NEXT Back

سایت سوشلیغا 

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 2

  1. 1- هوشنگ ابتهاج،  تارا ابدالی، علی ابدالی، اعظم ابراهیمی

  2. 2- طاهره ابراهیمی، لیلا ابراهیمی، محبوبه ابراهیمی، محمد حسین ابراهیمی

  3. 3- فاطمه ابراهیمیان، پرویز ابوالفتحی، یوسف ابوعلی نژاد، عبدالمجید اجرایی

  4. 4- خسرو احتشامی، راضیه احمد زاده، احمد رضا احمدی، امیر احمدی

  5. 5- کوروس احمدی، فرهاد احمدی، فریده احمدی، عباس احمدی

  6.  


1

هوشنگ ابتهاج:(ه-ا-سایه)/رشت

تولد 1306

آثار: چند برگ از یلدا- یادگار خون سرو

شبگیر- سراب- زمین- راهی و آهی
 

لب خاموش

امشب به قصه دل من گوش مي کني
فردا مرا چو فصه فراموش مي کني

اين دُر هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي تو کجا گوش مي کني

دستم نمي رسد که در آغوش گيرمت
اي ماه با که دست در آغوش مي کني

در ساغر تو چيست که با جرعه نخست
هشيار و مست را همه مدهوش مي کني

مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين
يادي اگر ز خون سياووش مي کني

گر گوش مي کني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري که تو در گوش مي کني

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگر نوش مي کني

سايه چو شمع شعله در افکنده اي به جمع


زين داستان که با لب خاموش مي کني
 

تارا ابدالي/اهواز(ساكن تهران)

تولد1364 

 

 

عدم
در آغاز،
یک هیچ ِ بزرگ بود
دَلََمه بسته
بر دیواره ی بی ذهنی ِ وسیع ِ جمجمه ای گیج.
تکه تکه
جنین وار،
در خود تکثیر می شد
و انعکاس ِ هیاهوی سکوت را
به بی بانگی ِ خاموش ِ یک بی چارچوب
می کوبید.
[]
در آغاز،
- یا کمی بعد تر-
یک هیچ ِ بزرگ،
به عصیان ِ بی جمجمگی ِ منکسر،
به خیانت ِ بی چارچوب اندیشید؛
[]
اراده ی زمین واقع شد،
هیچ
من شدم،
عصیان
تو.
کلمه
عبارت شد،
جنین
انسان؛
و مخمل ِ گل سنگ
صخره را
به خرد شدگی ظریفی بدل کرد.
[]
خیانت
تو شدی؛
من،
هیچ،
معلق،
گیج…

[]
پرنده ای نبود،
عدم
آغاز شد،
بی دَلمه،
بی دیوار،


و من
در خوشی ِ جنایت ِ نگاه ِ تو
مغروق،
به جستجویِ جنین ِ خون آلود ِ یک حس
حباب های ریه ی پر آبم را
به اشاره ی ناخن ِ بی مروّت ِ انگشتی
تهدید می کردم.
[]
معجزه به دنیا آمد،
جنگل ها رویید،
آسمان زایید،
و تو،
مدام،
چون بغض ِ متوالی ِ سکس و سیگار
می ترکیدی…
[]
عشق
من شدم،
شک
تو.
یخ
من،
آتش
تو،
عشق
تو،
آینه
تو؛
من
در تو تکثیر شدم
- نه بسان جنینی مسلول،
یا زایده ای زگیل وار،
که می روید و می افتد -
چون آن نخستین کس
که چهره ی خود را
در نگاه ِ چشمه باز شناخت…
[]
نسیم وزیدن گرفت،
آغاز،
بی پایان شد.
عدم،
مسکوت ماند.

علي ابدالي:


گوشه ي اين آلبوم
من
بر عكس خدا
توي اين لباس ايستاده و
زير پوست شما عاشق مي شوي
بي آ نكه دهان درخت
باز
لب تبر را ماتيك ...
از عبور ممنوع كه مي گذري

ايست! خانوم!
قرمز را بي اين كلمه جريمه ...
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
كز ديو و دد ملولم و انسانم ...
ببخشيد آقاي پليس !
توي اين چسب زخم
من خودش را راه مي دود؟

كه از دهان كدام زخم
زبان اين شعر را دوخته
اصلا
روي اين عكس مرا چسبيده اي كه چه ؟
كه توي اين آلبوم
ريشه ي اين كلمه را از دهان درخت ...
همين درخت كه مرا لاي اين خاطرات خوابيده
سايه
سايه
توي اين تابلو شما را روييده
اصلا
كدام دوربين مرا جاي شما خواب ديده
كه در سايه روشن من ادامه مي شوي و
بي آنكه توي اين شعر خدا را قدغن ...
ايست ! آفا !
گفتند يافت مي نشود !
مي شود؟
 
 

 


 

 اعظم ابراهیمی:

رازو نیاز مادرم


خنده ي بر لبانِ من، وامِ نگاهِ نازِتو

چهره ي دلگشاي من، زمزمه هاي سازِ تو

دل خوشِ رويِ مستِ تو، نيمه شبي کنارِ تو

با دل و جان همي روم، مقدمِ پيش وازِ تو

من به خودم نيامدم، کاين رَوَم از ديار تو

گو که خودش بَرَد مرا، آنکه بگفت رازِ تو

من کيَم ار بي تو شوم، شاعرِ بي نشانِ تو

خود به خودت مي کِشيَم، رازيست در نيازِ تو

روز شود دُختِ تو را، طاقتِ دل به سر َروَد

تنگ به آغوش کشم، سينه ي نيمه باز تو 

 

 

Back to Top

2

طاهره ی ابراهیمی:/ گراش


دلم غوغای یاری دارد امشب
هوای شهسواری دارد امشب
چو چنگی عاشقانه می نوازد
طنین غمگساری دارد امشب
دلم با عشق مولایش در آمیخت
چو شوق لاله زاری دارد امشب
ز هجر قاصدک های خیالش
دمادم بی قراری دارد امشب
به توصیفش همین یک جمله کافی ست
که شیدا انتظاری دارد امشب

 

 

ليلا ابراهيمي:
چشمي براي عشق شما تر نمي كنند
آنقدر عاقلند كه باور نمي كنند
هر روز، فكر روز گذشته ولي دريغ
فكري براي لحضه ي آخر نمي كنند
كافر نبوده ايم ولي نابرادران
رحمي به عشق پاك برادر نمي كنند
رؤيايشان هميشه همين بوده مرگ ما
يك شاخه گل اگر چه كه پر پر نمي كنند
اما هميشه ظاهرشان عكس باطن است
از بس كه شعر آينه از بر نمي كنند
بيگانه اند با غزل و ياد اندكي
از عاشقانه هاي تو قيصر نمي كنند
*
چشمي براي عشق شما تر نمي كنند
آنانكه فكر بال كبوتر نمي كنند

 

محبوبه ابراهیمی:
شب نشسته‌است خيس‌ بر‌تن‌ فرود‌گاه‌
شب کشيده‌ و بلند بي‌ستاره و سياه

با دو ساک کهنه و بيست سال خستگي
تاکسي تو را رساند تا در فرودگاه

تو چقدر ساکتي صندلي روبرو !
من سوال مي‌کنم چند‌ ساعت است راه

ـ : پنج ساعت و سه ربع صبح مي‌رسيم تا...
از هميشه خسته تر مي‌کني به من نگاه
 

پانصد وسي و چهار صندلي سي و هفت
آخرش پريدي از اين شب بدون ماه

 

محمد حسین ابراهیمی:/ تهران
مرد از گذشته آمد....
مرد از گذشته آمد و حالا تمام شد
در چشم مرد دیدن فردا تمام شد
از من نپرس قطعه ی جندم، نگو که کی...
من هم هنوز مانده ام آیا تمام شد؟
گفتی که قطعه قطعه غزل بود مثل مرد
وقتی که مرد بی سر و تنها تمام شد
باور بکن خدا من و او را غزل سرود
من با ردیف حسرت، او با «تمام شد»
کودک صدا زدش«پدرم» او سکوت کرد
کودک خیال کرد الفبا تمام شد
کودک که رفت، دفتر مشقش که باز شد
کودک نوشت آب و بابا تمام شد
حالا تو نیز جذب ردیف غزل شدی
اما درست شعر من اینجا تمام شد

 

Back to Top

3

فاطمه ابراهیمیان:/نيشابور

 

انگشت ها ی اشاره
و
پیچک هایی که میروند تا
آبرویی که بادها را به قرمزترین ها میکشاند
- پیچ
- پیچک
: بپیچ و بعد با تمام وجود
عق بزن روی هر آنچه که
به ممنوعه ها سنگ میزنند
: بپیچ
روی هوا
هوس...
" خدا
پی
چک ها را
پیچک آفریده است"
 


 

 

  


 

پرويز ابولفتحی: 

فال قهوه
بر درد قهوه افكند يك نگاه
صد ساله پير زن
چيني فتاد به پيشاني اش ز غم
يك دم سكوت
يك لحظه اضطراب
فال من است ؟
كه مي بيند سالخورده زن
ابرو رهاند ز گره
فنجان گرفت دور
دنبال گمشده بود
در سرنوشت من
از عشق و لاله و شمعدان و تاج گفت
از يك شتر كه بار آرد به خانه من
از دست دوستي كه دستم به دست اوست
گفت :
غافل مباش كه خنجر كند رها
فنجان گرفت دور
دنبال گمشده بود
با خويش گفتمش
بس كن
عبث مگو
سال هاست كه خنجر به پشت ماست

 

  1. يوسف ابوعلي نژاد:
    رسيده ام به غريبي كه رخ نداده هنوز
    و اتفاق عحيبي كه رخ نداده هنوز
    و جرم تازه ي از پيش متهم شده ام
    گناه گندم و سيبي كه رخ نداده هنوز
    ميان چشم من و تو كسي لگد كوبيد
    به عشق، حس نجيبي كه رخ نداده هنوز
    هنوز منتظرم من اگر چه مي افتد
    دلم به دام فريبي كه رخ نداده هنوز
    به احتمال قوي مرگ در كمين من است
    و خواب هاي مهيبي كه رخ نداده هنوز
    و باز دست پر از خالي ام حجوم آورد
    به سمت«امّ يُجيبي» كه رخ نداده هنوز
    دوباره از پس اين روزهاي در به دري
    چه مانده است نصيبي كه رخ نداده هنوز؟

 

 


 

عبدالمجید اجرایی:
ارار /جم استان بوشهر

تولد1355
 

دستم به ماه می رسد امشب، اگر که عشق
دست مرا دوباره بگیرد، مگر که عشق
کاری کند که آینه ها منعکس کنند
تصویر شانه های من و صد تبر، که عشق
خود جار می زند که تو ای آدم غریب!
از سیب ها ی تازه بیاور خبر، که عشق
در قالب قشنگترین قصه های ناب
اعلم می کند مترس از خطر، که عشق
یادت می آید اینکه به ما گفت از نخست
دیوانه باش و عاشق دیوانه تر؟ که عشق
معنی نمی دهد مگر از این جهان گنگ
یک راه تازه رسم کنی تا به در که عشق
 

 

Back to Top

4

خسرو احتشامي هونه گاني/اصفهان

تولد 1325
آثار:اصفهان آبي و...

به لب چشمه سر شب به شتاب آمده بود
كوزه بر دوش پى بردن آب آمده بود
خوى وحشى نگهان ده بالا را داشت
آب از ديدن او در تب و تاب آمده بود
در هوا از نفسش عطر گل سنجد ريخت
شادى‌انگيز تر از بوى گلاب آمده بود
پيرمردان همه گفتند كه همزاد پرى ست
بس كه شاداب ز جوبار شباب آمده بود
كوزه در آب فرو رفته و از قهقه اش
اشك در چشم بلورين حباب آمده بود
رقص را در گذر باد به ريواس تنش
مخملى‌بود كه از كوچه ى خواب آمده بود
عصمتش راه به هر دزد نگاهى مي بست
گرچه سكر آور و سرمست و خراب آمده بود

 


 

 

 


 

راضیه احمد زاده:

قامت می بندم
نمازعشقت رابه شکوفه های
سرخ سیب
وایمان می آورم به چشمانت
زمان دیدار
حالا اذان یک شهر
حی الا خیرالعمل
وفقط "من" اینجا بی تاب تر
حا لا که قلم تند تر می دود
وضو می گیردآب وآئینه اش
تمام سپیدی آسمان
چادرم می شود
وآبی اش جانمازم
آن وقت تنها ماه می تواند شود
مُهر پیشانی ام
چه منظره ای‌!
تسبیح دستانم تمام ستاره هاست

 

 

احمد رضا احمدي:/کرمان

تولد 1319

آثار: مجموعه شعر همزمان با جراحی چشم ...

 

حاشا و ابدا
كه مرا دلگيري
از آسمان نيست
اين سرشت ابر است كه ببارد
اگر نبارد
مرا راستي ادامه ي عمر چگونه است
ابر نمي بارد
عمر ادامه دارد
و مرا غزلي به ياد مانده است
كه براي تو بخوانم
ايستاده بودم كه بهار شد
و غزل را بياد آوردم
خواندم
تو مرده بودي
حاشا و ابدا
كه نه تو را بياد دارم
غزل را بياد دارم
ابياتش شباهت به قصيده دارد

 

 

اميراحمدي:

 

خانه دل را بيا آباد كن
اين دل بي ياورم را شاد كن
بي تو من در اين قفس زندانيم
ميله را بشكن مرا آزاد كن
با حضور گرم خود در قلب من
عشقي از خود ناب تر ايجاد كن
اين سكوت بي صدا من را شكست
بشكن او را با دلم فرياد كن
ياد من در سينه ها پوسيده است
هر كجا رفتي زمن هم ياد كن
اي تو شيرين تر ز هر جام عسل
در ره عشقت مرا فرهاد كن...

 Back to Top

5



 

 کورس احمدي:

اي چشم تو از هر چه غزل گيراتر
لبخند تو از خنده ی گل زيباتر
در برکه ی آرام تو حتي مهتاب
صد بار ز خورشيد شده والاتر
تو پنجره ی وا شده بر هر جنگل
تو قطره ی از شوق شده درياتر
خوبان جهان آنچه تو داري دارند
در عشق تو از يک يکشان بالاتر.

 

فرهاد احمدی:


وارث تمام اضطرابهاي من سلام
ليلي قشنگ خوابهاي من سلام
کودک اتل متل توتوله ات چه شد
اي بلوغ التهابهاي من سلام
من بهشت را نچيده ام ولي ؛ پشت چشمهام
شاعري سروخته*؛ عذابهاي من سلام
زندگي يکي نبود ؛ بود ؛کودتا ؛عشق
عشق ؛کربلاي انقلابهاي من سلام
من چقدر دير مي رسم به آخر کتاب
تو؛ سلام آخر کتابهاي من سلام

 

 

فریده احمدی:
از دهانت شروع مي کنم به « نوشتن بازي »
در خيابان راه مي روانيم
آب مي شوم/ مي شوي
مي شود ستاره اي که چشمک مي زد
و نامه هاي عاشقانه توي جيبم/ مي گذاشت؟!
به پنجره ها هم که پشت مي کنم
نور هنوز ديوانه وار
روي گلداني که نياوردي مي تا/ بد؛ بد؛ بد!
مثل چشمهاي تو
که از گربه هاي ولگرد کش رفته بودي
نور توي چشمم مي زند
پرده ها را با خودت برده اي
که عينک آفتابيت را امتحان کني
از دستهايت شروع مي کنم
که بوي کافور کهنه مي دهند
و از لبانت
که بوي شعر.

 

 
 

عباس احمدي:

خواب ديدم* شبی كه جلادان فرش دارالخلافه ات كردند
گردنت را زدند با ساتور، به شهيدان اضافه ات كردند
می خروشيدی: اينكه می بينيد شيميايی است، موميايی نيست
نه! ابوالهول ها نفهميدند، متهم به خرافه ات كردند
شانزده سال می شود...يا نه! شانزده قرن، سخت می گذرد
بيقراری نكن خبر دارم، سرفه ها هم كلافه ات كردند
چه می آيد به صورتت مومن، زخم و كپسولهای اكسيژن
تو بدانی اگر كه تاولها چقدر خوش قيافه ات كردند
شهر ها برج مست می سازند، برج ها بت پرست می سازند
شرقِ ما حيف، غرب وحشی شد، محو در دود كافه ات كردند
فكر بال تو را نمی كردند، روح ترخيص می شد از بدنت
و تو بالای تخت می ديدي، كفنت را ملافه ات كردند
جا ندارند در هبوط خزه، سرو ها ـ جمله های معترضه ـ
زود رفتی به حاشيه ای متن، زود حرف اضافه ات كردند...

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back