|
اشعار دریافتی از شاعران
بگذار تماشا کنم آن سرو روان را
در وصف ِ نگاه ِ تو کنم وقف، زبان را
بگذار که از شهد لبت مست بنوشم
از یاد برم رنج جهان و غم نان را
بگذار که در جاریِ گیسوی بلندت
یکباره فراموش کنم نام و نشان را
ای کاش که پیراهن خوشبخت تو بودم
تا تنگ در آغوش کشم راحت جان را
لبخند بزن تا که بروید گل خورشید
لبخند بزن تا که کنی مست، جهان را
*
آغاز شد انگار دوباره سفر عشق
برخیز ببندیم عزیزم! چمدان را
حسن یعقوبی

حیف ِ دل ِ شما کـه به پـر گریه می
کنید
بـر پیکـر ِ ستبر ِ تبـر گــریـه مـی کنید
چشمانـتـان بـه تـلـخی ِشعر ِ جهنم است
وارونه گشته اید و به سر گریه می کنید
حـوا شکسته حـرمت ِ قـلیان ِ سیب ِ تان
آدم نگشته ایـد مگـــر گــریــه مـی کنید!
پیچیده ایـد لای کـفـن مــرگ ِ جـاده را
در پشت ِ راهها بـه سفـر گـریـه می کنید
در شهر با وفای شماها کـه چـاه نیست!!
دلگیـر یوسف اید اگــر،گـریه می کنید!
دیوار را به دست ِ کج ِ کــوچـه ریختید
حالا نشسته اید و به در گـریه می کنید
آهسته می کشید نفس، خـواب ِ باغ را
بـر پیکـر ِ ستبر تبـر گــریـه مـی کنید
با تشکر:علی سعادتخانی(سعادت اردبیلی)
« قایم باشک »
هیچ ذهنی
به فکرم
نمی رسد
آویزان نگاهت
که من را
صرف نظر
می کند
تمام شهر را
دنبالت می گردم
پیدا نشوی
همه ی عمر
گم خواهم ماند
مسعود فخرپور

شهرغریب
غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
نچیده سیب به رویای سیب خواهم رفت
میان بوسه طنابی به دار می بافند
به گونه با گل سرخ فریب خواهم رفت
صدای خواب براحساس شهر می پیچید
وگفت با دل من بی نصیب خواهم رفت
ومرگ سهم تمام حیات حـّوا بود
اسیردست رسوم عجیب خواهم رفت
به شوق باغ پراز یاس های شهرقدیم
ازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفت
اگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشت
میان همهمه هاعن قریب خواهم رفت
زمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست
غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
یاسمن بهار

آسمان مقداري آزادي برايم
پست كرد
بال پروازي خدا دادي برايم پست كرد
با لودر برداشت از روي دلم آوار را
پرچم و تسبيح و آبادي برايم پست كرد
گربه اي كوچك كه پايش بود در آب خليج
ذيل نامه قايقي بادي برايم پست كرد
بعد تر ها خوب يادم هست از تنب بزرگ
رسم و آيين پريزادي برايم پست كرد
تف به اين تمبر كه مي چسپد بدون اعتراض
نامه اي با خط اجدادي برايم پست كرد
نامه اي مثل «تفنگ دسته نقره» سوخته
«ترمه اي» را كه فرستادي برايم پست كرد
عكس هاي كهنه با لبخند هاي بي دليل
اندكي غم اندكي شادي برايم پست كرد
او كه مي دانم نمي آيد سراغم هيچ وقت
باز هم مقداري آزادي برايم پست كرد
مجتبي صادقي/ مرودشت


در علقمه عكس دوست را
ديدي عباس
عاشق شد و گرد خويش چرخيد عباس
فرياد زد اين دو دست تقديم تو باد
فرياد دگر شهيد گرديد عباس
غلامعلي مهدي خاني (مجرد)


دو شعر از رضا علي اكبري
نشد كه موسم قرباني ام صدا بزنم
تو را خدا بگذاريد دست و پا بزنم
زني كه مست كه ديوانه كاش مي آمد
كنار خندق خونم كه حرف ها بزنم
بگويمش كه چقد دوست دارمت ده تا
و او بخندد و من مثل بچه ها بزنم
به سيم آخر و هي بوسه بر سر و دستش
اگر كه جا بخورد من مباد جا بزنم
دو كلمه راست بگويم كه دوستش دارم
به كوچه هاي علي چپ چرا چرا بزنم
من عاشقم بگذاريد درد دل بكنم
چقدر هي ننويسم چقدر تا بزنم
چقدر توي غزل هام سانسورش بكنم
به سمت او چقدر پيرتر عصا بزنم
تمام آنچه نوشتم براي ريحانه ست
دروغ بود به مادر، به دوست، يا به زنم
رضا علي اكبري
سنگ مي رويد از فلاخن ها،رخوت آب ها به هم خورده ست
شب تلخي ست توي بستر شهر، چشم ها خواب ها به هم خورد ست
كودكان توي پارك مي چرخند مثل بي تاب ها فلك زده ها
غول توفان وزيده است انگار، همه ي تاب ها به هم خورد ست
بمب ها خوشه خوشه مي افتند شيشه ها قاب قاب مي ريزند
باد هاي مخالف آمده اند، هم هي باب ها به هم خوردست
پدرم چند درصد اينجايي ست؟ مي رود سمت زخم آنجا كه
خشم صوفات شروع مي شود و خواب مرداب ها به هم خورده ست
پدرم اهل چارچوب نبود، رفت و در حجم آسمان گنجيد
مرد ها مي زنند بيرون تا وسعت قاب ها به هم خورده ست
مادرم باز سفره را چيده ست من و بابا و مادر اما نه
دل او سير بود و با ما نيست، طرح بشقاب ها به هم خورده ست
مرز را مرده اند اين مردان،اين همه از تبار رستم ها
ديگران كي شدند كي كاووس، حال سهراب ها به هم خورده ست
رضا علي اكبري


نرگس گل زمستان ست
زمستان ست گل نرگس
شعري كه تكانت ندهد
گهواره ست
خوابت مي كند
نصيحت عينك است و سمعك
برخي روي چشم مي گذارند
بعضي ها پشت گوش مي اندازند
من
وقتي تصادف هم نمي كنم شاعرم
اما مردم فقط در همان وقت
گردم حلقه مي زنند
من
شاعري كه سيگار نمي كشد
چقدر با هنر فاصله دارم
زن به زرق و برق مي انديشد
مرد به قبض برق مي انديشد
زرق و برق
قبض برق
زر ورق
دكتر غلامرضا كافي


از كوچه ها گذشته اي و
بازي هاي كودكان مكه را به بازي گرفته اي
احتمالا نزول يكي از همان لبخند ها را ديده اند
و دارند ردّ ردايت را رصد مي كنند
تا به گلاب گيران قمصر كاشان برسند
و آواز هاي فرشتگان را در دستگاه ماهور
در تمام گوشه هاي مكه
در تمام كوچه هاي زمين بشنوند
و نسيم هميشگي حجاز را بين تردد و ترديد ببينند
آنقدر آرام گام برمي داري كه كبوتر بي قراري بتواند در آرامش شنانه هات
آشيانه اي داشته باد
تو آرام گام برمي داري و كودكان كوچه هاي مكه دست از تمام بازي هاشان كشيده
اند
و دارند در توازن و توازي آن شانه ها نشانه هاي خدا را انشا مي نويسند
ميان اين همه ابرهه ابراهيمي يافته اند
و تمام قامتت را به طواف نگاه برده اند
و اين تازه شروع شريعت توست
و تو را جز آنكه امين امنه باشي
به نام ديگري نمي شناسند
سيد محمد امين جعفري

تا بوده زمين و روي
خاك آدم هست
در زندگي هركه ببيني غم هست
دلگرمي من به جمله اي كوتاه است
دلگير چرا شوم خدايي هم هست
تصوير تمام ابر ها در هم بود
اما دل تو مثل خودت محكم بود
بالاتر از آن كه رفته بودي رفتي
يك لايه از آسمان برايت كم بود
تا اشك را خواندم نوشتم مشق امشب درد
رنگ تمام سيب هاي دفتر من زرد
تكرار شد يك بار ديگر آب بابا، آب
اما مدادم سرد دستم سرد تر از سرد
درس نخستم را نوشتم آب، جا خالي
عكس تو را نشناختم زيرش نوشتم مرد
هي زير و رو كردم تمام خاطراتم را
نه هيچ تصويري تو را يادم نمي آورد
آن مرد در باران نيامد هرچه باران زد
هرچند اين دفتر پر ست از واژه ي برگرد
بر گردنم انداختم بابا پلاكت را
نامي كه مانده بر پلاكت دلخوشم مي كرد
آموزگارم داد زد،گفتم بگو بابا
نام بزرگت بر زبانم بود گفتم مرد
ندا هدايتي
|