NEXT Back

سایت سوشلیغا 

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 11

  1. 1- محمدرضا تقی بوم،طیبه تقی زاده، سعید تکلو منش، حمید تمسکی

  2. 2- مریم تمسکی، وحید تمسکی، منیژه تمنا، فروغ تنگاب

  3. 3- محمود توحیدی، ابوالفضل توکلی، مجتبی تونه ای، سالومه تهرانی

  4. 4- مهوش جامه شورانی، صمد جامی،فرهاد جاویدی، بشیر جاویدی

  5. 5- عاطفه جاهدی، حسین جعفر زاده، زهره جعفرزاده، بابک جعفریان

  6.  


1

 محمد رضا تقی بوم:
از ابري که مي کشد نقاش
باراني نخواهد باريد
و نه فراغتي
در سايه درخت گوشه بوم
برآستانه تابلوهايش
تنهاست از اينسان
با انگشت هاي جادوانه اش
با دستان رنگ آلودش
با قلم موهايش
با سايه ها و خط هايش
پر نمي کند تنهايي اش را
خدا هم
که در کائنات نقاشي حضور ندارد
و مسيح که بر جلجتاست
دروغي بزرگ
فريبي بر آستان سه هزار سال رنگ و بوم
خدا
تصوير ممنوعي است براي کشيدن
و مسيح جز بر صليب
کشيده نمي شود
که ميخ ها را نمي توان کند
جز با فوران خون
از مکان کوبش ناهموارشان
از ابري که مي کشد نقاش
باراني نخواهد باريد
که خدايي نيست بوم را
تا فرمان بارشي دهد
بر ابري که مي کشد نقاش
در سايه درختي بر بوم...
از ابري که مي کشد نقاش
باراني نخواهد باريد
از ابري که مي کشد نقاش....

 

 

    طیبه تقی زاده:

    هرلحضه ممکن است که صحرا چهار بار...،

    این غم، احاطه کرده تو را، تا چهار بار...

    تو ایستاده ای و جهان در مقابلت

    صحرا نشسته تا کمرت را چهار بار...

    تا ابرها به پیکر ماه تو ریختند

    تاریک شد به چشم تو دنیا چهار بار...

    حالا صدای توست که در گوش باد هاست:

    " پشتم شکست اشهد ان لا...، چهار بار...

    در صور خون دمیده خدا و به پا شدست

    در این زمین، قیامت عظمی هزار بار

     

سعيد تكلومنش:/ ماهشهر

اگر به چشم من آیی سپیده خواهد شد
سحر به یمن تو ، ای نور ! دیده خواهد شد
فضای باور من درهوای آمدنت
پراز طراوت سیب رسیده خواهد شد
من آنچه با تو نگفتم زتشنه کامیها
به وقت بارش باران شنیده خواهد شد
کنار پرسش امید خویش می مانم
طلوع مهرتوفردا دمیده خواهد شد؟
حجاب چهره ی خورشید با حضور شما
به تیغ صاعقه یک شب دریده خواهد شد
گل سپید اجابت زفیض آمدنت
زباغ سبز مناجات چیده خواهد شد
کدام جمعه بگو از میان این ایام
برای آمدنت برگزیده خواهد شد؟

حميد تمسكي :
دلتنگ ترين خاطره ام مردن تست
خاموش ترين ترانه افسردن تست
ليلاي اساطيري انديشه ي من
آهسته بروكه خون من گردن تست
*****
دركوچه ي تنگ وتار سردي گم شد
پشت تنه ي چنار زردي گم شد
پاييز گذشت و مادرم گفت ببين
يك روز درين گذار مردي گم شد
 

Back to Top

2

مریم تمسکی:/ کرمانشاه

نگاه کن شاعر ! به اندازه ي مشت هاي تو

ماه به افق هاي فردا پاشيده اند

آنقدر که در وسعت آسمان

پرواز ممکن است 

و در تپش نگاهت

عبور کبوتر در چشم هاي تفنگ گم نمي شود

 و من هنوز پس مانده ي پر ها را بر رد پاي پرواز نديده ام

نگاه کن شاعر ! وقتي عطش در دستهاي خالي تو تکثير مي شود

 ريشه هاي گندم به فاجعه مي خندند

و تمام ابرها کرت کرت مي بارند

نگاه کن که در تلاقي سبز حوصله ي تو

رويش گناه آدم را چقدر آشنا معنا مي کند

آن قدر که براي دوباره روييدن

خلاصه چشمهاي تو.........

 

 
 

وحيد تمسكي:

اي چشم هاي تو ديواني از غزل
تقديم چشم تو داماني از غزل
با هر نگاه تو در خانه ي دلم
ناخوانده مي رسد مهماني از غزل
لبريزمي شوم ازعاشقانه ها
وقتي كه بي زبان مي خواني از غزل
ديوانه مي كند شعر نگاه تو
زيباي من چه ها مي داني از غزل؟
درشوره زارغم مي مرد شعر من
چشم تو آمد و باراني از غزل
 

منیژه تمنا:
اى تكدرخت تناور، صبح بهارت چه زيباست‏
وقتى به گل مى ‏نشينى، رنگ تو همرنگ رؤياست‏
دست فرومانده من، تنگ است و كوتاه و خالى‏
دست پر از لانه ی تو، سبز و بلند و شكوفاست‏
در صبح زيباى برفى، چون هاله ‏اى مى ‏درخشى‏
سبز بهارت دلا را، زرد خزانت فريباست‏
راهى كه من می ‏سپارم، گرم است و داغ و كويرى‏
در سايه‏ ات مى‏ نشيند، مردى كه تنهاى تنهاست‏
گفتم كه سعىِ صبورم، راهى برد رو به ساحل‏
گفتند و باور نكردم كانجا نه موج و نه درياست‏
هم بر سر موج آبم، هم شعله در سينه دارم‏
گاهى صبور صبورم، گاهى دلم ناشكيباست‏
چون شعله طاقت ستيزم، تنها و مردم گريزم‏
زخمى كه در سينه دارم، در طاقت سنگ خاراست‏
اى شب فرازى، فرودى، بدرود تلخى، درودى‏
ديروزها مثل امروز، امروزها مثل فرداست‏
 


 

فروغ تنگاب:/ جهرم

رفتی و من نرسیدم به جوابی و سوال-

می شوی در من و من هم که همیشه کر ولال-

شده ام وقت سوالات، و دل خوش کردم

به همین حافظ کهنه که تو را فال به فال-

می رساند به من، اما تو فقط واژه شدی

ولبت نیست که پرواز کنم بی پر و بال...

**

من پری زاده ی خورشید که فاتح شده ام

تکه ای شیشه ای از قلب تو را توی خیال

تو ولی سنگ شدی قصد شکستن کردی

من تو را خواستم اما تو فقط فکر جدال...

**

من و تو سیب دو تا شاخه نبودیم ولی

تو رسیدی ومن افسوس همانطور که کال-

بوده ام روی همان شاخه ی کوچک ماندم

کرم ها پشت سرم نقشه کشیدند و حال

باد می آید و باید بروم...اما نه

قول دادی برسانیم به بالا...به کمال

من تمامت شده ام سخت، و حالا راحت

بروم؟ جا بزنم؟ نه محال ست محال

آنقدر منتظر آمدنت می مانم

که بنامند مرا مردترین دختر سال

Back to Top

3

سيد محمود توحيدي:

كــوچة دلواپسي
دلم سخاوت مواج چشمه را گم كرد
به خاك كوچة دلواپسي تيمم كرد
به رهگذار پر از پيچ و تاب شعلة عشق
تمام دار و نداري كه داشت هيزم كرد
زهي كه به همت دريا دلي كه جنت را
فداي پورة عشقي به قدر گندم كرد
قنوت بود و فنا ربنا عذاب النار
خدا به غربت بي حد خود تبسم كرد
به سر افرازي الوند عشق مي ماند
سري كه سجده به خشت شكستة خم كرد
سمند سر كش بوران كنار كوچه خزيد
به گونه هاي ترك خورده اي ترحم كرد
ز ياد آينه ها رفت چهره مهتاب
از آن زمان كه نگه در نگاه مردم كرد
شميم عطر حضور است و لحظة معراج
يكي ميانة اين حلقه خويش را گم كرد
چه شعله اي است به سيناي سينه ام ارفع؟
گمان كنم كه دلي با دلم تكلم كرد

 

ابوالفضل توكلي شانديز:
به ذهن راكد تكرار ناگهان بدهيد
به كام دشنه و تابوت، طعم جان بدهيد
چقدر گم شده ام من در ازدحام شما
قسم به آينه، من را به من نشان بدهيد
نه! آب، رفع عطش را نمي كند از من
به جاي تكه ي نان لطفاً آسمان بدهيد
و وقت مي گذرد زود دار زنيد
به قدر صحبت آخر ولي امان بدهيد:
«منم! من اين به گل آلوده روح زخميتان
اگر چه جرأتتان نيست سر تكان بدهيد.»

 

 

 مجتبی تونه ای:
کم کم دلم نصیب فراموشی، کم کم دلم روانه ی ویرانی ست
باید اسیر خلوت خود باشم، وقتی زمانه رنگ پریشانی ست
یک شعر از نگاه تو را باید فانوس راه خویش نگه دارم
وقتی که جاده مبهم و تاریک ست، وقتی هوای حادثه طوفانی ست
با مردمان فاصله خو کردم
باید که بار سفر را بست، هم صحبتی برای من اینجا نیست

 

سالومه تهراني:

استاد رخصت
او خفته، مي گويد بنگار
بنگار بهار را
بنگار بوي خوش زندگي را
استاد رخصت
چه نغز سخن مي گويد، بي كلام
نفس گرم عاشقي
نگاه پر ز هوس
سر پنجه هايش را بر پوست تنم مي لغزاند
گرماي خواستنش سردي تنهاييم را ذوب مي كند
استاد رخصت
مي خندد و برهنه مي كند تن داغ شهوت را
قيد مي گشايد به سختي، ليك مي گشايد
آن نگاه ملتهب هماغوشي مي خواهد
استاد، شاگرد بكارت به عشق مي دهد
استاد رخصت
 

Back to Top

4

مهوش جامه شوراني:

 ساعت بوي فضاي زندان مي داد
حوصله زير طاق آسمان دم كرده بود
لاشه ي ميله هاي سرد
پوست و گوشت زمين بوي تعفن ميداد
بن بست ها پر خفه ي فانوس هاي ترسان بود
و من سست چون شب زدگان
قدم دركوره راهي دور
بي صدا ، بي توقف ، بي نگاه مي رفتم
درجستجوي كدامين سرزمين بي گناه
تو را ميان هاله اي از نور ،نه
ازعشق ، نه
ميان يك علامت سئوال يافتم
نمي دانم
وتنها تو باقلب خويش زمان مرا ضربه زدي
رنگ ديگرش كردي
پرشرار شراب يك شعر
پرنبض وسوسه ي يك عشق
لرزان لرزش يك پلك
آبرودار به ننگ نگاهم
دلي را رنگ برگي زمستاني آغاز كردي
رها كردي از خنده هاي وحشي بي امان
پيچيدي در حرير شعري سوزان
حكايت انگشتان بغض كرده ي دو بيتي هاي تو
و بغض كه جور ديگرش كردي
نه زميني نه آسماني
بوي برزخ هم نمي دهي
نمي دانم شايد رنگ مبهمي
اشتياق اشك مني ....
 

زنده یاد صمد جامی:

ساعت درست روی چهار ایستاد، مرد

پیچید سمت کوچه ی بن بست باد مرد

باران گرفت و ثانیه ها چکه چکه ریخت

آورد سنگ فرش زنی را به یاد،مرد

با گیسوان خیس زنی ساعت چهار

در باد می وزید شب و باد باد مرد

شاید...و باز عقربه ها را عقب کشید

انگار...مثل اینکه.... و پاسخ نداد مرد

ساعت هنوز روی چهار ایستاده است

در انتظار معجزه ی ان یکاد مرد

 

 

فرهاد جاویدی:
با من بمان
ترسيده ام و کرخت
شب است و
دهشت و
نغمه نفس
و تنها شعاع نور
هاله کوچک ماه است
که سوراخ کرده چادر شب را
و بس
[]
ترس را در من راهي نخواهد بود
تا که با من هستي، هان
با من بمان
[]
سواد قلعه دژخيمان يکپاي کور
بر قله صخره سياه دور
نشسته به ميدانگاه
و پرواز خفاشان
سايه در سايه مي زند
در دو سوي راه
[]
کنار تو
بي ترس
مي شوم روان
با من بمان
[]
آنان که رهايم نمي کردند
رهايشان کردم
و هم آنگونه که آنان
که رهايم کردند
و چه والا رهايشي از رها بودنم با تو
در تضاد همزمان
با من بمان
[]
نه آنکه قصد رسيدن به قله ام باشد
نه آنکه کشتن دژخيمانم مقصود
تنها، رفتن
تا رسيدن به سپيده دمان
با من بمان
[]
ترس نشسته در کمين
دستانش
بالا از هر سوي
تا کشد مرا به زمين
[]
نه بخاطر من
بخاطر باورت به روزهاي روشن
به خاطر آن ايمان
با من بمان

بشیر جاویدی:

گفتی کجايی استی و گفتم دهاتی ام
با آب و خاک رنگ علفهاش قاطی ام
از کوچه های تنگ گلی ،آسمان صاف
از عطر سبز گندم سبز فلاتی ام
با يک دل اتو زده از التهاب رنج
در بهترين فضای قشنگ حياتيم
ای نازنين ترين نشنيدی که گفتمت
از چاههای خشکم و درد قناتيم
با خنده های تازه ای از بوسه های نو
گفتی که عاشق تو نگاه دهاتيم

 Back to Top

5

عاطفه جاهدي:  
در اين جهان مرده امنيت نداريم
عمري تلف کرديم! نه فرصت نداريم
باران رحمت نيست اين باران شرّ است
ماها به خوبي خدا عادت نداريم
تا در قفس هاي پُر از وحشت اسيريم
من خوب مي دانم که رسميت نداريم
بازيچه ي دست هوس هاي خدائيم
ما پست و نامرديم؟! ما غيرت نداريم؟!
غارت شده اينجا تمام شعرهامان
وقتي که اصلاً عرضه ي غارت نداريم
مرگ است سهم ما از اين دنياي واهي
تا زنده ايم انگار هويت نداريم
 

 


 

حسين جعفر زاد:

سرمشقهاي آب ، بابا يادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت
گل كردن لبخندهاي همكلاسي ؛
با يك نگاه ساده حتي يادمان رفت،
ترس از معلم ، حل تمرين پاي تخته،
آن زنگهاي بي كلك را يادمان رفت...
راه فرار از مشقهاي توي خانه ؛
اي واي ننوشتيم آقا ، يادمان رفت،
آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم؛
جديت "تصميم كبري" يادمان رفت،
شعر"خداي مهربان" را حفظ كرديم،
يادش به خير اما خدا را يادمان رفت،
در گوشمان خواندند رسم آدميت،
آن حرفها را زود اما يادمان رفت...
فردا چكاره ميشوي ؟ موضوع انشاء،
ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت؛
ديروز تكليف ، آب ،بابا بود و خط خورد؛
تكليف فردا ، نان و بابا ، يادمان رفت...
 

زهره جعفر زاده:

گلدان شکست ، پنجره خم شد ، کلاغ مُرد
دنیا دوباره در شُرُفِ اتفاق ... مُرد
کودک نشسته گریه ، فقط گریه ، جیغ ... جیغ
زن در کنار ِ شعله ی داغ ِ اجاق مُرد !...
هی طعنه می زند  به زمین آسمان... مَرد -
در خود فرو رفته ... چرا؟! اشتیاق مُرد ...
گنجشک ِ کوچکی که خودش را رسانده بود -
بالای تک درخت ِ قدیمی ِ باغ ... مُرد !!
این جا زمین لرزه ... زمین ، لرز می کند
غم شعله می کشد ... و زمین داغ ِ داغ مُرد
پایان ِ شعر هم ، همه جا تیره تر شد و
کودک درون ِ حجم ِ سیاه ِ اتاق مُرد !...
غزل دوم : ( که در وزن رباعی سروده شده ...)
از چشم ِ شما  ، دوباره آویزانم ...
هی می روم و ... نرفته ، سرگردانم !
اصلا به شما چه عاشقم ؟! نامردیست -
هی طعنه نزن ... نگو ، [ خودم می دانم ]
هی عشق ِ مرا بکوب توی سر ِ من ...
بعدش برسان به نقطه ی پایانم !...
حالا دو سه بیت ِ این غزل را بردار -
از مصرع ِ بعدی ام برو ، تا جانم -
بالا برسد ، بمیرم و ... یا اینکه -
در چشم ِ خودت  دوباره برگردانم !..
.
 

بابک جعفریان:/ شیراز

خسته شدم

 

                      حالم به هم خورده از این بوی لجن ....

 

اصلا  ...

                      بگذریم .

مثل همه چیزهایی ، همه کسانی که از من ، از تو ،

                                         

                                                گذشتند ...

                                                   و هیچ اتفاقی نیفتاد .....

 

بگذریم .

 

از همه چیزهایی که هیچگاه به ما نرسیدند ...

 

مثل همه گذشته‌ها...

 

که هیچ وقت نیامدند ....

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back