Next صفحه شعر

اشعار این صفحه مربوط به شعرای قدیمی تر می باشد.و البته دوستان توجه دارند که سبک و زبان این اشعار نمی تواند الگوی شاعران امروزی باشد ولی از جانب دیگر فوائد زیادی برای شعر و ادبیات امروز دارند و هیچگاه ما از گنجینه های کهن ادبیاتمان بی نیاز نخواهیم بود


مجموعه 1

  1. ابوالحسن ورزی ، آتتش اصفهانی ، رضی الدین آرتیمانی ، آذر بیگدلی

  2.  ادیب پیشاوی ، ادیب برومند، ادیب نیشابوری ، ارشد هروی

  3.  علی اطهری کرمانی ، افسر سبزواری ، پروین اعتصامی ، سمین بهبهانی

  4. نوذر پرنگ ، حکیم شیرازی ، ابوالقاسم حالت ، حلاج

  5. رو شن کردستانی ، رهی معیری ، فصیح الزمان رضوانی ، دانش کرمانی M-J


1

ابوالحسن ورزی

 

نه ذوق نغمه، نه آزادی فغان دارم

چه سود از آنکه به شاخ گل آشیان دارم

نه زیب محفل انسم، نه زینت جمعم

من آن گلم که نه گلچین، نه باغبان دارم

زماجرای دل آتشین خود چون شمع

بسی حکالیت ناگفته بر زبان دارم

ز دور عشق، که چون ابر نوبهار گذشت

به یادگار همین چشم خون فشان دارم

هنوز یاد تورا، ای چراغ روشن عشق

چون شمع مرده به خلوت سرای جان دارم

نصیب دشمنم از گردش زمانه مباد

غمی که من به دل از جور دوستان دارم

متاع صدق و صفا را، به هیچ نستانند

از آن د کان که به بازار عاشقان دارم

شکوه صبح سعادت قرین یک نفس است

من این پیام، به دل های کامران دارم

جزآنکه تازه کند درد و داغ دیرین را

دگر چه حاصلی از گردش زمان دارم

 

 

آتش اصفهانی

 

چشم مست تو، به یک عشوه که در کارم کرد

از می عشق، علاج دل بیمارم کرد

من در آن روز، زدم خنده به میخانه چو جام

که دل از باده ی دیدار تو، سرشارم کرد

دیده از خواب عدم باز نمی گشت مرا

بلبل عشق صفیری زد و بیدارم کرد

جلوه ای کرد ترا، پرتو خورشید جمال

آنکه از عالم ذرات پدیدارم کرد

قصد من دادن جان بر دم شمشیر نبود

حرکات خم ابروی تو ناچارم کرد

عاشقی دا د شبی سر خط آزادی من

که به سر حلقه ی زلف تو گرفتارم کرد

بی تو گر طالعم این گونه نهد روی به ضعف

پر کاهی نتوان تکیه به دیوارم کرد

غم دنیا نخورم تا بوَدَم باده ی جام

که در این نشئه خدا فاعل مختارم کرد

تا ز رخ پرده گشود آن صنم باده فروش

ازپس پرده ی اسرار خبر دارم کرد

می توان سوی وی ام برد نسیمی چو غبار

بسکه در راه طلب عشق سبکبارم کرد

 

 

 رضی الدین آرتیمانی

 

همه دردم، همه داغم، همه عشقم، همه سوزم

همه در هم گذرد هر مه و سال وشب و روزم

وصل و هجرم شده آسان همه از دولت هجرت

چه بخندم، جه بگریم، چه بسازم، چه بسوزم

گفتنی نیست که گویی، ز فراقت به چه حالم

حیف و صد حیف که دور از تو ندانی به چه روزم

دست و پایم تپش دل همه از کار فکنده

چشم بر جلوه ی دیدار نیفتاده هنوزم

" رضیم " جمله آفاق فروزان ز چراغم

همچو مه چشم به دریوزه ی خورشید ندوزم

 

 آذر بیگدلی

به شیخ شهر فقیری ز جوع برد پناه

بدین امید- که از جود، خواهد ش نان داد

هزار مسئله پرسیدش از مسائل و گفت:

اگر جواب ندادی نبایدت نان داد

نداشت حال جدال آن فقیر و، شیخ غیور

ببرد آبش و، نانش نداد - تا جان داد

عجب که با همه دانائی، این نمی دانست

که حق به بنده نه روزی به شرط ایمان داد

من و ملازمت آستان پیر مغان

که جام می به کف کافر و مسلمان داد

 
Back to Top

2

ادیب پیشاوری

 

سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم

اگر امان دهد  امشب فراق تا سحرم

چو بگذری، قدمی بر دو چشم من بگذار

قیاس کن که منت از شمار خاک درم

بکُشت غمزه ی خون ریز تو مرا صد بار

من از خیال لب جانفزات، زنده ترم

گرفت عرصه ی عالم، جمال طلعت دوست

به هر کجا که روم آن جمال می نگرم

به رغم فلسفیان بشنو این دقیقه  ز من

که غائبی تو و هرگز نرفتی از نظرم

اگر تو دعوی معجز عیان بخواهی کرد

یکی ز تربت من بر گذر، چو در گذرم

که سر زخاک بر آرم، چو شمع - و دیگر بار

به پیش روی تو، پروانه وار جان سپرم

مرا اگر به چنین شور، بسپرند به خاک

درون خاک، ز شور درون کفن بدرم

به دان صفت که به موج اندرون رَوَد کشتی

همی رَوَد تن زارم درون چشم ترم

 

ادیب برومند

 

دم فربند ز هر شکوه به دوران حیات

به طرب کوش زمانی که حیات است دمی

غم مخور کز نظر همت والای حیکم

گر همه ملک جهان است، نیرزد به  غمی

باید آخر به سراشیب عدم تنها رفت

خواه باشد خدمی، خواه نباشد حشمی

نکته سنجان که به میزان فلک طعنه زنند

دل نسازند پریشان ز غم بیش و کمی

 

 

ادیب نیشابوری

 

ما بدان قامت و بالا، نگرانیم هنوز

وز غمت خون دل از دیده روانیم هنوز

جز تو یاری نگرفتیم و، نخواهیم گرفت

بر همان عهد که بودیم، برآنیم هنوز

به امید تو شب خویش برآریم به روز

آن جفا دیده که بودیم، همانیم هنوز

ای دریغا! که پس از آن همه جان بازی ها

بر سوی کوی تو، بی نام و نشانیم هنوز

دیگران وادی عشق تو به پایان بردند

ما به یاد تو، دراین دشت دوانیم هنوز

آرمیدند همه در حرم حرمت ما

ساکن کوی خرابات مغانیم هنوز

ما از این چرخ کهن گرچه بسی پیرتریم

همچنان از مدد عشق جوانیم هنوز

اوستاد همه فن بوده و هستیم " ادیب"

با همان نام و همان شوکت و شانیم هنوز

 

ارشد هروی

 

آشنایان تو بیگانه ی خویشند همه

شمع بزم خود و، پروانه ی خویشند همه

نشئه سرمدی، ارباب قناعت دارند

مست ته جرعه ی پیمانه ی خویشند همه

رازداران  تو  مجنون  بیابان  دلند

جغد دستان زن ویرانه ی خویشند همه

طایران چمن فقر ز دام آزادند

ساکن توشه ی غمخانه ی خویشند همه

بلبلان را ز محبت، اثر دردی نیست

عاشقان ناله ی مستانه ی خویشند همه

" ارشد " از جرعه کشان می منصور مگو

مست شوق خود و دیوانه ی خویشند همه

 

Back to Top

3

 

علی اطهری کرمانی

 

بگذارید بگریم، به پریشانی خویش

که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر

در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش

اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست

تا بدان سوی کشم  کشتی طوفانی خویش

زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها

به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش

گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی

گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع

بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش

ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم

داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش

" اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی

نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش

 

 

افسر سبزواری

این کاخ که می بینی، گاه از تو و، گاه از من

جاوید نخواهد ماند، خواه از تو و خواه از من

گردون چو نمی گردد بر کام کسی هرگز

گیرم که تواند بود مهر از تو و، ماه از من

گر هیچ نبازی، باز چون هیچ نخواهی برد

رنجی ز چه زین شطرنج، فرزین ز تو شاه از من

کبکی به هزاری گفت: پیوسته بهاری نیست

این خنده و افغان چیست؟ گل از تو گیاه از من

با خویش در افتادیم، تا ملک زکف دادیم

از جنگ کسان شادیم، داد از تو و آه از من

نه تاج کیانی ماند، نه افسر ساسانی

"افسر" ز چه نالانی، تاج از تو کلاه از من

 

 

 پروین اعتصامی

 

محتسب مستی به ره دید و گربانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: می باید ترا تا خانه ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟

گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 

سیمین بهبهانی

 

ستاره دیده فرو بست و آرمید، بیا

شراب نور به رگ های شب دوید بیا

زبس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

گل سپید شکفت و سحر دمید بیا

شهاب یاد تو در آسمان خاطر من

پیاپی از همه سو خط زرد کشید یبا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا

به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار

به هوش باش که هنگام آن رسید بیا

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

ایمد خاطر"سیمین" دلشکسته توئی

مرا مخواه از این بیش ناامید بیا

 
Back to Top

4

 

نوذر پرنگ

 

خواب دیدم که به کف جام جهان بینم بود

کار بر کام دل آینه آیینم بود

از کف پای تو تا کنگره ی عرش برین

هرچه در مد نظر بود، به تمکینم بود

ابلقم نعل در آیینه ی انجم می ریخت

صبح بر تَرکم و، خورشید به خورجینم بود

خاک، فرزند عزیز دگری بر زین داشت

چرخ بد کیش اسیر رخ فرزینم بود

طرّه ات حرمت منشور دل عالم داشت

نه گرفتاری آن و، نه غم اینم بود

آه مهتابی مرغی زد و بیدارم کرد

دیدم آن باده ی باقی بر بالینم بود

من همان خاک نشین بودم و خاکستر پوش

جام جمشید هم آن جام سفالینم بود

 

 

حکیم شیرازی- شیخ غلامعلی

 

دوش از خانه ی خمّار به دوشم بردند

بین چه سان سخت، به یک جرعه، زهوشم بردند

کاش می برد به یک گردش مستانه مرا

چشم مست تو، در آن جای که دوشم بردند

دی پس از توبه، خرابت نشینان خراب

سوی میخانه، به فتوای سروشم بردند

خون خم داد مرا خرمن پندار به باد

تا به میخانه بر باده فروشم بردند

خضر دل شد چو مرا سوی دهان تو دلیل

پای کوبان به سر چشمه ی نوشم بردند

تا شدم سلسله ی زلف ترا بنده ی عشق

بر سر کوی طلب حلقه به دوشم بردند

سال ها راز دل خویش نگفتم به کسی

شکر کامروز بر راز نیوشم بردند

بر دهان، هشت مرا سخت لب لعل تو مُهر

آخر از تخت سوی تخته خموشم بردند

دوش از صومعه اخوان طریقت چو "حکیم"

سوی میخانه به صد جوش و خروشم بردند

 

 

 

 

ابوالقاسم حالت

 

به پیشگاه خداوند بنده ای بردند

که نامه ی عمل وی سیاه و درهم بود

بگفت: از چه ز ابلیس پیروی کردی؟

بگفت پیروی او ز عهد آدم بود

بگفت: از جه نهادی به راه دزدی پای

بگفت خرج فزون و، درآمدم کم بود

بگفت: در پی زن های هرزه افتادی

بگفت بهر فقیر ازدواج چون سم بود

بگفت: سد هوس را به جهد بشکستی؟

بگفت آه ازین سد، که سخت محکم بود

بگفت: بهر چه آنقدر باده می خوردی

بگفت باده ی گلگون علاج هر غم بود

بگفت: سخت هواداری ازبدان کردی

بگفت رونق کار بدان مسلم بود

بگفت: به که تو را در جهنم اندازم

بگفت زندگیم بدتر از جهنم بود

 

 
 

حسین بن منصور حلاج

 

گر ترا عشوه چنان، شیوه چنین خواهد بود

نی مرا فکر دل و نی غم  د ین خواهد بود

درد عشقت ز ازل بود مرا مرهم دل

بی گمان تا به ابد نیز چنین خواهد بود

روز محشر که به سیما همه ممتاز شوند

مهر روی تو مرا، مُهر جبین خواهد بود

آتش غیرت عشق تو چو اغیار بسوخت

دیده ی کیست ندانم که دو بین خواهد بود

در چنان خلق ، که عشق تو دهد جلوه ی حسن

نشود محرم اگر، روح امین خواهد بود

گر تو تشریف دهی کلبه ی احزان مرا

من بر آنم که چو فردوس برین خواهد بود

التفاتی به یکی گوشه ی چشم ار نکنی

سبب آفت صد گوشه نشین خواهد بود

تا که آن طایر قدسی پرو بالی دارد

کار آن ترک کماندار کمین خواهد بود

جان به جانان ده واز مرگ میند یش [حسین]

خود تورا عاقبت کار همین خواهد بود

 

Back to Top

5

روشن کردستانی

 

به در کعبه سحرگه من ودل دست زدیم

به امیدی که در این خانه کسی هست زدیم

لاجرم دست ارادت به در پیر مغان

خادم کعبه چو در بر رخ ما بست، زدیم

تا نگیرند پی خون کسی دامنمان

خویش را برصف پرهیز کنان مست زدیم

سنگ بر شیشه ی تقوی و قدح از کف دوست

لب ساقی به لب جام چو پیوست زدیم

زیر و بالا همه چون جلوه گه طلعت اوست

گه سراپرده به بالاو گهی پست زدیم

فال بی دولتی و قرعه ی بدبختی خویش

رشته ی الفت ما دوست چو بگسست زدیم

آسمان کرد سیه روز و پریشان ما را

که چرا درخم گیسوی بتان دست زدیم

من و "روشن" اگر از خویش نرستیم ولی

دست در دامن آنکس که زخود رست زدیم   

 

 

 

رهی معیری

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام

خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام

با یاد رنگ و بوی تو، ای نوبهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت می نابی نخورده ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده ام

ای سرو پای بسته! به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده ام

گر میگریزم از نظر مردمان"رهی"

عیبم نکن که آهوی مردم ندیده ام

 

  
 

 

 

 

فصیح الزمان رضوانی

 

همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی

چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی

به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگوئی

به ره تو بسکه نالم، زغم تو بسکه مویم

شده ام زناله نا ئی، شده ام ز مویه موئی

همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی

من از خوشم که چنگی بزنم به تار موئی

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟

چه شود که کام جوید، زلب تو کام جوئی؟

شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت

من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوئی؟

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جوئی

ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند

رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کوئی

 

 

 

دانش کرمانی - علی رضا خان

 

سودای جمال تو چو ما را به سر افتاد

برقی زد و، در خرمن هستی شرر افتاد

روزی که غم عشق ترا عرضه نمودند

از هیبت آن &#