| NEXT | Back |
سایت سوشلیغا
|
صفحه ادبی HOME |
2- شهین خسروی نژاد، حمید خصلتی، مهدی خطیری، محمدرضا خلجی
3- پروین خلف عادلی، عادل خلف عادلی، عزت خلیفه زاده، احسان خلیلی
4- محمدحسن خندق آبادی، طاهره خنیا، بهزاد خواجات، محمد خواجه پور
|
حجت خسروی:
وقتی که شهرزاد قصه ی من مرده باشد و
...
|
سعید خسروی:/ قم داد زد ها سر ازین خاک کجا بردارد کیست آیا قدمی سوی خدا بردارد خیمه زد روی پدر، رو به جماعت پرسید یکنفر نیست که بابای مرا بردارد یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد حجم این داغ بزرگ از سر ما بردارد یک نفر نیست از این قوم قدم بگذارد و بیاید سر بابای مرا بردارد یک نفر نیست به این مرد بگوید نامرد که حیایی کند از حنجره پا بردارد کسی ازبین شما داغ برادر دیدست؟ یا کسی با غم من داغ برابر دارد؟ آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند خیمه زد روی پدر...خیمه..که تا...بردارد |
|
سميه خسروي:
|
محدثه خسروی:
|
|
|
حمید خصلتی:
خاكستر ققنوس
|
|
مهدی خطیری: لبريز خنده شد نفس هردوتايمان تا آمدم كنار نگاهت كه تشنه بود لغزيد و گر گرفت لب بي صدايمان دل مي تپيد زير قدمهاي خيس عشق غم مي دويد با غزلي پا به پايمان ما – مانده بود از من و تو در تمام شب شب رفته بود زير تن خنده هايمان اين اولين شب است كه ما با هميم يا – انگار سالهاست كه شب آشنايمان – مي داند و ... دوباره از اول شروع شد – پهلو گرفت كشتي بي ناخدايمان من ناگهان حضور تو را سخت تر فشرد تو بي دليل خنده زدي هوي و هايمان بيدار كرد خانه ي ما را و مادرم – آمد نشست پشت دري كه صدايمان – در آن اتاق حال عجيبي ... ولم نكن ول كرده ايم هر دو جهان را كه بي امان تكرار مي كنيم همان بوسه اي كه .. آه سردش شده است ما و من از اينكه جايمان گرم است خنده مي كنم و او بجاي آن - نزديك مي شود به تنم نه به مايمان آرام مي شويم ولي توي فكر كه اينبار تا كدام غزل همصدايمان مي گردد و بهانه كه ديگر بهانه نيست باقي گذاشت صحنه ي خوبي برايمان |
محمد رضا خلجي:
خش خش ، صداي باد و يك شهر برگ زرد
|
|
پروين خلف عادلي: |
عادل خلف عادلی:
بک يا الله |
|
عزت
خليفه زاده: |
احسان خلیلی:
بانو! گل سري قشنگ تو از باد مي خري؟
|
|
محمد حسن خندق آبادی:
شیرین ِ تلخ ، یا نه ، کمی تلخ ِ بی نمک |
طاهره خنیا:/ مرودشت
|
|
بهزاد خواجات
|
محمد خواجه پور:/ گراش
-------
|
|
هادی خوانساری: آثار:چریک های جوان- دوست من چه گوارا... در نم نم دوباره ي باران رسيده است حسي که سالهاست به پايان رسيده است حسي که در رطوبت اردي بهشت ماه از يک نسيم ساده به طوفان رسيده است ساده اگر بگويم شوق دوباره ات در جلد خاطرات پريشان رسيده است حتي همين نسيم که در پنجره دويد از کوچه ي شما به خيابان رسيده است دارد قلم به مرز جنون مي رسد ، به شعر حالا که ماه بر لب ايوان رسيده است « اي قصه ي بهشت ز کويت حکايتي » شيراز تا حوالي کاشان رسيده است پس من که از هميشه ترين شعر ها پُرم پايم به آستانه ي طوفان رسيده است بگذار زنده باشد و ديوانگي کند مردي که فکر کرد به پايان رسيده است
|
هادی خور شاهیان: آثار: مجموعه شعر «اين غزلهاي سليمان نيست»... نمانده فاصله از چشم هاي تو تا من ببين تو خيره در آيينه ام شدي يا من به لطف چشم تو فصل پرنده نزديک است به چشم شاعر چشم انتظار،حتا من براي ديدن زيباترين منظره ها هميشه نوبت همسايه بود ، حالا من چه چشمهاي قشنگي ! خدا به خير کند دچار اين همه زيبايي تو تنها من شروع وسوسه در ذهن خام آدم : تو نيازمند همين حيله هاي حوا : من به اوج بوسه و لبخند و شعر خواهي رفت تو مي روي و خدا شاهد است اما من فقط سلام مرا پاسخي مطمئن ترباش جواب مساله ي عشق و نان و گل با من
|
|
سارا خوشکام :/ فیروز آباد
|
یوسف خوش نظر:
|
لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت سوشلیغا)
| NEXT | Back |