NEXT

 

سایت سوشلیغا

 

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 1

  1. 1- حمید آب آذر، فاطمه آتش پیکر ، فریبا آتش ، منوچهر آتشی

  2. 2- مرتضی آخرتی، آپامه آذرپیرا، سورش آذرخش، محمد حسن آرش نیا

  3. 3- مریم آریان، طیبه آزادبخش، پیمان آزاد، علی رضا آزادی

  4. 4- راضیه آسیان، احمد آشور، محمد رضا آقاسی، تیمور آقا محمدی

  5. 5- خسرو آقا یاری، سمیه آقایی، سپیده آماده، جلیل آهنگر نژاد

  6.  


1

حمید آب آذر:/دشتستان استان بوشهر
آثار:داغ مانده بر شانه ی زمین

نجیب مثل نگاهش بلند مثل تمنا
گلی شکفته و در دل نشسته یکه و تنها
شبیه لحضه ی نابی که در کشاکش طوفان
صدف گهر بنشاند به چشم ساحل دریا
شبیه خلوت یوشی که در غیاب صفورا
به ناگهان بنشاند فسانه در دل نیما
شبیه هرچه بگویم شبیه هرچه بخوانی
شبیه قصه ی مجنون شبیه حرمت لیلا
تمام وجه شباهت درست بود به جز آن
دوباره دیدن رویش همیشه وعده ی فردا
 

    آتش پيكر فاطمه:
    اگر سفر بروي بي خبر، زبانم لال
    بمانده آهِ دلم پشت در،زبانم لال
    هزار سال گذشت از قرار ديدنمان
    تو رفته اي كه نيايي مگر؟ زبانم لال
    مگر نه اينكه تو خورشيد آسمان مني
    چگونه شبم بي تو شد سحر؟ زبانم لال
    هنوز مانده بفهمم تو شاعرم كردي
    نگفتم از تو، از اين بيشتر؟ زبانم لال
    بگو كه دل بكنم از تمام آدم ها
    نگو فقط ز تو، تو يك نفر، زبانم لال
    زده ست چوب حراج اين غزل به احساسم
    تو را اگر كه نبينم؟ اگر...؟ زبانم لال

 فريبا آتش:/ افغانستان

 توشه ی را ه
من شاخه ی خشکم تو بیا برگ و برم ده
با زمزمه ی عا طفه هایت ثمرم ده
در باديه ی رخوت اين با غ خزان زا
از چشمه ی مواج نگاهت گذرم ده
در تیرگی این شب ظلمانی هجران
با مطلع خورشید صدایت اثرم ده
من دختر شبدیده ی غمگین غروبم
در مشرق چشمان سیاهت سحرم ده
من قله ی تسخير نگرديده ی عشقم
تسخير سفر با نفس بال و پرم ده
یک ذره از آیینه ی خورشید صداقت
در ظلمت ره ، توشه ی راه سفرم ده
من پرتو گسترده ی خورشید امیدم
تعبیر به یک ذره ی بی پا و سرم ده
هر چند که من تیغ پر از برش عشقم
با خنجر بران نگاهت شررم ده
ای تو همه تن کوره ی سوزان محبت
( آتش ) به دل روشن آتش سپرم ده
 

منوچهر آتشي:
1310
دهرود دشتستان
كتاب هاي چاپ نشده:
تا آخرين چكاوك
سفر خاكستر
وصف گل سوري

-----

يك بامداد
-يك صبح راستين-
خورشيد اگر به كام تو برمي امد
...
يك قاب،كوه و دامنه
يك پنجره،پرنده اگر با تو مي رسيد
...
يك دشت پهن،لاله ي تر؟
نه! يك كاسبرگ
يك آه از فراغ و دل آسودگي
-اي خسته ي ملول و سمج!
اي سنگ زنده،صبر مجسم! -
يك زندگي شكست، گوارايت مي بود
 

 

Back to Top

2

مرتضی آخرتی :/ نیشابور
ایجاز شاعرانه ی چشم تو تاکنون
ما را کشانده است به اعجازی از جنون
هرروز در هوای تو پرواز می کنیم
هرروز می شویم چو خورشید سرنگون
تا آستین به قصد تو بالا زدیم ، شد
شمشیرهای تشنه به خون از کمر برون
باید امید هرچه فرج را به گوربرد
بیهوده می بری دل ما را ستون...ستون
این شعر ، هم ردیف غزل های چشم توست
زخمی نزن که قافیه افتد به خاک و خون
 

آپامه آذرپيرا:

آن جاودان
در اين عمر گريزنده،
که گويي جز خيالي نيست،
تو آنِ جاودان را در جهان خود پديد آور،
که هر چيزي فراموش است و
آن دم را زوالي نيست.
در آن آني که از خود بگذري و از تنگ خودخواهي برايي
در فراخ روشن فرداي انساني،
در آن آني که دل برهانده از وسوسه شيطاني،
روانت شعله اي گردد،
فرو سوزد پليدي را
بدرد موج دود آلود شک و نا اميدي را
به سير سال ها بايد تدارک ديد آن آن را
چه صيغل ها که بايد داد
از رنج و طلب جان را
به راه خويش پاي افشرد و
ايمان داشت پيمان را
تمام هستي انسان گروگان چنان آني است
که بهر آزمون ارزش ما
طرفه ميداني ست.
در اين ميدان اگر پيروز گَردي
گويمت گُردي
وگر بشکستي آنجا
زودتر از مرگ خود مردي.


 

 

سروش آذرخش :/ افغانستان

 از فراسوي خط

 

اينک دوباره قافيه تکرار مي شود

يوسف دوباره بر سر بازار مي شود

بار دگر قبيله ء ناموسيان عشق

در چار سوق حادثه يلغار مي شود

اينک دوباره سرو سر افراز سرکشي

از مرز هاي فاجعه اخطار مي شود

بار دگر پرستوي برگشته آشيان

آواره از شقاوت آوار مي شود

اينک بلوغ پنجره تاراج دست باد

اينک دوباره روزنه ديوار مي شود

بار دگر چکامه ء ذهن کبود من

از واژه هاي سوخته پر بار مي شود


 

محمد حسن آرش نیا :/ بوشهر

تولد1327

آواره همچو خار هراسان ز باد مست
خاکستر خیال ز دستم عنان گسست
نخلی تیکده ام که ز تاج نگون بخت
در سایه ام گمان درنگ عابری نبست
مرغی به شاخه ام نتکانیده پر ز خواب
برگی به باورم ز شبیخون غم نرست
تا بشنوم مگر تپش بیشه های دور
جولان آه دم به دمم دشت سینه خست
شب های کور در کفن کهنه ی ملال
ماندم کنار بستر دل دست روی دست
شیرین جگر دریده و شبدیز بی سوار
نقش جنون چه سود که در بیستون نشست
از بس که غم نشست به بام دل ای دریغ
در زیر طاق طاقتم آخر ستون شکست
محمد حسن آرش نیا 1327بوشهر

 

 

 

Back to Top

3


 

مریم آریان:

چرا نمي شود بگويم از شما؟ علامت سئوال

نمي شود بگويم از شما چرا؟ علامت سئوال

به هر طرف كه مي روم مقابل من ايستاده است

هميشه مثل سنگ، زير يك عصا :علامت سئوال

تو آنطرف كنار خط فاصله نشسته اي و من

در اين طرف در انتهاي جمله با علامت سئوال

نمي شود به اينطرف بيايي آه نه به من نگو

دو نقطه بسته راه جمله را علامت سئوال

نخواستند آه من و تو به هم ….ولي براي چه

براي چه نخواستند مادو تا.. علامت سئوال

تو رفته اي و…ردپاي تو كه مانده است

به روي صحنه، بعد واژه ی كجا…علامت سئوال

دوباره شاعري كه داخل گيومه بود مي گريست

و بين هق هق شكسته شش هجا علامت سئوال

 

 طيبه آزاد بخش:

مرا ببر به رسيدن ،بکش مرا به صليب
تو ای تمامی بودن،مسيح روز غريب
مرا بران زبهشت و دوباره حوا کن
فقط بخاطر چشمت ،فقط بخاطر سيب
مرا ببر به زمين و دوباره جانی کن
تو ای بها نه ی چيدن،جنو ن عشق و فريب
مرا بمير به جرم دوباره زنده شدن
از التهاب لبانی که بوسه های مهيب
ببين دوباره دو چشمم به درد الودست
بخوان دوباره برايم دعای امّن يجيب
بيا و قصه ی مارا دوباره حادثه کن
مرا بران ز بهشت و مرا بکش به صليب
 

 

 

پيمان آزاد:

قرباني
زندگي نقش هاي مرده ايست
در پيشاني زمان
فرياد تو را مي شنوم
كه باران را مي ستايي
در باد
گنج را باخته ام
خانه ي من
باغي است سوخته
كه حاصلش بي برگي است
بر مي گردم
با سلامي دوباره
و نظر گاهم
كشتارگاهي است
كه انسان را سلاخي مي كنند
با نگههاي مشكوك و آهنگهاي سوگوار
و سرودهاي بي پايان فتح
و صف طويلي از گوسفندان
كه در مسلخ
به شكلي ناگزير آويزانند
و من
قرباني هميشه ي تاريخ
جسد خود را مي نگرم
افسرده و پريده رنگ
با تو همراهم
و هر دو
راهي را مي پيماييم
كه سرانجامي ندارد

 

  1.  

علی رضا آزادی :/ اصفهان
چادرسياه روي سرت،مثل اينكه … آه
مهتاب مي شوي وسط يك شب سياه
من حوض مي شوم و تو لبريز مي شوي
حالا طلوع مي‌كني از مشرق گناه
خورشيد مي شوي و مرا خيره‌ مي‌كني
مهتاب مي شوم كه فقط هي تو را نگاه
گفتي غروب هم كه بيايد نمي‌روي
اما غروب آمد و رفتي و هيچ‌گاه…


دختر تمام كوچه ي مان را قدم‌زنان
با چشم‌هاي خيس و نگاهي كه گاه‌گاه
با چشم‌هاي منتطرم مي نويسمت
چادر سياه روي سرت مثل اينكه آه…

 

Back to Top

4

راضیه آسیان:/فسا

ما را چشم زده بودند
دستی برایمان اسپندی دود نکرد
قانون اول نیوتن سیب را ترکاند در من
پاهایم را روی خاطرات مانده دراز می کنم
این جاده ی بی سر و ته از بازوی کدام آفتاب بیرون پرید؟
که سنت ها در دست های من افتاد
نسخه ای بنویس برای انداختن ها
جا مانده ام از بالا بود هر چه نمک
چیزی از قلم افتاد
او که راهش کج شد
قضیه ای برای چشمهایم بگو
و هذیانی برای دستهایی که می رفت
زیرنویس این شعر
همسایه ی دیوار به دیوار خانه ای ای کور است
من به کجای این آدمهای بی درک وصلم؟
از هبوط هر چه گناه گذشتم
از اول تا آخر خاک را که بگردی
شیطان مقوله ی همیشه ی زندگی...
روزی من سردر گم میان این دستهای غربتی
و فردایی که پشت پایم...
انداختم.
 

محمد آشور:
در اين كه تاب مي‌آورم حرفي نيست
و اين كتاب را كه تا آخرين ورق
ورق زده‌ام.
حرف تازه‌اي نيست
اين كه چرا كهنه نمي‌شود . . .
بد نيست بهتر است بگويم كه تا به حال
جرأت نكرده‌ام
تو را از متن اين كتاب
يا شعرهايي كه تو را زنده كرده‌اند
بيرون بياورم
دوباره ببينم!
مي‌شد كه باز از اوّل ورق ورق
دنبال حرف‌هاي تازه بگردم
دنبال تو
كه گُمَم كردي.
دوستم داري . . . مي‌دانم
فقط فراموش كرده‌اي!
آن شب تمام روز را چه عجب حرف هم زديم!
و اين خشاب كدئين هم
سردرد زيادي را دوا نمي‌كند
در اين كه تاب . . . مي‌بيني كه آورده‌ام
كمي بخوريم؟
و براي بوسيدن‌ات نبود كه مي‌خواستم
از دوست داشتن
آنقدر مي‌خواستم كه نمي‌شد.
دل و دست برداشتي از رؤيا
دست برداشتي
و دلت را كه كنده‌اي
بارها دويده‌ام
تا آخرين ورق
ديگر بريده‌ام
پاهايم را به من بدويد
مي‌دويد؟
سرگيجه را چه طور از سر من باز مي‌كنيد؟
دارم مي‌آورم تو را به ياد خود امّا
تو مثل معمّا
از متن « شعر نيست »
از شعرِ « اتفاق تو در شعرِ »
از دفتر گذشته‌ي شعرم
بيرون بيا
از « فال تا به حال »
دنبالِ « ردّ پاي تو . . . » مي‌گردم.

 

 

 

زنده یاد محمدرضا آقاسی:

بخشی از مثنوی شیعه

ساقی امشب باده از بالا بریز
باده از خم خانه مولا بریز
باده ای بی رنگ و آتش گون بده
زان که دوشم داده ای افزون بده
ای انیس خلوت شبهای من
می چکد نام تو از لب های من
محو کن در باده ات جام مرا
کربلایی کن سرانجام مرا
یا علی درویش و صوفی نیستم
راست می گویم که کوفی نیستم
لیک می دانم که جز دندان تو
هیچ دندان لب نزد بر نان جو
یا علی لعل عقیقی جز تو نیست
هیچ درویشی حکیمی جز تو نیست
لنگ لنگان طریقت را ببین
مردم دور از حقیقت را ببین
مست مینای ولایت نیستند
سرخوش از شهد ولایت نیستند
خیل درویشان دکان آراستند
کام خود را تحت نامت خواستند
خلق را در اشتباه انداختند
یوسف ما را به چاه انداختند
کیستند اینان رفیق نیمه راه
وقت جان بازی به کنج خانقاه
فصل جنگ آمد تما شا گر شدند
صلح آمد لاله ی پرپر شدند
دل به کشکول و تبر زین بسته اند
بهر قتلت تیغ زرین بسته اند
موج ها از بس تلاطم کرده اند
راه اقیانوس را گم کرده اند
موجها را می شناسی مو به مو
شرحی از زلف پریشانت بگو...

 تيمور آقا محمدي:
گلدان كوچك گل رز، پنجره و تو
ايوان خط كشي شده سمت بهار رو
يك صندلي و قهوه ي تلخي كه صرف شد
حالا، ورق بزن دو سه صفحه «حيات نو»
بعداً بلند شو، تو بيا!-بي كلاه و چتر-
از پله ها به سمت خيابان...-پياده رو-
دستي دراز كن، و بگو:-«مستقيم!...»بعد
يك ايستگاه مانده به آخر پياده شو:
من منتظر نشسته و سيگار مي كشم
اينجا به روي نيمكتي، رو به روي تو
بادي عجيب مي وزد اينجا، شروع كن
يك اسلحه درآر، تو از جيب پالتو!
در زير قار قار كلاغان نشانه كن
يا سمت قلب...يا كه به سمت شقيقه وُ...
شليك كن به من!...و بدون معطلي
برگرد سمت ديگر اين پارك...و برو...

 Back to Top

5

خسرو آقا یاری:

 

زنجیر ، تازیانه

          زنجیر، کُند، زنجیر

یک، دو، سه قدم

        مانده تا به آستانه ی پرواز

بر زمین فرو غلطید مرد

و غرش سهمگین طعنه ها، دشنام ها

برخیز خارجی

به کدامین بهانه، جسارت

به سخره طعنه می زنی

نفیر تازیانه ها و زخم های کُند را

فریاد، خشم، حجم هیاهو، نفرت

دریغ و ناسزا !

و کاروان چه پر شتاب

       می بلعد جاده را

و چهل منزل ماه های منخسف

درخشش آسمان را آینه گردانند

و رد خون که برملا می کند.

رد پای کاروان خسته را تا به شام، تا خرابه

قصرهای پر شکوه، سبز و زرد و سرخ

و اینک دل رمیده

          ای دریغ

 

سمیه آقایی:/شیراز

چقدر خسته ام از این دقیقه های پاپتی

از امتداد خسته ی کلاف بی عدالتی

بهار می شود و ما دوباره سبز می شویم

تمام می شود تمام فصل بی عدالتی

چقدر سر سپرده ی دروغ دلقکان شدن

چقدر خام عشوه ی عروسکان ساعتی

همیشه صفر سهم ما و بیست سهم دیگران

به جرم دست و پا زدن در این کلاس لعنتی

کلاغ پر، پرنده پر، فرشته پر، ستاره پر

از این زمین یخ زده، از این هوای لعنتی

 

 

 

سپيده آماده:

من دست شسته ام ز غرورم برای تو
افتاده ام چو قطره شبنم به پای تو
ای نارفيق و با همه من غريبه تر
با من بمان: غريبه درد آشنای تو
زين روز های خسته ملولم بيا ببين
اين دل چگونه ميشکند زير پای تو
گفتی تو هم شکسته دلت مثل من ولی
باور نميکند دلم اين ادعای تو
گفتی صبور باش صبورم ولی چه سود
عمری منم و حسرت يک دم وفای تو
ميبخشمت برو به دلم پشت کن برو
بخشيد دل تو را به گذشت از خطای تو
يک روز می رسد که ببينی ميان ما
يک فاصله است و چشم تری از جفای تو
من ميروم شبی و تو می مانی و همين
مشتی غزل و روح من آنشب رهای تو
شايد دوباره تر شود اين گونه ها ز اشک
از حسرت تو بغض تو شايد جفای تو
يک شب به عشق ميرسد آخر دلت ولی
آن شب هنوز ميتپد اين دل برای تو
 

جليل آهنگرنژاد:

 ميني بوس

شباهت دارم اين شبها به ميني بوس سالي سرد

که مرده پشت فرمانش کسي مثل سوالي سرد

پرستوهاي دنيا در درون جعبه اش حبسند

بهاري را نمي رويند در تکرار بالي سرد

تمام صندلي هاي زمين را در خودش دارد

تمام مقصدش اين است : جنگي با زوالي سرد

يکي از صندلي هايش معلم مي شود اما

خودش را مي کند گم در فراسوي مثالي سرد

تمام شب دلم دنبال آن گمگشته مي گردد

کسي هرگز نمي يابم مگر مشق خيالي سرد

؟؟؟

بگو در ايستگاه چندم دنيا نشستي تا

بچرخانم زمين را سوي تو دور از ملالي سرد !؟

 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT