كودكي
كنار خيابان شلوغ تر از زنبور
خودش را خيس مي كند
(زير شير آب البته)
و آن گنجشك خاكستري
مي نشيند روي منقار كلاغ
نه
روي سيگار مرد پسته فروش
(پسته فروش نبود،مترسكي سيماني بود)
حالا سيمان يا خشت خام فرقي نمي كند
از بين من و تو
تابوتي مي گذرد
و آينه هاي شهر يكپارچه فرو مي ريزد
چون تو چشمان ات را
لاي دستمال سارا
جا گذاشتي
شهرام عدیلی پور
رسوب
مسافر سلام
از آسمان چه خبر؟
از مهتاب جنون زده شبهاي بي چراغ
تو که مي گفتي هزار توي ذهن هاي کرم
خورده شهر را هم
جستجو کني
باز نشاني از سيب سرخ و حوا
نخواهي يافت
پس حالا
در کدام بن بست ترديد
مات ذره هاي دردآلود شده اي
که از روزنه هاي ذهنم
فواره مي زند
چيزي تبخير مي شود در من
کم کم در خودم رسوب مي کنم
مثل تبخير اين ذهن هاي شور
حالا بايد ته نشين هاي روحم را
در خلاء بي خياليت بريزم
تا از من تنها
...تو بماني
وديگر هيچ
پريچهر کوهنورد
وقتي بميرم
با قلعههاي بلند
پنهان ميشوي
در خاك ماسههاي ساحل،
دُرناها كه بر شانهات ميايستند
گويي بر دو برج سنگي شاهانه
عروساني آرميده باشند.
در هوايي مواج
به عشق ميخوانمت
باد در گيسوان تلخم
به هيبت تو درميآيد
كسي چه ميداند
گنجشكها كه ميميرند
چه دستي بر خاكشان ميسپارد
اما
من ميدانم
وقتي بميرم تازه گنجشك ميشوم.
طاهره ده پاييني ـ ورامين
دور از مسير باد
سرزمين كوچك من
سرزميني كه تمام رودخانههاي جهان در آن جاريست
من به تو چه بخشيدهام؟
هيچ!
حتي براي آن دو گنجشك خيس سرگردان
آشيانهاي نساختم
آشيانهاي كه در مسير باد نباشد ...
تو به من چه بخشيدهاي؟
سرزمين كوچكي كه تمام رودخانهها
تمام كوهها
تمام جنگلها
جايي كه تمام پرندگان جهان
در آسمانش پرواز ميكنند
آواز ميخوانند
تخم ميگذارند
و براي جوجههايشان آشيانه ميسازند
دور از مسير باد
و دور از گزند تير و كمان پسر بچههاي بازيگوش
دفتر نقاشيات را ميبندم
ميميرم
مدادهايت را بردار
و مرا دوباره به دنيا بياور
راضيه بهرامي ـ تهران
پوچ
دلتنگي را ديكته كرديم
بر كاغذهاي سياه با خطوط نامرئي
رنج را حك كرديم
بر گونه هاي شور با پتك غرور
ترديد را با لرزش خاكستري ذهن
مرديم تا ابد
جدال با آينه را
درد مزمن خويش كرديم
آنگاه صفت انسان بودن را
خنديديم
كه قاصدك آمد و تحقيرمان كرد
قرارمان رفت
و نياز دوباره معنا گشت
محسن همورد پور
چهره زيباي کسي انگار
از پشت تمامي پرچين هاي آينده
به من اميد ابديت مي دهد..
و تو چه زيبا سادگي را ساده کردي
تا مرز يک لبخند
و آنگاه
اين دل پريشان
تصوير حرکت گيسوانت را در فضا
ثبت کرد
به شکل يک احساس گنگ و ناشناخته
و حافظه مرا ياري داد
تا آينده ام
اين لحظه را تکرار کند
و چهره ی زيباي کسي
از پشت تمامي پرچين هاي آينده
نمايان شود،
در برابرم...
حسین نکویی