NEXT Back

سایت سوشلیغا  

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 16

  1. 1- محسن حیدریان، امین حیدری، عباس حیدری، فاطمه حیدری

  2. 2- محمود حیدری، علی حیدری زاده، پرویز خائفی، عاطفه خادم

  3. 3- مرتضی خادمی، بهزاد خارستانی، عبدالمطلب خاکسار، محمدرضا خالصی

  4. 4- فریده خانی، لیلا خجسته راد، علی رضا خجو، مریم خدادادیان

  5. 5- اکبر خدادادی، علی خدامی، امین خسروی، جواد خسروی

  6.  


1

 

محسن حيدريان:

برای حضرت مریم که مادر من بود
کسی مونس تنها برادر من بود
برای او که در ایام گرم باکرگی
به سینه حامل تندیس پیکر من بود
شبی که مادرم احساس درد را فهمید
برادر دوقلویم برابر من بود
همیشه مادرم از فرط عشق می نالید
- جهان مسیر عبور مکرر من بود -
زمان وسوسه ها میرسید پی در پی
و زنگ فاجعه هر روز در سر من بود
صلیب را من وعیسی به دوش می بردیم
و شهر برزخ عیسی و باور من بود
من و مسیح هم آغوش روی آن تیرک
نگاه مادر از آن دور یاور من بود
شبی که زیر صلیب ایستاد و ضجه نزد
به فکر رد شدن از من – غم متنتن - بود
 

امین حیدری:/ مرودشت
اين چند شنبه هم که بيايد تو نيستي

 بانوي شعرهاي زبانزد ! تو نيستي
از آمدن نيامده اي تا خدا شدن

 انگار بين اين همه « آمد » تو نيستي
من بي خيال تو که سرآمد که نيستم

 چشم انتظار من که مجسد تو نيستي
من عاشقم قبول ندارم که عاشقم ...

 ...با چشمهاي تنگ مردد تو نيستي
حالا که بذل مي کنم از دوست داشتن

 از دستهام هر چه برويد تو نيستي
اين چند شنبه هم که رسيد آنچنان که بود

 بانوي شعرهايم - شايد تو نيستي !

 

 
عباس حیدری:/ تهران
رنگی به رنگ چشم سیاهت نمی رسد
شب می دود، به مرز شباهت نمی رسد
من اشتباه کردم اگر ماه گفتمت
خورشید هم به صورت ماهت نمی رسد
هردفعه کودک غزلم می پرد هوا
دستش به میوه های نگاهت نمی رسد
هر وقت می زند به سرم فکر عاشقی
جایی به جز کنار و پناهت نمی رسد
یا تو نخوانده ای که بیایی به دیدنم
یا نامه های چشم به راهت نمی رسد
 

فاطمه حیدری :

ـ غريزه ی زرد...
نزن تن را که زن
ازهجوم نگاه ات تا فاصله دستها
چوب می خورد
واژه ها پرتاب سنگ است ومی خورد به تنش
تنی که فرسوده تر از قبل
بهانه را جای خوبی نگذاشته
خجالت می کشد ازخدا
و خدا خدا می کند
نيفتد نگاهش به حسی ناتمام
با سيب های نچيده ای که رانده شده
به انتهای انتحار خودش
نزن
که
زن ...
 

 

 

Back to Top

2

  1. محمود حيدري:/ بوشهر

  2. دختران بندر ، تا آبي چشمهاي شما بارها رفته ام ؛
    با لنجهاي بي لنگر ، بارها رقصيده ام ،
    با پاهاي سوخته ، در زير پلكهاي شما …
    بارها خوابيده ام .
    و صبحگاهان با همه شما ؛
    از خواب برخاسته ام .
    دختران بندر،
    تا گرداب چشمهاي شما ،
    بارها رفته ام .

    2)
    عشق وحشي است و
    عاشق…
    راستي كدام خوي مريم را به ارث برده اي؟!!!
    كه مرا اين چنين به صليب كشيدند،
    نگاه كن ، چه سنگين به پاي تو نشست،
    آن كه از روز اول شاهزاده نبود؛
    آغوشت را باز كن و مسيحا وار مرا به صليب كش؛
    و به ياد داشته باش!
    غروب ها…
    يادآور خون من است،
    كه از وسعت آغوش تو ميچكد…
     

 

علي حيدري زاده: / رفسنجان
چشمم بدون عشق تو زمزم نمي‌شود
هرگز غرور عاشقي ام كم نمي‌شود
صد كاروان خاطره از دشت غم گذشت
بي عشق چشمهاي تو غم ، غم نمي‌شود
قلبي كه در دو راهي ترديد مانده است
جز با صداي دوست مصمم نمي‌شود
عهدي كه از تهاجم غفلت شكسته شد
بي رشته‌هاي عاطفه محكم نمي‌شود
دل را براي لحظه بي تو گريستم
بعد از غروب فرصت ماتم نمي‌شود
بايد تمام وسعت دل را به خون نشاند
با يك دو قطره اشك محرم نمي‌شود.
 

 


 

پرویزخائفي:/ شيراز

تولد 1315
1-حصار 1-باز آسمان آبي است 3-از لحضه تا يقين

 4-اين خاك تابناك طربناك 5-كي شعر تر انگيزد6-در سايه

 7-حافظ در اوج 8-نگاهي به غزل حافظ 9-پند سعدي

باور:
در ذهن لجضه هاي صبوري
ميثاق را چو آيه ي باور
با خويش ِ خويش زمزمه كردم
بر كوه استواري ايمان
با دست هاي بلنديِ فرياد
پيغمبر هميشه ي خويشم
بر قله هاي روز
گسترده تا نهايت،بال سپيد نور
من،
در درون خويش
خورشيد را به نام صدا كردم
خورشيد را،دوباره شنيدم
خورشيد را،دوباره،شكفتم


 

عاطفه خادم:/ رشت

آخرين تير تركش است آرش ام خسته شد همين

رنگ افسانه هات رفت من دودل نيستم ببين

بايد اين بار كار ما مثل اسطوره گل كند

هي نبايد كه دستمان شكل هربار هل كند

شاعري عشق خويش را در غزل غرق مي كند

گفته بودم كه مثنوي واقعا فرق مي كند

شاعري كه نشسته بود با كسي كار هم نداشت

رنگ چشمان لعنتيت با دلش سر به سر گذاشت

چشم هاي غريبه اش با تو بچه محل شدند

بعد اين واژه هاي خيس توي دست اش غزل شدند

بچه بازي بس است مرد، باد و طوفان گناه توست

اين كه دريا سياه شد اقتباس از نگاه توست

با تو هستم چه فايده وقتمان را تلف كنم

خاطرات گذشته را پيش چشم ات به صف كنم

فرصت آتشين عشق باز از كوره در رود

دست آرش بلرزد و آخري هم هدر رود

اين كه ديگر نمي شود هي كمان را دودل كنيم

آرش ام خسته تر شود...مرد هستي دوئل كنيم؟

 

Back to Top

3

مرتضی خادمی:/ ممسنی

ابتدای شعر من انتهای درد شد

شعر های سبز من مثل برگ زرد شد

روزگار را ببین پشت می کند به من

فصل گرم زندگی، سرد سرد سرد شد

ازدحام کوچه ها گول من نمی زند

چشم های منتظر، تا ز کوچه طرد شد

تیکه بر شفق زدم، درد را ورق زدم

پنجه های دست من، خسته از نبرد شد

سایه های شمو مرگ چنگ می زند به دل

قلب من شکسته تر از غرور مرد شد

سیب سرخ زندگی، قسمتم نمی شود

دل به هرکه داده ام، رفت و دوره گرد شد

سهم من از آسمان یک دریچه التماس

سهم تو از این غزل واژه های درد شد


 

 

بهزاد خارستاني:

گر دست دهد ز مانه اي مي سازيم
با خشت ترانه خانه اي مي سازيم
گر حضرت عشق هم مدد فرمايد
افسانه ي جاودانه اي مي سازيم
-------
مژگان ترم ستاره جارو مي زد
در بحر دلم غم تو پارو مي زد
آن لحظه كه پيغام تو را مي خواندم
دل در تب و تاب عشق وارو مي زد
 

 

 

عبدالمطلب خاكسار قيري:

آثار: در موقیعت یا سلام سرکار

 اول سنگ ها شورش كردند
دوم سبزه ها باليدند
سوم مرا ايستاده بغل كرد
و چهارم فكر كردم كه مي انديشم پس هستم
مسخره بود دمر خوابيده بودم
در نيزاران همديگر را گم كرديم
و باتلاق مرا فرا گرفت
يعني اصلن او را نديدم
اول جن ها فرار كردند
دوم«بسم الله»گفتم!
و آخر اينكه مرا نزديكي هاي دكارت نخوابانيد
مرده شور فلسفه اش ببرد.
 

محمد رضا خالصي:

موجيم و جا گرفته در آغوش گور ها
ساكت ميان هلهله ى مرده شور ها!
صد ها افق پرنده و خورشيد گم شدند
در انجماد مضطربِ چشم كورها
طوفان كهنه يائسه اى پر ز فاجعه
لبريز بغض نوح،به قعر تنور ها
اورادهاى‌رفته ز ياديم،بى نشان
مصلوبكان خفته ميان زبور ها
ياد شكيب سوز تو در زخم خيزِ راه!
تنها اميد بودن و اوج غرور ها
تا باز ايستيم مجالي نمانده است
بى حاصل است بى تو حضور و عبور ها
شمعيم پاك سوخته و در چاله هاى حزن
چون دلوهاى تشنه به دهليز شورها
گفتي صداست،همهمه،فرياد...نه فقط
تنها صداي هلهله ي مرده شور ها

 

Back to Top

4

فریده خانی:

در سکوت سپید کاغذ ها

در هجوم بی امان فریاد ها

من از تو می نویسم و من امشب از تو می گویم

من فریاد زنان و ناله کنان به گذشته ها می روم

از روزگار نه چندان دور

آری در دل سپید کاغذ ها

غم نامه ی سیاهی سر داده ام

در هجوم بی امان فریاد ها

از سکوت لحضه های بی تو بودن می گویم

 

 

لیلا خجسته راد: 

با من مدارا می کنند اين کوچه ها امشب
بغض مرا وا می کنند اين کوچه ها امشب
درد مرا بايد ببينی تا کجای شهر
با مويه نجوا می کنند اين کوچه ها امشب
پشت تمام شيشه ها چشمی به من خيره
در من تماشا می کنند اين کوچه ها امشب
بيش از تمام گريه تان خنديده ام مردم !
بيهوده حاشا می کنند اين کوچه ها امشب
از من نپرسيده تمام قصه را خواندند
ديدم که غوغا می کنند اين کوچه ها امشب
می ترسم از روزی که طوفانی شود چون من
حالی که پيدا می کنند اين کوچه ها امشب

 

 

علي رضا خجو:/ گرمسار

« لحظه ی پرواز »
از بخت بد ، در لحظه ی پرواز جان داد
يعنی دقيقاً در همان آغاز ، جان داد
آن شب ميان بهت تلخ جوجه هامان
در دستهای کودکی لجباز جان داد
می گفت می خواهد بخواند ؛ آخرش هم
تا داشت ميزد زير يک آواز جان داد
از اولـّـش هم فرق می کرديم با هم
او ناز آمد ؛ ناز ماند و ناز جان داد
من اين طرف ، کنج قفس ، با چشم بسته
او آن طرف ، با چشمهائی باز جان داد
ديگر کبوتر با کبوتر ٬ باز با باز
شايد به عشق يک کبوتر ، باز جان داد
آری نشد قسمت که با هم پر بگيريم
من ماندم و او لحظه ی پرواز جان داد ...
 

 

مریم خدادادیان:
آثار: صدای سبز

دیروز با تو بودند اکنون کجایند
آنها که می گفتی همیشه با وفایند
آن چهره های ساده و سبز و صمیمی
در زخم ریز لحضه ها نا آشایند
اصلا نمی دانم چرا دل بسته بودی
بر سایه هایی کز تبار ادعایند
امروز فهمیدی فقط شیطان رنگند
آن مردمانی را که می گفتی خدایند
حالا بلم را از کنار آب بردار
چون عده ای در انتظار ناخدایند

 

 Back to Top

5

اكبر خدا دادي:/ رفسنجان

درختان ساكت، دو تا چشم تر ... زن
همان صندلي، هفت آذر، پسر ... زن
و بن بست تكرار بي قدر آدم
زمان پشت يك چتر خاكي .. خطر زن
و حالا و بعداً و شايد و اصلاً...
و نقض حقوق درختان، بشر ... زن
به يك لحظه شايد به يك سطر جاني
صدا زد كه پر زن كه پر زن كه پر ... زن
و او رفت، باران به تنپوش او زد
بخاري كه بر شيشه مي زد اثر ... زن
.....
زمان پشت نمباد بي قدر وحشي
همان صندلي، هشت آذر، پسر ... زن.
 

 

علي خدامي:

مرا ببخش
مرا ببخش که عشق تو مرا به كوچه ها زده
مرا ببخش که اين علاقه سر به نا كجا زده
مرا ببخش اگر كه ماه هر شب سياهمي
اگر كه هر شبم سياه به عشق ماه مرا ببخش
به فرصت خيال تو دل از هر آنچه ميكشم
هر آنچه ميكشم از عشق تو به جان ما زده
كه بي اجازه مرهم تو روي زخم دل زدم
اگر به اسم كوچكت صدا زدم مرا ببخش
ببخش اگر بهانه تمام نا تماممي
به محض بوي تو دلم به كوچه شما زده
اگر اقامت تو در ضمير سينه دائم است
اگر كه بي اراده مي سرايمت مرا ببخش
تو بگذر از جسارت مركب نياز من
شبانه ها كه در تن ترانه دست و پا زده
در اين دقيقه هاي آخرين غزل كه زنده ام
اگر فقط براي توست كه ميروم مرا ببخش


 

 

امین خسروی:

عاطفه
اين خيانت است که درباره من شايعه داريد
اين که هر لحظه بگوييد با دل من فاصله داريد
آخر اين بازي تقدير دگر چيست بگو
نکند با بازي تقدير شما رابطه داريد؟
گفتيد که يک بازي ساده‌ي رياضي است
هر بار که من دايره بودم گفتيد شما قاعده داريد؟
لعنت به رياضي...لعنت به تمام احتمالات...
اين بار که من قائمه دارم..شما دايره داريد
خواب ديدم که به فکر يک جنگ و يک توطئه هستيد
گفتيد که ملاعمر و بمب اتم و القاعده داريد
نه..نه... اين بهانه ها و نقشه ها ..دست شما روشده
گرحمله خوراکتان است عجب ذائقه داريد
اين واژه هاي جنگي در قافيه.... قافيه هاي غزلم بود
اين بار دگر حرف دلم هست<شما عاطفه داريد>


 

جواد خسروي:

دامنه دور بود اما بود؛پر ماهور؛تپه؛تلماسه
پر ازبادبادک معصوم؛پر از بمب؛مرگ؛قناسه
يادش امد که در کمر کش کوه؛رو به سمت جلو که می رفته
بين گلهای خنده اش يک زن؛می زده در خيال او پرسه
قبل از ان هم برای مرد نوشت؛زن خودش را؛چقدر هم زيبا:
تو کتابی من از تو کنده شدم ؛شدم ابعاد کاغذ (آ س)
بعد يک صبح زود يک چمدان ؛دست زن را گرفت و با خود برد
رو به سمتی که گم شود در مه؛در هياهوی باد در دانس
گندمی؛بادها؛ غم نيزار؛...مرد حوا...نشد-نه-ادم شد
روبه روی خود ايستاد و شمرد ؛از بلندای قله ۱ ۲ ۳
مرد؛ زن؛ ... مه لبالب از هستی؛گرگ و ميش نگاههايی که...
قافيه اشتباه ميشد و پر از :اضطراب و ندامت وغصه
گندمی ؛بادها؛ غم نيزار؛ اشک(هاشور شور بی پايان)
يک هبوط بزرگ؛جاده؛غروب؛رد پای دو کاغذ (آ س)
 

 
 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back