دلش گرفت ...و جام شراب را برداشت
و مست شد ، عاشق شد ، طناب را برداشت؟
و مُرد مثل كسي كه سؤال كرد : چرا؟
و بعد گوركن آمد جواب را برداشت
و قرص ماه تو و قرصهاي زردي كه ...
فقط گريست ... و ليوان آب را برداشت
همينكه خواست كه شك بين ِ ... خواست شك
بين ِ...
خدا همان لحظه ، انتخاب را برداشت
و فكر كرد به عشقي كه داشت يا كه نداشت
و از اطاق ِ زن تختخواب را برداشت
و خواست تا كه خودش را دوباره پاك كند
غزل تمام شد و آفتابه را برداشت
مهدی موسوی- کرج
دوستت دارم!
دلم لبريز اندوه است و تنگ دوستت دارم
بخوان شعري به آهنگ قشنگ دوستت دارم
قدمهاي مرا باران به سمت خانه تان آورد
به دستم شاخه ي ياسي به رنگ دوستت دارم
دلم شد تنگ آن روزي که مي زد دست معصومت
مرا در کوچه ي رندان به سنگ دوستت دارم
کلاس اول عشق و دو همشاگردي عاشق
من و تو آن دو شاگرد زرنگ دوستت دارم
نشستم خط به خط با تو نوشتم مشق باران
را
به روي دفتري کاهي به زنگ دوستت دارم
در و ديوار اين خانه پر است از شعر و
افسانه
پر از نقاشي بي آب و رنگ دوستت دارم
***
....................................................
دوباره قصه ي ماه و پلنگ دوستت دارم
جلیل صفربیگی
نشكني اين قلب با احساس را
قلبِ در كوچكترين مقياس را
بنده حق دارم كمي عاشق شوم
… كي ادا كرده ست حق الناس را؟!
پاك پاكم دست هايم را بگير
ترك كن اين بار اين وسواس را
بي تو مي ميرم تو هم نسبت به من
خب بگو داري همين احساس را؟
دوستت دارم ولي ديوانه وار
درك كن اين دختر حساس را
با چنين مكري كه داري بسته اي
دستهاي هر چه عمر و عاص را
زير و رو مي كرد كاش امشب خدا
آدمك هاي نمك نشناس را
فریده دهداران
يک هيچ ِادکلن زده با موي فرفري
شايد وکيل پايه يک دادگستري
دارد دفاع مي کند از دختري که نيست
اسمش «پري» ... نه! از همه جنبه ها پري!!
از يک نگاه ساده و معصوم مثل گرگ
يک مشت موي سرزده از زير روسري
از دختري که گفته به اين هيچ! عاشقست
از دختري که رفته ، با مرد ديگري
ليلاي قصّه خط زده کلّ کتاب را
پيدا نموده شايد مجنون بهتري!...
رو مي کند به سمت تماشاچيان وکيل
فرياد مي زند که تو دختر مقصّري؟!
دختر فقط عروسک بازي زندگيست
تو مرده اي به خاطر اين جرم: دختري!
ديگر به اختيار خودت نيست ماندن و...
وقتي که از تمامي خود رنج مي بري
حس مي کني گرفته دلت از هر آنچه نيست
مي خواهي آسمان را بالا بياوري...
قاضي نگاه مي کند آرام و مرگبار
به دادگاه و صندلي پير داوري
از خود سؤال مي کند آيا نمي شود...
آيا نمي شود که از اين جرم بگذري؟!
رو مي کند به سمتِ وکيل ِ در آينه
با يک نگاه خسته و يک جور دلخوري
شاهد: خودش، دليل:خودش ، حکم: زندگي
قاضي: خودش، وکيل:خودش ، متـّهم: پري!
مهدی موسوی- کرج
باچوب هاي كبريت در نور سينما
هم گاو هم الاغ برانگيختي مرا
گاهي چريدم از ممقان تا به اصفهان
گاهي عريدم از همدان تا به آستارا
آتش زدي گرفتم و سيگار آخري
قا لم گذاشت بين صداها و نور ها
هي پكّ و پكّ و پك جريان يافت در تنم
مرفين به قدر ريختن خون مجتبا
آتش گرفته بود تنم را ـ بدون شرح !!! ـ
از ميم وجيم گرفته تا تا و با و آ
گفتم كجام سوخت!؟ نگفتم ؛ كه اين غزل
اكران زخم هاي عميقي است كه شما ! آري همين شما
زده ايدِم چه قدر سال.
با بيل و لنگه كفش و كمر بند و سنگ پا
يك بار هم تفنگ كشيديد روي من!
ديدي چه خوب حافظه ام كار مي كند
مانند ساعت سرِ ميدان انقلا
بِ را گذاشتم كه بياييد به سطر بعد
بامن كمي قدم بزنيد اين طويله را
آن ها كه با منند بمانند مابقي
تشريف داشته كه بيايم سراغشا
نِ نيز منتقل شده پايين از اين جهت
كه نور سينما بشود واضحِ شما….
پاييز ماهِ اولِ خرداد صبح زود
هنگام صرف شير صدا ريخت در هوا
كه : هي مترسك از سرِ جاي ات تكان نخور
با ترس گفتم آووي فلانيّ و برق رفت.
مجتبی صادقی - مرودشت
see you againپشت
همين ميزهاي خشك
نان هاي نيم سوخته و
cheese
هاي خشك
when?
شنبه راس ساعت
smile ... kiss ... joy
where
?
كافة قديمي پائيزهاي خشك
تقويم
desktop سياه دلم پر است
از كفتران زخمي و كاريز هاي خشك
خانم چقدر طعم شما
nice
بود
thanks
برعكس من كه طعم گسِ گريه مي
دهم
let me cry
پشت همين ميزهاي خشك
آدامس ميل داشته باشيد حاضرم
اين پاره هاي پيكرم
مرسي، بُدُم مي آيد از اين چيزهاي خشك
يا چاي تلخ خواسته باشيد چشمهام
هستند
چون دو كلاغ پرپر
در لابلاي خش
خشِ
پاليزهاي خشك
چيزي درست مثل يك امداد غيبي است
رقص تو در حياط
با برگهاي زرد كه در رفت و آمدند
مثل نسيمي از سر قرنيزهاي خشك
can you hear me? oh, where are you? ... hello ... hello
اينجام تنگ و تيره و تنها
گمكرده راه در دل دهليزهاي خشك
در صحن ابرها به تحصّن نشسته اند
چشم انتظار معجزه جاليزهاي خشك
wet eye,s with you
زنِ موعود!
دست خوش
without me چه مي
كني اصلا
اينروزها
بيهوده است اگر كه بخواهيم
شيرينيِ تر از لبِ پرويز
حتّي پُري از آن همه پرواز
آه
ما را
تنها رها مكن
پرپر در آستانه پرواز
كت بسته زير چكمة پرويز
مسلم فدایی
انسان، صداي تيشه و تُن هاي مختلف
يك سيب سرخ با نيوتن هاي مختلف
نبض بشر، تنفس مسموم سنگ ها
يك آسمان و جنگ اُزُن هاي مختلف
كم كم جهان به فاجعه تبديل مي شود
زير فشار جبري يون هاي مختلف
من فعل سادة «چه كنم» ، «نه نمي كنم»
تو مصدر «رسيدن» و بن هاي مختلف
نه زير بار منفي حرف تو مي روم
نه بار مثبت پروتن هاي مختلف
حالا دوباره ذهن مرا مي زند به هم
زنگ در و… تو و… تلفن هاي مختلف
زينب صبوري زاده
در پراگ هر پرندهاي پرنده است، هر
ستارهاي ستاره يا
در سويل هر زني زن است، عطر سيب عطر سيب،
گل گل است يا
در ونيز آب آب، ماركوپلو هميشه
ماركوپولو و در
قاهره هرم هميشه يك هرم و رود نيل باز
رود نيل با
اينكه در كلمبيا هميشه مافياي مرگ در
مسير مردم است
در پرو هواي گرم مردم فقير و ساقههاي
نيشكر كه تا
زير خطر فقر كوليانشان چه عاشقانه ساز
ميزنند تا
زير خط فقر دخترانشان چه عاشقانه رقص ميكنند،
ما
در بهار بندر موناكو كافه ميرويم قهوه
ميخوريم و هي
عشق ميكنيم، قرن هجدهم و ناوگان پنج
پرتغال با
توپهاي خود پياده ميشوند در جنوب زندگي
كه زندگي است
را كه ماهي است و نخل را به خون و خاك
ميكشند از آن به بعد را
ميوه درخت هاي سرزمين من هميشه پرتغال
خوني است
سرزمين من كجاست كه در آن نه زن زن است
نه پرندهها رها
سرزمين من كجاي مرزهاي اين جهان كجاي خط
و نقشه است
كاشف جهان منم، كريستف كلمب ديگري كه
شاعر است و با
كشف هر بهار و هر زنانگي تازهاي به
قاره هاي اين جهان
قاره هاي ديگري اضافه ميكند، كجاست
سرزمين من كجا
پس شناسنامهام كجاست اين حواس من كيام؟
كجاييام؟ كه اين
اين مني كه ريشهام به صدهزارهاي پيش ميرسد
به كوه ها،
صخرهها، ستارهها، به روز خلقت زمين و
يا كه پيش از آن به روز
هاي خلقت جهان و در پراگ هر پرندهاي
پرنده است
هادی خوانساری