NEXT Back

سایت سوشلیغا  

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه18

  1. 1- اسماعیل خویی، لیلا خیر اندیش، سپیده داداش زاده، صادق دارابی

  2. 2- وحید داور، اردشیر داوودی، منیره درخشنده، صالح دروند

  3. 3- بابک درویش پور، فاطمه دریایی، بدریه دستار، فروغ دستخوش

  4. 4- مینا دستغیب، سوسن دلاوری، مرتضی دلاوری، حسن دلبری

  5. 5- عباس دلوی، بابک دولتی، احد ده بزرگی، طاهره ده پایینی

  6.  


1

 

اسماعیل خویی:

درامتداد زرد خیابان
زرد پوشان به چه می اندیشند ؟
صف به صف
ستوار
استاده به جای ،
چون ستون هایی ازپولاد
که برآنها بامی از باد ...
به چه می اندیشند این مردان ؟
می تواند بود
آیا
کانسوی دانستن
دردی انداخته باشد چنگ
با دل این بیدردان ؟
- بیدردان ؟
- آری :
اینچنین ، از دور که بینی شان ، پنداری .
درنگاه هریک
چنبره ی ساکت بی حسی پرهولی ست
همچنان ماری افسرده زسرمای زمستانی .
وای ،
وای اگرسربردارند .
پدرانشان درمزرعه دارند دیانت می کارند .
ونگاه هریک
- فواره ای از حیرت ،
برشده تا دل افلاک –
گوئیا می گوید :
- (( ابرها ، این همه ابر ، این همه ابر ،
آخر از چیست که امسال نمی بارند ؟ ... ))
آه باید ، به حقیقت باید ،
باید اینان بپذیرند
آن صدا را کز غرش هر رعد به گوش آید :
- (( ابرها گاوانند .
شیرشان را می خواهی نوشید ؟
آستین هارابایدبالابزنی
و پذیرا باشی امکان لگدخوردن را .
ابرها را باید دوشید .
ورنه از اشگ برافروزی اگر صدفانوس
تیرگی های افق را در چارجهت
همچنان خالی خواهی دید ،
ورنکوترنگری
پس هربارش مصنوعی نیز
خشکسالی خواهی دید...))
پدرانشان درمزرعه دارند دیانت می کارند .
وبرادرهاشان ، درغربت شهر ،
میهمانانی ناخوانده ،
گیج ، گم ، سرگردان ،
رانده ،
وامانده .
وشگفتا ! دردا ،
مثل این است که این بیدردان
زردپوشان را می گویم ...
{ اینک آن لحظه که باید گفت .
اینک آن لحظه که باید عریان گفت .
شعرخوب
مثل دیدن عریان است .
آه اما من
با حروف سربی پیمانی دارم ،
و حروف سربی
دیرگاهی است که از عریانی می ترسند .
باز گویا باید
گفتنم مثل نگفتن باشد .
باز باید درصندوق خیالم را بگشایم
وببینم در آن
قامت دیدن را ، ازململ پوسیده تمثیل
گردگون پیرهنی آیا هست .
هست : }
...زرد پوشان را می گفتم :
مثل این است که این بیدردان
هم ازاین خاک نروئیدند ،
هم از این آب ننوشیدند ،
و – همانگونه که من –
هریکی برگی ازاین باغ نیند .
مرگ خودرا ،
باغ
فوج جراری از زرد می آراید .
باورم نیست ، خداوند !
خواب می بینم پنداری :
بنگر ، آن روح خزان است که با دندانهای زردش
می خندد و می آید .
لحظه ای سرخ
- که می دانی –
درراه است .
دیر یا زود
خشمی از دوزخ خواهد گفت :
- (( آتش ! ))
گل یاس غمگینی را دیدم
رسته برساقه بیداری ،
نگران در زردان .
- (( با که گویم
( می خواند و سری می جنباند )
که دلم خونین است ،
وکه می سوزم ، می سوزم ، می سوزم ازاین
که چرا چونین است
و چرا چونینند اینان ،
این خطرناکترین مسکینان ،
وحشت انگیزترین فوج ندانستن
و توانستن ... ))
شانزدهم آذر 1346 - تهران*
 

ليلاسادات خيرانديش:

 

کلاغ قصه

کسی نيامد و من را به سوی تو نکشيد
کلاغ قصه من و ما به خانه‌ات نرسيد

کسی نيامد و از شهر تو غزل نسرود
و يا سرود و نگهبان شهر ما نشنيد

دوبار مست خيالات عاشقی شده‌ام
عجب خيال قشنگی ولی گذشت و پريد

شبی تو کاش کنارم ميان هلهله‌ها
عروس می‌شوم و کل.. دی.. دی.. دی.. دی.. ديد... ديد...

و سفره و کيک و نبات و عسل و قرآن
عروس هم بله را گفت و هيچکس....... نشنيد

 

 

سپیده داداش زاده:


دست از سرم بردار
بیا
این هم انگشت هایم
دارند پر کلاغ می شوند .
نق نزن
بیا
این هم حنجره ام
دارد هق هق
در گلویم قارقار می کند
چپ چپ نگاه نکن
بیا
این هم چشم هایم
دارند دزد ماهری می شوند
سکوت...نه
تو را قسم می دهم
به پرنده ها!
از من نخواه آه نکشم
بوی اه من
دماغ ادم می کند
منقار عقاب را.

 

صادق دارابی:
ودكمه های بلوزش كه سايه روشن بود
زنی جوان كه نگاهش هميشه با من بود
تمام سادگی‌اش را برای من پيچيد
ميان روسری و دامنی كه ساتن بود
و م‍‍‍ژه‌های سياهش كشيده تا ابرو
رديف شعر سپيدم شبيه اين زن بود
شبيه بغض ترك خورده بود و می‌خنديد
پر از طراوت باران، پر از شكفتن بود
گذشت ساعت و زن باز با همان لبخند
چراغ‌های خيابان هنوز روشن بود
كنار پنجره آمد مرا نشان می‌داد
زنی جوان كه نگاهش هميشه با من بود

 

Back to Top

2

وحید داور قلاتی:/ شیراز
دخيل
ديگر نه بر ضريح و نه بر قفل
بر دنده هاي مرده نهنگي
دخيل بسته ام
يونس مگر مرادم دهد
*************
چناک
کردها هوره ميخواندند
صداشان کمانچه ميزاد و
کمانچاواز صدات
عجيب نافبرشده بود انگار
با نشيد باستانشان
سکته ميزندم قند اين متن بالا اگر
نمي نويسمت شيرين

***
بايد کجاي ((سنگ آفتاب)) حدس ميزدم
پاز مکزيکي است؟
-خواهرم پرسيد -
وقتي براي روز هزارم داشت
موهاي سفيدم را ميشمرد
ازريخت و پاش
که مادرم از دستم به چناک و بعد
خانه مان که فرو ريختند و جاش
بانک تراشيدند
-ظرف چند ماه -
از کلافگي
اين شعر را ميتراشم
***
چرکتاب و خشک
به کدام چوبرخت بياويزم شلوارم را؟
حالا که به اين چوبي
روي پاهاش مي ايستد
نه! چوبرخت.... نه حتا
فردا که منتظرمت
برام کلاش هديه بيار کلاش
با يک روبان سرخ که به قنداقش گره زده باشي
تا جا که ياددارم
-بر خلاف من -
پدر بزرگ
هم داس هم چکش
با هيچ سرخ نسبت ولي
جز خون دستهاش نداشت
و بر خلاف عمو که
((مديون گاو بود بايد
ارابه بياريد))
مديون گاو نبودم
جز شاخ هاش گاه گداري که خراشي
تا جا که خيش بستم به خويش و
روزي هزار گاو
در گل تپيدم

 

اردشير داوودي :

طلوع نخستين تبسم
نه
هيچگاه
مرا با تو سنخيتي نبوده است
اي شكوفه ي شاداب
كه هستي چشم به راه شكفتن تست
مرا ببخش
اگر چه پلك هاي خسته ي من
درست پيش از طلوع نخستين تبسم تو
فرو مي افتد
**
بگذار
بگذار هرزه هاي خاك
يك چند به تجزيه ي ريشه هام
دلخوش باشند *
اين هرزه گياه خودرو را
هيچگاه
با نسيم و فروردين
آشتي نبود
 

 


 

منیره درخشنده:/ کرمانشاه

منيره اي که درخشنده بود يادت هست !؟

به جمع شب زده گان شکسته دل پيوست

دلش که سنگ صبور غم بزرگش بود

شبي ز غربت اين قصه گوي غصه شکست

منيره ماند و گذشته که خاطراتش بود

و حال ، آينده ، آرزوي رفته ز دست

پريد شاپرک خنده از کنار لبش

چکيد شبنم چشمش به روي گونه نشست

ز سرنوشت خودش قهر کرد و خسته ز صبر

اميد بر دگر و شايد زمانه نبست

غريب چله نشين در انزوا مانده

منيره بود وليکن از آفتاب گسست

ز راه مانده و ناچار پيش . پس رفتن

به جمع شب زده گان شکسته دل پيوست


 

صالح دروند:/ بوشهر
دستی رسید و ریخت سراسیمه بر سرم-
یک سطل آب، دکمه ی اول که باز شد
کِل می زدند و دست تمام لباس ها-
روی طناب دکمه ی اول که باز شد
من می دویدم آبی و آرام در خودم
یک دفعه پخش شد هیجان در تن اتاق
قلب دقیقه در تپش افتاد، تیک تاک...
-با اضطراب- دکمه ی دوم که باز شد
عطر سفید سینه ات آزاد در هوا-
پیچید و بر اساسیه ی خانه ام نشست،
روی کتاب و صندلی و جالباسی و
لیوان آب...دکمه ی سوم که باز شد
چشمش پر از علامت، چشمش پر از سوال
چشمم کنار چشم تو لکنت گرفته بود!
و قبل از اینکه من ب بگویم که،«این فقط
یک لحضه خواب...» دکمه ی آخر که...بگذریم

 
Back to Top

3

 

 بابك درويش پور :

عجيب حالم از اين زندگی به هم خورده ست
هميشه روزنه هايش برايم افسرده ست
عفونت دهن آسمان و گند زمين
تمام پنجره ها را يكي يكي خورده ست
همه شب از دمل ماه چرك مي تابد
و دست هاي خيابان شهر پژمرده ست
فرار مي كنم از هر چه بود و هر چه هست
كه مرده شور مرام زمانه را برده ست
به تو چطور بگويم به زندگي خوش باش؟
كه بوي گند مشام تو را هم آزرده ست
بيا و دفتر دل را دوباره دوره كنيم
ببين چه زشت ورق هاي عمرخط خورده ست؟
...وگور ساكت ساعت كه بر رف افتاده
براي عقربه اي كه از ابتدا مرده ست
 



 

 فاطمه دريايي:

دشت چمنزار شد، سبزه به صحرا دميد
باز شكفت از برش، غنچه ناز سپيد
در بر هر ياس باز، چشم جهان باز شد
عشق ز هر سوي دشت، باز زبانه كشيد

پير درخت چنار، سايه زده بر چمن
پر شده هر سوي دشت، عطر گل ياسمن
دست نسيم بهار بر سر گل مي كشد
باز سرود بهار، پر شده در گوش من

از نفس بلبلان، دشت چه گلگون شده
فرش نگارين دل، پهن به هامون شده
از دل ابر سپيد، اشك روان گشت باز
دهر ز بوي بهار، باز دگرگون شده
 

 

بدریه دستار :/ گراش
در پس کوچه های غریب، ساعتی
آمد و حضور را نفس کشید
شانه ای به دست
عمر بی کفاف عادتی
از غبار سادگی دهید
مرا که روی پلک خسته ی یک عبور
ته نشین هذیانی بیش نبودم
و عدالتی که در سرازیری کف پا می غلتید
فوت داد و به جایش
شن های زلال رنگی بی رنگ جوانه زد

 

فروغ دستخوش:

درذهن ننگ خورده ی این عصرمن پرست
خاک حراج رفته ی دنیا ی تن پرســــت
در دام ابتـــذال تـپـــق می زنـد شرف
شک می شود به حرمت نام وطن پرست
مردان به میهمانــی مرداب می روند
مسخ طلسم ساحره های لجـن پرسـت
خون شرف مکیـده شده درگلوی قرن
در تنگنای پیله ی این تار تن پرســت
نوزاد پاک عاطفه قنداق خون شده است
با دست شوم این لل ه های کفن پرست
وقتی به میخ سفسطه مصلوب می شود
مفهوم عشق زخمی قرنی سخن پرست
باید که تن به عزلت آغوش خاک داد
خاک حراج رفته ی دنیای تن پرست
 


 

 

Back to Top

4

مینا دستغيب:/شیراز

 تولد 1322

آثار:1-ماه در كاريز2-داس هاي عصر

3-با چسماني از خاكستر 4-غمناكان

باز مي گردي:
مثل شبي
كه فاصله اش را از سحر بداند
باز مي گردي.
از جائي دور
صداي شكستن مي شنوم
از جائي دور
صداي رُستن مي شنوم
غم خوب است
گلي را باز مي كند
برق چشم هايت چون زخمه اي فرود مي آيد
آخرين بار كه ديدمت
پاييز نبود؟
به سرود مردان گوش مي دهم
و كوچه هاي قديمي
به فريادي زنده مي شوند.


 

 
 

سوسن دلاوري:

حالا که قد کشیده تنت زیر چتر من
بگذار باز کنم گره از بند پیرهن
نوبت به تو رسیده بفهمی که من کیم!!!
فتحم کن و ببین که منم یا که نه ،یه زن!
لب میرسد به جانم و له میشوم، کجا؟
در زیرآرواره ی معصوم یک دهن
آنقدر مبهمم ،گم ام که ندانسته ام هنوز،
قلبم همیشه میزند در جسم یک لجن
روی تمام قله های تنم رد پای توست
دیگر به چشمه های نگاهم تو سر نزن
بعد از عبور محکمت از دره ی تنم،
فتح سپید زندگیم شد دوتا کفن
 

مرتضي دلاوري پاريزي: /كرمان 

صدای بی صدا

صدای حادثه می‫آمد، صدا، صدای شکستن بود
کسی دوباره فرو می‫ريخت، کسی که مثل خود من بود
صدای ريزش رؤيايی که گيسوان طلا را سوخت
صدای گمشده مردی که در تدارک رفتن بود
هميشه قسمت او سرگيجه‫های لکنت و لعنت ... آه
هميشه آينه‫گی می‫کرد، هميشه سنگ فلاخن بود
ولی زمانه چنين می‫خواست ، چنان نباشد و برگردد
به سرزمين صداهايی که مثل سايه، سترون بود
دوباره شرم و فراموشی، دوباره لکنت جاويدان
دوباره مرده‫پرستی که اسير وسوسه تن بود
...
« نگاه خيس اهورايی»، هنوز مسئله‫ام اين است
چقدر گيج و نفهمم آه... چقدر مسئله روشن بود.

حسن دلبری:

در خدا یک سجده رفتم،کفر و دین آتش گرفت
قبله گم شد،شب به رقص آمد،جبین آتش گرفت
یک هجا گندم سرودم،گور آدم دود شد
مور گفتم،هم سلیمان هم نگین آتش گرفت
نقشی از پیراهنی بر پلک یعقوبی زدم
خواب مصر آشفته شد،بازار چین آتش گرفت
دشت را دریوزه ی خاتون دریا کردمش
خاک آن در باد گم شد،آب این آتش گرفت
مریم بکر قلم را تهمت عصیان زدم
روح عیسای تکلم در جنین آتش گرفت
خواستم مهمان رقص خود کنم خورشید را
آسمان یک لحظه خالی شد،زمین آتش گرفت.
 

 

 Back to Top

5

عباس دلوی:/ عراق

                تبعید

به جغرافياي فراموش تبعيد نخواهم شد

تو

من ،

من قناري لانه كرده

ميان سخاوت شاخسار دست تو

و تو،

تو ايستاده خواهي مُرد

ميان اين بيشه بي شاعر

بي صدا

بي سوگ آواز حتي يك كولي

برگ برگ سبدِ سبز شعرهايت

با حنجره پر ترانه من

با صداي ته مانده از سالهاي دور

 

زير گيوتين سكوت

تا ابديت خواهد ماند!

دودمان نام ما را

قلبهاي سرخ به ياد خواهند داشت

 

 

بابک دولتی:
خاتون، خودم کتیبه ای از دردم، دیگر زتو ملال نمی خواهم
حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد، من واژه های لال نمی خواهم
تردیدی آنچنان که تو می دانی مثل خوره به جان من افتادست
چیزی بگو که دلخوشی ام باشد، تقدیر و احتمال نمی خواهم
با اینچنین تبسم کمرنگی برگشتنت قشنگ نخواهد بود
سیب آن زمان که سرخ شود سیب است، من هدیه های کال نمی خواهم
روزی دلت گرفت و گمان کردی وقتش رسیده است که برگردی
پای همان درخت اساطیری، تقویم ماه و سال نمی خواهم
من دلخوشم به اینکه کنار تو یک عمر آشنای قفس باشم
پرواز را ز یاد نخواهم برد، اما دوباره بال نمی خواهم
آری اگر به خویش قبولاندم تو رفته ای و باز نخواهی گشت
دل می دهم به«هرچه که باداباد» از مرگ هم مجال نمی خواهم


 

 

احد ده بزرگی:/ شیراز

سرش به نیزه به گل های چیده می ماند

به فجر از افق خون دمیده می ماند

یگانه بانوی پرچم به دوش عاشورا

به نخل سبز  ز ماتم تکیده می ماند

میان خیمه ی آتش گرفته، طفل دلم

به آهویی که ز مردم رمیده می ماند

شب است گوش یتیمان ز ضربت سیلی

به لاله های ز حنجر دریده می ماند

رقیه طفل سه ساله که حوری حرم است

به آن که رنج نود ساله دیده می ماند

امام صادق حق پشت ناقه ی عریان

به زیر یوغ چو ماه خمیده می ماند

شوم فدای شهیدی که در کنار فرات

به آفتاب به خون آرمیده می ماند

هلال یک شبه ی من، ز چیست خونینی؟

نگاه تو به دل داغ دیده می ماند

حکایت احد و اشک چشم خونینش

به اختران ز گردون چکیده می ماند 

 

طاهره ده پاييني ـ ورامين:
وقتي بميرم
با قلعه‌هاي بلند
پنهان مي‌شوي
در خاك ماسه‌هاي ساحل،
دُرناها كه بر شانه‌ات مي‌ايستند
گويي بر دو برج سنگي شاهانه
عروساني آرميده باشند.
در هوايي مواج
به عشق مي‌خوانمت
باد در گيسوان تلخم
به هيبت تو درمي‌آيد
كسي چه مي‌داند
گنجشكها كه مي‌ميرند
چه دستي بر خاكشان مي‌سپارد
اما
من مي‌دانم
وقتي بميرم تازه گنجشك مي‌شوم.



 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back