عبدالرضا كوهمال جهرمي، عدالت زارعيان، بهبود صادقيان نژاد
پگاه چهار گانه،
ريحانه توصيفيان، سجاد مهدوي
فروغ تنگاب،
علي رضا رنجكش، دانيال رحمانيان
ندا چهار گانه
- الهام هنرور، نسترن استادي
محسن مزوري،
رحمت الله صادقي/ كورش زارعي بهجاني
شهره آئينه زدايي،
محمد ابراهيم جهان مهين
--------------------------------------------------------------------------------------
عبدالرضا كوهمال جهرمي
شروع مي كنم از چشم هاي تو روايت
را
كه مي زند به هم آرام خواب ساعت
را
سكوت ساده ي تو زنده كرد در ذهنم
صداي ريزش باران با طراوت را
شبي كه سجده ي من پيش پاي تو گل
كرد
و هديه داد خدا عطر استجابت را
دري گشود جدا از بهشت روي زمين
و ريخت در دل هرچه فرشته حسرت را
علي الطلوع نگاهت به چشم خود
ديدند -
پرنده هاي درونم وفور نعمت را
چه قدر آينه در من به اشتباه
افتاد
شراب در رگ من جاي خون به راه
افتاد
چنان شدم تو كه از ما كدام من
بودم
تو مست بودي و ان شب مدام من بودم
جهان نديده كه يك بچّه دلبري بكند
و با خداي تو يك دم برابري بكند
تو پلك هم زدي و گل به گل شكوفا
شد
به يمن مقدمت آن شب چه شور و غوغا
شد
فرشته در قدم نو رسيده ات گل ريخت
بساط شادي ميلاد تو مهيا شد
و سايه ي مژه ها روي ابرويت افتاد
دوتا در يچه ي خورشيد در زمين وا
شد
به نام تو كه تواليّ روشنايي هاست
ستاره رفت و گل آفتاب پيدا شد...
اتاق، جق جق گهواره، پنجره، گلدان
و خواب من كه خيالي در آسمان ها
شد
درست نيمه يشب از حوالي خوابت
گذشت رودي و كم كم اتاق دريا شد
و من كه ماهي درياي ديگري بودم
به جزر و مد تو تنهايي ام چه زيبا
شد...
بدون شبه اسير توام كه از عشقت
تمام زندگي ام شكل خواب و رؤيا شد
#
كنار پايه ي گهواره ي تو مي خوابم
بساط صيد بيار و بگير از
آبم!!....
عدالت زارعيان
سخت تر از الماس
شكننده تر از آينه
دستانت را در دستان بگذار
تا اين هبوط جاودانه را به
رقص بر خيزيم
لعنت نمي كنم كسي را كه
دستانم را وسوسه كرد
به چيدن ميوه ي ممنوعه ي
تنت
اينك سوار بر توسن
سرگرداني بادم
تا خواب آرام موهات را
پريشان كنم
چشمانت تلألو الماس است و
تابش آتش در آينه
بايد قراري با نفس هايت ببندم
نفس هايت را به من بسپار
تا هفت بار هروله بار جهان را
طواف كنم
به جست و جوي آزادي
بهبود صادقيان نژاد:
خواستم شاعري كرده باشم بر
لبانم ترنم بريزد
تا شبي برق انگور چشمت مستي باده در خم بريزد
آه مي ترسم از اين كه امشب خواب هم چشم من را بگيرد
باز هم مثل كابوس وحشت در خيالم توهم بريزد
وقت آن است شعري بگويم تا كه هي واژه در من بجوشد
شايد آهسته آهسته كم كم در وجودم تلاتم بريزد
حس و حالي بگيرم كه با آن سمت چشمان تو پر بگيرم
من كه لالم ك.كم.كم كمك كن بر لبانم تكلم بريزد
هي مصمم شدم تا بيايم روي دامانت عاشق بيافتم
شاعرم آبرويم مبادا پيش چشمان مردم بريزد
بي جهت نيست گاهي دلم را سمت چشمان خود مي كشانم
كاش مي شد كه مستيّ چشمم بر لبانت تبسم بريزد
گفتم بنويسم غزلي تازه برايت
از موي پريشان شده ي باد رهايت
احساس قشنگي ست كه در خواب ببينم
هر لحضه تو را با همه ي خاطره هايت
انگار كه در وزن غزل گم شده بودم
دنبال تو مي گشتم و آهنگ صدايت
در حسرت يك لحضه ي ديدار تو هستم
تا زنده شوم در نفس پنجره هايت
اي كاش كه در آخر اين بيت ببيني
مغرور ترين مرد كه افتاده به پايت
حال و هواي ثانيه ها بي قرار شد
سهم لبان تشنه فقط انتظار شد
با چاك چاك لب، چكاچاك نيزه ها
خاك از زمين بلند و هوا پر غبار شد
يك رود مي گذشت، كسي آن طرف ترش
لب هاي تشنه سوخت، عطش ماندگار شد
در فكر آب بود علمدار قافله
از زير سيل تير به اسبش سوار شد
دنبال آب بود و نصيبش نشد به جز
مشكي پر از تهي كه همانجا شكار شد
بي آب بي دو دست كه برگشت ناگهان
يك كاروان براي قمر داغ دار شد
حالا كه قسمت همه ي كاروان غم است
پشت تمام قافله از داغ او خم است
ماه تمام بود كه لب تشنه پر كشيد
هرگز كسي شبيه ابالفضل را نديد
هرگز كسي نديده و نشنيده يك نفر
تنها بايستد جلوي كفر بي سپر
امشب كه آسمان دلم غرق ماتم است
با صد ستاره در دل شب يك قمر كم است
تو از من دوري و من از تو دورم
تو بي طاقت تريني من صبورم
هنوزم از تلألوي خيالت
من تنها دوباره غزق نورم
تو هم طاقت بيار دنيا همينه
يه روز تلخ و يه روم دلنشينه
تو كه از قلب من كمتر نبودي
دلم يك غمزه خاكستر نشينه
بيا باور كن اين تقدير ما بود
مسير سرنوشت ما جدا بود
نمي دونم چرا قسمت نفهميد
كه عشق ما به هم بي انتها بود
هميشه اشك چشمات سيل وبارون
هميشه غصه هاي تو فراوون
منم از ديدن چشماي خيست
هميشه و هميشه درب و داغون
براي ديدنت چشم انتظارم
نمي دوني چه جوري بي قرارم
اگر چه اشك مونده تو نگاهم
پيش چشماي تو طاقت ميارم
هميشه فاصله معناش غم نيست
همين عشقي كه بين ماست كم نيست
هميشه لذت عاشق شدن كه
به ديداراي زود و دم به دم نيست
تو كه بيني نگاهت رو به رومه
هميشه ياد چشمات پيش رومه
تو كه هر لحضه يادت گرم و زنده ست
ديگه اشك و غم دوري كدومه
تو هم با ياد من شب رو سحر كن
تحمل كن با اين احساس سر كن
تو هم با عشقي كه تو سينه داري
غم دوري رو بازم در به در كن
ريحانه توصيفيان:
پولي براي خرجي بابا نمانده است
مادر تمام كيف خودش را تكانده است
يك قبض تا نخورده كه حتي پدر هنوز
با ترس و لرز مبلغ آن را نخوانده است
بر چهره ي جوان پدر قسط وام و قرض
گرد و غبار خستگي و غم نشانده است
از بس كه كار مي كند از صبح تا به عصر
يك ذره حوصله كه برايش نمانده است
ماد دوباره كليه اش درد مي كند
دردي كه گوشت هاي تنش را تكانده است
لعنت به اسكناس كثيفي كه اين چنين
بابائي تو را به نبودن كشانده است
من با خودم هميشه كلنجار مي روم
بابا مرا چگونه به اين جا كشانده است
با رفتن تو زمان زمين گير شده
بغضي وسط گلو نفس گير شده
دم كرده هوا و شرجي چشمانم
از ديدن اين ثانيه ها سير شده
امشب سر سفره بحث جنجالي كن
در خانه ي خود جاي مرا خالي كن
يك روز تو را از پدرت مي دزدم
اين را به تمام خانه ات حالي كن
سجاد مهدوي :
هنوز تنهايم و تنها
رفيقم يك اجاق كور
اجاقي رو به خاموشي
پر از دود و بدون نور
چقد گم مي شود ياد تو در اين هاله هاي دود
چقد حس مي كنم هر شب
كنار آتش اين كمبود
گذشت ان روزهاي خوب
تمام كودكي ما
هنوزم عاشقم بي تو
شباني ساده و تنها
هميشه توي ايل من
تو بودي دختري لايق
هميشه من ولي تنها
هميشه من چقد عاشق
اجاق نيمه خاموش و
دوباره نيمه هاي شب
من و اين شعر تكراري
مدام آهسته زير لب:
هواي گرم قشلاق و
هواي سرد بي گلنار
تمام روز ها بي او
چقد ساده چقد تكرار
بدون او برايم ايل
نه اين دنيا چه بي معناست
ولي با ياد او حتي
همين تنهاييم زيباست
1
مثل زمان حال تو اين روزها عزيز! اهل
مزاح و دلخوشي وخنده نيستم
ديگر براي ديدن تو لج نمي كنم،مثل
قديم، ساده و يك دنده نيستم
شاعر شدم تو را بسرايم،ولي...چه زود
رفتي سراغ يك دل ديگر،دلم گرفت
رفتي و نقش اول يك داستان شدي،يك
داستانِ...من كه نويسنده نيستم
جايي رسيده بودم از عشقت كه ناگهان،
حتي خدا هم آه... مرا ترك كرد ورفت
دانسته بود غير تو وچشم هاي تو ديگر
براي هيچ كسي بنده نيستم
من هم دوباره مي روم عاشق شوم! ولي
نه! ياد داده عشق به من«سرگذشت»را
حد اقل شبيه تو عمري گناهكار...در
پيشگاه عشق كه شرمنده نيستم
من باختم تمام خودم را به يك غرور،
به پاكي مجازي چشمت ولي بدان-
تا پر غرور با نفس عشق زنده ام، نه!
هيچ وقت مثل تو بازنده نيستم
3
با رو سريش آينه را هي تميز كرد
اينبار هم نگاه دقيقي به ميز كرد
آماده بود هرچه كه مي خواست او بجز
قابي كه از نگاه به عكسش گريز كرد
هي در گشود و پشت سلام خياليش
با صد مدل نگاه خودش را عزيز كرد
غرق خيال رنگي او بود ناكهان
آني نظر به عقربه ي تند و تيز كرد
يك ساعت از زمان مقرر گذشته بود
بيخود براي هيچ خودش را عزيز كرد
3
يك شب به نگاهي پر ماهم كردي
خنديدي و يك نفس تباهم كردي
انگار مشيت خدا بود كه تو
با قدرت عشق سر به راهم كردي
علي رضا رنجكش:
يه شب پر از توهم
نفساي گرم يك زن
همرديف اسم مريم
حس شاعرانه ي من
شب كه ميشه خاطراتت
مي نشينه روبروم باز
پر تصوير تو ميشم، پر شور و حال آواز
مي دوني تموم شعرا
حس و حالشون تو بودي
هرچي كه غزل مي گفتم
بيتها را تو مي سرودي
حالا خوردم، خيلي خسته م
تو كه نيستي خيلي تنهام
اما حرفاتو يادم هست
واسه اينه اگه اينجام
من اين جوري مي بيني
مي بيني كه مست مستم
مردم و هنوز شيرينم
واسه تو تيشه به دستم
مي بني تموم حرفا
هنوزم بوي تو داره
مي دونم تموم نميشي
ولي شعرم كم مياره
اگه روزي روزگاري ديدي دل بونه مي گيره
يه نفر اينجا نشسته كه هنوز واست مي ميره
يكي كه مريم باغچه قلبشو به تو سپرده
شايدم وقتي كه مياي ببيني اون ديگه مرده
در انتظار يك تولد شوم و دليل گريز من از آينده، وقتي كه هاي و هوي مرا نمي شنوي،
فردا مرگ من متولد مي شود.
مريم!
دانيال رحمانيان:
نوشتم گوشه ي دفتر براي چشم هاي تو
به دنيايي نمي بخشم صفاي چشم هاي تو
لبانت بوي مريم ها و عطر پونه ها دارد
تنفس مي كنم هر شب هواي چشم هاي تو
تمام بيت هايم را كنار هم نوشتم تا
نماي اين غزل سازم هجاي چشم هاي تو
اسير موج دريا شد غزل هايي كه من گفتم
غزل هايي پر از دريا فداي چشم هاي تو
قنوت سبز دستانم ببين بوي تو را دارد
اجابت مي شود روزي دعاي چشم هاي تو
كنار ساحل مجنون هنوز آواز تو جاري ست
به گوشم مي رسد ليلا صداي چشم هاي تو
ندا چهار گانه
زخمي تز از پروانه ي سنجاق روي كاغذم
دلتنگ تو با نامه ات،دلخوش به بوي كاغذم
وقتي به دستم مي رسد انگار مي بينم تو را
بوي تو مي آيد از آن به گفتگوي كاغذم
حتي صدايت ميرسد از لابه لاي حرف هات
من با صداي گرم تو در هاي و هوي كاغذم
واژه به واژه حرف هات اسم مرا آورده اي
من خط به خط همراه تو در هر دو سوي كاغذم
با حرف هاي ساده ات شب هاي من مهتابي است
شب هاي بي مهتاب هم در جست و جوي كاغذم
حال مرا پرسيده اي در غيبت طولاني ات
زخمي تر از پروانه ي سنجاق روي كاغذم
الهام هنرور:
شاعرنوشت از سر خط عنقریب را
بسم خدای حادثه حسی عجیب را
در لابه لای شعر و شعورش مرور کرد
پژواک های ممتد امّن یجیب را
از واژه هاو حادثه ها رد شدو شنید
بیت السلام آخر ام الغریب را:
مادر شبیه حال تو دنیا رقم زده
بر زخم های پیکرمن این نصیب را
از خانه از دری که شکسته شروع کن
فریادهای هل من...و چندین حبیب را
آوازهای غربت من را نشان بده
آوازهای العطش و عطر سیب را
لرزید قلب شاعرو آیات،ناگهان
گل کرده بود هق هق مادروبی امان...
هفتادو چند حادثه را هی مرور کرد
هفتادو چند العطش از عرش بی گمان...
دنیا طواف سرخی از خاک تا خدا
سرها به روی نیزه زمین می خورد تکان
حتی خدا به گریه در افتاد چون شکست
آیینه های حرمت خورشیدو آسمان
شاعربه خودنیامده درگیرواژه هاست
درتنگنای گودی عشق است بر زبان ـ
آقاوفیت؟ جوابم بده مرا....
من را بگیر با تب این عشق در میان
شاعر شکست واژه ي آخر سکوت بود...
نسترن استادي:
رفتن به سوي مرگ را باور
نمي كنم
با طعم تلخ بي تو بودن سر نمي كنم
هرگز تمام آرزوهاي قشنگ را
تنها درون صفحه ي دفتر نمي كنم
حالا كه حال خوب من از چشم هاي توست
بي چشم هاي روشنت من سر نمي كنم
با تو چقدر لحضه ها زيبا و ماندني ست
اين لحضه هاي با تو را پرپر نمي كنم
وقتي ستايش مي كنم هريك نگاه تو
خود را بدون ديدنت كافر نمي كنم
حتي نگو از پيش من كي مي روي كه من
عمري نگاه بر كس ديگر نمي كنم
با من بمان اينجا هواي اين غزل خوب است
امشب براي با تو بودن اين عمل خوب است
امشب كنار هم شب تاريك را با عشق*
تو هم بگو حرفي بزن كه لا اقل خوب است
حالا ببين وقتش رسيده تن دهي خانم
حتي اگر راضي شوي جنگ و جدل خوب است
اما براي بودن و ماندن كنار تو
گاهي دو رو بودن و گاهي هم دغل خوب است
ديگر نفوس بد نزن مشكل تراشي بس
با من بمان اينجا عزيزم اين محل خوب است
هربوسه ام يك وسوسه يك حس تازه تر
خانم چقدر اين صحنه هاي مبتذل خوب است
#
هميشه عشق و عاشقي و من تو را خيلي...
هميشه خامت كرده ام اين راه حل خوب است
2
من حال خوشي ندارم و بيماري
افتاده به جان من و من انگاري
سر مست تو و خراب در خود شده ام
اي دختر ترم اول معماري
رحمت الله صادقي:
سارا شبي در آمدن ديدم تعلل كرد
در آن هواي انتظار وحشي پر درد
ديگر نمي آيد نمي آيد، نه مي آيد
گرما ببخشد بر دلي،سرخي به رويي زرد
آين ها خيال آن شب آخر كه در خلوت
مردي غرورش را نديد و ديده را تر كرد
سارا نمي داني كه از رفتن چه بي زارم
از انتظار آمدن با خاطراتي سرد
رفتي و اما سهم من از با تو بودن؟ نه
مديون من هستي بيا، ساراي من برگرد
كورش زارعي بهجاني:
شاعر خداست
من هرگز به حيطه روباهان در نمي آيم
اينجا سقفها سياهند
و دودهاي دردآلود
دودمان آدمي را
بربادهاي سياه مي دهد
فراواني دزدها!
و من كه از ترسشان
آيه آيه زندگيم را
در لابه لاي خطوط پيراهنم
قايم كرده ام
اينجا …
بمب بزرگ جمعيت
سيستم انقراض نسل
و نصب تابلوهاي تولد ممنوع
بر ورودي تمام خيابانهاي خاكستري
شكستن صداي دنده هاي زندگي
لاي قيژقيژ چرخهاي گاري نان خشكي
گم شدن گنگ حيثيت
پشت ورزشگاه بدنسازي سنگلج
آغشتگي نيمكتهاي كهنه پارك شهر
به بوي مشمئز ادكلن زنانه،
افيون،
سيگار،
و آدامسهاي خشك خروس نشان
نشست هاي پي در پي
انجام جلسات پر از هيچ
و گردهمايي هاي گاهگاه گروه هاي مختلف
داخل حياط دانشگاه يا سالنهاي اجتماعات شهري
اينجا دود،
صدا،
دروغ،
برهنگي،
آهن،
راديو و تلويزيون،
اينجا تهران است
خرداد خوب خيالي
تمام شد
خوب است
حالا اول تيرماه است
و اصابت هر روزه هزاران تير
بر پيكره اصالت انسان
آه، آه، دهمين روز خوب خدا!
چرا «عصر»
آنگاه كه هفتاد و دو جفت چشم
بر فراز آخرين نيزه ها
به بلوغ هزار و چندمين سالگي ما مي نگريستند
سالن
پر از كفهاي كف آلود
و كلهاي گرگينه صدا شد
و مرد سرخ رو
با كوله بار آزادي
بر مدار هيچ ايستاد و لبخند زد و هيچ نگفت؟!
من ديگر نه به مذهب متعصب افيوني
و نه به گفتگوي فرهنگها،
من ديگر به هيچ چيز
اعتقاد ندارم
… شاعر را از كفر، از دار، از مرگ هراسي نيست
شاعر وقتي شاعر است
كه خورشيد روشن شعرش
از فراز دار بدرخشد
شاعر شهيد شعر خويشتن است
شاعر خداست.
كجاست عطر نيازي كه شور مي بخشيد
فروغ و نور قشنگي به كور مي بخشيد
كجاست شهره ي شهري كه عشق مي ورزيد
هميشه كوچه ي غم را سرور مي بخشيد
كسي كه پشت نگاهي از عشق گم مي شد
به جاي سنگ سياهي بلور مي بخشيد
وفا بكرد و ملامت كشيد و خوش مي خواند
كه در ضيافت حافظ غرور مي بخشيد
محمد ابراهيم جهان مهين:
زيبا ترين مدارج آزادي بشر
شيرازه ي حماسه ي ماه محرم است
فرياد در سكوت به بيدادگاه داد
سرمايه ي حسيني ماه محرم است
وقتي ز پا فتاد به عزّت به سرنوشت
نخلي كه سور ناز به تعظيم او خم است
شير ژيان عرصه ي پيكار كربلا
سرلشكري كه زادگهش بيت ضيغم است
شد وارد شريعه به آهنگ يا حسين
لب تشنه بود و آب برايش فراهم است
آن شير زخم خورده به دندان گرفته مشك
با آب بود و از عطش و آه درهم است
مهميز زد به اسب و به خود گفت تشنه لب
اين آب آبروست، به مقياس عالم است
دست از بدن جدا شده زد نعره يا حسين
زخمي شدم بيا كه غنيمت همين دم است
گفتم به شط كه آب ننوشيد زد خروش
دريا به چشم حضرت عباس شبنم است
آري حسينيان به خدا روز رستخيز
خون حسين و دست ابوالفضل با هم است