NEXT Back

سایت سوشلیغا  

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه19

  1. 1- شبنم ده شیری، علی رضا دهرویه، سارا دهقانی، مجتبی دهقانی

  2. 2- وحید دهیار، جواد دیانت، الهام دیداریان، بنیامین دیلم کتولی

  3. 3- حسین دیلم کتولی، مهیار دیلم کتولی، هوشنگ دیناروند، عبدالرضا رادفر

  4. 4- بهمن رافعی، محمد جواد راهپیمائیان، زهرا رئیس السادات، پریناز رئیسی

  5. 5- جلال رئوفی، سمیه ربیعی،رضا رجبی، عبدالحمید رحمانیان

  6.  


1

شبنم ده شیری:

تعبیر خورشید
حرفی بزن تا قصه هایم جان بگیرد
بغض گلویم بشکند ، باران بگیرد
بگذار از لبهای خوشبختی لبانم
حتی شده یک بوسه پنهان بگیرد
افتاده ام پای ضریحت تا که دردم
از دستهای گرم تودرمان بگیرد
مگذار سختی های این راه نفس گیر
پروانه امید را آسان بگیرد
روزی می آید تا که سقف زندگی را
باهم بسازیم و دلم سامان بگیرد
لبخند تو زیباترین تعبیر خورشید!
چیزی بگو تا عمر شب پایان بگیرد

 

علی رضا دهرویه:/قائمشهر
آثار:شب نیست من تاریکم

دلی شکسته تر از نای نی لبک دارم
یواش! دست نزن! شیشه ام ترک دام
چه قدر وسوسه در چشم انتخاب من است
که بر صداقت آیینه نیز شک دارم
رفیق! بار غریبی به دوش من ماند ست
که احتیاج به یک دوست یک کمک دارم
صدا زدم که: به من در قبال سکه ی زخم
چه می دهید؟ یکی گفت: من نمک دارم
من و تو هردو غریبیم و آشنای سکوت
خوشم به این که غمی با تو مشترک دارم
 


 

     

سارا دهقانی:/ جهرم

سلام چند سالگی کوچک

چقدر معصوم و دلنشینی و دور

هرگاه به این قاب کوچک می نگرم

چشم هام پر از پرسه ی خیس هاشور نگاهت می شود

شبی از آغوش مهربان مادرش به خانه تان آمد

صبح بیداری آنقدر با دو چشم مبحوت نگاهش کردی

که غرق گریه شد

براش از درختان کوچک خانه تان انار چیدی

و توی دامن گلدارش انداختی

چشم هاش که می خندیدند دلت شاد می شد

نگذاشتی پسرکن زمین خاکی روبروی خانه تان

عاشقش شوند

نگاهش کنند

و حتی باد حسود موهاش را آشفته کند

روز ها گذشت

چشم هاش را باز کرد توی آغوش مادرش بود

دیگر تو نبودی

و چشم هاش انگار خیس بغض بارانیت

***

حالا سال ها گذشته و او بزرگ شده

دیگر توی آعوش مادرش جا نمی شود

چشم هاش درشت تر شده اند

گونه هاش را قرمز می کند

و موهاش را گل های بازاری گران می آویزد

اما چه فایده بی گل های قرمز انارت

هنوز منتظرم

حتی شاهزاده ی خواب های دخترکان جوان را آزردم

جز برای تو عاشقانه نگفتم...نخواندم

شاید فراموشم کرده باشی

و اگر روزی از مقابلت رد شوم

صبح چشم هام را نفهمی

شاید آنقدر بزرگ شده باشم

که دوستم....

عاشقم....


 

مجتبي دهقاني:/ خرامه

جنگل
كم كم هوا تاريك مي شد و گه گاه فرياد شغالي كه …
هرچند نامعلوم مي پژمرد , در ازدحام دير سالي كه
مردم پر از تاريكي مفرط , در حول جادويي كه شيطان بود
گم مي شدند و باز سر در گم , در انزواي اين حوالي كه
لبريز از خشم خدايان بود , لبريز از انسان تبعيدي
لبريز از طاعون و وحشت …و طرح سياه اين وبالي كه
عمري به دوش تك تك اين قوم , چون يك علامت مانده بود و باز
در فكر اين بودم چه تصويري است ! اين گوشها طرح سوالي كه
ناگاه فريادي مرا برخاست , اي رود جاري در ميان دشت
انگار تب داري كه مي سوزي , يا اين كه اهل عشق و حالي كه …
حالي نمانده بود و بعد از آن , من گم شدم مانند شب در تو
من گم شدم هرچند از من ماند , تصوير اين اندازه بالي كه
پرپر شد و پر پر شد و پرپر , پرهاي بسياري كه پر پر سوخت
من تازه پيدا مي شدم ققنوس , در لابلاي شرح فالي كه
فالي كه فردا را نشان مي داد , يك جنگل آرام , اما نه
يك جنگل لبريز از لاشه , از قدرت چنگال شيري كه…
 

 

 

 

 

Back to Top

2

  1. وحید دهیار:/ فسا

  2. هر شب دو پای عریان
    در خوابهای من راه می روند
    به آنها می گویم
    پیاده شوید از پیاده رو
    من متولد محله ی زیر سیگارتان نیستم
    آنگاه از خوابم می پرند
    تا کابوس بوس دیگر
    صبح روزنامه را که باز میکنم
    گله ای کلاغ از لای آن می پرد
    و دلم هری میریزد در فنجان چای
    در صفحه ی حوادث:
    دیشب در خواب کسی فجیعانه
    راه رفته اند
    و من در پیاده رو مثل هر روز
    دنبال کسی می گردم
    که دو پایش را در خواب مردم جا می گذارد


     

 

جواد دیانت:
اکسيري از چشمان تو ترتيب داديم
تا عشق را با فاصله تر کيب داديم
وقتي صداي پاي تو نزديک مي شد
ما کوچه هاي شعرمان را شيب داديم
حالا تصور کن که در رسمي شبانه
قلبي جدا اندازه يک سيب داديم
بعدا که قفل خانه ما را شکستي
فحشي براي واژه تخريب داديم
چون ما براي مردن تو جا نداريم
چيزي به نا م فاصله ترتيب داديم

 

 

الهام دیداریان: / نيشابور

هميشه نا اميد بود و انتظار مي کشيد
که توي برگه هاي دفترش قطار مي کشيد
عبور لحظه ها فضاي گنگ ايستگاه وباز
صداي ساعتي که راس شش هوار مي کشيد
براي رسم شکل رفتنش سه رنگ تيره داشت
و هي از اين مدادهاي کهنه کار مي کشيد
مسافرش شبي که جاده زير نور ماه مرد
شبي که جغد هم درخت را به دار مي کشيد
رسيد و ديد روي سنگ مرمري نوشته اند :
کسي نا اميد بود و انتظار مي کشيد
 

 

 

بنيامين دیلم كتولي:/علی آباد کتول

«وَالتّین»وُبرلبان توزیتون کشیده اند
چشم تورا که آبی وموزون کشیده اند
ابروت راکمانی ومشکین- غزال وار
برگونه هات لاله ی گلگون کشیده اند
افسـانـه ی ظهــورخـدایــان باستــان
وصف تورا زفلسفه بیرون کشیده اند
دنباله های گیس تورا موبدان فارس
برسنگ های دِیربه مضمون کشیده اند
-ازدخمه های برده فروشان مصرتا-
درجام های باده ی فرعون کشیده اند
لیــلا به خواب رفتـه وابن سـلام هـا
فکری برای کشتن مجنون کشیده اند
ازمن دوپلک گمشده،یک صندلی،طناب
مردی خراب ونشئه ی افیون کشیده اند
***
«وَالٌتّین»وُ آیه،آیه تورا دختران مصر
برشاخه های نازک زیتون کشیده اند.

 
Back to Top

3

حسین دیلم کتولی:/علی آباد کتول
لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشب
نگاهم رد پايت را تيمم می کند امشب
زبانم گر چه بسته حرفها در سينه می جوشد
همه ذرات جان من تکلم می کند امشب
دلم دريای طوفانی ولی در خويش می نالد
تو را چون ساحلی سنگی تجسم می کند امشب
من و تو آنچنان دوريم از رويای يکديگر
که بيچاره دلم گاهی مرا گم می کند امشب
دراز گيسوانت چون شبی از شانه می ريزد
دلم را پيچ و تابش پر تلاطم می کند امشب
بر اوج برفگير شانه هايت خيره می مانم
تنت مارا اسير خان چندم می کند امشب

 

مهیار دیلم کتولی:/علی آباد کتول
چشم انداز....[
چشمت
همنشینیِ کبوتر وُ دریا ست
رقصنده گیسو
شب از دوش های تو می ریزد
و ماه
آینه بدستی
که با حسرت
روسریت را
در باد می طلبد
من در چشم انداز
گردنه های گردنت
قناری می گیرم
حرفی بزن
تا کلمات
در زلال گلویت
بهارم را
نوید دهد 

 

 

هوشنگ دیناروند:

بربازی سرنوشت باید خندید
درحسرت یک بهشت باید خندید
یک قطره اشک روی دفتر افتاد
آهسته قلم نوشت باید خندید
*
دیگر به تو اعتماد شایسته نبود
وابستگی زیاد شایسته نبود
تو فکر نکن که تکیه گاهم بودی
نه تکیه زدن به باد شایسته نبود
 


 

عبدالرضا رادفر:/ کرمانشاه
نجوا
باران و بامداد
ردپاي برف.
در جستجوي نقش ساده ي زن
تا سوختن خشنود
به سمت نجواي ستارگان و غروب
و توفان شرق و شلاق و اشک
و بعد آرامش اسارت برگها
درحلقه ي توفان

 

Back to Top

4


 

بهمن رافعی:

ازدست عزيزان چه بگويم ؟ گله اي نيست

گرهم گله اي هست،دگرحوصله‎ اي نيست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هرلحظه جزاين دست مرا مشغله اي نيست

ديري است كه از خانه خـــرابان جهانم

بر سقـف فروريختـــــه ام چلچله اي نيست

درحســـــرت ديـدار تو آواره ترينــــم

هرچند كـه تــا خانه ي تو فاصله‎ اي نيست

بگذشته ام از خويش ولي از تو گذشتن

مرزي ‎است كه مشكل‎تراز آن مرحله‎ اي نيست

سرگشته ترين كشتـي درياي زمانم

مي‎كوچم و در رهگذرم اسكله‎ اي نيست

من سلسله جنبان دل عاشق خويشم

بر زندگيم سايه اي از سلسله اي نيست

يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن

رفتند عزيزان و مرا قافلـــه ‎‎اي نيست .

محمد جواد راهپیمائیان:/ گراش

سجاده ی خواب غزل ها می شوی تو

با من نماز خوب رؤیا می شوی تو

من شمع زیبای تمام خاطراتم

امشب که با پروانه پیدا می شوی تو

آیا نگفتم ساقه ی شعر ترم باش؟

وقتی کویر خشک فردا می شوی تو

گفتی که مسجد می شوی در قلبم اما

در چشم های من کلیسا می شوی تو

شعر تمام جاده ها خواندم برایت

زیرا که گفتی کشته ی ما می شوی تو

من نیستم دیوانه ی افسون عشقت

روزی که خالی از تمنا می شوی تو

می شویم از افکار سردم رازها را

حالی که سرشار از معما می شوی تو

در دست های خشک من یک قطره باقی ست

زیرا یقین دارم شکوفا می شوی تو

 

 
 

زهرا رئیس السادات:

این عطر چیست در غم پاییز چشم هات؟
در دلبهار تازه گلریز چشم هات
ای فصل سبز عشق که گل می کنی مدام
ای هر چه آب و آینه لبریز چشم هات
ای مرد هر چه نور که هی تاب می خورد
قندیل های عشق به آویز چشم هات
می شعرم ونگاه تو باران بیت هاست
غرقم درون رود غزل خیز چشم هات
باید که در نگاه تو صد باغ بشکفم
وقتی که((عطر توت))گلاویز چشم هات
این عطر توت نیست عزیزم که می رسد
عطر خداست در شب شالیز چشم هات
((همزاد))لحظه های پر از یاد و خاطره
من زنده ام به عطر دل انگیز چشم هات ...

پری ناز رئیسی:/ موسیان
همخانه ات نمی شوم ای مرد آهنی
هر چند طرح دیگری از پیکر منی
این فاصله مین من و تو همیشگی ست
بیهوده بر حریم تنم چنگ می زنی
یک بار هم شده به خودت اعتراف کن
اقرار کن که از دل من دل نمی کنی
شاید به روی ماه مبارک نیاوری
اما تو تا همیشه اسیر دل منی
من هم اسیر قدرت مردانه ات شدم
تا پردهی مرا به سر انجام روشنی
گفتی بمانم امشب و پروانه ات شوم
اما تو باز دور تنم پیله می تنی
گاهی دلم برای دلت تنگ می شود
وقتی که با زبان دلم حرف می زنی
راهی جز این نمانده که از هم جدا شویم

هرچند دوست دارمت ای مرد آهنی

 

 Back to Top

5

 جلال رئوفي:

الهه عشق
شب آمد و دنيا تاريك دوباره به شب؛؛؛؛؛
داغ پيشانيم از سوز چهل درجه زير تب ؛؛؛؛؛
چگونه طي كنم راه كه گمشده ام
نور فانوس خاموش ؛ باد زده لامصب ؛؛؛؛؛
پايان ندارد اين راه هر چه طي ميكنم
به يكباره پف ميكند سكانس آخر چو رب ؛؛؛؛؛
چقدرسخت شده بودن كودك جيغ ميكشد
تنگ و در فشار مضاعف ؛ اثر بر عصب ؛؛؛؛؛
چگونه لالايي خواب خواند آن الهه عشق
رسيد به آغوش او مهرسكوت هم لبا لب؛؛؛؛؛
دادند تنديس بلورين به به وچه چه در صد اثر
قرار مقام آخربراي نگفته هاي عشق اغلب؛؛؛؛؛
كدامين شعله به آتش كشيد مجنون هوس
كه سياه شد شبي كه باد غرور ؛ بر غبغب ؛؛؛؛؛
اغلب فكر ميكنم شايد تقدير من است
كه بسوزم از حسرت بودن چنان معذب ؛؛؛؛؛
چشمهايم سياه نيست شايد سياه شده ام
پشت پرده مصلحت دل درسياست مقرب؛؛؛؛؛
غزل تمام نيست من تمام در قافيه به رديف
باز بيدار شد كودك خواب در جيغ بي ادب ؛؛؛؛؛
الهه عشق تلنگر ميزند مي پرم ز من
چشم بسته ميگويد مبارك باد چه عجب !!!!!!

 

 

سميه ربيعي:/ لشت نشا

 

از لحظه افتتاحتان مي مانم

تا عاقبت سياهتان مي مانم

متن دلتان كه جاي من نيست ولي

در حاشيه نگاهتان مي مانم

 

رضا رجبی:
به آنچه كه خواستيم نـرسيديـم
ولي بدست آورديم هر آنچه را كه هرگز نخواستيم
رنج رابا همه وجودمان حس كرديم
تا نزد شما ناتوان جلوه نكنيم
وفقر همه دارايي ما شد
تا مبادا كه به ذهن شما خطور كند كه ما بــي درديم
سوختيم تا به شما بفهمانيم كه پاكيم
ولي هيهات آتشي كه تطهير مي كرد تن عريان سياوش را
جان مارا سوزاند به خشم
ما ندانستيم آتش هم معرفت رابرباد خواهد داد
ما سوختيم ، ما ساختيم ، ما احساس كرديم
روان شديم چون رود بر بستر سنگي قلبتان
تا به شما بگوييم:
عشق يعني رنج ، يعني درد ، يعني فقر، يعني تازيانه و آتش
ـ اما افسوس كه جاي ما شد……. گلدان خاطره ها !!!

 

    عبدالحمید رحمانیان:/ جهرم

    هرچه ای بانو دل من ساده است

    زیرکی های تو فوق العاده است

    زیر بازوهای تردم را بگیر

    عشق امشب کار دستم داده است

    عشق تا خواهی نخواهی های ما

    مثل سیبی اتفاق افتاده است

    هرچه تا امروز دیدی پیچ بود

    هرچه از فردا ببینی جاده است

    هرچه از غم نابلد بودم رفیق

    منحنی های تو یادم داده است

    منحنی ها راست می گفتند راست

    عشق هذیان های یک آزاده است

    گاه یک بادا مبادای بزرگ

    گاه داغی بر سر سجاده است

    سیب یک شوخی ست با آدم بله

    یک گناه پیش پا افتاده است

    این صدا سوت قطار قسمت است

    یا که نه خط روی خط افتاده است

    بیش از این پشت هم اندازی نکن

    دل برای باختن آماده است


 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

 

NEXT Back