NEXT Back

سایت سوشلیغا  

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 13

  1. 1- علی رضا جهانشاهی، سمیه چالش، وحید چالش، هوشنگ چالنگی

  2. 2- اشکان چاوشی، حسین چم حیدری، سیما چوداری، زینب چوغادی

  3. 3- حسن حاتمی، شهاب حاجتی،حسین حاج هاشمی، معصومه حاجیان

  4. 4- اتابک حاجی پور، مسعود حاکم زاده، علی حامدی، ناصر حامدی

  5. 5- رضا حامی پور، حبیب حبیب پور، اسماعیل حبیبی، عباس حیبی بدرآبادی

  6.  


1


 

علیرضا جهانشاهي:

عبور ِ همهمه ها پرده را تکان می داد
درختِ سایه به اصرارِ باد جان می داد
حیاط ِ خانه دلش را گرفته بود به دست
حیاط ِ خانه دلش را به آسمان می داد
پدر به خاطر ِِ رفتار ِ آب جاری بود
برادرم به خودش داشت امتحان می داد
صدای ِ سرفه ی من در میان ِ دالان ها
به گوش می آمد ، بوی زعفران می داد
که فصل ، فصل ِ بدی بود ؛ برف می بارید
خدا بهانه به دست ِ فرشتگان می داد
مرا به خواهش ِمرطوب ِ شمعدانی ها
تورا به بارش ِ خوش بخت ِ ناودان می داد
دوباره پلک ِ چپم می پرید و مهتابی
ستاره بازی ِ مهتاب را نشان می داد
به روی ِ شانه ی شب تاق باز خوابیدم
وبی خیالی ِ من کار دست تان می داد




 

سميه چالش:

در حجم خالی حضورت،
تمام لحظه‌ها را آجری
و از هر آجری ديواری ساختم.
هوايی برای نفس‌کشيدن نيست
و گامهای زيادی تا فاصله...
نازدانه من!
اگر حجم ثانيه‌ها امانت دادند، بدان:
به اندازه تمام انتظارها، بی‌قرارت بوده‌ام...
 

 


 

وحيد چالش:

سلام اهل قلم آبروی آيينه
به دستهای شما هم؟ چرا چرا پينه؟

شما قسم به قلم! نون نانتان نبرد
شما که گم‌شده داريد در غروب آدينه....

****
خراب‌‌آلوده دستی باش درمن
و خواب‌آلوده مستی باش در من

تمام ابرها را گريه کردم
تو بغضم را شکستی باش در من!!!
 

هوشنگ چالنگي:

ديگر نمي خندند در اين آتش مرگ زده
جز موران سپيد
نه ملكوت يخ
كليدش را مي گويد
نه وقت برخاستن
هيچ مويرگ شيهه مي آموزد
نه اسپند در خون مي پزد
نه پارچه ي سپيد گلو دارد
ديگر هيچ سگ
كهرباي دريده را نمي بيند
نه رمه ها دهانشان را مي جويند
نه سم كوچك تاريكش مي كند
به بند كشيده اند مرگ را
بعد از او كسي نمي ميرد.
 

 

Back to Top

2

اشکان چاووشی:

گناه اگر نباشد

می خواهم کمی دوستتان داشته باشم

اخساس می کنم

بعضی روز ها باید

کمی دلتنگ شما باشد

کمی پرت شما شود حواسم!

***

راستی که پیر می کند موهای آدم را

این مثل هم گذشت روزهای هرشنبه!

(نشنیده بگیرید از من)

بدون گناهانی کوچک

هیچ نمی شود زندگانی کرد

البته اگر بیاید

شاید

اشقتان هم شوم کم کم

و برایتان شعر های بزرگ هم ببافم

من که آدمی مختصرم!

بی تعارف

بدون گناهی کم

عاشقتان نمی توانم بمانم

می دانید که...

آنقدر ها کسی نیستم من!

***

صلاح اگر می دانید

پیر که شدم

سپید شما باشد موهایم
 


 

 

حسين چم حيدري:
گله و قامت كوه و شب تابستاني
هي هي خسته ولي شب شكن چوپاني
ني بزن مرد شبان شب پره ها بيدارند
و من بي كس و تنها كه خودت مي داني
من به نمناكي چشمان خود عادت دارم
تو چرا خيس تر از مرحمت باراني؟
همره يكدگر و تشنه ي يك حرف، بگو
من به مانند توام يا تو به من مي ماني؟
غزلي خوندم و تا بانگ اذان مي خوانم
حرمت چشم نجيبي كه نمي خواباني
لب گشودي و پر از عاطفه با من گفتي:
نفست گرم، جوان! خوب غزل مي خواني
«هم عطش» سنگ صبور غم تو مي مانم
راستي پيش دل عاشق من مي ماني؟
گله و قامت كوه و شب تابستاني
قلم و دست و دل شاعر خوزستاني


 

شيما چوداري:

دندان روي صبر مي گذارم
كه دهان تو بوي حلوا بگيرد
هميشه لايه حرفهايت ، كلمه اي پس و پيش مي ماند
مي ترسم
اين بار زمان من را
به جاي دير شدن
درست ادا كني
من نگفتم خدا صبرتان بدهد
فقط غم آخرت شده ام
كه همچنان حلوا حلوا بگويي
بي خيال اين همه ايوب
امروز بايد روز خوبي باشد !


 

  1. زینب چوغادری:
    می خواستم که اول من باشید، می خواستم که آخر من...هستید
    با نامتان شروع شدم انگار...اصلا سراسر من هستید
    وقتی که نیستید پریشانی هی چنگ می زند به تمام من
    بی تو همیشه گمشده ای دارم انگار نیم دیگر من هستید
    در من حلول کرده ای و این بار حس می کنم تولد دیگر را
    از سینه ی صدای تو می نوشم، حس می کنم که مادر من هستید
    بی شبهه می پرستمتان آخر اینجا شما نماد خداوندید
    باید که قبله سمت شما باشد وقتی که در برابر من هستید
    بی تو چقدر گم شده بودم در آشوب وهم و وسوسه و تکرار
    در نقطه ی تو جمع شدم انگار آیینه ی مقعر من هستید
    بودن، رسیدن، آمدن، آسودن، رفتن، گریستتن،شدن،افزودن
    این واژه ها به کار نمی آیند، وقتی شما که مصدر من هستید-
    اینجا نشسته اید به جای من، در بیت های خسته، خدای من
    اصلا تویی که شاعر این شعری
    اصلا تو نیم دیگر من هستی!

Back to Top

3

حسن حاتمي:/كازرون

 تواد 1313

آثار: سرود مردي كه به خليج پيوست

تنها كلمه اي
تنها كلمه اي كوتاه
در قصيده اي بلند
سروده شدم
در گرگ و ميش باراني
بانگي خرد
چون نيش خاري
در پاي رهگذري
گلوي زني را مي خراشيد
و داستاني نو
با كلامي كوتاه
تا بانگي ديگر
همچنان
در قصيده ي بلند
 

 

 

 

شهاب حاجتی:/نورآباد ممسنی


سگ كشي


زنگ اول، تعطيل
زنگ دوم ، تاريخ
زنگ سوم،
يك نفر دستانش را بلند ميكند
اجازه خانم
اگريك روز فتوا بدهند
خون سگ حلال شده است
چه مي شود؟
من رگهاي پدرم را مي مكم
تا تاريخ
در من جريان داشته باشد
و هر روز ساعت تعطيل
يك نفر مرا دعوت بكند
به يك سينما
براي تماشاي يك فيلم
براي تماشاي
«سگ كشي»
اجازه خانم
اگريك روز فتوا بدهند
خون آدم هم حلال شده است
چه كسي سگي را ،
دعوت ميكند
به يك سينما
براي تماشاي يک فيلم
براي تماشاي...
اجازه خانم
اگريك روز- زبانم لال - فتوا بدهند
سگ وآدم
چه نسبتي با هم دارند
ها؟

 

حسين حاج‌هاشمي:

 وقتي سرم براي خطر درد مي‌کند
حتا غزل مرا زخودش طرد مي‌کند
من نيز آتش دلم اي مهربان من
دم‌سردي تو گاه مرا سرد مي‌کند
حواي من ! بخند که لبخند با دلم
کاري که سيب با پدرم کرد<مي‌کند
گفتي که مرد باش! رهاکن مرا! برو !
اين کار را نه‌مرد که نامرد مي‌کند
باورکن اي ستاره‌ي من رفتنت مرا
در کوچه‌هاي خاطره شب‌گرد مي‌کند
تنها نه تيشه با سر فرهاد آشناست
من هم سرم براي خطر درد مي‌کند
 

 

 

معصومه ی حاجیان:/گراش
فکر می کنم
بر سنگفرش صامت کوچه
در پشت حصاری زرد
در آن پاییز، هنگام هجرت
سرّی نهفته است
احساس می کنم
در خلوت سکوت دو عاشق
در حیرت آیینه- ماتم سرای عشق
دردی نهفته است
آه ای ستاره ام!
یک شب در اعماق خلوت پر سرور خود
بر گود خالی چشمان پر تمنایم
برق بزن
دیری ست
در سحرگاه سپیده دم پاییزی
دور از رخت
شعری نگفته ام
1357



 

 

Back to Top

4


 

اتابک حاجی پور:

و باز سمـت سکـوتی عمیــق و افتانی
ز خیزش دل طوفانی ام چــه می دانی؟
کتیــــبه های قلم میـــــخی تن من را
که زخم خورده پتکم چرا نمی خوانی ؟
بگو ز دســــت غـم تو چگونه بگریزد
دلی چو گــــــــاو سیاه سپید پیشانی
بگو که درد دلم را چــــگونه داد کشم
به واژه هــــــــای اتو خورده خیابانی
گرفته قلب مرا دست هـشت پایی کور
خزیده روی تــــــنم تپه های مرجانی


 

مسعود حاكم زاده:/ رشت

من اتفاقي ديگرم دردي عجيبم

با معني دنيايتان خيلي غريبم

بيزارم از دلخوشكنك هايي كه داريد

از اين تب و تاب شماها بي نصيبم

شايد حسادت مي كنم با دلخوشي تان

شايد خودم را گاهگاهي مي فريبم

حتي به خود شك مي كنم شايد نباشم

يعني منم از ريشه تكرار سيبم

آن گاه چشمي سرد مي آيد كنارم

دستي به پشتم مي زند من روي شيبم

نه نه نمي خواهم كه دستم را بگيريد

وقتي كه با تنهايي خود هم غربيبم  

 

 

علی حامدی:
بفرست به هر جا که دلت خواست- نشانی- هستم
تا لمس کند خط به خط متن شما را دستم
از آلبوم ماه دوتا تمبر بزن پستش کن
تا آدرس گوشه ی متنت بشود پیوستم

 

 

ناصر حامدی:
زيبا شدي که آينه باشد نظر کند
خود را ميان تازگي ات در به در کند
زيبا شدي که زاده شود از نگاه تو
تا شاخه شاخه شاخه تو را سبز تر کند
تر شد که تازه تازه بماند براي تو
لب شد شبي کنار دهان تو سر کند
در سرخي تنور لبت نان تازه شد
تا جلوه در ضيافت شير و شکر کند
دستي به سمت زلف تو آورد و باد شد
هو زد که از هواي پريشان گذر کند
شب بود پس به هيات شمشير شد دلش
مي خواست در هواي تو شق القمر کند
مي خواست در هواي تو يک نيمه ماه را
با ابر هاي روسري ات همسفر کند
در نيمه نيمه نيمه ديگر دل تو را
با چشم هاي غير مسلح نظر کند
آماده شد به مذهب تو عاشقي کند
شيدا شود،دخيل ببندد، خطر کند
حالا تو مانده اي و گناهي که سهم توست
بايد خدا عذاب تو را بيشتر کند

 

 Back to Top

5

رضا حامي پور:
جسارت جونده
بيش از اين نمي توانم سپيد بمانم
در آفريقاي كلمات
دايره ي دندان ها را دور مي زنند
بيرون كه مي پرند
سايه ي شكسته شان –
آمال هاي مانده بر ديوار را مي پوشاند
فضا سرشار از بوف است
هُوفِش بال ها فنجان را بر مي گرداند
صندلي را از زير پايم مي كشد
براده ي بايدها همه چيز را مي پوشاند
انسان بخش پذير است
حداقل به دو
واژه ها واژگون از حفره هاي سخت و سياه آويخته اند
بر لب ها نشسته اند –
در انتظار جويدن لاله
اين جسارتِ جونده
جاي بازي ورق را گرفته است .

 

سيد حبيب حبيب پور:

عرش مي لرزيد وقتي خاک مي شد بسترت

آسمان واکرد چتري از محبت بر سرت

حنجر جبريل هم با نام تو تطهير شد

تا رسيد آن تيغ بي شرم و حيا بر حنجرت

نخلهاي تشنه از تنهايي ات خم مي شدند

تا شنيدند از لبانت ربناي آخرت

اي همه مظلوميت ، سيمرغ قاف عاشقي!

رنگ غربت داشت از روز ازل بال و پرت

در دل رود فرات از ماهيان بايد شنيد

مرثيه بر آن گلوي تشنه ي از خون ترت

اي خداي زخمهاي آشنا و ناگزير

وحي تو شد "هل من ..." و يک قافله پيغمبرت

کوفه کوفه شرمساري مانده در تاريخ و باز

کربلا در کربلا ماييم و زخم پيکرت!

 

 


 

اسماعیل حبیبی:/ رشت

مثل پيغمبري كه زاده نشد حرف هاي نگفته هم دارم

هم خودم را نديده ام جایي هم خيال « نيامدم » دارم

مي توانم هميشگي باشم سهم تنهاترين آدم ها

بروم يا دوباره برگردم هرچه دارم من از خودم دارم

من كتابم نخوانده خواهد ماند جاي من توي مشتري ها نيست

با خودم حرف مي زنم گاهي خاطراتي از اين « شدم » دارم

پشت اين روزهاي تكراري پرِ يك عادت عجيبم من

بي تو يا دست هاي من خالي است يا تو را من هميشه كم دارم

بعد از اين ماجراي من اين است تو نباشي جهان كمي خالي ست

باز با من كسي نخواهد بود باز من میل « مي روم » دارم

اين صداي من است مي افتد ! فكر شايد نديدنت هستم

من به دنيا نيامدم هرگز من تو را از نبودنم دارم

مثل خطي كه هيچ خوانده نشد من دلم از رسالتم خون است

اين نوشتن شروع تنهايي است اين سكوتي كه از قلم دارم


 

عباس حبیبی بدرآبادی:


از بز و پرنده . . . . تا خدا

مي خاراند دماغش را بز . . . يا مي گيرد بالا
قوزي و قو لنج جمله آخر را :
خدايي كردن پرنده اي كه . . . نه دارد پا . . . نه مي شود شعر
من از تو كي جدايم كه بشوم عاقبت به خير؟
من كه . . . . نه تصميمي . . . . نه هستم
هم مي ترسم از التفات ترنم انگيز كچل كننده
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . هم از چرا كبوتر پرواز
سفره تقديرهايت را باز كن كه تو باشم . . . . پرنده ي بي پا
[]
از سفره تقديرهايت برگي نجس براي بزي شيرين خور
و
دست نخوردن مكاشفه آميز بادوم و پنير
دست نخوردن تلخ تخمه هاي كال
دست نخوردن نامطمئن چيزهاي ديگر
و
دنيايي كه مرا نگه داشته . . . . فقط نگه داشته كه يادش برود
[]
( در ساختن يا نساختن پرنده اي كه ندارد . . . . پر و پا )

 
 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back