سوشليغا منتخب اشعار 4 سوشليغا
           


امکان ندارد بعد از این از پا بیفتم

تنهای تنها گوشه دنیا بیفتم

می خواهم از امروز دنبالت بگردم

توی خیابان های ذهنم راه بیفتم

حالا تو را تا بی نهایت دوست دارم

حتی اگر از چشم خیلی ها بیفتم

یعنی دلت را فتح خواهم کرد ... یعنی

دیگر نمی ترسم از این بالا بیفتم

من آبی چشم تو را سر می کشم تا

هر لحظه یاد روز عاشورا بیفتم

وقتی که در قلب تو باشم مطمئنم

که می توانم توی دنیا جا بیفتم

فريده دهداران

 


حالا من همونی‌ام که هيچی معنا نداره

ديگه تو دنيای گنگ خودشم جا نداره

همون آواره‌ای که تو هم يه روز بهش ميگی

ديگه آهی که کنه با ناله سودا نداره

حالا من تفکر يه دختر فراری‌‌ام

که نگاه امروزش فرقی با فردا نداره

دستای يخ‌زده‌ی بچه گدايی که ميگه

واسه زندگی جايی به جز تو رويا نداره

يا همون پاهای خسته‌ای که فکر رفتنه

اما واسه اينکه آرووم بشه هم نا نداره

ببين اون اونقده مجنون شده که توی چشاش

به جز اشکی که ميريزه واسه ليلا نداره

وقتی تو بهش ميگی نمی‌تونم باهات بيام

ديگه هيچ شکی تو اينکه شده تنها نداره

ولی اون بايد بره، بايد بره، بايد بره

وقت راهی شدنه شايد و اما نداره

رو دچرخه‌ای که اون سوارشه هرکی بياد

ميشه باری که واسه رکاب زدن پا نداره

سخته اما ميشه باش يه جورايی کنار اوومد

مگه نه؟! زندگی هيچ تارفی با ما نداره

بهنام اميد نژاد- نورآباد

 

مثل دو  بادبادك  در بادها  رها

گاهي به هم رسيده و...گاهي جدا جدا

رقصان دست و پنجه ي باديم و سرنوشت

با دو نخ سياه كه سر پنجه ي خدا-

هي مي كشد به اين طرف و آن طرف تو را

هي مي كشد به اين طرف و آنطرف مرا

ترس سقوط، جاذبه، دلواپسي، غزل

بايد قبول كرد كه من بي تو آشنا

مي ترسم از تموج اين باد هاي سرد

چيزي نمانده است كه اين بند نخ نما

كم كم مرا رها كند از اوج آسمان

داري مرا در اين همه غم...نه!كجا؟ كجا

دست مرا بگير كه مي افتم از خودم

وپرت مي شوم به جهاني بي انتها

*

تو تكه پاره هاي مرا گريه مي كني

بگذار شهر پر شود از شور بچه ها

        عبدالرضا كوهمال جهرمي

 

فرقي نمي كند كه كجايي، همين كه ما-

دلتنگ خاطرات هم، آرام و بي صدا-

افتاده ايم روي ورق پاره هاي شعر

تو مي نويسي از من و من به تو مبتلا...

حس مي كنم كنار مني و نشسته اي

دل داده اي به جذبه ي خاموش لحظه ها

من در تو پلك مي زنم و شعر مي شوم

تو رفته اي و پر زده اي تا به ناكجا...

تو نيستي و دور خودم چرخ مي زنم

از ابتداي هرچه شده...تا به انتها

ابري تر از هميشه ام و...باد مي وزد

امروز چه دوشنبه ي سردي ست و هوا...

فردا به احتمال قوي روز بارش است

فردا سه شنبه است، و در جمع بچه ها

يك صندليّ خالي بي شعر هاي تو

توي رديف چندم اين جمع با صفا

دق كرده است توي شلوغي جمعيت

شاعر شدست صندلي خالي شما

تو نيستي و حال غزل هيچ خوب نيست

آن صندلي...منم...و نشستن در انزوا

اما هنوز منتظرم كه تو مي رسي

من تا هميشه منتظرم بودن تو را...

                  عبدالرضا كوهمال جهرمي

پرنده بودي و ...
ز ناله‌هاي بلندي كه تا دهن نرسيد
چقدر نامه نوشتي به دست من نرسيد
به بغضهات نوشتي: «سلام، مادر، من ...
سكوت كردي و جمله به آمدن نرسيد
نخواستي بنويسي به نامه‌اي حتي
كه نامه‌هاي تو حتي به تا شدن نرسيد
چقدر گريه شدم هر غروب، شايد ... نه ـ
به چشمهاي ترم بوي پيرهن نرسيد
چقدر آينه پر شد ترا ز آه و شكست
ولي به ثانيه‌هاي گريستن نرسيد

پرنده بودي و خواب قفس تو را آشفت
و بالهاي سپيدت به پر زدن نرسيد
غم نيامدنت قطره قطره آبم كرد
و سالهاي مرا مرد و تا كفن نرسيد
عباس محمدي ـ خمين

 خانم معلم! مرا بکش با خودت

با زلف‌هات، دست‌هات، تا خودت

مردی بکش دست‌هاش آنقدر بزرگ

اندازه‌ی کتاب، روشنایی، دریا، خودت

نه! کودکی بکش که شبی با عروسکش

جک می نوشت برای خودش، درخت‌ها، خودت

من میروم و تو را تا" سفر بخیر"

ها ! کی؟ من؟! ها ! ها ! خودت !

شاید کسی شبیه تو بود عاشقش شدم

مثل تو هست فقط به خودِ خدا : خودت

فرهاد احمدي ممسني



نگاه ساده‌ي مرا چريد و رفت سطر بعد

نشد اسير قافيه ، پريد و رفت سطر بعد

از آن زني كه رو‌به‌رو هميشه فخر مي‌فروخت

كمي هوس به رايگان خريد و رفت سطر بعد

شريك دزد بوده و رفيق قافله ، ولي

عذاب سرخ عشق را چشيد و رفت سطر بعد

ببين ! پليس زندگي هميشه دير مي‌رسد

و دزد لحظه‌هاي من دويد و رفت سطر بعد

نشست توي اين رديف و خط تيره‌اي عمود

به روي خط سينه‌ام كشيد و رفت سطر بعد

و پيش پاي زندگي ، كمي جلوتر از شما

به خط واحد خدا رسيد و رفت سطر بعد

و روي بيت آخرم كه سطر آخرش نبود

تمام هستي مرا جويد و رفت سطر بعد

اسماعيل موسوي

 

رفتي و من نرسيدم به جوابي و سوال-
مي شوي در من و من هم كه هميشه كر و لال-
شده ام وقت سوالات و دل خوش كردم
به همين حافظ كهنه كه تو را فال به فال
مي رساند به من اما تو فقط واژه شدي
و لبت نيست كه پرواز كنم بي پر وبال...

*
من پري زاده ي خورشيد كه فاتح شده ام
تكه اي شيشه اي از قلب تو را توي خيال
تو ولي سنگ شدي قصد شكستن كردي
من تو را خواستم اما تو فقط فكر جدال...

*
من و تو سيب دو تا شاخه نبوديم ولي
تو رسيدي و من افسوس همانطور كه كال-
بوده ام روي همان شاخه ي كوچك ماندم
كرم ها پشت سرم نقشه كشيدند و حال
باد مي آيد و بايد بروم...اما نه
قول دادي برسانيم به بالا...به كمال
من تمامت شده ام سخت و حالا راحت
بروم جا بزنم؟ نه محال است محال
آنقدر منتظر آمدنت مي مانم
كه بنامند مرا مرد ترين دختر سال

فروغ تنگاب جهرم

رفته و نوشته من به قصه ها نمي رسم

چشم دوخته كه مي رسم و يا نمي رسم

فكر مي كند بدون چشم هاي هرزه اش

تا قرار گاه خلوت خدا نمي رسم

من زن جنوبي ام و مثل موج ها صبور

مي روم ولي...ولي به انتها نمي رسم

تا نسيم شط و بوي شرجي دقيقه ها

همدم منند من به انزوا نمي رسم

بي تو پا به پاي نخل ها ترانه خوانده ام

با تو يك غريبه كه به هيچ جا نمي رسم

عاقبت شبي نسيم مي شوم به روي شط

مي رسم به آسمان كه با شما نمي رسم

مي وزم به گيسوان نخل هاي ساحلي

كور خوانده اي كه من به قصه ها نمي رسم

                                           فروغ تنگاب

 

و در آورد باز پيرهنش

عطر دريا نشست روي تنش

زير مهتاب مي درخشيدند

رد پاي قشنگ آمدنش

لخت و عريان نشست بر شن ها

مخمل ماهتاب بر بدنش

يافت در انعكاس سربي آب

با تعجب نگاه خويشتنش

ناگهان جمله ي‹‹ خدايا آه

اين منم يا...››پريد از دهنش

يادش آمد كه دختر درياست

زير آبي آب ها وطنش

رفت از پيش ماه و تنها ماند

روي شن هاي نرم پيرهنش...

                       فروغ تنگاب


كسي كه سهم تو باشد ...
خبر به دورترين نقطة جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بي‌گمان ـ برسد
شكنجه بيشتر از اين؟ كه پيش چشم خودت
كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد
چه مي‌كني؟ اگر او را كه خواستي يك عمر
به راحتي كسي از راه ناگهان برسد، ...
رها كني برود از دلت جدا باشد
به آنكه دوست ترش داشته به آن برسد
رها كني بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترين نقطة جهان برسد
گلايه‌اي نكني بغض خويش را بخوري
كه هق! هق! تو مبادا به گوششان برسد
خدا كند كه ... نه! نفرين نمي‌كنم ... نكند
به او (كه عاشق او بوده‌ام) زيان برسد
خدا كند فقط اين عشق از سرم برود
خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد
نجمه زارع ـ قم

 

دَدَ تَ تَ تو تو بَتَني باز شد زبان

روشن شديم مثل ژيان لك ولك كنان

از شير خوارگي كه گذشتيم و كودكي

بي ربط يك مقدمه خواندندمان جوان

مانند ماكسيماي سياه جناب ايكس

درچشم هاي خيره نشستيم ناگهان

تيزي زديم و كارد زديم و لگد زديم

تابلو شديم در هيجانهاي اين و آن

يك روز هم به عكس همه شات و شوت ها

عاشق شديم ،شاعر و....ديوانه زنان

جداً كه عشق واقعه ناگهاني است

جداً كه-دوست دارمت- از آن بتر چنان

كه بي خود از خودت بشوي مست بي شراب

كه بي پري پرنده بچرخي درآسمان

حالا اگر كه كله ات از بمب پر شود

يا بغض در بگيردت از دور دست نان

جز آن تجسمي كه به آن فكر ميكني

چيزي ميان خاطره ات نيست در ميان

حتي اگر به واسطه ازدواج خوب

جريان زندگيت بيفتد سر زبان

تو فكر مي كني و فقط فكر مي كني

به اتفاق قبلي يك دختر جوان

،،،،،،

پس مرده باد واقعه عشق زنده ها

پس زنده باد خاطره عشق مردگان

علي بهمني

 

 

شايد همين فردا

(1)

آقاي پالتو پشت ويترين،سمت او آويز

با دكمه هاي قهوه اي رنگ نه چندان ريز

و خانم مانتو كه مي آيد ملوس و لوس

و مي چرد اندام پالتو را وپالتو نيز-

در كار ديد تازه اي از خانم مانتوست

ترجيحاً از بر جستگي هايي كه حاصلخيز-

در چشم مي آيد و ميل خواستن دارد

ميل خوش قنداقه اي از وق و نق لبريز

(2)

حالا حواس خانم مانتو پر است از عشق

و گاز مي ريزد به حلق رانهء ماتيز

-ودكا عجب نوشابه تلخيست لامذهب

(و طبق معمول از لبش سيگار كنت آويز)

مي گازد و سرمست ودكا بوق مي پاشد

در سرديِ تنگِ غروبِ آخر پاييز

اينجا تمام رخت هاي چرك مي دانند

ايندو اسير شهوتي زشتند و هول انگيز

(3)

آقاي پالتو در سوييتش خيره خشكيدست

بر سرخ نقش نرم باف قالي تبريز

(اين قالي اما پيش از اين رنگ سفيدي داشت

حالا ولي سرخ است انگار اتفاقي نيز-

افتاده توي آشپزخانه به طوري كه

سرخ است كل دستشويي ،صندلي و ميز

و جامه اي با دكمه هاي نقره اي و سرخ

كردست خود را در ميان حال حلق آويز

و زير پايي كه ندارد مانتويي خونين

جريده از سُم ضربه هاي آلتي نوك تيز

علي بهمني

 


چوپان نشست نی بزند گلّه اش رم کرد

دشتی زدو برای نديدن سرش خم کرد



به قدر بردن يک بره چشم ها را بست

و بين گلّه ی خود گرگ را مجسّم کرد



نفس نفس زدن سگ که گوسفندان را

شمرد و جمع زدو هی يکی يکی کم کرد



شمرد و جمع زدو جور در نيامد باز

وسهم گرگ و خودش را دوباره در هم کرد



چوپان نگاه نکردو دوباره دشتی زد

و آتش نفسش دشت را جهنم کرد



به قدر بردن يک بره چشم ها را بست

گرگ آمدو بغلش گلّه را قَل وقَم کرد



صدای پارس سگش را شنيد اما باز

چوپان نگاه نکرد و همانکه گفتم کرد

غلامرضا قاسمي تاداواني - جهرم


به به!خوش آمديد!بفرما!بياداخل
چايي دم است-بريزيد-زعفران يا هل؟
خورشيدازكدام طرف آمده بيرون؟
حالاخبرنميكني وسرزده غافل-
سرميرسي كه ببيني كنارتوهستم-
-يااينكه بازمثل دوتاتكه ي پازل
ازهم جداشديم وبه يادت نمي افتم
نه!فكربدنكن!به خدامن دلم دل دل-
-ميزدبراي وسوسه ها،بوسه ها،پرپر-
ميزدبراي خاطره ها،ماسه ها،ساحل

من از توبودم وتُ...توازمن وماماما
شهزاده هاي بندري وقصرمان ازگل
يادش بخير،بچگي ات ساده تربودي
نه روسري،نه گيس بلندي،فقط يك تل
چه عقد كوچكي بغل ماسه ها بستيم!
بنده وكيلم؟وبَ...بَ...بله بِ...بِ...بسمل-
لالا!لالا!عروسك من موج ها خوابند-
يادش بخير«غزل»آن عروسك خوشكل
***
نه!اينكه شعر شد!چه كنم؟من سرم گيچ است
-اصلا"بيام...م...مثل دوآدم عاقل-
ازنوبراي مشكلمان راه حل پيدا...
مشكل چه بود!!؟آها،فكرميكنم مشكل-
- بالحن حق به جانبتان پا گرفت...اري-
-باتلفنت غروب سه شنبه،بله با...طل...

...فُن...فُن...فنت غروب سه شنبه،كه تو گفتي...
آقا ببخش!چايتان يخ كرد

غلامرضا قاسمي تاداواني- جهرم

 

 

کابوس پر تشنج بيداري...

دوباره شب شکستگي...درد...دود...خستگي...خدا نه...يا ديازپام لعنتي!

رسوب...التهاب...پشت پلک بي دريچه...روبه کو...چه...کوچه بچه هاي پا پتي:

تفنگ هاي الکلي...گزمه هاي داس پشت...مجرمان:ستون صفت...افق تبار...

سرود مرز پر.....خزان.....سرخ پاره هاي محض در شلوغ رنگ هاي صنعتي...

صبور باش!بي خيال خواب هاي خيس!عمر ما نمي رسد که زندگي کنيم...

قبول کن!روح هاي خسته پاره پاره اند و بي نصيب...زخم خورده...خط خطي...

پياده رو چه خانومانه خلسه گاه دختران گيج انتظار........

- بسه!بي خيال!...

چه کودکانه مردها.....غروب مند...بي قرارکار-دار...پرغرور...غيرتي...

پدر بزرگ گفت و رفت:-شهر يک قبيله است با تمام رکن هاي ثابتش...

قبيله مرد....ايل مرد....شهر ماند و لکه زارهاي پوچ...کوچ...بي هويتي...

شبانه هام پيش دخترخيال شعر ميشود/دخترخيال جاده ها

که روي خط سينه هاي برفيش مانده جاي پاي هجمه ي لوند نکبتي...:

جنوب:ذيل چاک غربي خطوط شرمگاه:دخمه هاي گند خيز خوفناک

شمال چشم هاش:حلقه هاي شور عشق و حال...شايگان فرشته هاي شهوتي...

توهمات شرجي جزيره-تاولي که بي اراده روي سينه ي مهيب آب-

حوالي غروب-شرم سرخ آ سمان -لا به لاي صخره هاي بي تفاوتي...

رسيدن از تبار رفتن است...هم تبار راه کثرتي که رو به مقصدي که هست؟

خدا کند نيايد آن سوار ترش روکه :-هاي راه اينکه گفته ام چه کثرتي؟!

پريد...سمت يک خلا...يک قدم به انتها...پلک ها کنار نعش روز بعد...

دوباره دوره ميشوم         صبح

                                      ظهر

                            عصر

              شب.......خدا؟...نه!...يا ديازپام لعنتي!.....

                                                               كاوه بهبهاني

 

 


تا ته كشيد آ خرين نخ وينستن را
يك گو شه پرت كرد دوشاخ تلفن را
آهسته سمت مرد خزيد و تنش وا رفت
افتاد روي تخت و كم كم سرافن را...
سانسور مي كنم به دليل شئونات...
در شأن شعر نيست بگويم كه ناخن را-
روي لبان يخ زده ي زن كشيدم و...
(زندگي شايد افروختن سيگاري باشد
در فاصله ي رخوتناك دو هماغوشي)
من زندگي نكرده ام امشب ،هماغوشي-
با تو نميشود به خدا پاي اين گوشي-
دختر به گند مي كشمت، هاي ،روشن شد!؟
يك باره بهت مي زند ش بعد خاموشي-
با خشم مرد م ي ش ك ن د . حالم از اين بيت-
دارد به هم نمي خورد اين واژه ها كو شي...را...رازِِ...يِ...يكي شدنت با تغزل چيست؟
آقا ببين! جواب شما را...الو...گوشي-
افتاد روي ميز و كم كم غزل هم مرد
حالا دوباره لباس سپيد مي پو ش...م
(زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد)
زن مانده بود و ني ني شب در فروغ چشمانش
با يك نگاه ساده به صحن شلوغ چشمانش-
مي شد تمام دغدغه اش را در اين سؤال آورد
«آيا نبود مصلحتي در دروغ چشمانش؟»
يك راه حل تازه براي دوباره برگشتن
يك راه حل تازه بله با نبوغ چشمانش-
وزن شكسته ي غزلم را نشست كامل كرد
كامل شد و رسيد به اوج بلوغ چشمانش
بالغ شدن به معني آزادي است . اما نه
زيرا دوباره مي شكني زير يوغ چشمانش
پس من دوباره مي شكنم اين توازن را
اصلا نپرس چرا! مي روم تلفن را-
بردارم و جواب شما را ...الو آقا...
لطفا پس از شنيدن صداي بوق
پيغام را به خاطر بسپار!!!

رضا قاسمي تاداواني - جهرم

 



خبر آرام در صدايت ريخت، ناگهان شانه هات لرزيدند

شاخه های گياهی آهسته بر گلوی اتاق پيچيدند

چشم ها را کلافه و مبهوت پشت هم باز و بسته می‌کردی

روی مرطوب گونه ات آرام قطره‌هايی درشت غلتيدند

٬٬٬

صبح تاريک و سرد بهمن ماه از دهان‌ها بخار می‌آمد

مرده‌ها را به نوبت انگاری توی غسالخانه می‌‌چيدند

دست بی‌اعتنا و سنگينی که مرا روی تخته‌ای می‌شست،

چشمهای غريب و غمگينت پشت ديوارها نمی‌ديدند...

مادرم هم نگفت:«فاتی جان!»... قسمم که نداد برگردم

مثل تازه عروس‌ها وقتی پيکرم را سپيد پيچيدند

بعد از آن دست ديگری آمد، پلک سنگين و خيس من را بست

چشم های تو ديگر از امروز گريه های مرا نمی‌ديدند

٬٬٬

زير سنگينی لحد انگار دلم از ترس و غصه می‌ترکيد

مشتی از خاک‌های بی‌‌وقفه توی آغوش باد رقصيدند

هی سرت داد می‌زدم: «برگرد! من از اين گور سرد می‌ترسم!»

گوش‌هايت چقدر کر شده بود، حرف های مرا نفهميدند

گريه‌ی تو کلافه ام می‌کرد، ناله‌هايم بلندتر شده بود

اسکلت‌های پيشکسوت‌تر به من و ناله هام خنديدند

هق‌هق تو شديدتر می‌شد، بدنت مثل بيد می‌لرزيد

مثل سريال‌های تکراری، ابرها بی‌دليل باريدند

چون روال هميشگی هر کس سوره‌ای خواند و دور شد از من

دست‌هايی فشرد دستت را، صورتت را سه بار بوسيدند

توی پيراهن سياه خودت مثل يک تکه ماه می‌ماندی

مردمک‌های خيس و براق‌ات مثل الماس می‌درخشيدند

هم دلم تنگ می‌شود بی تو، هم از اين گور سرد می‌ترسم

چه کسی گفته مرگ آزادی است؟! زير اين خاک که نخوابيدند

٬٬٬

ظهر متروک و سرد بهمن ماه، سايه ای روی سنگ می‌لرزيد

عقربک‌ها هزار و چندين دور روی هم مثل باد چرخيدند

مثل هر پنجشنبه می‌آيی، من به پايان رسيده‌ام کم‌کم

شانه‌های تکيده‌ام اينجا زير باران و برف پوسيدند

٬٬٬

رشت يا ابری است يا باران مثل نفرين مدام می‌‌بارد

روی اين شهر لعنتی انگار خاکِ سنگينِ مرده پاشيدند

 

فاطمه حق ورديات رشت.

 

بالای صفحه