سوشليغا

منتخب اشعار 5

سوشليغا

بي خانه شوي، تو خانه را مي فهمي

گنجشك شو آشيانه را مي فهمي

بابا كه بدون سر صدا برگردد

منقار بدون دانه را مي فهمي

حسين عباسيان- كرج

 

به دنبالت دوان دشتي به دشتي

نمي دانم كجايي،بر نگشتي!

دلم چون شاخه اي گل در مسيرت-

به خاك افتاد اما بر نگشتي

ايوب پرندآور - جهرم

 

يك شب به نگاهي پر ماهم كردي

خنديدي و يك نفس تباهم كردي

انگار مشيت خدا بود كه تو

با قدرت عشق سر به راهم كردي

فروغ تنگاب - جهرم

 

قسمت شده اين كه من به دامي بخورم

يك عمر فقط چوب سلامي بخورم

اين چند هزارمين شب بيداري ست؟!

بايد بروم ديازپامي بخورم

جليل صفربيگي

 

بفرست به هرجا كه دلت خواست-نشاني- هستم

تا لمس كند خط به خط متن شما را دستم

از آلبوم ماه دوتا تمبر بزن پستش كن

تا آدرس گوشه ي متنت بشود پيوستم

علي حامدي

 

سخت است از چشمان من چيزي بفهمي

چيزي از اين باران پاييزي بفهمي

من دوستت دارم ولي يادت بماند

ديگر نبايد بيش از اين چيزي بفهمي

لاله گائيني - كرج

 

زليخايم، زليخا، آه يوسف!

منم شب روي، تو چون ماه يوسف!

ز بس كردي به من بي اعتنايي

همان بهتر شدي در چاه يوسف

شقايق سليمان نژاد

 

گلدان شكسته ام ترك روي ترك

يك روز چو مرهمي،‌و يك روز نمك

اي عشق مگر مسخره ي دست توام

برگرد برو! هي، به جهنم، به درك

كبري موسوي

 

هركس به طريقي دل ما ...، حتي تو!

من آمدم و دروغ گفتم، يا تو...؟

عشق تو به جان من توان مي بخشد

لا حول ولا قوه الا....با تو!!

علي ثابت قدم

 

 

 

من امشب خطاي خودم را گرفتم

در آيينه جاي خودم را گرفتم

چنان رفتم از نردبان تو بالا

كه دست خداي خودم را گرفتم

رفيقي نبود، از سر ناگزيري

خودم شانه هاي خودم را گرفتم

من اول از آيينه داران عشق

سراغ صداي خودم را گرفتم

شدم آنقدر رنگ شرمندگي ها

كه رنگ حياي خودم را گرفتم

گناهان من در سياهي كفن شد

جواب دعاي خودم را گرفتم

عبدالحميد رحمانيان

 

 

 

از سودابه مهيجي

 

 زنی برای هميشه

منم که داغ سرودن از ابتدای هميشه
گره گره شده در هستی ام برای هميشه

به جان خواجه ی شيراز و سطر سطر حضورش
(( منم که شهره ی شهرم )) به پرسه های هميشه

نه پرسه های بطالت که سير هر شبه ام را
گواهی اند غزل هايی از خدای هميشه

در اين زمانه ی مرسوم انجماد نجابت
در اين زمانه ی تنگ برو بيای هميشه ؛

منم که بی خبر از ازدحام سرد تمدن
خدا نشانده دلم را در استوای هميشه

* * *
شبی به وقت سرودن ستاره های تجرد
صدا زدند مرا :
[ _ ای غزلسرای هميشه !

خدا کند که تو را آسمان نديده نگيرد
چنين که خيمه زدی در فراخنای هميشه ]

* * *
شناسنامه ی من يک کلام گمشده دارد :
( زنی برای سرودن ، زنی برای هميشه )



سودابه مهيجی

((تنها : اينجا بودنت ))


در گفتن از تو حوصله بسيار دارم


از تو چه پنهان يک دل بيمار دارم


نه برگه هايم کم می آيند و نه جوهر


اندازه ی زيبايی ات خودکار دارم !


صبحانه را با من بخور ای شهد شيرين !


هی غر نزن : ـ [فرصت ندارم ... کار دارم ! ]


دريا و ساحل را ولش کن در نگاهت ،


هر صبح کشت و کار شاليزا ر دارم


* * *


گفتم : کنارم باش وقت درس .


گفتی :


[ ـ خط کش شدم يا حکم يک پرگاردارم ؟!! ]


اين طعنه ها را می شود نشنيد و رد شد


تنها به اينجا بودنت اصرار دارم


يک استکان هم صحبتی ، يک چای الفت


قند و مربّا هم تويی اقرار دارم !


حتی اگر ديرت شده تنها به قدر ـ


يک نلبکی با من بمان ! انگار دارم ـ


بيهوده صحبت می کنم ، اين چای يخ کرد


نه ! پا نشو ! يک قوری سرشار دارم !


يک چای ديگر از من و لبخند از تو


حالا ببين ! با اين دل بيکار دارم ـ


هی دور تو می چرخم و شادم که گويا


تو طفلی و من مهر مادروار دارم


* * *


هر چند چشمانم عطشناک اند و بی تو


بر شانه هايم غصه را آوار دارم ؛


امّا برو ! ديرت شده ... يادت بماند :


من هم به قدر ذره ای ايثار دارم !


وقتی که برگردی دوبره روزی از نو !


در گفتن از تو حوصله بسيار دارم !

 

سودابه مهيجي

 


 

 

 

 

 

 

جوّ احساس تو برفي ست من اما داغم

اين چه سري يت كه در مركز سرما داغم

من پسر خوانده ي هذيانم و ته مانده ي شب

آتشم آتشم آتش كه سرا پا داغم

اين پدر سوخته دل را به تو دادم شايد

يخ احساس تو را آب كند تا داغم

من چرا اين همه امروز به خود مي پيچم

س س سردم شده اما چ چرا دا داغم!!

اگر امروز به فردا برسد مي فهمم

چه بلايي به سرم آمده حالا داغم

غزلم شروه درد است كه گرم است هنوز

جو احساس تو برفي ست من اما داغم

هادي حسني

 

 

 



امشب شب جمعه ست ، جمعه!... و تو غمگينی

من در کنارت هستم و من را نمی بينی

هی عکسها دور سرت در گريه می گردند

«آهنگران» ، «چمران» ، «جهان آرا» و «آوينی»

يادت ميايد: « قرمه سبزی دوست دارم با... »

از انعکاس عکس گنگت داخل سينی

« احمد» پدر را اشتباهی محض می داند

خط می زند« زهرا» مرا از دفتر دينی!

تو مثل سابق پيش من در چادری گلدار

با آن دهان و چشم و ابرو و لب و بينی

 



در رکعت سوّم به شک افتاده ای انگار

و پشت شيشه می زند باران سنگينی!

دارند می پوسند با تو ، با زمان ، با عشق

بر روی ميز کار من گلهای تـزئينی

از من چه مانده جز دو تا تصوير بر ديوار

يک راديو ، يک خاطره ، يک فرش ماشينی

شـبها ميان سجـده می آيی به آغوشم

امـّا نمی فهمد ترا اين شهر پايـيـنی!

تا صبح گريه می کنم در عطر موهايت

سر را که بالا می کنی من را نمی بينی...

 

مهدي موسوي - كرج