NEXT Back

سایت سوشلیغا  

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 14

  1. 1- محمود حبیبی کسب آبادی، هوشنگ حیبی، فرامرز حجازی، تهمینه حدادی

  2. 2- محمد علی حریری، رضا حساس، سمیه حسن زاده، مهدی حسن زاده

  3. 3- کاووس حسنلی، حبیب حسن نژاد، عباس حسنی، هادی حسنی

  4. 4- حامد حسین خانی، حسین حسین پور، اسماعیل حسین زاده، احمد حسینی

  5. 5- امیر مسعود حسینی، بهروز حسینی، سیدحسن حسینی، حسین حسینی

  6.  


1

 

 

محمود حبیبی کسبی:

آمدی که پر بزنم در هوای آمدنت
آمدی که فرش شوم زیر پای ردشدنت
می رسی و من با شوق، حین گریه می رقصم
با صدای هر قدمت، با طنین در زدنت
در کنار می آید، با عبور کردن تو
لالِ لال می مانم، محو عشوه ریختنت
آمدی که پاره کنم، خرقه های پشمین را
لختِ لخت، عریانم در کمین اهرمنت
خرق عادت است آری که اسیر و دربندست
ذات ایلیاتی من ، پای قله های تنت
آی (بیستون بلند)؛ لحظه ای، کمی خم شو
گوش کن که می شکند، تیشه تیشه کوهکنت
از عداوتی کهنه، کینه ای به دل دارم
دشمنی دیرین با دگمه های پیرهنت
بر خلاف عادت ها، پاره کن لباست را
دور کن عداوت را ، با حرارت بدنت
 

 

هوشنگ حبیبی:/ خرم آباد
حلول گريه و خنده به‌وقت هق‌هق در
سكوت عقربه در بيست‌وپنجم آذر
كسي كه‌ آمده‌بود از سفر مرا هل‌داد
به سمت هرچه نرفتن،به سمت هرچه سفر
قدم‌قدم به سراشيب سينه‌ام غلطيد
و پرده‌هاي دلم را كشيد تا آخر
چنان كه حل‌شده‌بودم درون شيرينش
كه مثل قهو‌ه‌ي گرمي بنوشمش تا سر
دلي كه ”شب‌شدنش“ را نمي‌شود برداشت
سپرده گوش چپش را به صحبت خنجر
دلي شبيه كبوتر سپيد-ها-مردم
به آنطرف‌تر از اين شعر مي‌شود پرپر
*
تمام عمر قفس بود و روزني حالا
قفس شكسته و مانده كبوتري بي‌سر
دلي شكسته وتنها،نگاه!سوت قطار
غريبه‌اي،چمداني،مسافري‌ديگر

     

فرامرز حجازی:


گويا نمك دواي دل ريش ما نبود.

درمان هر آن چه بود دگر پيش مانبود.

شمشيرها شكست و دل ما شكست خورد.

ماندن براي هيچ كه در كيش ما نبود.

از آن همه هجوم جز افسانه اي نماند.

افسوس « جام زهر » كه در نيش ما نبود !

گندم به باج رفت ، درو دير گشته بود.

جز غيرت خراش زمين ، خيش ما نبود.

در گرگ و ميش گله به تاراج گرگ رفت،

گويا كه گرگ گله به جز ميش ما نبود !!

  

تهمينه حدادي:

قسمتم گربه های سیاه پاچه گیر است
که پارچه می جوند
و تابلوهایی به هیچ آغشته
و چشمانی سبز در کاسه های خون
و رفتن
به نقطه های شروع از صفر
شمارش احمقانه معکوس
سه
دو
یک
بدون خوزه ادواردو
در پایین ترین حاشیه کتاب ها
قسمتم قاصدکی کلیشه ای است
و پارچه های ساتن
و ببری که چون بختک با سال ها گره خورده است
قسمت منم
برای دزدیده شدن
قسمت منم
برای دریدن گوشت های لخم حسادت
و دروازه ها
یکی پس از دیگری
دست به سینه می شوند
برای بدرقه های ناملموس
عود سر می کشم
هندوانه می چرم
زوزه میکشم
و زنان
با چارقد های ریا
چشم درو می کنند
برای سفره های چین دار مردم پسند
گربه ی درونم چنگم می زند
و ببرها شیهه می کشند
 

 

 

 

Back to Top

2

 

محمد علی حریری:/ جهرم

پاييز داغ کمي نيست

آنجا که تنهائيت را جز بي کسي همدمي نيست

جز اشک هايي که شورند بر زخم تو مرحمي نيست

آنجا که کز کرده در تو اي کاش،اي کاش،اي کاش

از آرزوهاي گنگت جز حسرت مبهمي نيست

آنجا که از بس نباريد باران براي بلوغت

در رويش ريشه هايت يک قطره،حتي نمي نيست

برگي که رنگش پريده ست،تاکي که تا ته تکيده ست

باغي که پاييز ديده ست،پاييز داغ کمي نيست

باور نکرديد از من،از شمعداني بپرسيد

ديگر براي وضوي پروانه ها شبنمي نيست

تا واژه ها واژگون است شاعر شدن بي شگون است

آنجا که قدر قلم را اندازه درهمي نيست

 

رضا حساس:

سر قرار نيامد دلم به شور افتاد

دوباره ا ين دل وامانده کار دستم داد

و کوچه کوچه‌ي بن بست برگريزان بود

همان مکان قديمي ، محله‌ي ميعاد

پلاک خانه همان ... نه ! عوض شده انگار

پلاک ؟؟ سابق شده ؟؟؟

چقدر پنجره ها ..... دير شد کجا مانده !؟

و کوچه را دو سه باري قدم زدم در باد

مرا ببخش که بعد از سه سال و چندين ماه

دوباره آمدم با ترانه با فرياد

و باجه ي سر کوچه ، خداي من آخر

کي اين شماره‌ي اشغال مي شود آزاد ؟!

؟

دو سايه از بغلم رد شدند يک زن و مرد

زني شبيه گذشته مليح و ساده و شاد

؟؟؟

هواي ابري پاييز و نم نم باران

کسي به ساعت خود خيره شد و رفت از ياد .........

 

 

سميه حسن زاده:

به شکل قلب من بود
آن پنجه که ماشين ها از رويش ماغ کشيدند
و عابران وحشی کنارش خلط انداختند.
چه قدرازتهاجم نفرت ام به زمين تف زدم
آه ، ای حس عميق رنج!
من جوری نزديک به خط قرمز وحشی ام !
و چيزی عوضی درون من است
چيزی شبيه به تيرکشيدن پستان
مثل گيلاس !
می خواستم درآغوش بگيرم ات
نه حتا ببوسم ات...
آه ، لعنتی چه رنگ غليظی دارد اين گيلاس سرخ!
 


 

مهدي حسن زاده اصفهاني:
بدرود عاشقانه ترين لحضه ها،دورد
يادش به خير با تو حضورم چه سبز بود
اما سكوت محض زمين در حجوم سرب
همدست سنگ و آهن و سيمان، تو را ربود
بعد از تو بر سياهي شب تكيه مي كند
مردي كه از لطافت خورشيد مي سرود
حتي طلوع در افق چشم هاي او
همچون غروب بي رمق و سرد مي نمود
اينك درون معبد اوهام خويشتن
تا صبح پيش پاي خودش مي كند سجود
«ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد»
فصلي به رنگ قلب زمين تيره و كبود


 

 

Back to Top

3


 

    کاووس حسنلی:

    آثار: نوآوري در شعر معاصر ایران/ و...

    ما محنت بال بسته را میفهمیم

    مفهوم نگاه خسته را می فهمیم

    زندانی قرن های تشویش و غمیم

    ما پنجره های بسته را می فهمیم

    بر بال عروجمان هزاران زخم است

    پرواز به خون نشسته را می فهمیم

    ما چلچله ایم و عاشق بوی بهار

    ما هجرت دسته دسته را می فهمیم

    ما معتقدیم زنگی شیرین است

    با آنکه دل شکسته را می فهمیم

    فردا که سپیده چهره می آراید

    خورشید به مهمانی ما می آید

 

حبیب حسن نژاد:

 گفتم ای يار بهار آمد و شـــــور انگيزم
بی تو اما چه بهاری؟ که پر از پايــــيزم
زير سقفی که تو را ـ آه ـ تو را کم دارد
از غم دايـــــره عجـــــز و عـــــزا لبريزم
در پس جام نهان می شوم و می يـابد
می درد غم جگرم را،به کجا بگــــريزم؟
آه، شن های روان کـــوه فروريخته اند
ياری ام کن که غريــبانه فرو می ريزم...
ο
آن که مانند شب زلـــزله ويــــرانم کرد
کـــاش بازآيــد و با ياری او بــرخيـــــزم .
 

 

عباس حسنی:

سینما

دخترهایی دارد

با انگشتان قرمز و لاکی و خونی

با دریاهای آبی و ماهی و خونی

دخترِ بارونی،

با تور دریایی‌اش

در اقیانوس شرقی بندرعباس حسنی

دنباله‌‌ی عروس‌اش

کشیده می شود در شط شراب

عروس دریایی!

قبای تو در انبوهِ فلس‌ها

معنی‌ِ ماهی می‌شود

[ماهی در تنگ بلورِ سینه‌ات

یا مقلب القلوبِ والابصار

هیچ خبر داری از این حال و احوال؟

حول حالنا الی احسن الحال]

با بالِ شکسته شنا می‌کند

اگر تو بیایی

تنگ شکسته را بند بزنی

آتیش بزنی به اون‌که می‌گن آدمی‌زاده و مرگ‌ِ ماهی تو دریا می‌ریزه

تو در پرده‌ی فیلم‌های اخیر

بی‌پرده‌ای

مثل پیراهن یوسف

گیر      به انگشتان زلیخا می‌دهی

[اینجای فیلم، برای افرادِ زیر هیچ‌سال ممنوع است]

سینمای اسپیلبرگی              کوسه دارد

ماهی‌هاش همه

به جستجوی نیمو                گریخته‌اند

اما حافظیه‌ی فیلم‌های تو بسیار است

آن پیرمردِ سرخ و سفید

فالِ تو را

در مشت دارد

در حافظیه

    • هادی حسنی:

      جو احساس تو برفی ست من اما داغم

      این چه سری ست که در مرکز سرما داغم

      من پسر خوانده ی هذیانم و ته مانده ی شب

      آتشم آتشم آتش که سراپا داغم

      این پدر سوخته دل را به تو دادم شاید

      یخ احساس مرا آب کنی تا داغم

      من چرا این همه امروز به خود می پیچم

      س س سردم شده اما چ چرا دا داغم

      اگر امروز به فردا برسد می فهمم

      چه بلایی به سرم آمده حالا داغم

      غزلم شروه ی درد است که گرم است هنوز

      جو احساس تو برفی ست من اما داغم

     

Back to Top

4

حامد حسین خانی:
بين بچه هاي شهر گفتگوي کوچه بود
خانه شما درست روبروي کوچه بود
رنگ چشم روشنت بوي وحشي تنت
اي بهار قد بلندرنگ و بوي کوچه بود
ناگهان دلت گرفت رفتي و از ان به بعد
انچه رفت و برنگشت ابروي کوچه بود
مثل دانه در زمين مثل ميوه بر درخت
استخوان عشق تو در گلوي کوچه بود
با شروع سبک عشق از هزار سال پيش
اين شراب خانگي در سبوي کوچه بود
بعد انکه رفتي و روز ما سياه شد
گريه چراغها کور سوي کوچه بود
کوچه طفلکي شکست خرد شد خميد مرد
زندگي کنار تو ارزوي کوچه بود


 

حسین حسین پور:


یک اسب یک افق
اتاق خواب قیلوله پنجره ای داشت
هنوز هم دارد
به رغم72/1 و وزن کم
شعر هایتان تکانم نداد
نمی دهد
قافیه نمی گیرم
اما مرگ سهراب ، نوش داروی ما نبود؟
در چشمتان یک مو بسته باشم
نکته ای از این باریکتر!
دست کم زمینه را طوری بچینید
حالا که دستتان به دهانم نمی رسد
تشریفم را ببرم کجا؟ صبر کنید
همه اش فکر می کنم ته این ماهی تابه

کاش می شد خواب هایمان را دوباره ببینم
ساعت دیواری هرشب تجدید می شود
دوازده فصل که بگردی
آخر خط فاصله ام
ورق هم بخورد،
شاید بهتر باشد زیر همین چادرe-mail بفرستم
مامانی!
به داماد بی ساعت دختر...
نیمرو نشده باشد رویای پریدن
توی پس زمینه ی the end
با نمای درشت
آخر شعرت خواهم شد
فعلا
من که با سیب خودم را سیر می کنم
از همه خاکی ترم
پشت همین صحنه!

 

 

 

اسماعیل حسین زاده:

اي تمام غزل ها فدايت

پشت انديشه ها رد پايت

مانده بر شانه شعر هايم

بار سنگين افسانه هايت

با همين بيت هاي مه آلود

مي سرايم دلم را برايت

هستيم جز همين شعر ها نيست

باز مي ريزم آن را به پايت

جاي صد زخم در سينه دارم

از تو اما ندارم شکايت

خلوت سرد و سنگين دل را

پر کن از موج گرم صدايت

از توچيزي نمي خواهم آري

جز همين خلوت بي ريايت

با تو بايد شبي بود تا ديد

غيرت سبزت،اي بي نهايت 

 

احمد حسيني:
براي سياوش سبزي
« ما در ظاهراً جريان داريم »
تُف به زندگي
كه دورت نمي‌گردد
كه وِل نمي‌كند منفعل نباشي
كه نمي‌گردد
ما نطفه بوديم وُ عقلمان نمي‌رسيد
كه است از اوّل بود بود وُ بود اصلاً نيامده بود
عقلمان نمي‌رسيد
وگرنه
ژن‌ها را طوري مي‌چيدم كه دست‌كم…
خدا شانس بدهد!
حالا هم
فعلت را بكار پاي كُناري كه خودت مي‌داني
زندگي در گورهاي دسته جمعي يعني مرگ
كه گيس‌هاي آبرو را بريده‌ام براي نبود
براي زندگي
براي ما ـ كه در ظاهراً جريان داريم ـ
براي تو.
 

 Back to Top

5

امير مسعود حسينی:

من خسته بودم،از خودم: از«چاه»بودن
از عمق تنهايی خود ، آگاه بودن
بی آب،بی مهتاب،در بيداری و خواب
در شهر شب، همسايه اشباح بودن
صحرا و تيغ آفتاب و پيکر من
قربانی هر روز قربانگاه بودن . . .
تااينکه تو نازل شدی بر من،شبانگاه
مبعوث شد چاهی به بيت الّه بودن
حتّی نفسهای غبار آلوده ام را
بالا کشيدی تا مقام آه بودن
در طر فه العينی شدم گلدسته،عشق است
همچون اذان نيمه شب ناگاه بودن
از جذر و مدّ آبهای خفته خواندم
در سرنوشتت می درخشد ماه بودن . . .
بخت بلند تو ، تو را از من جدا کرد
دستان من ماند و غم کوتاه بودن
اينک دلم پرواز می خواهد، محالست
با بادهای رهگذر همراه بودن
ای کاش مدفونم کند طوفانی از شن
من خسته هستم از خودم از«چاه»بودن
 

 

بهروز حسینی:

 

آمد...

آمد...

 

آمد از سرزميني دگر

وبالبخندي

چونان شاخه گلي ،که از عطر محبت دوست آکنده بود

آمد با کوله باري از تازه گي،

وبا صميميتي که زلال آب را به تصوير مي کشيد و لطا فت باران را

آمد با چهره اي غريب اما هميشه آشنا

وچشماني مشتاق و پر سرور که نظاره گر مراحم دستهاي محبت بود

آمد با قلبي انباشته از مهر حق

و دستاني که در دستان گرم همدلانش پيوند مي خورد

و غوطه ور گشت

در شط مهري که از بحر خلوص وعشق دوستانش جاري بود

آري

آمد و با لبخندي

چونان شاخه گلي ،که نشان از وسعت محبت دوست داشت.

زنده یاد سید حسن حسینی:

گرگ شد میش زبان بسته که نازش کردیم

غسل در جاری خون کرد، نمازش کردیم

چنگ انداخت به آهنگ همایونی عشق

رقص بسمل به بد آهنگی سازش کردیم

خلعت عرشی عشقی که حقیقت کیش است

فرش در زیر قدم های مجازش کردیم

خوی شب پایی ما عصمت این مزرعه بود

خوابمان آمد و تسلیم گرازش کردیم

از تمنای رهایی به قفس افتادیم

دام ما بال و پری بود که بازش کردیم

تلخی محنت ما قصه ی کوتاهی بود

ما صبورانه کشیدیم و درازش کردیم

 

 حسين حسيني: /رشت

آغوش مادر باز بود اما كبوتر ها ؛
گفتند : آغوشت كجا و ما كبوترها؟
بر خاك تو پهلو گرفتيم و ترك خورديم،
فرق است بين طاقت ما با كبوترها
اينجا ضمانت گاه آهوها و انسانهاست،
بي گنبد و بي دانه اند آنجا كبوترها...
مادر نشانت را زمين حتي نميداند؛
تنها نشاني از تو و تنها كبوتر ها ...
ناگفتني ها با شما داريم صد افسوس،
كه در نمي يابند ماها را كبوتر ها ...
 
 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back