سوشليغا اشعار منتخب 3 سوشليغا
           

 

 

شهاب قرمز تنها طواف را چرخاند

شهاب هاي سياه دگر نجنبيدند

از اينکه حرمت خانه خراش بردارد

از آستانه سرخ گناه ترسيدند

 

شهاب قرمز تنها سوار باران شد

شهاب هاي سياه و سپيد پشت سرش

سياه ها همه در فکر فتح تيره خاک

سپيد ها همه رقصان و محو دور و برش

 

به کهکشان که رسيدند ترس هم آمد

سياه هاي دو رو را به خانه بر گر داند

..و عشق آمد و دور شهاب قرمز رنگ

شکوه شعله هفتاد نور را رقصاند

 

دو تاسپيد دگر مانده اند مي دانم

دو تا که ... نه نه ...به وزن دلم نمي گنجد

دو تا برادر همنام سوگ رفتنشان

به هيچ مر ثيه اي ...هيچ غم نمي گنجد

 

شهاب قرمز تنها سوار طوفان شد

زمين توقف کرد آ سمان شتابان شد

شهاب قرمز تنها به آسمان بر گشت

و چشم شوق خدا از ستاره گريان شد

*

چه خوب بود که مي شد به خود به زمزمه گفت:

«چه قدر مرز سياه و سپيد باريک است»

ولي هواي کنون از دروغ مرثيه ها

چه قدرتاريک است اف چه قدر تاريک است

سعید بی نیاز

 

 

دلش گرفت ...و جام شراب را برداشت

و مست شد ، عاشق شد ، طناب را برداشت؟

و مُرد مثل كسي كه سؤال كرد : چرا؟

و بعد گوركن آمد جواب را برداشت

و قرص ماه تو و قرصهاي زردي كه ...

فقط گريست ... و ليوان آب را برداشت

همينكه خواست كه شك بين ِ ... خواست شك بين ِ...

خدا همان لحظه ، انتخاب را برداشت

و فكر كرد به عشقي كه داشت يا كه نداشت

و از اطاق ِ زن تختخواب را برداشت

و خواست تا كه خودش را دوباره پاك كند

غزل تمام شد و آفتابه را برداشت

مهدی موسوی- کرج

 

 

 

 

دوستت دارم!

دلم لبريز اندوه است و تنگ دوستت دارم

بخوان شعري به آهنگ قشنگ دوستت دارم

قدمهاي مرا باران به سمت خانه تان آورد

به دستم شاخه ي ياسي به رنگ دوستت دارم

دلم شد تنگ آن روزي که مي زد دست معصومت

مرا در کوچه ي رندان به سنگ دوستت دارم

کلاس اول عشق و دو همشاگردي عاشق

من و تو آن دو شاگرد زرنگ دوستت دارم

نشستم خط به خط با تو نوشتم مشق باران را

به روي دفتري کاهي به زنگ دوستت دارم

در و ديوار اين خانه پر است از شعر و افسانه

پر از نقاشي بي آب و رنگ دوستت دارم

***

....................................................

دوباره قصه ي ماه و پلنگ دوستت دارم

جلیل صفربیگی

 

 

 

نشكني اين قلب با احساس را

قلبِ در كوچكترين مقياس را

بنده حق دارم كمي عاشق شوم

… كي ادا كرده ست حق الناس را؟!

پاك پاكم دست هايم را بگير

ترك كن اين بار اين وسواس را

بي تو مي ميرم تو هم نسبت به من

خب بگو داري همين احساس را؟

دوستت دارم ولي ديوانه وار

درك كن اين دختر حساس را

با چنين مكري كه داري بسته اي

دستهاي هر چه عمر و عاص را

زير و رو مي كرد كاش امشب خدا

آدمك هاي نمك نشناس را

فریده دهداران

 

 

 

 

 

تختخواب ماه

ماه را به تختخواب مي برم پرنده را به

آشيــــانه آفتــاب را به کوه تـابِ

دوري تو را ندارم آفتاب من بخند

گريه کن بهاروار فکر مي کنم تو پا به

زندگي من و من به آسمان ، قمار عشق

بازي بزرگ زندگي من سلام ، خوابِ

تازه اي براي تو نديده ام ولي فرشته

ها به خواب من که ميز چيده بود و شرابِ

گل محمدي و سيبهاي سرخ و صندلي

تو ميان مه ، مهي غليظ قهوه خانه ها به

انتظار جاده پيچ مي خورد مداد رنگِ

برگها درختها هميشه عاشقند پا بِ

رهنه توي برف مي دوند و هيچ وقت هم به

هم نمي رسند مست و تن به تن و ما دو تا به

هم رسيده ريشه هايمان درختها درخت

ها و ريشه ي تو در اتاق من بيا بيا بِ

بين درخت پير سالخورده را اگرچه تو به

خانه ام نيامدي و اين چراغ خسته را به

دست باد داده اي پرنده را به آشيانه

مي برم و ماه را به تختخواب ، خانه را به

آفتاب من بخند

هادی خوانساری

 

 

 

يک هيچ ِادکلن زده با موي فرفري

شايد وکيل پايه يک دادگستري

دارد دفاع مي کند از دختري که نيست

اسمش «پري» ... نه! از همه جنبه ها پري!!

از يک نگاه ساده و معصوم مثل گرگ

يک مشت موي سرزده از زير روسري

از دختري که گفته به اين هيچ! عاشقست

از دختري که رفته ، با مرد ديگري

ليلاي قصّه خط زده کلّ کتاب را

پيدا نموده شايد مجنون بهتري!...

رو مي کند به سمت تماشاچيان وکيل

فرياد مي زند که تو دختر مقصّري؟!

دختر فقط عروسک بازي زندگيست

تو مرده اي به خاطر اين جرم: دختري!

ديگر به اختيار خودت نيست ماندن و...

وقتي که از تمامي خود رنج مي بري

حس مي کني گرفته دلت از هر آنچه نيست

مي خواهي آسمان را بالا بياوري...

قاضي نگاه مي کند آرام و مرگبار

به دادگاه و صندلي پير داوري

از خود سؤال مي کند آيا نمي شود...

آيا نمي شود که از اين جرم بگذري؟!

رو مي کند به سمتِ وکيل ِ در آينه

با يک نگاه خسته و يک جور دلخوري

شاهد: خودش، دليل:خودش ، حکم: زندگي

قاضي: خودش، وکيل:خودش ، متـّهم: پري!

مهدی موسوی- کرج

 

 

 

 

باچوب هاي كبريت در نور سينما

هم گاو هم الاغ برانگيختي مرا

گاهي چريدم از ممقان تا به اصفهان

گاهي عريدم از همدان تا به آستارا

آتش زدي گرفتم و سيگار آخري

قا لم گذاشت بين صداها و نور ها

هي پكّ و پكّ و پك جريان يافت در تنم

مرفين به قدر ريختن خون مجتبا

آتش گرفته بود تنم را ـ بدون شرح !!! ـ

از ميم وجيم گرفته تا تا و با و آ

 

گفتم كجام سوخت!؟ نگفتم ؛ كه اين غزل

اكران زخم هاي عميقي است كه شما ! آري همين شما

زده ايدِم چه قدر سال.

با بيل و لنگه كفش و كمر بند و سنگ پا

يك بار هم تفنگ كشيديد روي من!

 

ديدي چه خوب حافظه ام كار مي كند

مانند ساعت سرِ ميدان انقلا

بِ را گذاشتم كه بياييد به سطر بعد

بامن كمي قدم بزنيد اين طويله را

 

آن ها كه با منند بمانند مابقي

تشريف داشته كه بيايم سراغشا

نِ نيز منتقل شده پايين از اين جهت

كه نور سينما بشود واضحِ شما….

 

پاييز ماهِ اولِ خرداد صبح زود

هنگام صرف شير صدا ريخت در هوا

كه : هي مترسك از سرِ جاي ات تكان نخور

با ترس گفتم آووي فلانيّ و برق رفت.

مجتبی صادقی - مرودشت

 

 

 

 

 

see you againپشت همين ميزهاي خشك

نان هاي نيم سوخته و cheese هاي خشك

when?

شنبه راس ساعت smile ... kiss ... joy

where?

كافة قديمي پائيزهاي خشك

تقويم desktop سياه دلم پر است

از كفتران زخمي و كاريز هاي خشك

خانم چقدر طعم شما nice بود

thanks

برعكس من كه طعم گسِ گريه مي دهم

let me cry پشت همين ميزهاي خشك

آدامس ميل داشته باشيد حاضرم

اين پاره هاي پيكرم

مرسي، بُدُم مي آيد از اين چيزهاي خشك

يا چاي تلخ خواسته باشيد چشمهام

هستند

چون دو كلاغ پرپر

در لابلاي خشخشِ پاليزهاي خشك

چيزي درست مثل يك امداد غيبي است

رقص تو در حياط

با برگهاي زرد كه در رفت و آمدند

مثل نسيمي از سر قرنيزهاي خشك

can you hear me? oh, where are you? ... hello ... hello

اينجام تنگ و تيره و تنها

گمكرده راه در دل دهليزهاي خشك

در صحن ابرها به تحصّن نشسته اند

چشم انتظار معجزه جاليزهاي خشك

wet eye,s with you‌ زنِ موعود! دست خوش

without me چه مي‎كني اصلا

اينروزها

بيهوده است اگر كه بخواهيم

شيرينيِ تر از لبِ پرويز

حتّي پُري از آن همه پرواز

آه

ما را

تنها رها مكن

پرپر در آستانه پرواز

كت بسته زير چكمة پرويز

مسلم فدایی

 

 

 

 

انسان، صداي تيشه و تُن هاي مختلف

يك سيب سرخ با نيوتن هاي مختلف

نبض بشر، تنفس مسموم سنگ ها

يك آسمان و جنگ اُزُن هاي مختلف

كم كم جهان به فاجعه تبديل مي شود

زير فشار جبري يون هاي مختلف

من فعل سادة «چه كنم» ، «نه نمي كنم»

تو مصدر «رسيدن» و بن هاي مختلف

نه زير بار منفي حرف تو مي روم

نه بار مثبت پروتن هاي مختلف

 

حالا دوباره ذهن مرا مي زند به هم

زنگ در و… تو و… تلفن هاي مختلف

 

زينب صبوري زاده

در پراگ هر پرنده‌اي پرنده است، هر ستاره‌اي ستاره يا

در سويل هر زني زن است، عطر سيب عطر سيب، گل گل است يا

در ونيز آب آب، ماركوپلو هميشه ماركوپولو و در

قاهره هرم هميشه يك هرم و رود نيل باز رود نيل با

اينكه در كلمبيا هميشه مافياي مرگ در مسير مردم است

در پرو هواي گرم مردم فقير و ساقه‌هاي نيشكر كه تا

زير خطر فقر كوليانشان چه عاشقانه ساز مي‌زنند تا

زير خط فقر دخترانشان چه عاشقانه رقص مي‌كنند، ما

در بهار بندر موناكو كافه مي‌رويم قهوه مي‌خوريم و هي

عشق مي‌كنيم، قرن هجدهم و ناوگان پنج پرتغال با

توپهاي خود پياده مي‌شوند در جنوب زندگي كه زندگي است

را كه ماهي است و نخل را به خون و خاك مي‌كشند از آن به بعد را

ميوه درخت هاي سرزمين من هميشه پرتغال خوني است

سرزمين من كجاست كه در آن نه زن زن است نه پرنده‌ها رها

سرزمين من كجاي مرزهاي اين جهان كجاي خط و نقشه است

كاشف جهان منم، كريستف كلمب ديگري كه شاعر است و با

كشف هر بهار و هر زنانگي تازه‌اي به قاره‌ هاي اين جهان

قاره‌ هاي ديگري اضافه مي‌كند، كجاست سرزمين من كجا

پس شناسنامه‌ام كجاست اين حواس من كي‌ام؟ كجايي‌ام؟ كه اين

اين مني كه ريشه‌ام به صدهزارهاي پيش مي‌رسد به كوه ها،

صخره‌ها، ستاره‌ها، به روز خلقت زمين و يا كه پيش از آن به روز

هاي خلقت جهان و در پراگ هر پرنده‌اي پرنده است

هادی خوانساری

 

بالای صفحه