تازه های ادبی
اخبار و رسانه ها روزنامه ها و مجلات علمي آمورشي درسي دانشگاه ها و مدارس سايت هاي هنري سايت هاي ورزشي موزيك ترانه بازي ها Home
تازه های ادبی سایت ها و وبلاگ ها پزشکی و سلامت لینک های دولتی صفحه ادبی آلبوم های عکس کامپیوتر آموزش قرآن

 

 

رسيدن ازهركجاي دلت به سمت هاي از اين جا

علي الخصوص در هيچ وقتِ دير

كه طرحِ كمرنگي از دست هاي شما بر گردن قوست

خميازه يِ صبحِ نامعلوم ازوقتِ بي وعده نيست

وازتو پرسيدني ترند شكلِ توامان در ملافه ها

درخوابِ تو دوشْ

ديدم از ملائكه

پرسيدم از لازاروس

ورويا در ادامه ي زندگي

در كوپه نشست در قطار زير تاخير

كه مريم هاي مجدليه سرشار تعبيرات بكارتند

علي الخصوص

وقتي كه درراه راست مي روند

برروي ريل

با شناسنامه ي ديگرم.


مماسِ بر رويا

در تماسِ كوتاهِ شبانه است

پيش از تفاهم سايه ها

يكي از ما به تعبير اين لحظه مي رسد

ورخت آويز

دفترچه ي خاطراتِ يادم تورا فراموش باراني

پيش نهاده بوده رويا

باامضاي خودش

وسهمِ نرينه به ساعت نمي رسد

فقط سه دقيقه

خط تماس قطع مي شود

گريمش بهم مي خورد

صحنه را ترك مي كند

علی قنبری

 

 

 

 

لازم نکرده به بهانه اي حتا

دور دست دستهات را

عاشقانه تکانم دهي

تا دو دقيقه ي ديگر

کاميوني با خاطرات لاستيک هاش از جاده اي دور

له ام کند

آسفالت خوني خيابان

ومن که حالا مثل يک ماهي سياه کوچولو

(ببخشيد)

آسفالت خوني خيابان را در آغوش مي گيري

حالا چه فرق مي کند که در ذهن شاعري غروب شوم

ويا انتظار پسرکي پايان شود که هيچوقت عاشقش نشدم

مادرش نشدم

من خيلي پيشترها

توي حوض خانه اي قديمي مرده بودم

تا اينکه نويسنده اي مرا زاييد

ودر پايان قصه اش کشت

حالا چه فرق مي کند

که دور دست دستهات رابي بهانه تکانم دهي

پشت چراغ قرمز

روي شيشه ي ماشين

دستمال ميکشد شتکهاي خون مرا

پسري که هيچوقت عاشقش نشدم

طیبه نیکو

 

 

 

روز اول:

... كه كودك بودي

كنارِ ناله ي يكدستِ قليان مادر بزرگ

و عروسكهايت

بچه هاي خوبي كه هميشه سر به راه نبودند

و صداي خوبِ مادر

كه از هر خواننده اي هم قشنگ تر مي خواند

نخل هاي آبستنِ ساكت

و دشتستانِ خيسِ عرق

در دوِ بعد از ظهرِ مرداد

گمانم شنبه بود

كه ناخن هايت را حنا زدي

و خنديدي

روز دوم:

موهايت را شانه كردي

تا پر از دريا باشد

مينارت اما بوي شرجي و پستان گاو مي داد

مرمرِشك چيدي و

در بن بستِ كوچه هاي خاكي

كسي دوستت داشت

معلم

روي تمام مشق هايت خط قرمز كشيد

و پيراهن گلدار

انارت كرد

بغضي اما

مثلِ آدامس به گلويت چسبيده بود

و تنها دوستت لاوينيا

كه نمي توانست از كتاب به ديدنت بيايد

گمانم اواسط هفته بود

تو اما نخنديدي

براي روز سوم:

گفتي بله!

همه كِل زدند

و ديگر هيچ نخل خرمايي به رنگِ موهايت نزاييد

مينارت سفيد

پيراهن گلدارت سفيد

اشكهايت سفيد

آدامس توي گلويت سفيد

موج دريا سفيد

شيرِ گاو سفيد

كفش پاشنه بلندت سفيد

بختت! نمي دانم

گمانم جمعه بود

نوزاد گريه كرد

ساعتِ دوِ بعد از ظهرِ مرداد

زينو مادرِ تمامِ دخترانِ جنوب است.

روجا چمنكار

کِليجا

 

 

 


 شست و سه سال بعد
در ساعتي كه هول مكرر داشت
ديوارهاي خانه ترك برداشت
ممنوع بود رد شدن، اما زن
در دست، حكم «رد شو و بگذر» داشت
حسي لبالب از «شعف» و «وحشت»
حسي «شگفت» و «دلهره‌آور» داشت
در قلب او جوانة يك گل بود
يك سينه آرزوي معطر داشت
هر چه ستاره مست شد و رقصيد
شب را صداي شادي و دف برداشت
صد صف فرشته سجده به كودك كرد
آن لحظه عرش حالت ديگر داشت
  
(شصت و سه سال بعد) همان كودك
يك روز صبح زود كه از در داشت ـ
مي‌رفت سمت كوچه، زمين ناليد
(از آنچه روز فاجعه در سر داشت)
  
بانگ اذان شنيده شد از مسجد
مردي براي دفعة آخر داشت ...
: «پاشو غريبه!»
: «كيست؟»
: «منم!»
(يعني: اصرار بر هر آنچه مقدر داشت)
: «قد قامت الصلوة!»
: «نه، وقتش نيست!»
(در سجده، ضربه حالت بهتر داشت)
: «سبحان رب ...»
(و وقت مناسب شد
اين سجده حكم وقت مقرر داشت)
: «فزت و رب ...»
(كعبه به خود لرزيد
ديوارهاي كوفه ترك برداشت).
مهدي زارعي ـ كرج

 

كودكي

كنار خيابان شلوغ تر از زنبور

خودش را خيس مي كند

(زير شير آب البته)

و آن گنجشك خاكستري

مي نشيند روي منقار كلاغ

نه

روي سيگار مرد پسته فروش

(پسته فروش نبود،مترسكي سيماني بود)

حالا سيمان يا خشت خام فرقي نمي كند

از بين من و تو

تابوتي مي گذرد

و آينه هاي شهر يكپارچه فرو مي ريزد

چون تو چشمان ات را

لاي دستمال سارا

جا گذاشتي

شهرام عدیلی پور

 

رسوب

مسافر سلام

از آسمان چه خبر؟

از مهتاب جنون زده شبهاي بي چراغ

تو که مي گفتي هزار توي ذهن هاي کرم خورده شهر را هم

جستجو کني

باز نشاني از سيب سرخ و حوا

نخواهي يافت

پس حالا

در کدام بن بست ترديد

مات ذره هاي دردآلود شده اي

که از روزنه هاي ذهنم

فواره مي زند

چيزي تبخير مي شود در من

کم کم در خودم رسوب مي کنم

مثل تبخير اين ذهن هاي شور

حالا بايد ته نشين هاي روحم را

در خلاء بي خياليت بريزم

تا از من تنها

...تو بماني

وديگر هيچ

پريچهر کوهنورد

 

 


وقتي بميرم
با قلعه‌هاي بلند
پنهان مي‌شوي
در خاك ماسه‌هاي ساحل،
دُرناها كه بر شانه‌ات مي‌ايستند
گويي بر دو برج سنگي شاهانه
عروساني آرميده باشند.
در هوايي مواج
به عشق مي‌خوانمت
باد در گيسوان تلخم
به هيبت تو درمي‌آيد
كسي چه مي‌داند
گنجشكها كه مي‌ميرند
چه دستي بر خاكشان مي‌سپارد
اما
من مي‌دانم
وقتي بميرم تازه گنجشك مي‌شوم.
طاهره ده پاييني ـ ورامين

 



دور از مسير باد
سرزمين كوچك من
سرزميني كه تمام رودخانه‌هاي جهان در آن جاري‌ست
من به تو چه بخشيده‌ام؟
هيچ!
حتي براي آن دو گنجشك خيس سرگردان
آشيانه‌اي نساختم
آشيانه‌اي كه در مسير باد نباشد ...
تو به من چه بخشيده‌اي؟
سرزمين كوچكي كه تمام رودخانه‌ها
تمام كوهها
تمام جنگلها
جايي كه تمام پرندگان جهان
در آسمانش پرواز مي‌كنند
آواز مي‌خوانند
تخم مي‌گذارند
و براي جوجه‌هايشان آشيانه مي‌سازند
دور از مسير باد
و دور از گزند تير و كمان پسر بچه‌هاي بازيگوش
دفتر نقاشي‌ات را مي‌بندم
مي‌ميرم
مدادهايت را بردار
و مرا دوباره به دنيا بياور
راضيه بهرامي ـ تهران

 

 

پوچ

دلتنگي را ديكته كرديم

بر كاغذهاي سياه با خطوط نامرئي

رنج را حك كرديم

بر گونه هاي شور با پتك غرور

ترديد را با لرزش خاكستري ذهن

مرديم تا ابد

جدال با آينه را

درد مزمن خويش كرديم

آنگاه صفت انسان بودن را

خنديديم

كه قاصدك آمد و تحقيرمان كرد

قرارمان رفت

و نياز دوباره معنا گشت

محسن همورد پور

 

 

 

 

چهره زيباي کسي انگار

از پشت تمامي پرچين هاي آينده

به من اميد ابديت مي دهد..

و تو چه زيبا سادگي را ساده کردي

تا مرز يک لبخند

و آنگاه

اين دل پريشان

تصوير حرکت گيسوانت را در فضا

ثبت کرد

به شکل يک احساس گنگ و ناشناخته

و حافظه مرا ياري داد

تا آينده ام

اين لحظه را تکرار کند

و چهره ی زيباي کسي

از پشت تمامي پرچين هاي آينده

نمايان شود،

در برابرم...

حسین نکویی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بالای صفحه