِ بيمارستان...

و خواهری که اين بار روی بالين نبود

پرت ِ نفسهای تو را می خوابيد

با دستهائی که بوی تو می داد

بوی الکل

بوی شش ماهگی من...


بمان توی لالائيهايم بانو

با خواب ِ صد سالهء شراب و من و ...

رنگ به رنگ سياه آمده ام سراغ چشمهايت

از قرصهای خودکشی

و آبهائی که طعم تنفر می داد٬

طعم گس رفتنهايت پشت سر هم...پشت پلکهايت

که از عکسهايم می رفت بيرون سر جای دخترانه ام

و عاقبت اخمی که جگر گوشه اش را

از بندهای آخر ِ زندان لعنت می کرد.


نقاش من با طرحهای خنده!

خسته خلسه های عاشقانه ام

روبروی باد و گيسو و دستانی که توی دستم...


دستمالت را بردار دور سرم برقص

دور ِ مال ماست زندگی...

من از هيجانی ترين لحظه های آمدنت بر می گردم

و تو

لای روياهايت مچاله ام نکن لطفاْ

بر می گردم...

سری به قبیله ام بزن

 

Back to Top

عاي خدامي

مرا ببخش

مرا ببخش که عشق تو مرا به كوچه ها زده
مرا ببخش که اين علاقه سر به نا كجا زده
مرا ببخش اگر كه ماه هر شب سياهمي
اگر كه هر شبم سياه به عشق ماه مرا ببخش
به فرصت خيال تو دل از هر آنچه ميكشم
هر آنچه ميكشم از عشق تو به جان ما زده
كه بي اجازه مرهم تو روي زخم دل زدم
اگر به اسم كوچكت صدا زدم مرا ببخش
ببخش اگر بهانه تمام نا تماممي
به محض بوي تو دلم به كوچه شما زده
اگر اقامت تو در ضمير سينه دائم است
اگر كه بي اراده مي سرايمت مرا ببخش
تو بگذر از جسارت مركب نياز من
شبانه ها كه در تن ترانه دست و پا زده
در اين دقيقه هاي آخرين غزل كه زنده ام
اگر فقط براي توست كه ميروم مرا ببخش

خليل روئينا
بيدار باش

ميان جنگل وحشي صداي زوزه گرگ

دوباره بوي تهاجم گرفته پوزه گرگ

ميان آغل خود بره ها ي زهره ترك

كدام جمجمه امشب رو به موزه گرگ

نبرده گله در اين چند روزه تشنه تر است

يكي دو بز بز قندي خوراك روزه گرگ

اگر چو حبه انگور عقلشان كل بود

نمي دريد به دندان خود عجوزه گرگ

كلاس حبه انگور را اگر بروند

كسي نمي شو د از درس او رفوزه گرگ

چرا كه حبه انگور پرفسور شده است

نوشته دفتر چندم شكسته پوزه گرگ

و اين چنين همه رفتند و با سواد شدند

به واقع جمع نمودند كاسه كوزه گرگ



صندلي

لگد خورد محكم و پرتاب شد ناگهان صندلي

كتك خورده زهوار در ر فته و ناتوان صندلی

و يك جفت دمپائي رنگ و رو رفته قهو ه اي

سفر كرد همرا ه تيپا خور پادگان صندلي

كسي راه راه لباسش به من رنگ شك زد و هم

به حلقه به چوب و طناب و تم دا ستان صندلي

به راي نهايي خود اعتراضي غريبانه دا شت

كه سوزاند سكوي پرتاب تا آن جهان صندلی

پس از بيست سال عاقبت رد پائي كه بيهوده بود

چرا كه فسيلي از او مانده و ا ستخوان صندلي

ميان زباله يكي آخرين دست و پا مي زند

خدايش بيامرزد آواره خسته جان صندلي

و فردا دوباره كسي رنگ شك زد كسي بيگناه

لگد خورد محكم و پرتاب شد ناگهان صندلي

 

Back to Top

ايوب پرند آور

ببين خشكيده ام كاري كن امشب

دلم را سخت گلكاري كن امشب

تو باران باش باران، من بيابان

خودت را در تنم جاري كن امشب

*

به دنبالت روان دشتي به دشتي

نمي دانم كجاها مي گذشتي

دلم چون شاخه اي گل در مسيرت-

به خاك افتاد، اما برنگشتي

*

هي زور زدي هي جگرم در آمد

آنقدر كه تا حوصله ام سر آمد

گفتم بسم است باز هم افزودي

از دست تو يارب پدرم در آمد

*

خورشيدي و هر لحضه درنگت عشق است

هم صحبتي ِ با دل تنگت عشق است

وقتي به تو دلبسته شدم فهميدم

يك نام از اسماء قشنگت عشق است

**************************

Back to Top