NEXT Back

سایت سوشلیغا

  

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 17

  1. 1- حجت خسروی، سعید خسروی، سمیه خسروی، محدثه خسروی

  2. 2- شهین خسروی نژاد، حمید خصلتی، مهدی خطیری، محمدرضا خلجی

  3. 3- پروین خلف عادلی، عادل خلف عادلی، عزت خلیفه زاده، احسان خلیلی

  4. 4- محمدحسن خندق آبادی، طاهره خنیا، بهزاد خواجات، محمد خواجه پور

  5. 5- هادی خوانساری، هادی خورشاهیان، سارا خوشکام، یوسف خوش نظر

  6.  


1

حجت خسروی:

وقتی که شهرزاد قصه ی من مرده باشد و ...
يعنی زمان برای گفته شدن مرده باشد و ــ
دنيا درون قصه های پر از وهم و نا تمام
يک لحظه در سکوت...خاطره...من مرده باشد و ...
اسطوره های قصه بی تو به آخر رسيده اند
وقتی خدای قصه های کهن مرده باشد و...
فرهاد می شوم! غرور اساطير عشق شرق
يک بغض تلخ کهنه توی دهن مرده باشد و ــ
در آخرين نبرد تن به تنم با نگاه او
يک مرد در هزار و يک شب زن مرده باشد و...
***
دنيا به سمت انتهای خودش سير می کند
وقتی زمان برای زنده شدن مرده باشد و...

 

    سعید خسروی:/ قم

      داد زد ها سر ازین خاک کجا بردارد

      کیست آیا قدمی سوی خدا بردارد

      خیمه زد روی پدر، رو به جماعت پرسید

      یکنفر نیست که بابای مرا بردارد

      یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد

      حجم این داغ بزرگ از سر ما بردارد

      یک نفر نیست از این قوم قدم بگذارد

      و بیاید سر بابای مرا بردارد

      یک نفر نیست به این مرد بگوید نامرد

      که حیایی کند از حنجره پا بردارد

      کسی ازبین شما داغ برادر دیدست؟

      یا کسی با غم من داغ برابر دارد؟

      آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند

      خیمه زد روی پدر...خیمه..که تا...بردارد

سميه خسروي:
فرا گرفت خزان تا ابد بهارم را
خزان شدست فراگير، هر چهارم را
كه هرچه داشتم از دست روزگارم رفت
كه پيش دوست ز كف دادم اعتبارم را
*
صداي هق هق اين كارخانه ها نگذاشت،
به گوش تو برسانم صداي تارم را
صداي هق هق اين كارخانه ها له كرد
ميان حنجره فرياد روزگارم را
*
به دست هاي تو محتاجم اي هميشه ي من
به شعله اي كه بپيچد به خود شرارم را
مگر تو ذوب كني انجماد را در من
مگر قرار تو سامان دهد قرارم را
چقدر در بزنم، شرم مي كنم از خود
چقدر بشنوم از دوستان«ندارم» را؟
بيا مقابل چشمان خسته ام، اي چشم!
شبي مرور كنم نقشه ي فرارم را
بيا كه مرگ زماني ست مي كشد در خود
دقيقه هاي بدون تو انتظارم را
*
شتاب كن كه نمي بيني ام دگر اي دوست
شتاب كن كه بيابي مگر مزارم را


 

محدثه خسروی:
کاشانه ام کجاست؟ کجای جهان شعر؟
جا مانده ام غریبه و تنها میان شعر
یا راه خانه های غزل را به من ببخش
یا طعم مرگ را بچشان بر زبان شعر
گفتند«آسیاب به نوبت» و سال هاست-
در نوبتیم و هیچ نخوردیم نان شعر
زندانی حصار تباهی منم، قبول
اما قسم به جان رهایی، به جان شعر-
روزی کلاغ شعر سپید تو می شوم
تنها برای یک وجب از آسمان شعر

 

Back to Top

2


 

  1. شهین خسروي نژاد:

    آثار:در اعماق اين شعر

     

  2. چه نرمشي دارند
    برگ ها
    براي سفر
    چمدان هايشان را
    پيشاپيش مي بخشند
    و در هيچ هتلي جا برايشان
    رزرو نشده است
    با اين همه به محض جدا شدن از سفينه ي مادر
    هيچ چيز
    حتي لباس هاي فضايي هم
    سنگينشان نمي كند
    و رقص پيچانشان همچنان
    از هر فرمولي رها.
    شكيباي محضند و بي حوصله اند
    شير اكسيژنشان را مي بندند
    در بي نيازي محض
    چشماني خيره به جهان كه ناگاه با خود مي گويند:
    «وقتش است»
     

حمید خصلتی:

خاكستر ققنوس
خمار از جرعه هاي درد كردم باور خود را
اگر ميخانه ام مي خواست ، مي بردم سر خود را
دل آهنگ پريدن داشت با ياران ، نمي دانم
قفس بگرفت ، يا من باختم بال و پر خود را
من آنشب از عروج نخلهاي تشنه جا ماندم
كه بر دوش عطش مي برد ، هر كس پيكر خود را
قلم را گفته ام امشب سلاح و ياورم باشد
مبادا باز هم خالي گذارم سنگر خود را
چنان از واژه هاي سرخ لبريزم كه مي ترسم
به فريادي بسوزم شعرهاي ديگر خود را
تمام آشيانم را چو ققنوسي بسوزانم
به راه دوست بسپارم مگر خاكستر خود را

 

 


 

مهدی خطیری:
وقتي بهانه غزلي شد برايمان
لبريز خنده شد نفس هردوتايمان
تا آمدم كنار نگاهت كه تشنه بود
لغزيد و گر گرفت لب بي صدايمان
دل مي تپيد زير قدمهاي خيس عشق
غم مي دويد با غزلي پا به پايمان
ما – مانده بود از من و تو در تمام شب
شب رفته بود زير تن خنده هايمان
اين اولين شب است كه ما با هميم يا –
انگار سالهاست كه شب آشنايمان – مي داند و ...
دوباره از اول شروع شد –
پهلو گرفت كشتي بي ناخدايمان
من ناگهان حضور تو را سخت تر فشرد
تو بي دليل خنده زدي هوي و هايمان
بيدار كرد خانه ي ما را و مادرم – آمد نشست پشت دري كه صدايمان –
در آن اتاق حال عجيبي ...
ولم نكن
ول كرده ايم هر دو جهان را كه بي امان تكرار مي كنيم همان بوسه اي كه ..
آه
سردش شده است ما و من از اينكه جايمان گرم است خنده مي كنم و او بجاي آن -
نزديك مي شود به تنم
نه به مايمان
آرام مي شويم ولي توي فكر كه
اينبار تا كدام غزل همصدايمان مي گردد و
بهانه كه ديگر
بهانه نيست
باقي گذاشت صحنه ي خوبي برايمان

 

 

محمد رضا خلجي:
متولد خرمشهر و ساكن اصفهان

خش خش ، صداي باد و يك شهر برگ زرد
حجمي ز دود و نور و رقص غبار و گرد ...
ده فال حافظ و پرنده و يك قفس ...
يك صورت چروك و يك قلب پر ز درد،
در قار قار زشت كلاغان نمي شنيد،
گويي كسي صداي قدمهاي پيرمرد؛
از آن زمان كه قامت او چون كمان خميد،
بيچاره مانده بود پريشان و دوره گرد...
در آخرين قمار پريشان زندگي ...
گويا گرفته بود حريفش دو تاس نرد،
لرزيد از برودت سرماي بي كسي ،
سرما كتاب درد دلش را تمام كرد...
بر برگ برگ دفتر پاييز زندگي ...
آنجا كنار قامت بي جان پيرمرد؛
دستي نوشته بود برايش به يادگار:
"ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد "
 

 

 

 

Back to Top

3


 

پروين خلف عادلي:
نه ، . . .
گيس هـاي غـزل را نمي كشد ديـگر
كجاست خواهر تنـهايي غـزل ، مـادر !
كجاست آن كه مرا مثل آب مي پاشيد
به روي بـاور گل هـاي تـشنـه ي دفتـر
چقدر سبـزتر از باغبان سخن مي گفت
و ريشه هاي مـرا مي نوشت نيــلوفــر
چقـدر سال گذشت از حوالـي بـاران
نشست كوچه ولي در سكوت و خاكستر
ـ و سايه هاي كسل زير بام هاي سيــاه
و عصر هاي پـر از انـتظار ، تنـها تر ، ـ
چقدر …
كـاش ولـي خـواب هـاي رنـگي هـم
شبيه حادثه هايـي سپيـد مي شـد سر
چه شدكه هرچه خدا مي سرود در پائيز
به سيب هاي ريـا مي رسيـد در آخـر
×××
كسي نمانده ، غزل ، بي پناه ، بي ترديد
به دست روشن خورشيد مي خورد خنجر 

عادل خلف عادلی:

بک يا الله
ده تا نشد که بشود ؟
روی سرم خراب
قدر دنيايی که نمی دانم
و قسمی که نمی خواهم
خاک بر سرم نيست که دروغ بگويم
آه در گلوگاهم نيست که بساط اشک بگسترم
و عشق در مدار تسلسلم بيهوده بچرخد
من عاشق زنی شده ام که ريشش مشکی
چشمش حوری
و معشوقه مردی که می خواهد خودش باشد
من الحاق شدم
به صحرايی که نمی بينمش
دريايی که نمی شناسمش
قامت رعنايی که نمی خواهمش
و به داری که سنگسارم می کنند
و اذ قال ربک للملائکه
انی جاعل فی الارض خليفه
ده تا نشد؟
به خودم که جعلی شده ام
به ليلايی که خودم هستم
به مجنونی که خودم بودم
به تو که منی
به من که تو
به که که من
به که
که اصلا چه بشود؟
ده تا نشد؟
وقتی آدم ها قدر خود را ندانند
آدم؟
وقتی ابليسان قرب خود را بکاهند
آدم؟
انالله و انا اليه ..
راجع به کدام آيه
راجع به کدام سند
که تاب بی تابی ندارم
بک يا الله
بک يا الله
بک يا الله
بک يا الله
...
...

 

 عزت خليفه زاده:
گاهي هواي من به سرت مي زند ولي
پس مي رود بدون درنگ و معطلي
گاهي براي با تو نشستن ذخيره است
جايي كنار جاي خودت روي صندلي
كف مي زني به حسّ غزل هاي دائمم
حتي چرند هاي پر از نقد اولي
داري براي او عددي مي شوي تو هم
حظ كن! چه لحضه هاي خوش و خوش مبدّلي
اما هنوز چيز زيادي نرفته كه
هرچيز مي رسد به همان جاي اولي
هر دفعه دست رد زده اي خواهش مرا
اين دفعه پاسخي بده از جنس يك بلي
يك خانه ي بدون جواب و پر از جواب
انگار اين تويي كه معماي جدولي
دارد هواي من به سرت مي زند ولي

 

احسان خلیلی:

بانو! گل سري قشنگ تو از باد مي خري؟
ساعت حدود پنج تو از خواب مي پري
شايد بهار نيست، وليكن شكفته است
يك بوته ياس خشك به دامان روسري
خطي كشيده ميشود اين خط كسري است
خطي كه داد ميزند، بانو تو سرتري
اينجا همش منم كه فقط مسخره ميشم
با يك رديف تازه، اونم – تو تيپرتري!!!
يك آنتراكت ساده، براي تنفس است
با اين معادله كه . . . ، كجا ميروي پري؟
امشب شب تولدته ، خوب يادمه
بانو گل سري قشنگ . . . من از خواب مي پرم!
 

 

Back to Top

4

 محمد حسن خندق آبادی:

شیرین ِ تلخ ، یا نه ، کمی تلخ ِ بی نمک
مردم کمک کنید اگر می شود ، کمک
من دارد از تمام خودم خسته می شود
گمُ می شوم درون خودم یا بدون شک
پایم به راه ِ چشم ِ کسی بسته می شود
چشمم به پای چوبی ِ این قصه، آدمک
حوّا ، قرار ، کافه ی سیب سه شنبه شب
من با شما شبیه دو گنجشک بی کلک
دو مرغ عشق ، قمری ِ عاشق ، دو مرغ ناز
یک باغ وحش کهنه ی عشقی ، پر از کپک
دنیای غرق می شوم انگار توی آن
امروز های گمشده در فوج قاصدک
هی داد می زنم غزلم را شبیه شعر
وقتی بریده می شوم از تو ، خودم فلک
دارد مرا به برزخ تو هدیه می دهد
جایی شبیه دوزخ من بدتر از درک
جایی به تنگی ِ همه ی چشم های زخم
جایی به ناشناسی ابعاد ِ مردمک
من دارد از تمام فضا خسته می شود
مردم کمک کنید اگر می شود ، کمک

 

طاهره خنیا:/ مرودشت
دستم نمي رسد که تو را دست چين کنم،اين شاخه هم که خر شده سر خم نمي کند
وقتي گل انار لبت قسمت من است ، پائيز از علاقه ي من کم نمي کند
يک سيب سرخ،سهم پدر بود و نصف کرد دادش به توکه نصف کني با من و...چه بد!
حواٌ شدم که مال تو باشم ، ولي خدا من را شريک بچه ي آدم نمي کند
برفم که ذره ذره مرا ذوب ميکني. در آخرين سپيده دم قلٌه ي نگاه
هر کس که گر گرفته در آغوش گرم تو ، ديگر توجهي به جهنٌم نمي کند
از شعر دم نزن! تو که شاعر نمي شوي! خامم که عاشقت شده ام، نه؟! بگو بله!
از او که پاي خوب و بدت ايستاده است جز دل چه خواستي که فراهم نمي کند؟
باشد، بتاز اسب خودت را ، ولي سکوت تنها جواب رج رج شلاقهاي تو
بي زحمت چمن به تو آوردهام پناه ، اسبي که رام عشق تو شد رم نمي کند


 

 بهزاد خواجات
براي هوشنگ چالنگي
« سوژه‌ي من »
خانه خالي بود
همين كه رأي داديد
فاتح به ديدن تنديس‌تان شديد
و بازگشتيد به رختخواب سفيد.
نام سوژه احتمالاً هوشنگ است
و مقاديري ديو در سرنوشت‌اش
ـ با فواصل بي حدس ـ
( بگذرم كه اگر خود بود مي‌نوشت:
آه، اي ديوهاي نفس‌هايم! )
و اين كه « احتمالاً » آمده گاهي به متن‌ها
ژني آسماني است
كه در نقطه نقطه‌ي ما
جگر مي‌شود، مي‌تركد
قلب و مي‌تركد
و تق و توق‌هاي مشابه!
و اگر شاملو از تو
دستي هفتصد خواسته در دهه‌ي چهل
نه كه او كوچك بوده
و نه افزوده به ارديبهشت‌هايت
گفتم كه بره‌هاي خودم را ليسيده باشم
از پس حمله‌ي گرگ!
كه حالا نشسته ايد و دَمِ همه‌ي تان گرم وُ
اگر اين پروانه‌ها الكي نباشد
كليد رنگ‌هايشان را داريد
امّا تنها سفر كرده سوژه‌ي من
از پپسي به سيمرغ،
از سيمرغ به آموزش و پرورش،
از آموزش و پرورش به جبهه‌ي خارطوم!
***
خانه!
كه به جمله در نمي‌آيد، كلمه است
و ديوهايي كه هي شكوفه مي دهند و
هي شاخ به آرايش انساني …
( كه اگر او بود مي نوشت:
اَه از ديوهايي كه تف كردم!
از بي بيان شروع شد
از ديوهايي كه تف مي‌كنم … )
و هوشنگ، يك نام بي جمله
با مرگ و حياتي كه عند اللزوم
خودكار بيك است كه به خود بگويد:
« اِ !
اين كه همون شهرستاني يك لاقبا بود … »
وعقل‌تان كه فكر مي كند بيرون از شما
پت پت پت پت …
كه يعني هم دوستت داريم وُ
هم مرده شورت ببرند
از بس كه بزرگي!

 

محمد خواجه پور:/ گراش
خانم!
مگر شما لیسانس حسابداری ندارید
چرا مرا تحویل نمی گیرید؟
تازه رسیده ام
و تنها یک روز است که بر شاخه ی این درختم
3/ 11/ 78

-------
چشم تو از پیاده رو روبرو گذشت
پشت چراغ زرد، سبز شدم.
-:« بوق نزنید
یک عاشق دارد خاطراتش را پنچرگیری می کند»
1/11/78

 

 Back to Top

5

هادی خوانساری:

آثار:چریک های جوان- دوست من چه گوارا...

در نم نم دوباره ي باران رسيده است

حسي که سالهاست به پايان رسيده است

حسي که در رطوبت اردي بهشت ماه

از يک نسيم ساده به طوفان رسيده است

ساده اگر بگويم شوق دوباره ات

در جلد خاطرات پريشان رسيده است

حتي همين نسيم که در پنجره دويد

از کوچه ي شما به خيابان رسيده است

دارد قلم به مرز جنون مي رسد ، به شعر

حالا که ماه بر لب ايوان رسيده است

« اي قصه ي بهشت ز کويت حکايتي »

شيراز تا حوالي کاشان رسيده است

پس من که از هميشه ترين شعر ها پُرم

پايم به آستانه ي طوفان رسيده است

بگذار زنده باشد و ديوانگي کند

مردي که فکر کرد به پايان رسيده است 

 

هادی خور شاهیان:

آثار: مجموعه شعر «اين غزلهاي سليمان نيست»...

نمانده فاصله از چشم هاي تو تا من

ببين تو خيره در آيينه ام شدي يا من

به لطف چشم تو فصل پرنده نزديک است

به چشم شاعر چشم انتظار،حتا من

براي ديدن زيباترين منظره ها

هميشه نوبت همسايه بود ، حالا من

چه چشمهاي قشنگي ! خدا به خير کند

دچار اين همه زيبايي تو تنها من

شروع وسوسه در ذهن خام آدم : تو

نيازمند همين حيله هاي حوا : من

به اوج بوسه و لبخند و شعر خواهي رفت

تو مي روي و خدا شاهد است اما من

فقط سلام مرا پاسخي مطمئن ترباش

جواب مساله ي عشق و نان و گل با من

 

 

 

 

سارا خوشکام :/ فیروز آباد
قبول؛
تو خدا باش و من ... .
فقط ، يادت باشد
سكانس سيـب را
از اين تراژدي حذف كني!
شعرت را
رُك وُ پوستـ...
نه ،پوستش را نكَن !
خاصيتِ سيبِ سرخ ، توي پوستِ آن است.
با اولين قطار بايد برگردم .
زاده ي بهار،
شعري بخوان!
كلاغ ها منتظر من اند ...
-[مسافرين محترم ِ پائيز، لطفن ...]-
چه بي رحمانه تخته كرده اي-
ميخانه ي چشمت را!
عينك آفتابي دگر چه صيغه اي ست
 

  


 

یوسف خوش نظر:
غم نگفته‌ي عشق است در تغزل تو
زمان گزيده سرانگشت از اين تحمل تو
هزار دسته گل سرخ از زمين روييد
زخون ‹حنجره‌ي زخمي تغزل تو›
بهار آمد وباغ غزل شكوفا شد
شكفت وقتي از آواي دل گل از گل تو
عبور خط شهاب از كنار مهتاب است
تغافل من سرگشته در تقابل تو
دوباره حافظ را در غزل تو زنده‌شدي
كه جاودانه بماناد اين تسلسل تو
وهفت دريا را هفت قرن پل‌بستي
رسيده‌ايم به حافظ دوباره از پل تو

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back