|
فرخی یزدی
هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود
کار من سودا زده دیوانه گری بود
پرواز به مرغان چمن خوش، که در این دام
فریاد من از حسرت بی بال و پری بود
گر این همه وارسته و آزاد نبودم
جون سرو، چرا بهره ی من بی ثمری بود
روزی که ز عشق تو شدم بی خبر از خویش
دیدم که خبر ها همه از بی خبری بود
بی تابش مهر رخت ای ماه دل افروز
یاقوت صفت قسمت ما خون جگری بود
دردا که پرستاری بیمار غم عشق
شب ها، همه بر عهده ی آه سحری بود
|
فرصت
شیرازی
تمثال دو زلف و رخ آن یار کشیدم
یک روز و دو شب زحمت این کار کشیدم
اول شدم آشفته ی زلفش، سر زلفش
آخر به پریشانی بسیار کشیدم
آغوش و کنارم همه شد غیرت تاتار
تا، تاری از ان طره ی طرار کشیدم
در تیرگی زلف کشیدم رخش از زمهر
گفتی که مهی را به شب تار کشیدم
اندیشه نمودم که کشم ابروی آن شوخ
اندیشه چو کج بود، کمان وار کشیدم
بر خامه ام از تیر فلک بانگ زه آمد
زان سخت کمانی که به دشوار کشیدم
القصه رخ و گردن و آن گوش و بناگوش
یک باغ سمن، غیرت گلزار کشیدم
سحر قلمم بین که کشیدم چو دو چشمش
گفتی به فسون نقش دو سحّار کشیدم
نوک مژه اش را به یکی خامه ی دل دوز
خون ریز تر از خنجر خونخوار کشیدم
نقش خد نارسته هنوزش خط مشکین
گوئی دو طبق گل همه بی خار کشیدم
آن سبز غباری که فراز لب او بود
با خامه ی اسرار به زنگار کشیدم
شوری زمگس خاست بر آن صفحه ی تمثال
چون صورت آن لعل شکربار کشیدم
بیمار دلم بر زنخش کرد اشارت
سیبی به مراد دل بیمار کشیدم
در نقش میانش شدم از فکر چو موئی
آخر به صد اندیشه و پندار کشیدم
در دایره ی فکرتم افکند سرینش
ناچار به یک گردش پرگار کشیدم
آشوب قیامت همه شد در نظرم راست
چون قامت آن دلبر عیار کشیدم
"فرصت" چو کشیدی به برش خامه ی رنگین
گلناریش از خون دل زار کشیدم
|