سوشليغا اشعار منتخب 1 سوشليغا
           

 

 

دوباره ولوله در من به راه افتاده

نگاه! توي سرم چارراه افتاده

صداي ترمز ماشين و بوقهاي بلند

چقدر راه که در من به چاه افتاده

تمام زندگي ام عکس درد در رنجيست

که ناشيانه سفيد و سياه افتاده

مرا به جاي خودم اشتباه مي گيرند

چقدر آينه در اشتباه افتاده

***

ببين چه بر سر من آمدست بعد از تو

که زندگيم به روز سياه افتاده!

جلیل صفر بیگی

 

 

بعد از آن سيب من آدم شده‌ام مي داني !؟

باخيالات تو همدم شده ام مي داني ؟!

تشنه‌ي خاطره انگيز ترين بارانم

تشنه‌ي اشک چو شبنم شده ام مي داني !؟

اي سحر ! پشت شب پنجره هامان گل کن !

بي تو مثل شب عالم شده ام مي داني !؟

بي تو از هر چه بهار است دلم مي گيرد

بي تو عطر گل مريم شده ام ! مي داني !؟

*****

باز هم سيب نگاهي به تعارف بنشين !

به خدا باز من آدم شده ام مي داني !؟

جلیل آهنگر نژاد

 

 

دانشکده... کلاس ...من ... استاد ... تابلو

تنها صداي پاي خودم : يک دودو دودو

روي کف کلاس چه آهنگ جالبي است!

يک ريتم بي خيال تر از من .. . چه تابلو!

خانم سکوت ! قصه ي شاه و کنيزک است

حالا رسيده ايم به بيت دويست و دو

من فکر مي کنم که چه از مولوي پرم !

مثل هميشه گم شده ام در خيال تو ...

يک شعر در تمام تنم وُول مي خورد

يک واژه مثل «مست» نه مثل «تلو تلو»

دارد تمام ذهن مرا مسخ مي کند

دارد تمام ذهن مرا اين ضمير «تو»...

اين که هنوز تازه تر از هر جوانه اي ست

تکرار مي شود ... نه که هر لحظه نو به نو

در من طلوع مي کند و شمس مي شود

«او» هشت قرن آمده تا شعر من جلو

«او» هشت قرن آمده تا شاعرش شوم

مهمان کند مرا به دو ليوان درخت مو !

«يک دست جام باده و دستي به زلف يار»

يک دو دودو دودو دودو يک دو دو دودو

******

: ساکت ! صداي پاي تو ذهن کلاس را

آشفته مي کند . برو بيرون برو برو!

*******

من فکر مي کنم که چه از مولوي پرم!

... حالا رسيده ايم به بيت دويست و دو ...

شاه وکنيز آخر اين قصه با همند

اما خداي شعرم ! خاليست جاي تو !

 

 

بيست و دو شمع ... بيست و يکي شعر ناتمام گُر مي دهد به شعله پيراهنم و من

« من » فوت مي کند به خودم .. گُر گرفته ام.. داري زبانه مي کشي از ذهن من ، نزن

آتش نزن ! برو ! بخدا دوست دارمت... با اينکه دوووور مي شوي از زندگي من

هي مي نشينم و به خودم فکر مي کنم .. نه! نه! به تو... نگو به من اينگونه پر زدن

در آسمان تيره ي اين خاطرات بد... اصلن عجيب نيست! نه! اصلن عجيب نيست

اينکه هنوز با همه ي ... دوست دارمت! هر جور راحتي! به خدا اين نفس زدن،

اين له له ِ سَگانه براي خودم نبود... مي خواستم براي تو باشم ولي نشد!

مي خواستم ... بخند! بخوان! نه! نخند! نه! امشب شب ِ تولد ِ....« اين جور خر شدن

کار ِ تو نيست... پاشو برو لعنتي! برو! دست از سرم چرا...؟! بخدا آدمم منم »

بيست و دو شمع ... شعله ورم! دود مي کنم! داري زبانه مي کشي از خاطرات من

بيست و دو شمع مي چکد از چشمهاي من! چاقو کجاست؟ کيک مرا مي بُرد، ببين!

شش قسمت مساوي ِ من ... گاز مي زنند شش مرد قطعه قطعه مرا توي پيرهــــن

[]

بيست و دو سال سهم مرا پاره مي کند تقويم لعنتي که ورق کم بياورد

آخر خدا کجاست که آبان براي من يک قطره عشق پاک ببارد در اين لجن؟!

ديگر بس است ! من که کم آورده ام خدا! بيست و دو سال بعد هم ارزاني خودت

دور از تو مي گريزم از اين سرزمين ِ تلخ در آخرين دقايق يک عصر با ترن

                                                                                  فاطمه حق وردیان

 

بدهکارم به دنيا روزهايي را که هشيارم

ازين بدتر به عزراييل چندين جان بدهکارم

بدهکارم به خنديدن تمام عمر تلخم را

به گريه روزهايي ر ا که از تلخي تلمبارم

بدهکارم به عصيان وام فرصتها که عمرم داد

و به بد باکداماني تلف گشتند بسيارم*

به دانشگاه چندين ساعت حاضر نبودن را

به نمره صفرهايي را که در برونده ام دارم

بدهکارم به دين چندين نماز وروزه و برهيز

به دينداري چه گفتارم چه کردارم چه بندارم

بدهکارم به چشمم ديدن خوبان عالم را

به گوشم قطع اصواتي که مي جويند آ زارم

تنم قرضه نفسهايم به جاي قسط هايي که

براي اين و آن يک عمر بايستي ببروارم

به دستانم به پاهايم به لب هايم به شش هايم...

بدهکارم بدهکارم بدهکارم بدهکارم.

سید رضا محمدی

 

خواب ديدمت همان شبي که قلکم شکست

زير کفشهات سکه هاي پولکم شکست

بس که سنگ پرت کرده اي به کودکانه هام

شيشه هاي هفت رنگ مهد کودکم شکست

من عروسکي شدم که شهوتي شدن نداشت

بعد از آن قداست تن عروسکم شکست

يک عروس سالخورده مُرد توي آينه

ظالمانه عقدنامه ي مبارکم شکست

نطفه ات ميان کلمه هاي من رسوب کرد

شاعري که پا به ماه بود يک شکم شکست !

سبز بودي و تو را گره زدم به سيزده

نحس قهوه اي شدي همين که عينکم شکست !!

من اسيرِ ...من دچارِ ...من چقدر کوچکم !

من چقدر کوچکم که قلب کوچکم شکست !!!!

طاهره خنیا - مرودشت

 

 

آقا بگو كه صورت من مثل ماه نيست؟

اين چشم هاي روشن و زيبا گواه نيست؟

حالا كه تك ستاره شدي در كنار من

تابان تر از خودم نشوي اشتباه نيست؟

آقا كمي ستاره به گيسوي من بپاش

تك حلقه هاي تيره به چشمت سياه نيست؟

چشمم به راه مانده دلم امتداد راه

اين قهرمان قصه من سر به راه نيست؟

دختر نشسته بود و كمي مضطرب ولي

مي گفت عاشقانه سرودن گناه نيست

درباره كسي كه از اول شنيده بود

اسب و كلاه و قصر ندارد و شاه نيست

او مي نوشت و اين غزلش انتها نداشت

انگار بيت آخر او هست گاه نيست

هي گشت و گشت دفتر او پاره شد ولي

مي گفت ماجراي دل من تباه نيست

مردي رسيد با غزلي تازه تر و گفت

با من بيا كه آخر اين قصه آه نيست

مریم افضلی

 

تو آمدي كه بگويي: اگر... اگر مي رفت...

تو آمدي و كسي داشت سمت در مي رفت!

تو آمدي و چنان زل زدي به پوچي من

كه داشت حوصله انتظار سر مي رفت!!

تو آمدي و كسي گوشه غزل هي با¯

رديف و قافيه هايي عجيب ور مي رفت

تو آمدي ، كلماتي كه مرد ساخته بود

شبيه صابون ، از دست شعر در مي رفت

از اينكه آمده تا... بيشتر پشيمان بود

از اينكه آمده تا... هرچه بيشتر مي رفت!

اشاره كرد خدا سمت پرتگاه ... ولي

به گوش من... وتو اين حرفها مگر مي رفت!

؟؟؟

تو آمدي كه بگويي... به گريه افتادي!

                                      و پشت پنجره انگار يك نفر مي رفت

                                     مهدی موسوی - کرج

گوش کن يک غزل گفته ام باز،با رديف بيفتد بيفتد

شايد اين شعر بي مايه باشد،شايد اين قافيه بد بيفتد

من ولي امتحان کردم امشب،آسمان ريسمان کردم امشب

شايد اين شعر بي مايه روزي،دست يک روح مرتد بيفتد

من ولي در پي يک سؤالم:اين که پايان اين ماجرا چيست؟

اين که آخر چرا مرگ بايد،روي يک خط ممتد بيفتد

شعله بايد برانگيزم از خويش،دار بايد بياويزم از خويش

تا کي آخر در آئينه چشمم،بر نگاهي مردد بيفتد

بر لب بام خورشيد بوديم،بر لب بام خورشيد آري

برلب بام خورشيد ناگاه،ماه در پايت آمد بيفتد

اشک بر سطر لبخند افتاد،خواندم از گونه هاي تو در باد

سيب يک لحضه،يک اتفاق است،اتفاقي که بايد بيفتد

اتفاقي شبيه شکستن،خلسه اي مثل ازخود گسستن

اتفاقي که امروز...فردا يا نه هر لحضه شايد بيفتد!

خيز و در شهر غوغا کن آزر! آتشي تازه بر پا کن آذر

رفته است آن تبردار ديروز،پاي بت هاي معبد بيفتد

شعله بايد برانگيزي از من،ماه بايد بياويزي از من

موج يا ماه تا نبض دريا يکدم از جزر و از مد بيفتد

مرگ طنزي فصيح است آري،بايد از عمق جان خواند و خنديد

گرچه اين شعر بي مايه باشد،گرچه اين قافيه بد بيفتد

محمد حسين بهراميان- فسا

 

 

خاتون خودم کتيبه اي از آهم ،ديگر ز تو ملال نمي خواهم

حرفي بزن سکوت تو پيرم کرد من وازه هاي لال نمي خواهم

ترديدي آنچنان که تو مي داني مثل خوره به جان من افتاده ست

چيزي بگو که دلخوشيم باشد تقدير و احتمال نمي خواهم

با اينچنين تبسم کمرنگي بر گشتنت قشنگ نخواهد بود

سيب آن زمان که سرخ شود سيب است،من هديه هاي کال نمي خوا هم

روزي دلت گرفت و، گمان کردي وقتش رسيده است که بر گردي

پاي همان درخت اساطيري،تقويم ماه و سال نمي خواهم

من دل خوشم به اينکه کنار تو يک عمرآشناي قفس باشم

پرواز را زياد نخواهم برد اما دوباره بال نمي خواهم

آري اگر به خويش قبولاند م تو رفته اي و باز نخواهي گشت

دل مي دهم به هرچه که بادا باد از مرگ هم مجال نمي خواهم

بابک دولتي

 

 

تو آسماني ومن ريشه در زمين دارم

هميشه فاصله اي هست-داد ازاين دارم

قبول کن که گذشته ست کار من از اشک

که سال هاست به تنهايي ام يقين دارم

تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست

مرا ببخش اگر چشم نکته بين دارم

بخوان و پاک کن واسم خويش را بنويس

به دفتر غزلم هرچه نقطه چين دارم

کسي هنوز عيار ترا نفهميده ست

منم که از تو به اشعار خود نگين دارم

محمد علي بهمني

 

 

اين دل اگر کم است بگو سر بياورم

يا امر کن که يک دل ديگر بياورم

خيلي خلاصه عرض کنم دوست دارمت

ديگر نشد عبارت بهتر بياورم

از کتف آشيانه اي ات با کمال ميل

بايد که چند جفت کبوتر بياورم

حتي اگر اجازه دهي سعي مي کنم

تا يا کريم هاي شناور بياورم

از هم فرو مپاش،براي بناي تو

بايد بلور چيني و مرمر بياورم

وقتي رسيده اين غزل نيم-سوز را

از کوه هاي خود خوريم در بياورم

سيد مهدي موسوي

 

 

ديريست که دل،آن دل دلتنگ شد ن ها

بي دغدغه تن داده به اين سنگ شد ن ها

آه،اي نفس از نفس افتاده،کجا رفت

در ناي ني افتادن و آهنگ شد ن ها

کو ذوق چکيد ن زسرانگشت جنون،کو؟

جاري به رگ سوخته ي چنگ شد ن ها

زين رفتن کاهل چه تمناي فتوحي؟

تيمور نخواهي شد از اين سنگ شد ن ها

پاي طلبم بود به منزل نرسيد م

من ماندم وفرسود ه ي فرسنگ شد ن ها

ساعد باقري

 

 

و من راهي شد م خواهي نخواهي

خدا حافظ کبوتر هاي چاهي

و من راهي شد م شايد خدا خواست

بيابم گوشه ي دل سر پناي

کليسا يي وديري،مسجدي،عشق

سماعي،قبض وبسطي،خانقاهي

دلم با توست حتي تا قيامت

ولي دانم رفيق نيمه راهي

اسير گند م روي تو هستم

جز اين گند م نمي خواهم گناهي

خدا يار و نگهدار تو باشد

خدا حافظ رفيق نيمه راهي

محسن رضوي

 

 

اسم من چيست؟ خدايا چه کنم ياد م نيست

امشب آماد ه شدم تا چه کنم ياد م نيست

من که همسايه نزديک شقايق بود م

پا شدم آمد م اينجا چه کنم ياد م نيست

من چرا از تو بريد م وچرا برگشتم

وبنا شد که دلم را چه کنم يا د م نيست

من نشاني دل دربدرم را بانو

از تو پرسيد ه ام اما چه کنم ياد م نيست

اين نوشته غزل کيست که من مي خوانم

اسم او چيست؟خدايا چه کنم ياد م نيست

هادي حسني

 

 

رد شد درست يک دو قد م از مقابلم

آرام ريخت پشت قد م هاي او دلم

تبديل شد به حس هبوطي که عاقبت

با چشم هاي بسته فرو برد در گلم

دريا نبود،...بود ولي، رد گام هاش

طرحي هميشه ريخت بر اندوه ساحلم

.....

يک اتفاق نه...که بيفتد و بگذرد

آمد نشست،هم نفسم شد وقاتلم

حالا تمام رهگذران مکث مي کنند

اين نقش رد پاي شما هست يا دلم

فاطمه قاعدي - شیراز

 

 

 

خدا پشت و پناهت زود برگرد

فداي شکل ماهت زود برگرد

هوا سرد است،شالت را بينداز

بگير اين هم کلاهت،زود برگرد

ببين اين گونه نگذا ري بماند

دو چشمانم به راهت زود بر گرد

دلم را مي شکاني اي مسافر

به جبران گناهت زود برگرد

برايت نیست جايي مثل خانه

بسوي زاد گاهت زود برگرد

بيا از زير قرآنم گذر کن

خدا پشت و پناهت،زود برگرد

نجمه زارع - قم

 

 

 

حلق آويز

گم شد بهار مزرعه در حمله ي پاييز

پيچيد آن شب يک سکوت سرد در جاليز

زير درختي پير،زير نور ماه آن شب

رقصيد مردي پا به پاي سايه اش يکريز

بر روي دوش شاخه هاي بي بهار و بر

بيهوده مي چرخيد و مي رقصيد،حلق آويز

چشمان خود را بسته با يک شال مشکي رنگ

تا تار و تيره بيند اين خواب جنون آميز

انگار صد سال است دل کنده ست از اين دنيا

از عاطفه،از عشق،از هر کس و هر چيز

تنها فقط زلفي رها در باد ماند و هيچ

راحت شد از اين عشق هاي پوچ ودرد آميز

عبد الرضا کوهمال جهرمي

 

 

باراني چشمهايم خود را به سنگ محک زد

با گريه هاي پياپي بر زخم هايم نمک زد

من چهارده قرن زخمم،زخم کبودي که يک روز

نا مهربان دست هايي بر شانه هاي فدک زد

در آسمان سيب سرخي يک عده ديدند آن شب

آن شب که بر چهره ی ماه خون شهيدي شتک زد

بر خواب آرام، دريا ديديم وبسيار ديديم

امواج از ياد رفتند،لب هاي ساحل ترک زد

رفتند و رفتند و رفتند، مانديم و مانديم و مانديم

آنقدر از نان سروديم تا شعرهامان کپک زد

محمود اکرامي-قم

 

 

گمان نمي کنم اين دست ها به هم برسند

دو دل شکسته ي در انزوا به هم برسند

ضريح و نذر رها کن ،بعيد مي دانم

دو دست دور به زور دعا به هم برسند

کدام دست رسيده به دست دلخواهش

که دست هاي پراز زخم ما به هم برسند

شکوه عشق به زير سؤال خواهد رفت

وگرنه مي شود آسان دوتا به هم برسند

فلک نجيب نشسته است وموذيانه به فکر

که پيش چشم من آن دو چرا به هم برسند

نشاني ده بالا به يادمان باشد

مگر دو دور در آن دورها به هم برسند

محمد رضا رستم پور- ايلام

 

 

اشک آمد امشب تا مرا از من بگيرد

آمد مرا يک شعله در شيون بگيرد

مثل گلاب از چشم خيس من چکيده ست

تا انتقام خنده را از من بگيرد

من دست وپا گم کرده ام کو سربداري

تا سر کشي هاي مرا گردن بگيرد

کو ديده يو سف شناسي تا تنم را

يک برگ گل از بوي پيراهن بگيرد

کو شاعري تا انتقام زندگي را

از واژه هاي مرده ي الکن بگيرد

او زير چتر استاده من در زير باران

من منتظر تا گريه باريدن بگيرد

گفتم بگو،چيزي بگو تا مثل آهو

رد صدايت بوي آويشن بگيرد

چرخي بزن تا روح نا آرام دريا

در هق هق چشم تو رقصيدن بگيرد

خنديد يعني،گيرم آدم سهم خود را

از اين شب تاريک بي روزن بگيرد؟

کو خارخار مرگ تا روح خدا را

يک نيشخند از طعنه هاي تن بگيرد

او بي خيال هرچه شعر و هرچه باران

من منتظر تا او مرا از من بگيرد

محمد حسين بهراميان

 

 

براي دلخوشيم استخاره مي گيرم

اگر که خوب نيامد دوباره مي گيرم

هميشه سفره گستره نگاهت را

براي برکت شعر استعاره مي گيرم

براي آنکه مبادا خطا کند چشمم

از آب و آينه حتي کناره مي گيرم

شبي که ماه نباشد،سراغ چشم تو را

از آشناي قديمش ستاره مي گيرم

اگر چه حرف دلت را شنيده ام،اما

براي دلخوشيم استخاره مي گيرم

بابک رحيميان

 

 

بوي ترانه هاي ازل مي دهد لبت

خوش باش خوش که طعم عسل مي دهد لبت

لب نيست نازنين! ملکوت ملاحت است

بوي سبوي عزوجل مي دهد لبت

بگشاي آن طراوت فرزانه را که باز

ماراشبانه ذوق غزل مي دهد لبت

الله اکبراز تو که با خمر بوسه اي

معناي ناب خير عمل مي دهد لبت

گل شرم گونه هاي تو خود وحي منزل است

بوي ترانه هاي ازل مي دهد لبت

علي هوشمند

 

 

به کام تو مي گردد اين چرخ گرد ون،به شرطي که کوروکرولال باشي

اگر مرگ گنجشک ها را ببيني،و از لمس پرواز خوشحال باشي

نگو سرو بوسيد دست تبر را، نگو بيد لرزيد با ساز آتش

ترا هم به د ست اجل مي سپارند،مگر اينکه در فصل شب کال باشي

طلسم ودعا و زبان بند کردن،و يا ذبح مرغ سياه محلي

خرافات گُل کرده جاي حقيقت،فقط چاره اين است: رمال باشي

وجود تو املاي سخت کلاس است، تقلب کن و بي خيال صداقت

گل بيست در دفترت مي نشانند،اگر خط به خط غرق اشکال باشي

نشستند در سايه ی گرم خورشيد،کساني که با نور بيگانه بود ند

بمان يخ بزن در هجوم زمستان،خود ت خواستي برف سيال باشي

طاهره خنيا-مرودشت

 

 

خيس از مرور خاطره ‎هاي بهار بود

ابري كه روي صندلي چرخ ‎دار بود

ابري كه اين پياده ‎رو او را مچاله‎ كرد

روزي پناه خستگي اين ديار بود

آنروزها كه پاي به هرقلّه مي‎ گذاشت

آنروزها به گرده‎ ي توفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران يك غريبه ‎است

حالا چنان كتيبه‎ ي زيرغبار بود

بين شلوغي جلو دكّه مكث كرد

دعوا سر محاكمه‎ ي شهردار بود

آنسوي ،پشت گاري خود ژست مي‎ گرفت

‏(مرد لبو فروش،سياستمدار بود!)‏

از“جنگ و صلح”نسخه كه پيچيد ادامه ‎داد:‏

‏-“اصرار برادامه‎ ي جنگ انتحاربود”‏

اين‎سو يكي كه جزوه ‎ي كنكور مي‎ خريد

در چشم هاش نفرت از او آشكار بود ‏

مي‎ خواست كه فرار كند از پياده ‎رو

مي‎ خواست و به صندلي خود دچار بود

دستي به چرخ ها زد و سمت غروب رفت

ابري فشرده در صدد انفجار بود

خاموش كرد صاعقه‎ هاي گلوش را

بغضي كه روي صندلي چرخدار بود

حسن صادقي پناه

 

 

تو نيستي و اين درو ديوار هيچ ‎وقت...‏

غير از تو من به هيچ‎كس انگار هيچ ‎وقت...‏

اينجا دلم براي تو هي شور مي ‎زند

از خود مواظبت كن و نگذار هيچ ‎وقت...‏

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است

من باورم نمي ‎شود،اخبار هيچ ‎وقت...‏

حيفند روزهاي جواني،نمي‎ شوند

اين روزها دو مرتبه تكرار هيچ ‎وقت

من نيستم بيا و فراموش كن مرا

كي بوده ‎ام برات سزاوار؟!‏‎…‎هيچ‎ وقت

بگذار من شكسته شوم توصبور باش

جوري بمان هميشه كه انگار هيچ‎ وقت...‏

نجمه زارع

 

 

فنجان قهوه ،نيمه ي ليمو ، گلي سپيد

آمد زني و اين دو سه را روي ميز چيد

بعدا در انتظار تو صد بار تا غروب

پر زد کنار پنجره امّا تو را نديد

شب از ميان خوشه ي انگورها گذشت

قلبي براي حس غريبانه اي تپيد

خورشيد از آشيانه ي خود سر کشيد و بعد

همراه موج هاي رها قايقي رسيد

مردي پياده شد که به دريا شبیه بود

مردي که گنگ بود و کسي را نمي شنيد

صبحي کنار ساحل دريا شروع شد

صبحي به رنگِ آبي روشن پر از اميد

زن روي ماسه هاي شني خواب رفت و مرد

بر گيسوان روشن او دست مي کشيد

او خواب روز فاجعه را ديد و ناگهان

مرغي ترانه خواند و زن از جاي خود پريد

مرد عاشقانه رفت و بر روي ماسه ها

طرحي مچاله از گل و پروانه را کشيد

از روي ماسه ها گل و پروانه پر گرفت

دريا که وحشيانه به دنبالشان دويد

مرد از کنار زن شبهش رفته بود و باز

از لابلاي گريه ي زن باد مي وزيد

او غمگنانه رفت و از او روي ميز ماند

يک تکّه يادداشت و يک قفل بي کليد

دريا شکاف خورد و جهان رفت زير آب

فنجان قهوه

نيمه ي ليمو

گلي سپيد

هادي مهري خوانساري

 

 

 

چراغ ساعت شش روي ريل ها روشن

قطاري آمد از آغاز ماجــــــرا روشن

به اين كه؛ هيچ كسي مثل من نمي پلكد

قطار پلك نزد از ستـاره تا روشن

از آن سوي پرده ، آفتاب پيدا شد

و بعداز آن ،شب، گسترده شد،هوا روشن

قطار آمده با كفش هاي آهني اش

به اتفاق زني تازه ردپا روشن

زني كه از پس پرده به آفتاب شبيه

زني كه كرده تمام دريچه را روشن

سكوت كرده در آن ايستگاه سرد سپيد

به خود نهيب زدم تا شود صدا روشن

سلام كردم و زن ايستگاه را نگريست

كه بود در وسط برف جا به جا روشن

قدم به ديده ی ما مي نهيد خانم! نه؟

چه تازه ايد و چه خوبيد! چشم ما روشن!

تمام دهكده از عطر ياس پر شده است

گلي نمانده به جز ‹نرگس› شما روشن

***

به آخر رويا مي رسم و چشمانم

رسيده اند به پايان ماجرا خاموش

چرا دروغ بگويم رديف را خانم؟!

نيامديد و زمين ماند بي صدا ـ‌‌‌‌‌‌‌ خاموش ـ

نيامديد و نديديد روي ريل آيا

چراغ ساعت شش روشن است يا خاموش؟

مجتبي صادقي

 

 

هرگز نخواستم که بگويم تورا چه قدر

عاشق شدم؟ چه وقت؟چگونه؟ چرا؟ چه قدر؟!

هرگز نخواستم که بگويم نگاه تو

از ابتداي ساده اين ماجرا چه قدر ـ

من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت!

من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ يا چه قدر...؟

هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولي

عادت نبود حسي از آن ابتدا چه قدر

مانند پيچکي که بپيچد به روح من

ريشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر ـ

تقدير را به نفع تو تغيير مي دهند

اينجا فرشته ها که بداني خدا چه قدر ـ

خوبست با تو،با همه بي وفائيت

قلبم گرفته است،نپرس از کجا؟ چه قدر؟!

قلبم گرفته است،سرم گيج مي رود

هرگز نخواستم که بداني تو را چه قدر...

نغمه مستشار نظامي

 

 

 

بالای صفحه