NEXT Back

سایت سوشلیغا

   

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 22

  1. 1- خلیل روئینا، رمضان علی روحانی، محمد روحانی، اکرم روحی

  2. 2- مهدی رودباری، محمد رضا روزبه، حمید روزی طلب، شهدخت روستا

  3. 3- کیوان روشنی، لیلا روغنی، مینو رها، افسر رهبین

  4. 4- مرضیه ریاحی، ایمان زارع، سعیده زارع، شهدخت زارع

  5. 5- صدیقه زارع، عظیم زارع، نجمه زارع، احسان زارعی رضایی

  6.  


1

 خليل روئينا:
بيدار باش
ميان جنگل وحشي صداي زوزه گرگ
دوباره بوي تهاجم گرفته پوزه گرگ
ميان آغل خود بره ها ي زهره ترك
كدام جمجمه امشب رو به موزه گرگ
نبرده گله در اين چند روزه تشنه تر است
يكي دو بز بز قندي خوراك روزه گرگ
اگر چو حبه انگور عقلشان كل بود
نمي دريد به دندان خود عجوزه گرگ
كلاس حبه انگور را اگر بروند
كسي نمي شو د از درس او رفوزه گرگ
چرا كه حبه انگور پرفسور شده است
نوشته دفتر چندم شكسته پوزه گرگ
و اين چنين همه رفتند و با سواد شدند
به واقع جمع نمودند كاسه كوزه گرگ

 

رمضان علي روحاني:

اينجا شبيه غربت قطب شمال است
در من دهن وا مي كند زخمي كه كال است
گفتند : رود از سر گل آلود است اما
سرچشمه را كنديم و ديديمش زلال است
بار تو و نامردمان را نيز اي عشق
دارم به دوشم مي كشم ، بيست و دوسال است
نامردمان آخر گلويم را بريدند
خون مثل رد سرخ خنجر، مثل شال است
طوري نيفتادم كه برخيزم غريبه!
حاشا نكن برخاستن ديگر محال است
 

     

محمد روحانی(نجوا کاشانی):

نيايش
آسـمانـت هـمـيـشـه آبـی بـاد ، و نگـاهـت همـاره زنـگاری
شبـت آرامـتـر ز مـخمـل صبـح ، خـوابـت آوازخـوان بـيـداری
مهـربـانـی نـسيـم آمـدنـت ، عـشـق ، آئـيـنـه مـحبـت تــو
سوژه هستيت شکوفه شوق ، لحظه هايت پر از پدیداری
چـمـن آشنـاييـت سـرسبـز ، بــاغ انـديـشـمـنـديـت پــرگــل
کوچه ی بی قراريت بن بست ، چشمه ی مهربانيت جاری
آفـتــاب عـنـايـتـت تـابـان ، سايــه ی تــابـنــاکـيـت بـر سـر
قـصـه ی دلنـوازيـت پـرشـور ، همـتـت منـتـهای هوشيـاری
روزگـارت هـميـشـه رنـگـارنـگ ، خانـه ی سـربلنديت آبــاد
کـام آزادبختيت شيـريـن ، شور شيـداييـت بــه سـرشـاری

 

اکرم روحی:

ـ گنجشک ها كه پرزدند، زمين حس شعر داشت .
امروز صبح است
و خيابان هاي سخت
در شلوغي ي خود خوشبخت اند .
زن اي به درازاي سياهي ش عابراست .
وهوا را
بوي گنجشك هاي خسته ي دستان اش
نمناك كرده است.
زن خيابان را حاشيه مي رود
وهم چنان
كه از باروري ي درختان
بوي كال مي چكد ،
درازاي دستان باد
اجتماع آشيانه هاي دلچسب را
آشفته مي كند .
زن خيابان را حاشيه مي رود
واجتماع هر چه دلچسب
دراتفاق ناگهان باد فرو مي ريزد .
زن حاشيه مي رود
و شعراز عبور راه راه اش خالي مي شود .
صدا
صداي تنها برمي خيزد!
وناگهان عبوري تنگ
هوا را تاريك مي كند
...حاشيه نمي رود
زن نمي رود
ـ شقيقه ي متلاشي ي خيابان
بوي مرگ مي دهد.

Back to Top

2


مهدی رودباری:

تو کویری واسه بارون ستاره
شب می خواد هر چی بباره
خوب و سنگین جزر و مدی
تویی اون فصل دوباره
ماه نازک دیده من
تو همان اشراق شب بو
سنگ سختی، پر پروین
بوته ای تو ، تاب نسرین
خوشه ای ، کیوان و برجیس
میوه ای ، تب دار و شیرین
ماه نازک دیده من
تو همان اشراق شب بو
زنبقی تو ناز سفته
تو گلی تازه شکفته
یک لطافتکده پوست
تو عسل هر کی نگفته
ماه نازک دیده من
تو همان اشراق شب بو
فصل سرد است نورش و شب
تن مادر زه کش تب
دست سبزت تحفه درویش
برکشان از خال و صولب
ماه نازک دیده من
تو همان اشراق شب بو
 

محمد رضا روزبه:

ديگر كسي نمانده و تنها تو با مني
رفتند از برم همه،‌اما تو با مني
بار سفر به مقصد خورشيد بسته ام
اين سايه است در پي من،يا تو با مني؟!
در اين كوير تشنه ي* سيراب از عطش
با سينه اي به وسعت دريا تو با مني
سمت خداست عقربه ي چشم هاي تو
ديگر چه جاي قبله نما تا تو با مني
امشب ز كوچه مي گذرم بي هراس تيغ
مي دانم اي قلندر شب ها تو با مني
با من بمان كه در دل اين دشت پر هراس
تنها تر از خدايم و تنها تو با مني
 

 


 

حمید روزی طلب:/ شیراز
پشت دریچه های نمی آید
چشم انتظار آمدنم شاید-
بنشیند و سرم یله بر زانوش
گیسوم را به ناز بیاراید
شبگیر تیره ای دلم تاریک
باید ستاره ای بدمد باید
امشب هوای حنجره ام سرد است
از زمهریر شعله نمی زاید
یک روز می رسد که دلم را عشق
تا انتهای عالم می پاید 

 

 

شهدخت روستا:
با من لجاجت می کنی از روی عادت
خو کرده ای با حیله بازی، با جنایت
ای با زبان از پشت سر خنجر کشیده
دیگر ز یادت رفته آداب رفاقت
آیینه ی قلب مرا در هم شکستی
آخر چرا کردی خیانت در امانت
در صفحه ی شطرنج چشمت مانده قلبم
مبهوت مهره بازی و مات سیاست
چشمت تهی شد گر ز سبزیّ نجابت
من می روم تا نا کجا، تا بینهایت

 

 

Back to Top

3

 کيوان روشني:/ کرمانشاه
به تازيانه‌ي رعد آسمان ترک خورده
زمين دو نيمه شده از ميان ترک خورده
چقدر فاصله افتاد بين آدمها
تمام پنجره هاي جهان ترک خورده
شب تلاقي جام است و جشن خون آشام
که گور گمشده‌ي مردگان ترک خورده
تمام شهر پر از دره هاي نامرئيست
خطوط فاصله در خود چنان ترک خورده
شديم نيمه اي انسان و نيمه اي افعي
دو چشم کاسه‌ي خون و زبان ترک خورده
دو تند باد به پايانتان زمان باقيست
بتان مکر که تنديستان ترک خورده !
قدم به شانه‌ي انسان نهاده ايد اما
زمان گذشته و اين نردبان ترک خورده

 

لیلا رو غنی:/ مرودشت
از اينها که بگذريم
.............
اين آسمان که بس نمي کند
از بس آبي است
جايي براي پر زدن نگذاشته
پشت ويترين لبنياتي هم که مي ايستي
آبنبات چشمهايت را
دور دندانهايش مي چرخاند
(آقا رضاي فروشنده)
دنداني هم برايش نمانده ........
از اينها که بگذريم
هنوز ابرهاي حاصل جتها
به جدول بندي آسمان کمک مضاعفي مي کنند
که راه عبور آدمهاي بي پرنده را سد کنند .
و تو ؛
با سنگهاي زلال کوچه
هفت سنگ مي سرايي
کوچه را روي سرت مي گذارند
فضاهاي هرچي دلشان خواسته آمده
سنگ اول؛
جمجمه ات را تا وسط نخاعي فکرهايت مي شکافد
و تا سنگ هفتم
مخت تير مي کشد

 

 

مينو رها:

كوچه دل
شكسته حرمت اشكاي ريخته
نمونده تو دلا نگاه ساده
ديگه جنس دلا سنگ سياه
هميشه تو دلا بارون مي باره
ديگه هر جا شده حرف از شكستن
شكستن دل و شكستن هم
ديگه نمي شه ديد وفا تو آينه
ميون دل آدم و ميون نامه
ديگه نيست چشم اشكي پشت در باز
نمونده انتظاري از گل يار
پرنده شده سر گردون و حيرون
نمي دونه دلا شده چه ويرون
نمي توني ديگه تو كوچه دل
ببيني عاشقي سرمست از عشق
پشت هر خشكيده برگي
با نوازش هاي دست به روي لاله
مي شه عمق عاشقي رو خوند ترانه
با صداي چك چك ريزش بارون
مي شه ديد عاشقي رو اسير ناودون
مي شه زد به دل نهيبي
نشده دير واسه رفتن
مي شه كرد اميد و راهي
مي شه داد بوسه به خواستن
وقت رفتن دل وابسته
وقت موندن دل شكسته
وقت سازش پر زعشقو
وقت دوري پر ز نفرت
پشت هر خشكيده برگي
مي شه ديد بهار سبزي
مي شه ديد نقطه نوري
پشت اون خزون كوري
مي شه كرد باور خيالو
مي شه داد تاب عشق كالو
مي شه شد درخت خورشيد
مي شه نور پاشيد به خشكي

    افسر رهبین:/ افغانستان

لاله زردشت

گل را سپيد و سرخ کشيدند برگ برگ

پروانه هاي زرد پريدند برگ برگ

گلدسته ها چه زار فتادند روي خاک

گلبرگها چه خوار خميدند برگ برگ

پرواز را دريچه نبود و هزار ها

بيجا گلوي صبر دريدند برگ برگ

پر گفت باد و قافله سوزان رنگ و بو

افسانه ی تگرگ شنيدند برگ برگ

پاييز هم نگفت چه بود آن بلاي سرخ!

چيزي که پاي سرو چکيدند برگ برگ

دزدان صبح از پس ديوار نيمه شب

سنگي زدند و آيينه چيدند برگ برگ

زردشت لاله ريخت به خاکستر بهار

آتش زدند و گل درويدند برگ برگ  

 

Back to Top

4

مرضیه ریاحی:

نه آبی ام، نه شرابی، نه آفتاب و نه ماهی

نه آنکه گاه سرودی به روی کاغذ کاهی

تو ای ترانه ی جاری، در انتظار رهایی

پری گشا که در آیی ز شام سرد و سیاهی

سواد خواندن دل را اگر هنوز نداری

مپرس درس وفا را به امتحان شفاهی

تو خود سرودی و من تو، تو کهنه گفتی و من نو

و در توازی رؤیا تقطع دو نگاهی

سکوت مبهم شب را به دست خواب شکستم

که دست گرم تو گیرم بدون هیچ گناهی


 


 

ایمان زارع:/کازرون

طلوع و مغرب خورشید پیچ در پیچم

و مثل مار خودم را به پات می پیچم

صدای مرگ، سکوتی عجیب می آید

و قهقهه، که نترسید من خودِ هیچم

*

منم منی که قلاویز نه حدیده شده

و روی کاغذی از جنس تو جریده شده

ببین، غزل منم، بخدا وزن هم دارم

تو شاعری که برای غزل پدیده شده

*

ردیف زرد غزل قرمزیِ گونه ی تو

درست پشت همین شعر نثر گونه ی تو

نشست پا نشد اصلاً و مرد بعد از آن

دوباره مار نخستین میان پونه ی تو

*

چطور می شود اصلاً که بی خیال توام

محمد هستی و من هم فقط بلال توام

منم منی که نه یوسف شده نه گم شده ام

منم جریمه ی کنعان که توی فال توام

*

غروب می رسد از راه و جاده تاریک است

دو پیچ مانده و خوشحال خانه نزدیک است

نشسته ای و گرفتی مرا به بازیِ خود

دلت سر است ولی حیف! حکم ما پیک است

 

 

 سعیده زارع سرایزدی:
میان پرده
دوستت دارم است
که هی می ریزد توی دست هام
و من سبک می شوم
سه ساله می شوم
چقدر انگشتانم کرخت می شود
پرت می شوم به گندمزاری که لبخند کودکیم ست
و از این که تو خیلی دوست داری ام
شوکه می شوم
" و تنهایی من
شبیخون حجم تو را ..."
سرد است
دم غروب است که از خواب می پرم
تو نیستی
من نیستم
بهانه نیست...
خواب بوده ام ،کاش !
گندم زار بوده ام، کاش!
بی که اهلی شده باشم
بی که تو باشی اينجا/من تمام شده باشم...

 

شهدخت زارع گلستاني:

اما و اگر 

پرشعرم ولي از حس خطر مي ترسم

تب عشق است كه از چشم سحر مي ترسم

گرچه آرامتر از هرچه سكوتم اما !!!

آخر راه از آغاز سفر مي ترسم

مثل تو ساده و غم ديده و بي بال و پرم

گرچه بي بال و پر از سايه ي پر مي ترسم

قامت عشق گمانم به تو رفته است ، ولي

آي من عاشقم از عشق دگر مي ترسم

آفتابي نكني چشم خودت را دريا

من كه سرشارتر از موج خطر مي ترسم

گوش كن ساده بگويم ، تو نيايي بهتر

من از اين مردم و اما و اگر مي ترسم

 

 Back to Top

5

صديقه زارع:/ فیروزآباد

پر از عشقم و يک معشوقهء مبهم
شبيه خط خطيهای قشنگ و اندکی درهم
يکی عاشقتر از عاشق٬ يکی با عشق می جنگد
هميشه بايد عاشق بود٬ بايد! بی مخاطب هم
يکی می خندد از شاعر که شاعر غرق اوهام است
نه آقا٬ نه نخند از او٬ من از افکارش آگاهم
آهای آبی ترين موج خداوندی به لبهايت
تمام خنده ات را می خرم يکجا به صد درهم
قبول است؟ می دهی؟ ديگر ندارم هيچ
همين است حاصلم از آخرين روز٬ آخرين ماهم
بيا قسمت کن اصلاْ خنده ات را رايگان با من
هميشه خوب بايد بود٬ بايد...بی نظارت هم

 

 

عظیم زارع:/ کازرون

گرچه با مرگ، گل يخ زده راحت شده است
باغ در حسرت گل غرق جراحت شده است
باغبان چهره چروکاند، اگر هيچ نگفت
مرگ در بستر تسليم گل سرخ شکفت
پيش‌تر باغ به جز زندگی و سيب نداشت
هيچ کس جرئت ويرانی و آسيب نداشت
سبز در رگ به رگ باغچه جاری شده بود
زرد از فصل شکفتن متواری شده بود
تا گل سرخ شکست و همه مغموم شدند
دوربين‌های خطر رو به زمين زووم شدند
مرگ از هر چه لب غنچه و گل بوس گرفت
بعد از آن روز تن باغچه ويروس گرفت
بعد از آن روز درختان زمين غش کردند
زاغ‌ها با خبر مرگ شلوغش کردند
برگ‌ها زرد شدند و بله دادند به باد
باغ را در تله‌ی مسئله، دادند به باد
بعد، سرما شد و اين مرحله خاکستری است
باغبان توی کمای چه کنم بستری است
نفسی نيست برويد، کمر باغ شکست
کاسه وکوزه‌ی تقدير سر باغ شکست
نسل از تازگی باغچه کندند، فروغ
اغتشاش علفی نيست بخندند، فروغ
خطر مرگ گل سرخ بزرگ است هنوز
باغچه، پاتوق ويرانی وگرگ است هنوز

 

 

زنده یاد نجمه زارع:/ کازرون
تو نيستي و اين درو ديوار هيچ‎وقت...‏
غير از تو من به هيچ‎كس انگار هيچ‎وقت...‏
اينجا دلم براي تو هي شور مي‎زند
از خود مواظبت كن و نگذار هيچ‎وقت...‏
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمي‎شود،اخبار هيچ‎وقت...‏
حيفند روزهاي جواني،نمي‎شوند
اين روزها دو مرتبه تكرار هيچ‎وقت
من نيستم بيا و فراموش كن مرا
كي بوده‎ام برات سزاوار؟!‏‎…‎هيچ‎وقت
بگذار من شكسته شوم توصبور باش
جوري بمان هميشه كه انگار هيچ‎وقت...


 

احسان زارعی رضایی:/ تهران

تولد 1365

کاش می دونستين چه جوری داره دلم رو ميشکنه...
دوسِت دارم هاش رو ديگه چطور بگم مالِ منه...
هر چی که رفتم طرفش اون از يه راهه ديگه رفت...
گاهی ميپرسم از خودم يعنی واسه هميشه رفت؟؟؟
آی آدمای روزگار... اين معنیِ شکستنه...
ديدين مرامه عاشقی خورد کردن و خنديدنه؟؟؟
کی بود همونی که می گفت تو اين دنيا يه دونه ام؟؟؟
کی بود می گفت از دوريت و نبودنت ديوونه ام؟؟؟
منو تو اوج تنهاييم از تاريکی بيرون کشيد...
اما اونم مثل همه گذاشت و رفت دل رو بريد...
حقش نبود که بشکنه اين دلِ ديوونه ولی...
حالا که داری می شکنيش خسته نباشی يا علی...

 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back