Back

مجموعه 2

  1. دهقان سامانی ، علاء الدوله سمنانی ، ملا هادی سبزواری ، صائب تبریزی 

  2. صحبت لاری ، طا هرای کاشانی ، طالب آملی ، عراقی

  3. عرفی شیرازی ، عصمت بخارائی ، عطار نیشابوری ، غالب هندی

  4. فرخی یزدی ، فرصت شیرازی ، فرهنگ شیرازی ، فؤاد کرمانی

  5. مانی شیرازی ، مولوی ، حسن وثوق الدوله ، هاتف اصفهانیM-J


1

دهقان سامانی

 

اشکم از دیده ی نمناک برآید بیرون

بی تو این خون شده دل، پاک بر آید بیرون

کشته ی تیغ غمت را چو بخوانی، تاحشر

ناله اش از دل صد چاک برآید بیرون

تلخکامی دهدم دست ز شیرین دهنت

زهر این درد ز تریاک بر آید بیرون

به جز از مار دو زلف تو نمی پندارم

کسی از عهده ی ضحاک بر آید بیرون

خاک فرهاد شد از حسرت شیرین و هنوز

نعره اش از جگر خاک برآید بیرون

پای تا کم بسپارید که من دانم و خضر

چشمه ی زندگی از تاک برآید بیرون

چشم یار ار نگرد چهره ی خود را درآب

خون از آن نرگس بی باک برآید بیرون

با سر زلف تو "دهقان" نبوَد جایش خاک

مرغ این دام ز افلاک بر آید بیرون

  

 

شیخ علاء الدوله سمنانی

 

به حق آب حیاتِ لبان چون قندت

که نیست در دو جهان، هیچ چیز ماندت

هزار جان و دل نازنین مشتاقان

فدای لعل گهر بار خوشتر از قندت

چه خوش دمی، که نهادیم بوسه بر پایت

کدام دولت از این به، که پای بوسندت

حیات باقی یابند عاشقان، به یقین

اگر به عمر دمی بی حجاب بینندت

مباد آنکه ز دامت برون جهد جانم

همیشه باد دل و جان بنده در بندت

به غیر تار سر زلف او بگو ای جان

به دام زلف چو زنجیر او، که افکندت؟

یقین که سوخته ای همچو بنده کم باشد

اگر چه همچو علادوله کم نیایندت

به خاک پای عزیزت که کحل چشم من است

که هست جان و دل بنده آرزومندت

به هر عتاب که با بنده می کنی جانا

بریده می نشود هیچ گونه پیوندت

 

 

 

 

ملا هادی سبزواری:

 

دهید شیشه صهبای سالخورده به دستم

کنون که شیشه ی تقوای چند ساله شکستم

کتاب و خرقه و سجاده، رهن باده نمودم

به تار چنگ زدم چنگ و، تار سبحه گسستم

فتاده لرزه بر اندام من، زجلوه ی ساقی

خدا نکرده مبادا فتد پیاله زدستم

مرا به گل چه  سر و کار؟ کز توبشکفدم گل

مرا به باده چه حاصل؟ که از نگاه تو مستم

به خود چو خویش بگویم، توئی زخویش مرادم

اگر چه خویش پرستم، ولی ز خویش برستم

نداشت کعبه صفائی به پیش درگهشش [اسرار]

از آن گذشتم و احرام کوی یار ببستم

 

 

 

 

صائب تبریزی

عشق عالمسوز را با کفر و ایمان کار نیست

گردن ما در کمند سبحه و زنّار نیست

کاسه ی منصور، خالی بود - پر آوازه شد

ورنه در میخانه ی وحدت کسی هشیار نیست

هرکه پیراهن به بد نامی درید، آسوده شد

بر زلیخا طعن ارباب ملامت عار نیست

بر رگ جان ها نپیچد، تا پریشان نیست زلف

نبض دل ها را نگیرد، چشم، تا بیمار نیست

طوطی، از آیینه می گویند، می آید به حرف

چون مرا در پیش رویش زهره ی گفتار نیست؟

پیش ما "صائب" که رطل خسروانی می زنیم

گنج باد آور به غیر از باده ی خمار نیست

 

 
Back to Top

2

 

ملا محمد باقر صحبت لاری

 

لمعات وجهک اشرقت، وشعاع طلعتک اعتلا

زچه رو الست بربکم نزنی، بزن که بلا بلا

به جواب طبل الست او، ز ولا چو کوس بلا زدم

همه خیمه زد به در دلم، سپه غم و حشم بلا

پی خوان دعوت عشق او، همه شب زخیل کروبیان

رسد این صفیر مهیمنی، که گروه غم زده الصلا

من و مهر آن مه خوبرو، که چو زد صلای بلا - بر او

 به نشاط و قهقه شد فرو، که انا الشهید- بکربلا

چه خوش آنکه آتش غیرتی زنی یم به قله ی طور دل

فدککته و سککته متدکدکا  متزلزلا

و شنید ناله ی مرگ من، پی ساز من شد و برگ من

فاتی الی مهرولا ، و بکی علی مجلجلا

تو که فلس ماهی حیرتی چه زنی زبهر وجود دم

بنشین چو[صحبت] ودم به دم بشنو خروش نهنگ لا

 

 

 

 

طاهرای کاشانی

 

در هندوستان معروف به شاه طاهر دکنی بوده است و

از گویندگان عصر صفویه و معاصر شاه عباس.این شعر راباکمی اختلاف از دیگران نیز نقل کرده اند.

 

گر به تو افتدم نظر چشم به چشم و رو به رو

شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو

سیل سرشک و خون دل، از دل و دیده شد روان

قطره به قطره شط به شط، بحر به بحر جو به جو

مهر ترا دل حزین بافته بر قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو

داده دهان و چهره و عارض و عنبرین خطت

غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو

از رخ و چشم و زلف و قد، ای مه من فزایدم

مهر به مهر، دل به دل، طبع به طبع، خو به خو

در دل خویش "طاهرا" گشت و نجست جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو

 

 

        طالب آملی

         

        خمار می جگرم سوخت، ساغرم بدهید

        تهی نکرده، یکی جام دیگرم بدهید

        به یک پیاله نسازم، ز بس حریصم من

        قدح پیا پی و ، ساغر مکررم بدهید

        خمار می کُشدم ذوق خامشی دارم

        به چشم یار که پیمانه پر ترم بدهید

        ز زهد خشک رخم گشته خاک سان، بی آب

        به چهره آبی از آن آتش ترم بدهید

        ستور لاغر رم کرده از چراگاهم

        به سبزه ی خطِ گل عارضان سرم بدهید

        چنین که گشته تنم لاغر از ریاضت زهد

        نه حکمتست که پیمانه لاغرم بدهید

        چو"طالب" از ره حکمت فتاده ام به کنار

        یکی به جانب میخانه رهبرم بدهید

         

 

 

فخر الدین عراقی

 

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانه ی گدایی

مژه ها و چشم شوخش به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی خطایی

ز فراق چون ننالم من دلشکسته چون نی

که بسوخت بند بندم زحرارت جدایی

سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن؟

که شنیده ام زگل ها همه بوی بی وفایی

به کدام مذهب است این، به کدام ملت است این

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی؟ که درون خانه آیی

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی

در دیر می زدم من که ندا ز در درآمد

که درآ، درآ عراقی، که تو آشنای مایی

 

 
Back to Top

3

عرفی شیرازی

 

از ناله ی شبانه اثر برده ایم ما

ناموس گریه های سحر برده ایم ما

باد صبا اگر نوزد دم به دم، چه باک

کشتی زموج خیز، به در برده ایم ما

راهی که خضر داشت ز سرچشمه دور بود

لب تشنگی ز راه دگر برده ایم ما

سود متاع ما چه بود؟ کز دیار عمر

مژگان خشک و دامن تر برده ایم ما

سرمای عافیت نشناسیم کز ازل

در گرمسر عشق بسر برده ایم ما

خامی نرفت"عرفی" و گشتیم بحر وبر

بنشین که آبروی سفر برده ایم ما

 

 

خواجه عصمت بخارائی

 

سر خوش از کوی خرابات گذر کردم دوش

به طلب کاری ترسا بچه ی باده فروش

پیشم آمد به سر کوچه پری رخساری

کافری، جلوه گری، زلف چو زنّار به دوش

گفتم این کوی چه کوی است، تو را خانه کجاست

ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به دوش

گفت تسبیح به خاک افکن و زنّار ببند

سنگ بر شیشه ی تقوی بزن و باده بنوش

بعد از آن پیش من آ تا به تو گویم سخنی

سخن این است اگر بر سخنم داری گوش

زود دیوانه و سر مست دویدم سویش

به مقامی برسیدم که نه دین ماند و نه هوش

دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست

وز تف باده ی عشق آمده در جوش و خروش

بی دف و ساقی و مطرب همه در رقص و سماع

بی می و جام و صراحی همه در نوشا نوش

چون سر رشته ی ناموس بشد از دستم

خواستم تا سخنی پرسم از او، گفت خموش

این نه کعبه ست که بی پا و سر آیی به طواف

وین نه مسجد که در آن بی خبر آئی به خروش

این خرابات مغان است و در آن مستانند

از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش

گر تو را هست در این شیوه سر یکرنگی

دین و دانش به یکی جرعه چو "عصمت" بفروش

 

 

 

 

 

شیخ عطار

 

آن یکی گفتا که ای شیخ کبار

خیز و این وسواس را غسلی برآر

گفت با او: هر شب از خون جگر

کرده ام صد بار غسل، ای بی خبر

آن دگر گفتا: پشیمانیت نیست؟

یک نفس درد مسلمانیت، نیست؟

گفت: کس نَبوَد پشیمان بیش ازین

که چرا عاشق نگشتم پیش ازین

آن دگر گفتش: که ای دانای راز

خیز و خود را جمع گردان، در نماز

گفت: کو محراب روی آن نگار

تا نباشد جز نمازم هیچ کار

 

  میرزا اسد الله غالب هندی

 

بیا و جوش تمنای دیدنم بنگر

چو اشک از سر مژگان چکیدنم بنگر

ز من به جرم تپیدن کناره می کردی

بیا به خاک من وآرمیدنم بنگر

شنیده ام که نبینی و ناامید نیم

ندیدن تو شنیدم، شنیدنم بنگر

نیازمندی حسرت کشان نمی دانی

نگاه من شو و دزدانه دیدنم بنگر

 

 
Back to Top

4

 

فرخی یزدی

 

هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود

کار من سودا زده دیوانه گری بود

پرواز به مرغان چمن خوش، که در این دام

فریاد من از حسرت بی بال و پری بود

گر این همه وارسته و آزاد نبودم

جون سرو، چرا بهره ی من بی ثمری بود

روزی که ز عشق تو شدم بی خبر از خویش

دیدم که خبر ها همه از بی خبری بود

بی تابش مهر رخت ای ماه دل افروز

یاقوت صفت قسمت ما خون جگری بود

دردا که پرستاری بیمار غم عشق

شب ها، همه بر عهده ی آه سحری بود  

 

 فرصت شیرازی

 

تمثال دو زلف و رخ آن یار کشیدم

یک روز و دو شب زحمت این کار کشیدم

اول شدم آشفته ی زلفش، سر زلفش

آخر به پریشانی بسیار کشیدم

آغوش و کنارم همه شد غیرت تاتار

تا، تاری از ان طره ی طرار کشیدم

در تیرگی زلف کشیدم رخش از زمهر

گفتی که مهی را به شب تار کشیدم

اندیشه نمودم که کشم ابروی آن شوخ

اندیشه چو کج بود، کمان وار کشیدم

بر خامه ام از تیر فلک بانگ زه آمد

زان سخت کمانی که به دشوار کشیدم

القصه رخ و گردن و آن گوش و بناگوش

یک باغ سمن، غیرت گلزار کشیدم

سحر قلمم بین که کشیدم چو دو چشمش

گفتی به فسون نقش دو سحّار کشیدم

نوک مژه اش را به یکی خامه ی دل دوز

خون ریز تر از خنجر خونخوار کشیدم

نقش خد نارسته هنوزش خط مشکین

گوئی دو طبق گل همه بی خار کشیدم

آن سبز غباری که فراز لب او بود

با خامه ی اسرار به زنگار کشیدم

شوری زمگس خاست بر آن صفحه ی تمثال

چون صورت آن لعل شکربار کشیدم

بیمار دلم بر زنخش کرد اشارت

سیبی به مراد دل بیمار کشیدم

در نقش میانش شدم از فکر چو موئی

آخر به صد اندیشه و پندار کشیدم

در دایره ی فکرتم افکند سرینش

ناچار به یک گردش پرگار کشیدم

آشوب قیامت همه شد در نظرم راست

چون قامت آن دلبر عیار کشیدم

"فرصت" چو کشیدی به برش خامه ی رنگین

گلناریش از خون دل زار کشیدم

 

 

ابوالقاسم فرهنگ شیرازی

 

از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر

کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر

عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت

گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر

مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر

گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر

عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست

هست مستان ترا نشئه زصهبای دگر

بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست

بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر

ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم

زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر

گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند

هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر

راه پنهانی میخانه نداند همه کس

جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود

غم عشق آمد و افزود به غم های دگر

 

فؤاد کرمانی

 

بیگانه را خبر بود از حال ما؟ محال

اسرا اهل حال مگو جز به اهل حال

چون نیست تشنه، از سخن آب، لب ببند

با تشنه لب بگو سخن از چشمه ی زلال

در عالم خیال توام، عالمی خوش است

شادم به این خیال، در این عالم خیال

از بس که دل به عشق وصال تو بسته ام

پیشم یکی ست روز فراق و شب وصال

بی پرده دید دیده ی عارف جمال دوست

ما منتظر که پرده براندازد از جمال

در کیش ما به غیر تو دیدن بوَد حرام

گر دیده بر حرام کنم خون من حلال

 
Back to Top

5

مانی شیرازی

 

حدیث درد من، گر کس نگفت، افسانه ای کمتر

وگر من خود نباشم در جهان، دیوانه ای کمتر

اگر بی نام و ناموسم فراغم بیشتر باشد

وگر بی خانمانم، گوشه ی ویرانه ای کمتر

از آن سیمرغ را در قاف قربت آشیان دادند

که شد زین دامگه مشغول آب و دانه ای کمتر

نکو بزمی ست عالم، لیک ساقی جام غم دارد

خوش آن مهمان که خورد از دست او پیمانه ای کمتر

کسی عاشق شود کز آتش سوزان نپرهیزد

به راه عشق نتوان بودن از پروانه ای کمتر

چه غم در باغ گر باد خزانی بی پناهم کرد

که مشتی خار وخس، یعنی پریشان لانه ای، کمتر

مکن "مانی" عمارت، از سرای دهر بیرون شو

برای این دو روز عمر محنت خانه ای کمتر

 

 

مولوی

 

محتسب در نیمه شب جایی رسید

در بُن بازار مستی خفته دید

گفت: هان مستی، چه خوردستی؟ بگو

گفت از آن خوردم که هست اندر سبو

گفت: خود، اندر سبو، واگو که چیست

گفت از آنکه خورده ام، گفت: این خفیست

گفت: آنچه خورده ای آن چیست آن؟

گفت آنچه در سبو مخفی ست آن

دور می شد این سؤال و این جواب

ماند چون خر محتسب اندر خلاب

گفت با او محتسب: هین! آه کن

مست هو هو کرد هنگام سخن

گفت: گفتم آه کن، هو می کنی؟

گفت من شادم دم از غم می زنی؟

آه، از درد و غم بیدادی است

هوی هوی می کشان از شادی است

 

 

حسن وثوق الدله

 

بار دگر به کوچه ی رندان گذر کنیم

تا بشکنیم توبه و سجاده تر کنیم

یک جرعه درکشیم از آن داروی نشاط

چندین هزار وسوسه از سر به در کنیم

دل را به دست مطرب و معشوق می دهیم

فارغ ز فکر نیک و بد و خیر و شر کنیم

زین زشت تر، عقیده چه باشد، که شیخ وقت

گوید به روی خوب نباید نظر کنیم

جز درد سر، چو حاصل کار زمانه نیست

با جام باده چاره ی این درد سر کنیم

ما چیستیم، و قوّت تدبیر ما کدام؟

تا ادعای دفع قضا و قدر کنیم

زاهد به ما نصیحت بیهوده می کند:

کز باده بگذریم و زساقی حذر کنیم

با اختلال مبدأ برهان ما و شیخ

آن به که این مباحثه را مختصر کنیم

بیهوده بود پیروی تُرّهات شیخ

این تجربت نباید بار دگر کنیم

یک بار راه زهد سپردیم و گم شدیم

بار دگر نباید ازاین ره گذر کنیم

 

هاتف اصفهانی

 

چه شود به چهره ی زرد من، نظری ز بهر خدا کنی

که اگر کنی همه درد من، به یکی اشاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان ترا، تو مهی و جان جهان ترا

ز ره کرم چه زیان ترا، که نظر به حال گدا کنی

ز تو گر تفقد و گر ستم، بُوَد آن عنایت و این کرم

همه از تو خوش بُوَد ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می لاله گون، ز ایاغ مدعیان دون

شکنی پیاله ی ما، که خون به دل شکسته ی ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم ومن غمین

همه ی غمم بُوَد از همین، که خدا نکرده خطا کنی

تو که"هاتف" از برش این زمان، روی از ملامت بی کران

قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی؟

 
Back to Top