NEXT Back

سایت سوشلیغا  

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 21

  1. 1- قاسم رضا دوست، طاهره رضا زاده، محمد علی رضا زاده، ژیلا رضایتی

  2. 2- حمیده رضایی، نصیر رضایی نژاد، عبدالرضا رضایی نیا، علی رضوانی راد

  3. 3- زلیخا رضوانی، عیسی رضوانی، محسن رضوی، هانی رضوی

  4. 4- محمد رعایت، شهرام رفیع زاده، سعید رمضانی، اسدالله رنجبر

  5. 5- اعظم رنجبر، عاطفه رنجبر، مهدی رنجی، مهدی رنگرز

  6.  


1

 

قاسم رضادوست:/ نيشابور
با سينه های نقره ای خود دميد زن
با ( لکه ای جديد )به گردن رسيد زن
شب را بگوکجای جهان صبح کرده ای؟
باز اين سوال مسخره را می شنيد زن
چايی که سرد بود اتاق از غبار پر
خود را درون آينه حتا نديد زن
ظهری شبيه جمعه وعصری شبيه شب
تنها غروب ها به خودش می رسيد زن
شب را کجا دوباره ؟فقط در جواب مرد
خطی سياه بر لب سرخش کشيد زن
مردی که زوزه می کشد از سمت دور گرگ
جغدی که در سياهی شب پر کشيد زن
 

طاهره رضا زاده:

آثار:مجموعه شعر «اين غزلهاي سليمان نيست»...

 تو با بوي بابونه جاري شدي در مسيرم
كبوتر تكاندي كه در بام باور اسيرم
سر راه شعرت پريشانيم شعله ور شد
و پيچيد احساس باراني ات در حريرم
هميشه كنار تماشاي من مي نشستي
و مي خواندي اي شاعر سبز روشن ضميرم!
بپيچان در آغوش دريايي ات پيكرم را
كه از عطر موّاج سكر آورت،جان بگيرم
ببين پنجره رو به هيچ است و پايم تكيده ست
در اين جاده ي بي علائم تو شو دستگيرم
هلا شيوه ي چشم تو گاه جزر و گهي مد
من آن رود دردم عطش خورده اي گوشه گيرم
تو سوسن تريني خجل مي كني باغ ها را
حضوري برقصان كه در پاي سبزت بميرم

 


 

سيد محمدعلي رضا زاده:/ فريدون كنار

اين مرد كوچك را ز خاطر مي بري بانو...!
پرتم مكن از قله ي خوش باوري بانو...!
من خوب مي دانم كه تو در پشت هر لبخند
در آستينت اژدها مي پروري بانو!
وقتي كه چشم از من چراغ از توست بي مهري است
بر شانه ي من سبز باشد خنجري بانو
سر بر زمخت شا نه ي ديوار مي گريم
آيا تو از ديوارها هم كم تري بانو؟
بابلسر باراني من اه شاهد باش
در كوچه مي لرزد كسي وا كن دري بانو
***
من خوبم آري خوب خوبم هي ملالي نيست
اما گمانم كه تو از من بهتري بانو
گفتند مي خواهي كه از من بگذري باشد!!!
اما مگر از روي نعشم بگذري بانو
 


 

ژیلا رضایتی:
با شماهستم مردم!
نوشيده اند امشب برادرهايتان مردم!
اين زهرراازکاسه ي سرهايتان مردم!
اين غيرت پوسيده اتش مي زندشب را
دررقص نافرجام خنجرهايتان مردم!
درخانه کز کرديدومشغول دعامانديد
نفرين به راه و رسم و باورهايتان مردم!
گيسوبران،گيسوبران،گيسوبران است آه
آلوده شد دامان خواهرهايتان مردم!
ازاين گناه آغشته خواهدشدشبي بي شک
با بوي خون لخته بسترهايتان مردم!
مرديدخيلي وقت پيش اما هنوز انگار
درگورمي رقصندپيکرهايتان مردم!

 

Back to Top

2

حمیده رضایی:

نوشيده اند امشب برادرهايتان مردم!
اين زهرراازکاسه ي سرهايتان مردم!
اين غيرت پوسيده اتش مي زندشب را
دررقص نافرجام خنجرهايتان مردم!
درخانه کز کرديدومشغول دعامانديد
نفرين به راه و رسم و باورهايتان مردم!
گيسوبران،گيسوبران،گيسوبران است آه
آلوده شد دامان خواهرهايتان مردم!
ازاين گناه آغشته خواهدشدشبي بي شک
با بوي خون لخته بسترهايتان مردم!
مرديدخيلي وقت پيش اما هنوز انگار
درگورمي رقصندپيکرهايتان مردم!
*‌‌**
اين زندگي بي فايده ست اي کاش بنشينند
درسوگتان يک روز مادرهايتان مردم!
 

نصیر رضایی نژاد:/ جهرم
نمی خوام اشکای نازت تر کنه خاک زمینو
روز مرگم باشه اون روز که ببینم از تو اینو
توی صحن طاق ابروت دو رکعت نماز می خونم
رو پا هات می خوام بذارم واسه سجده هام جبینو
موقع قنوت می رسه دو تا دستام زیر زلفت
من می خوام با دوتا دستام بگیرم حبل متبنو
ذکر قد قامتو گفتی قد و قامتت قشنگه
میشه تکرار کنی یک دفعه ی دیگه هم همینو
از همون روز خماری که خدا شدی تو سینم
می بینی غلط می خونم به خدا ستون دینو
تو دلت برام می سوزه، می دونم، اما نمی شه
به جای اشک دو چشمات بزنی خنجر کینو
من از اون اشکا می ترسم که رو گونه هات می ریزه
و از اون روزی که هرگز نشنیده باشی اینو
نمی خوام اشکای نازت بشوره قبر نصیرو
روز شب پی ات می گشتم بهت بگم همینو
 

 

 

عبدالرضا رضايي نيا :/ صومعه سرا
تولد 1342
آثار:روز چندم- فرشته بفرستيد
 

غم آن نيست كه در سفره كمى نان دارم
به صميميت دستان تو ايمان دارم
سال ها،سال،دلم شاهد يك موج نبود
اينك از بركت چشمان تو طوفان دارم
چشم تو چشمه ى آرامش روحانى من
گرچه در سينه دلي سخت پريشان دارم
تو اگر باشى،سرشار بهارم همه عمر
چه غم از فتنه ى پاييز و زمستان دارم
كفش ها راوى وامانده ى بن بست منند
آه...زجري كه من از بهت خيابان دارم
نعره ها،حنجره ها،زل زدن پنجره ها
خاطراتي چه از اين دست فراوان دارم
دوست،اي دوست! مرا شب- همه شب-دست بگير
بس كه فانوس غزل هاي درخشان دارم
نيست در كوچه ى آيينه، غباري در كار
روز و شب، در گذر عاطفه باران دارم

 

 

علي رضواني راد:

 بغضي ميا نبر بسته در راه گلويم
ناگفته هايم را كجا بايد بگويم
پلك دلم سنگين خوابي عاشقانه ست
در خواب هم،در خواب هم،در جستجويم
شب در هراس كوچه اي بن بست ماندم
با حجمي از ديوار غم در روبرويم
برگرد اي تها دليل راه برگرد
ويران مكن، بي رحم، كاخ آرزويم
خورشيد، يعني چشم تو، پيچيد در هم
طومار عمرم را، كجا بايد بگويم؟
 

Back to Top

3

زليخا رضواني:

برگ پاييز شدي ريختن را ديدم
روي دستان ملائك بدنت را ديدم
تو كه رفتي به خدا، داغ به قلبم دادي
آيه الكرسيِ روي كفنت را ديدم
مثل چوپان غريب وطن مادريم
پشت وزن غزلم ني زدنت را ديدم
بي تو اينجا همه ي آينه ها تب دارند
من خودم مُهر سكوت دهنت را ديدم
ميروي و به خدا مي سپري شعرم را
بارش درد ز چشمان ترت را ديدم
رفتي اما دل من باور اين داغ نداشت
تا كه اعلاميه ي پر زدنت را ديدم
بوي پيراهن تو قافله سالارم شد
مثل يعقوب شدم گم شدنت را ديدم
به خدا پاكي تو در نظرم ثابت شد
تا كه آن زخم سر پيرهنت را ديدم
از تو پنهان كه نشد قافيه كم آوردم
با سماع غزلم سوختنت را ديدم...
 

 

سید عیسی رضوی:/قیر
تولد1352

آثار: 1- ظلمت سکوت عشق

 

مگذار که بی مهر رخت شب به سر آرم
بیمار شوم خون دل از دیده برآرم
پروانه شوم پر بکشم بهر وصالت
ای شمع نباشی تب غم بر جگر آرم
عمری ست که دل قبله گهش روی تو بودست
سخت است کنون قبله به سوی دگر آرم
بی بانک تو ای قافله سالار محبت
کی این شب یلدای ستم بر سحر آرم
دنیای فریب است به اقلیم دد و دیو
من در عحبم بی تو چه سان جان به درآرم
مرغم که جدا از پر پروازم و زارم
لختی تو بمان تا که به جان بال و پر آرم
من خسته ام از جور زمان مایه ی تسکین
اینک به کدامین شفقت شب به سر آرم
سنگم که بود در صدف مهر توام جای
دور از تو کجا ارزش سیم و گهر آرم
این دولت هستی همه در پای تو هیچ است
شرمم کشد ار جای تو یکدم نظر آرم
جانا تو *بگو لب بگشا تا من مطرب
از هر سخنت گوهر صد نغز تر آرم
 

 

    محسن رضوی:
    یک غزل پیش تر از مرگ مرا دار بزن

    شرح این واقعه را در همه جا جار بزن

    واقعه چیست؟ اذا زلزلت الارض، عزیز

    قدمی با غم این لحضه ی ناچار بزن

    ای دل از کیفر عمر تو اگر پرسیدند

    حرف از این عشق، از این حامیة النار بزن

    مرگ تن صبح خوشایند شب زندگی است

    روز خاکم دف و نی در ره دلدار بزن

    آری ای عشق برو بر سر بازار غزل

    هر شب جمعه به خیرات دلم تار بزن

    جای این قاب پر اندوه و آن خط سیاه

    بعد من شاخه ی انگور به دیوار بزن

 

  1. سید هانی رضوی:
    از تنش بوی گند می آید
    بوی بد...
    هی نخند!-
    ...می آید
    بوی قهوه ...
    -و آخرین حمام!-
    شیر جوشانده...
    قند...
    می آید
    تیغ بر داشت...
    نه!
    تفنگ و تیر...
    ...و صدایی بلند می آید
    بعد از این بیت
    «خون و خونابه ست که به هم می رسند»
    می آید
    مُرد شاعر و خون مغزش هم
    آخر شعر بند می آید
     


 

 

Back to Top

4


 

محمد رعایت:/ جهرم

از آن شب سخت بیزارم، سکوتش در دلم جاری ست

گمانم بیست و سوم بود، ماه مهر، یادم نیست

طنینی زخم می زد چون خوره بر دامن احساس

برای هرکه گفتم، گفت: حرفت پوچ و بی معنی ست

مسیر وهم را تا ناکجا تا مرگ می رفتم

کنار عشق اما سایه ای فریاد می زد: ایست!

نگاه مرگ گویی عشق را از دور می پایید

دلم می کفت: عشق و مرگ، وهم و درد، این ها چیست؟

شبح می گفت: پوچی؟ زخم خوردی؟ یا دلت تنگ است؟

تو را تا مرگ خواهم برد، آنجا آسمان آبی ست

میان خانه های مرگ دنبال خودم بودم

رسیدم آخر خط، قطعه ی سوم، ردیف بیست

شهرام رفيع زاده:

تلخ
بهمن سيگار خوبی
ليوان خوب ليوانی است
و البته استکان بر می دارد ما را
و می آورد به خانه شما که خوب
خوب بهمن ليوانی پر از خوبی و خانه
واستکان البته تلخ است
تلخ
بايست بشين پاشو بخواب بخند
بهمن خوب سيگاری است
وليوان هم هست
خانه شما را بر داشته تلخی
تلخی همه جا را برداشته همه کس را
ما را دسته جمعی
شما را دسته جمعی
جمعی را برداشته سيگار
ليوان خوب بهمن خوب
تلخی استکان است

 

سعید رمضانی:
شمارش معکوس
ديگر از اين سکوت بي پايان باز از لحظه هاي تکراري
مثل ابر بهار مي بارم شده ام لايق گرفتاري
از تو اي نازنين تو اي رعنا داشتم يک سوال راحت باش
من به يادت هميشه مي باشم ذره اي هم تو دوستم داري؟
با نگاه محبت آميزت زندگي روح تازه اي دارد
مردنم واقعيت محض است به فراموشيم که بسپاري
تو اگر قصد کشتنم داري ضامن اين تفنگ ازاد است
سه ودو يک شمارش معکوس ومنم منتظر که بشماري
خوب بنگر نگاههاي من ظاهرا خشمگين و خصمانه است
در درونم هزارها نيرو از تو هي مي کند طرفداري
عاشق غربتم غريبم من درددلهاي من فراوانند
بي تو پوچم بمان تو پيش من وبخوان نغمه هاي دلداري


 

 

اسدالله رنجبر (احسان):
شنبه را به خاطر ما آفريده‌اند
دستم را به لرزش دستانش چسپاندم
و به يک يكشنبه‌ي طولاني فكر كرديم
صبح كه از خواب يكشنبه بلند مي‌شوي
بايد به فكر جاهاي تعطيل باشي
‹‹ اين شعر تعطيل است، لطفا مزاحم نشويد! ››
تعطيليِ شعر
كه با تعطيلي معشوقه برخورد كند،
بايد با يك دسته گل همراه با روبان سفيد
به بيمارستان عصرهاي دوشنبه رفت.
نه!
سه شنبه روز خوبي نيست
امروز را
به خاطر بچه‌ها تعطيل كن!
مي‌خواهم روي روزهاي مياني هفته
به رقص آيم آآآآآي...! پيشاني هفته بلند!
فردا كه از ميان پنجره‌ها
جن سلام كند(سلام!)
قدر مرا ميداني
و خودت را به چهارشنبه نسبت نميدهي
(پدرت خوب مي‌داند!)
امسال كريسمس نداريم
و شبها با خيال دختران سينه سفيد
خواب رقص‹‹ سينه بند›› ها را مي‌بينيم.
بهشت اينجاست
كه چهارشنبه‌هاي تعطيل
تمام خيابان را ميرقصيم
و روي روزهاي هفته ...
سلام!
پنج‌شنبه شروع بدي بود
ما كه زمستان را از ميان خروارها برف نجات داديم
بايد به فكر پنجشنبه باشيم
كه زير پاهاي بيمار پدر در قبرستان :
‹‹ اينجا رابطه‌ها برعكس است و هفته‌ي ما از پنج‌شنبه شروع مي‌‌شود››
ـــ حالا هفته‌هاست كه هفته‌ها از پنج‌شنبه شروع مي‌شود
جناب‌‌ آقاي نويسنده !
سمفوني‌ات را روي پنج‌شنبه كوك كن!
ما داريم براي خداوند‹‹ رحمت ا... عليه›› دعا مي‌كنيم
شاعر از جمعه چه ميداند،
‹‹ شاعر تعطيل است، لطفا مزاحم نشويد ››

 Back to Top

5

اعظم رنجبر:/ جهرم

وقتی دلت برای خودت تنگ می شود

آیینه ای که سهم دلت سنگ می شود

وقتی صدا که پر شده از حس کال بغض

با حرمت سکوت تو در جنگ می شود

می خواهی از خودت برهی آسمان شوی

اما دو پای رفتن تو لنگ می شود

با خود به بعد فاصله ها فکر می کنی

دنیا به پیش چشم تو بی رنگ می شود

اینجا که سهم عشق به هر کس نمی دهند

با نام مستعار خدا ننگ می شود

اینجا بمان و فاصله ها را به هم بزن

هرچند با صداقت تو جنگ می شود

 

عاطفه رنجبر:/ جهرم

امشب براي درد من درمان بياور

برگرد خوب من به من ايمان بياور

چندي ست در خود يک نفر گم کرده دارم

راهي به سمت غربت انسان بياور

وقتي که بغض پنجره پايان ندارد

سهم سکوت گريه را طوفان بياور

بگذار يک شب پر ز احساس تو باشم

خشکيده ايمانم ، نمي باران بياور

بنويس، تنهائي ما قانون دنياست

بانو،به تنها ئيمان ايمان بياور

 

مهدی رنجی:

اي که چشمان قشنگت به دلم مي خندد
اي تو گفتار قشنگت دهنم مي بندد
تو که با قلب من اينگونه بدين سان کردي
اي تو زيبا، تو که جانانه به من مي خندي:
بارها گفته ام و ليک ز آرامش اين درد درونکاه دلم مي گويم:
"که تو چون مصرع شعري زيبا - سطر برجسته اي از زندگي من هستي"
 

 
 

مهدی  رنگرز:

تاريک و تاريکتر
نگاهها
دوخته شده به اين آينده لعنتي
که يک عرق سرد ناگهان تمام بدنم را به رعشه مي اندازد
تو
با خاطراتي که کثافت از سر و رويشان ميبارد
با زيبايي.که ديگر از ان هم خبري نيست
با عشق.که انگار يادت رفته
...
چه سلامهاي شيريني بود
چه هراسهاي لذت بخشي
چه دستهاي گرمي بود.
...
سلامتي هميشگي
دروغهاي هميشگي
دروغ
دروغ
دروغ
دروغ
...
عشق و نفرت...

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back