NEXT Back

سایت سوشلیغا  

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 20

  1. 1- علی نقی رحمانیان، کریم رحمانیان، مهسا رحمانیان، صادق رحمانی

  2. 2- نصرت رحمانی، اعظم رحیمی، رضا رحیمی، مریم رزاقی

  3. 3- ناصر رزمجو، غلامرضا رزمی، محمدرضا رستم پور، بهنام رستمی

  4. 4- طاهره رستمی، بهاره رستمی نژاد، جعفر رسول زاده، ریحانه رسول زاده

  5. 5- راضیه رسولی، زهرا رسولی، سعید رضا دوست، شهرزاد رضا دوست

  6.  


1

 

علی نقی رحمانیان:/ گراش
ما پی تحصیل یار و یار در دل بوده است
حاصل تحصیل ما تحصیل حاصل بوده است
عمر ما چون باد و ابر سرکشی هی بگذرد
عافیت باری در این دنیا چه مشکل بوده است
سال ها بگذشت از این عمر و بسی آلوده ایم
آوخ این دل در هوای دوست غافل بوده است
شرح حال ما نمی داند کسی جز دوست دوست
عقل ما پایش همیشه لنگ در گل بوده است
دیده گریان، روح لرزان، عقل مجروح ای عزیز
عمر کو تا درد و غم ها بعد منزل بوده است
غافلیم و غفلت و اندوه چون کوه سیاه
بار سنگینی که از غم بر سر دل بوده است
شهد این دوری ز دلبر عاقبت مرگ است مرگ
مرگ خود شرب دوای هرچه کاهل بوده است
کی به دیدارت رسم ای دلبرا در واپسین
واپیسنِ عمر باری جهد جاهل بوده است
آه جوانی را به غفلت ما بیاوردیم سر
پیری آمد پیر شد دل، پیر دل ول بوده است

کریم رحمانیان:

هیچ اتفاقی تازه ای روی نداده

دریا همچنان متلاطم بود و

باد همچنان می تاخت!

و شب چون شب های دیگر

رنگ می باخت

صدا، همان صدا بود و

خدا، همان خدا

و همچنان خدایی می کرد

تنها برق تندری درخشی و

ستاره ای لغزید بر زمین

همین!


 

مهسا رحمانیان:

زیبائیت، دختر! نه، اصلا هم طبیعی نیست

این عشوه های کوچه باغی، نانجیبی نیست

می خواهد از دست خودش یک شب رها باشد

پس بوق بوق این جوان، کار عجیبی نیست

ماشین سواری...والیوم...سرگیجه های پرت

این قبر های آهنی، جای عجیبی نیست

درباز شد...در آینه تنها دو چشم هیز

زل زد به چشمش گفت: قصد آدم فریبی نیست

این اخم ها را باز کن! جنگ میان تو

با روسریّ شالی ات، جنگ صلیبی نیست

آدم نبودم تا بدانم طعم حوا را

در جیب های خالی ات، تکدانه سیبی نیست؟!

دختر به خود آمد، دهانش گس، و نجوا کرد

«زیبائیم، آقا پسر، آری طبیعی نیست...»

شب بود روی صندلی یک نعش باقی ماند

صادق رحمانی:
چمن با عطر شب بو چند نقطه...
کبوتر با پرستو چند نقطه...
نمی دانی، صفایی داشت آن شب
کنار هم من و او، چند نقطه....

 

 

 

 

Back to Top

2

نصرت رحمانی:/ تهران

1379-1308

آثار:کوچ ، کویر ، ترمه ،میعاد در لجن ،حریق باد ،درو

شمشیر پیاله دور دگرزد ، در جنگ باد ، گزینه اشعار / و ...
در غريب شب اين سوخته دشت
من و غم ، آه . . چه بر من بگذشت
كاروان گم شد و خاكستر ماند
كركس پير دل من مي خواند :
گره كور غمم ، بازم كن
قصّه پايان ده و آغازم كن
دست پيش آر كه رفتم از دست
دامنم گير كه هيچم در هست
بكشان بر سر بازار مرا
جان فداي تو بيازار مرا
زندگي چيست ، سراب است سراب
نقش پاشيده بر آب است برآب
آرزو گوركن دشت جنون
نانش از عشق و شرابش از خون
جغد پيريست سعادت در قاف
نغمه اش لاف و همه لاف گزاف
زندگي چيست مرا ياد بده
آنچه مي دانم بر باد بده
باد آواره به كوهستانم
بذر پاشيده به سنگستانم

 

اعظم رحيمي:
من هيچ وقت مثل تو يك زن نمي شوم
آدم شدي ولي چه كنم من نمي شوم
من يك چراغ الكلي مست بي رمق
جز با جرقه هاي تو روشن نمي شوم
من هيچ وقت عكس خودم را نمي كشم
چون من شبيه آن "من" قبلا نمي شوم
از حرفهاي مفت و اراجيف خسته ام
شاعر كه نه ...نمي شوم ...اصلا نمي شوم
حتي خدا به شيشه من سنگ مي زند
چون هيچ وقت مثل تو يك زن نمي شوم
 

 


 

رضا رحیمی:

هی زل نزن به قاشق و لیوان و بستنی
من را نگــاه کــن دو دقــیقــه که با مـنی
من با تو حـرف مـی زنـم امـا تو زیر لـب
می خوانی و هزار و یک آهنگ می زنی؟
هی پایه های صندلی ات را عقب نکش
با ساعـتـت نگــو که فقـط فکر رفتـنـی
این سایه ی مچاله که اینجا نشسته است
یک مرد عاشق است نه یک آدم آهنی!
آخـر کـدام گوشه ی دنـیا شنـیـده ای
مردی چنین کشاله شود در پی زنی؟
::
کافه شلوغ شد...چه بگویم؟..بلند شو...
...


 

مریم رزاقی:

اي مرد در هزاره چندم رها شده !

در جمعه اي عزيز ولي گم رها شده !

آيا شنيده اي که زمين مرگ مي وزد

مفلوک زير سايه گندم رها شده؟

آيا شنيده اي شب ما در سکوت محض

د ر آرزوي صبح تکلم رها شده ؟

شايد تويي که در دل هر کوچه مي وزي

شايد تويي که در دل مردم رها شده

شايد تو آن غريبي محضي که تا کنون

در صحن آسماني هشتم رهاشده

يا آنکه اتفاق مي افتد شبيه عشق

يک اتفاق شکل تبسم رها شده

آقا چه خوب در کلماتم وزيده اي

مثل نسيم بر تن گندم رها شده

من با هزار لهجه ترا حرف مي زنم

دريايي و ميان طلاطم رها شده

گم مي شود زمين و زمان در طلوع تو

خورشيد در ميانه مردم رها شده !

 

 

Back to Top

3

ناصر رزمجو:
مثل یک سنگ و یا چوب به من زل زده بود
بین قلب من و چشمان خودش پل زده بود
سخت مجذوب نگاهم شد و بعدش خندید
وقتی از دست زمانه جگرش قل زده بود
بعدِ یک دوره ی طولانی و چندین ساله
باز زیبایی او رو به تکامل زده بود
بسکه عطر بخصوصی بدنش داشت، فضا
بوی گل های رز و یاس و گلایل زده بود
من به او خیره شدم خیره به چشمم او نیز
با همان عشق، همان شور، به من زل زده بود

 

 

غلامرضا رزمي: 

عشق بین ما گسست ما به هم نمی رسیم
عهد بین ما شکست ما به هم نمی رسیم
آسمان به دست تو عشق را به روی من
تا همیشه باز بست ما به هم نمی رسیم
ما دو تا ستاره ایم از دو کهکشان دور
طالعی که نحس هست ما به هم نمی رسیم
چون دو ماهی غریب از دو رودخانه ایم
موج بین ما نشست ما به هم نمی رسیم
از دو کیش مختلف از دو مذهب غریب
کافری و بت پرست ما به هم نمی رسیم
گر چه لحظه لحظه ام با حضور چشم تو
بوده از ترانه مست ما به هم نمی رسیم
بعد از آن غروب تلخ با جدایی ای عزیز
داده ای دوباره دست ما به هم نمی رسیم
عشق ما حرام بود گفته اند بارها
چون خدا نخواسته است ما به هم نمی رسیم
 

 

محمد رضا رستم پور:/ ایلام
در اين مسير نشد جز نفاق سبز شود
و رنگ رابطه ي اين " چراغ " سبز شود
نصيب من همه اين شد که ساکت و تنها
به شانه ام هوس هر کلاغ سبز شود
چه خاک موذي و تلخي ست خاک اين تقدير!
که هر چه وصل بکاري فراق سبز شود
نشـد بيفـتد آن اتفــاق و چشمـــانت
در آسـتانه ي زرد اتــاق سبز شـــود
نشسته ام لب مرگ و هنوز منتظرم
که زندگي سر يک اتفاق سبز شود
بهار اگر به همين گونه کاغذي باشد
بعيد نيست گل احتراق سبز شود
هنوز منتظر آن بهار جاندارم
که باغ باغش با اشتياق سبز شود
هموز منتظرم ، منتظر ، ولي چقدر...
سر خودم بزنم داد و داغ سبز شود

 


 

 بهنام رستمي جونقاني:
جونقان شهركرد*
تواد 1352

زندگي بر سر جنگ است بيا و برگرد
لحضه ها تير خدنگ است بيا و برگرد
اي زلال نگهت جاري يك رنگي ها
آسمان رنگ به رنگ است بيا و برگرد
اي سفر كرده مرا نيز به خاطر آور
روز و شب تلخ شرنگ است بيا و برگرد
رهزن عمر كيمن كرده در اين راه مرا
عرصه بي روي تو تنگ است بيا وبرگرد
به تماشاي تو سوگند اگر برگردي
نبض ايام به چنگ است بيا و برگرد
به قشنگي وصالت كه اگر برگردي
زندگي با تو قشنگ است بيا و برگرد
 

 

Back to Top

4

طاهره رستمی:

وقتی قفس با آسمان فرقی ندارد

امروز و فردا، بی گمان فرقی ندارد

وقتی غروری نیست تا آتش بگیرد

خاموش یا آتشفشان فرقی ندارد

اینجا و آنجا، هرکجا باشی همین است

هر جا که باشی آسمان فرقی ندارد

وقتی که این کشتی ندارد ناخدایی

بی بادبان، با بادبان فرقی ندارد

در ذهن مردم یاسمن بی شاخه زیباست

هیزم شکن با باغبان فرقی ندارد

وقتی برای مرده بودن زنده هستیم

گهواره با تابوتمان فرقی ندارد


 

بهاره رستمي نژاد :/ مازندران

و بوي سيب بوي تو ...
من چشمهاي خيس تو را هر شب در مشقهاي دفتر خود دارم
مي‌ريزد آسمان نگاه تو از لابلاي جوهر خودكارم
خط مي‌زند معلم من هر روز تكليف نانوشتة ديشب را
با يك جريمه تا خود فردا صبح در اين اتاق غمزده بيدارم
من متهم به ديدن تو هستم، اين را مدير مدرسه مي‌گويد
در دفترم نگاه تو را ديده است، بيهوده است اين‌همه انكارم
دكتر نوشته حال دلم خوش نيست بايد مراقب تب من باشند
مشكوك به جنون جواني و در يك كلام گفته كه بيمارم
مادر نشسته گريه كنان هر شب بر جانماز ترمه و بعد از آن
مي‌بوسد از نهايت نوميدي انگشتهاي كوچك تبدارم
***
حالا شكسته است كسي آنگار در من تمام خاطره‌هايم را
تنها صداي توست كه مي‌پيچد در آسمان ابري افكارم
تصويرهاي مبهم چشمانت با انعكاس روشني از خورشيد
و بوي سيب بوي تو مي‌آيد از برگهاي دفتر خط دارم
***
مادر نشسته گريه كنان امشب، دارد هنوز فاتحه مي‌خواند
من عكسي از جوانك ناكامي بر قاب كرم خورده ی ديوارم
 

 

 
 

جعفر رسول زاده:
کوچي دگر
ربطي به شعرم ندارد، اين عشق رنگين کماني
من بايد اين جا بخوانم، از آبي آسماني
فصل شکفتن گذشته است اي فرصت سبز رويش
اين جا بهاري نپايد، جز در هواي خزاني
بغض گلوگير ما را، انگيزه ي گريه اي نيست
انگار در گل نشسته است اين کشتي بادباني
تا کي غزلواره گفتن، از آرزوهاي موهوم
در قاب آيينه ديدن، خواب خوش مهرباني
تاريخ قابيليِ ما، از عصر سنگ و کلاغ است
مِي خوردن و خُم شکستن، هشياري و سرگراني
اين کوچه بن بست مانده است در فکر کوچي دگر باش
بايد نشاني بگيريم، از وادي بي نشاني
مردان سنگي نشستند، در برج عاج تعصّب
ماييم و دل هاي يکدست، ماييم و اين هم زباني.

 

 

ريحانه رسول زاده:

دوباره مرد غريبه کنار زن بکشيد
يقين ثانيه ها را به سوءظن بکشيد
مسافر همه جاده های بی کسی است
بدون همسفر او را دراين ترن بکشيد
سياه پوش عروسی سپيد پوش عزا
تمام درد جهان رابر اين بدن بکشيد
برادران غيورش به دست خنجر ها
نشانه ای که ندارد به پيرهن بکشيد
ظرافت تن اورا به خاک بسپاريد
کنار سنگ لحد طرح يک کفن بکشيد

***
وخوب اين غزل تلخ را مرور کنيد
عروس قصه يمان را شبيه من بکشيد 

 Back to Top

5

راضیه رسولی:

مادر اگر چشمان سرخ پر غمت را

از اشک گاهی سیر میکردم ببخشید

گاهی اگر دلواپسی ی ساده ات را

بی منطقی تعبیر میکردم ببخشید

مادر اگر چشمت به کوچه خیره می شد

و من همیشه دیر میکردم ببخشید

مادر اگر گاهی برایت توی قصه

روباهها راشیر میکردم ببخشید

مادر فقط یک چیز میخواهم بگویم:

تنها شما را پیر میکردم ببخشید

 

زهرا رسولی:/ هرات

غارت گل

بيا به ياد هم آريم فصل ماتم را

دوباره زار بگرييم اين محرم را

بيا دوباره ازآن طفل بي پدر گوييم

و با غريب ترين مادر از پسر گوييم

ببين که در حق ما ظالمان چه ها کردند

و صد عمارت ديگر ز خون بنا کردند

بيا ز قيد منيت دمي رها باشيم

و تا هميشه عزادار لاله ها باشيم

بيا چو عشق بخوانيم ياد ياران را

بيا که فاش کنيم آرزوي باران را

بيا که سرخي گل را ز ياد هم نبريم

و رستخيز اگر شد متاع کم نبريم

بيا دوباره بناليم غارت گل را

بيا که باز بفهيم اشارت گل را

 


سعيد رضادوست:/ نيشابور
در خاطرات مرد:دو زن،برق سينه ريز
درياچه ی جليل که در حال افت و خيز...
در همچنان يخ زده ی شهر می وزد
باران سالخورده ی پاييز مرگ خيز
او فکر می شود به خيالات دور دست
آن روزهای زندگی فقر در گريز
فرياد می زند که(ايلی ما سبقتنی)**
ـ جام شراب چپ شد و پاشيد روی ميزـ
********
رو کرد سمت مستمعانی که نيستند
ـ در گوشه ی اتاق دو تا موش چشم هيز... ـ
می گفت ‹‹ شام آخرمان يادتان که هست ››
لختی سکوت کرد و با چشم اشک ريز-
لب به سخن گشود که ‹‹اين حرف آخر است،
خون يک دروغ مصلحتی بود، گوشت نيز ››

 

شهرزاد رضا دوست:

ديشب آشفته تر ين خواب سراغم آمد
يك شبح زاده ي بي تاب سراغم آمد
آنكه يك عمر مرا از تو فراري مي داد
ديدمش از ته مرداب سراغم آمد
حلقه ي دار مرا بست به يك شاخه درخت
رفت و با كاسه اي از آب سراغم آمد
شب و كابوس بدي بود خدا خير كند
كه تب و وحشت سرداب سراغم آمد
داشتم غرق جنون مي شدم و مي مردم
كه يكي از دل محراب سراغم آمد
و توانستم از آن مهلكه بگريزم چون:
دست تو-شاخه ي مهتاب-سراغم آمد
 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back