NEXT Back

سایت سوشلیغا

    

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 23

  1. 1-عبدالعلی زارعی، علی زارعی رضایی، کورش زارعی، مهدی زارعی

  2. 2- عدالت زارعیان، فخرالدین زارعی نژاد، علی رضا زاهدی، ایرج زبردست

  3. 3- علی زراعت، جواد زمانی، مونا زنده دل، حسن زنگانه

  4. 4- جواد زهتاب، مریم زهدی، داوود زینی، هادی ژاندارک

  5. 5- رامین ساده دل، روح الله ساریجلو، بهمن ساکی، فاطمه سالاروند

  6.  


1

عبد العلی زارعی:/ جهرم

نگاهت را که می بندی

مواظب باش!

دستم لای آن نباشد

-----------------

موج انفجار کلامت

مرا در بر گرفت

و وجودم

متلاشی با تو بودن شد

--------------------------  

 يا حق

بپاش رنگ بر نوك خارو

                    بر بوم باغچه

                           بكش

                           تصوير گل

                    شاعر!                          

الهامي از شاعر

اگر راست مى گوييد

                    اگر فكر ماييد

به جاى اموال ما

             در غم هاى ما

                    دستتان كج باشد

***

توى دشت

             گلى با ناز

                           لم داده

                    بر دوش گلى ديگر

وظهر

             ظهرى بارانى

 

درين دوره زمانه دلها،

به اعتبار غم ها

             شادى ها را

                           سانسور مى كند

**

 

آهاى مردم

             آهاى، و چند نقطه

             فرياد مرد

                    **

چون شتاب كردم در وصل دلدار

             در نيمه راه عاشقى

                                 خودم را جا گذاشتم

 

   گفتي:پاهايم در كفشهاي تو جا گذاشتم

***

 

 

علی زارعی رضایی(بهبهان)

اگر بهار چنین است ما نمی خواهیم

دلی که آفت دین است ما نمی خواهیم

هزارسینه غزل در تب نگاهی سوخت

اگر که عشق همین است ما نمی خواهیم

چه بود مذهب ما ؟ سر به آسمان بردن

سری که روی زمین است ما نمی خواهیم

به جای نقش شهادت اگر که پیشانی

اسیر پینه و چین است ما نمی خواهیم

زمان زمانه ی رزم است – اسب فلسفه را-

همیشه لنگ ترین است ، ما نمی خواهیم

بیا شبانه به آتش کشیم دل را

دلی که آفت دین است ، ما نمی خواهیم

     

 

کورش زارعی:/ جهرم

زنگ اول:انشاء

معصوم:

فریاد

 آتش

  طوفان

     مرگ

        هجوم

در که به پهلو شکست

تصویر شکسته ی زنی

روی دیوار روبرو

نقش بسته بود.

مرد شکست.

زن

معصوم میان آشوب های وحشی بی رحم

روشنی را سقط کرد

از آن پس

مرد

راز هایش را فقط به نخل گفت

و اسرارش را در گوش چاه زمزمه کرد

زنگ دوم: جغرافیا

: اجازه آقا!

اینجا که قطعه ای از بهشت است

همین بهشت گمشده ای که نام فدک دارد،

چرا سوخته، ترک دارد؟!

ومثل شرحه شرحه ی زخمی است

که روی خود نمک دارد؟!

معلم

سکوت و بعد:

بچه ها!

از تاریخ

این تکرار تکه های تکیده ی تاپ

بپرسید.

زنگ سوم: تاریخ

معلم:

هزار وسیصد و چند است کلک دارند

هنوز هم فرصتی اگر کنند، میل کتک دارند

زنگ آخر: تعطیل

اجازه آقا!

تکلیف امروزمان چه می شود؟!

مشق شب:

» حاحالا همین حوالی حالی به حالی

انسان

پهلوی ما

روزی هزار بار می شکند

و هزار بهشت ترک خورده گم می شود

در لابه لای پرونده های کهنه ی بانک ملی.

حالا دهان های دوستت دارم

روزی هزار بار خرزهره می خورند

و دندان های دانه دانه

دانه دانه می شوند.

حالا سر هر چهار راه

پاسبان چراغ قرمز را

به شاعر می فروشد

و او همچنان زرد

هیچ گاه سبز نمی شود.

حالا حیثیت

هر روز پشت باشگاه بدنسازی تن آرا

گم می شود

و زندگی

لای قیژ قیژ چرخ های گاری نان خشکی

می پوسد.

حالا قوس دایره ی اصالت انسان

بر مدار دشنه و دلار و افیون می چرخد

و شهزاده های هزار چهره ی خیالی

با کوله بار آزادی

بر مدارهیچ ایستاده اند

و مصراع های ظریف شاعرانه را

ریشخند می کنند.

حالا...

حالا تنها دلخوشی مان این است

که بر باره ی انتظار

مردی به رنگ ماه

همچنان ایستاده است

و بهار را قسمت می کند

مهدي زارعی:/ كرج

اتاق كاهگلي بود و مَرد و يك گل زرد
كه باد، عطر غم انگيز مرگ را آورد
اتاق كاهگلي ماند و مرد و يك تابوت
و لحضه هاي پر از اظطراب و ماتم و درد
ستاره ها همه از عمق آسمان ديدند
كه يك ستاره ي پر نور در زمين شد سرد
اتاق كاهگلي ناگهان به خود لرزيد
و سقف در وسط خود،دريچه اي وا كرد
دريچه پر شده بود از مه غليظ و غبار
و يك فرشته كه مي گفت«پيش ما برگرد!»
و از دريچه ي غمگين گُلي به بالا رفت
به روي دوش هزاران فرشته ي شبگرد
دريچه بسته شد و سقف، جاي خود برگشت
و خانه ماند و فضاي گرفته اي از گرد
###
و بعدِ آن شب غمگين، كسي نمي داند
كجاست قبر تو بانو، مگر كه آن گل زرد
 

 

 

Back to Top

2

عدالت زارعیان:/ جهرم

حالت پریشانم پر غم است و تکراری

سایه ی خیال من مبهم است وتکراری

در سر پر از هیچم شور آرزو مرده

این جنون که می بینی، هر دم است و تکراری

در کویر تب کرده خاک تشنه می گرید

گرچه بارش باران نم نم است تکراری

زخم کهنه ام تا کی؟ کو دم مسیحایی؟

هر نمک که می پاشی مرهم است و تکراری

از لگام ایمان تا برده های تقدیری

حلقه حلقه زنجیری محکم است و تکراری

کرده دوزخی برپا از سراب آزادی

سیب و گندم و شیطان، آدم است و... ، تکراری

 

فخرالدین زارعی نژاد:/ مرودشت

اصلا شما بهانه ی اين شعر می شويد؟

مضمون عاشقانه ی اين شعر می شويد؟

خانم شما که پاکتريد از فرشته ها

از آسمان روانه ی اين شعر می شويد؟

از واژه ها برای شما حجله ساختم

حالا عروس خانه ی اين شعر می شويد؟

هر چند پير و تلخ و عبوس است-عاشق است!

خندانترين جوانه ی اين شعر می شويد

....

در آخرين ترانه ی يک قو ی سر به زير

دريای بيکرانه ی اين شعر می شويد؟؟

 

 

علی رضا زاهدی:

عصر است، پارك، نيمكتي خالي وسفيد
يك بچه با دوچرخه، ومردي كه مي دويد
آنجا دراز روي چمن ها جوانكي
خيره به يك كتاب كه خميازه اي كشيد
سارا نشست دور و برش را نگاه كرد
افتاد از دوچرخه، و مادر كه مي دويد
خنديد، بچه گريه نمي كرد، رو به رو
روي درخت همهمه تازه اي شنيد
غوغاي جفت گيري گنجشك هاي مست
يك جشن با شكوه سر شاخه هاي بيد
آهسته چشم بست و خيالش شروع شد
خود را زني به صورت گنجشك آفريد
چشمش كه باز شد پسري با قدي بلند
لبخند زد، و دست خودش را جلو كشيد
حالا پژوي قرمز و استارت بوق بوق
ماشين سريع دور شد و دور ناپديد
حالا اتاق، پنجره اي باز، تختخواب
شرمي كه بست پنجره را پرده را كشيد
كنسرت بوسه هاي مكرر، فقط صدا
غير از خداي هيچ كسي صحنه را نديد
سارا، شروع فصل خيابان، قدم قدم...
حالا شروع يك زن ديگر زني جديد
حالا غروب، اشك، خيابان نا تمام
گنجشك هاي ساكت و بادي كه مي وزيد
...........
صبح است، پارک، مادر و بچه، و نان گرم
ليلا و انتظار همان نيمكت سفيد
 

 

 

 

  1. ایرج زبردست:

  2. آثار:خیامی دیگر (مجموعه رباعی)/ و....
    تا پاکی سادگی مرا پیش ببر
    تا کلبه ی بی ریای درویش ببر
    ای لهجه ی خیس ابر ها، ای باران
    دستان مرا بگیر و با خویش ببر
    --------
    من: دهکده ها خواب شقایق هستند
    او: مردم ده با تو موافق هستند
    ناگاه صدای خیس رعدی پیچید
    باران که بیاید همه عاشق هستند

 

Back to Top

3

علی زراعت:/ مرودشت
در مي زني دوباره در اين نصف شو ولي ...
راضي نمي شوم که بگويم برو ولي ...
با لهجه اي غريب صدا مي زني مرا
پيله نکن مزاحم مردم نشو ولي...
بر سنگفرش کوچه چرا زخم مي زني
نفرين کنم به تو نه به آن کفش نو ولي ..
در زير نور ماه به ساعت نگاه کن
مانده درست بيست دقيقه به دو ولي...
دلسرد ميروي و من از شرم ساعتي
زل مي زنم به عکس همان عکس تو ولي...

 

 


جواد زمانی:
دوخط غزل بنويسم، اگر امان بدهي
فقط برابر يک پلک اگر زمان بدهي
به يک نگاه خودت سرنوشت شوم مرا
بگيري از قفس و دست آسمان بدهي
توان حرف زدن را بگيري از لبهام
و با مسيح لبانت دوباره جان بدهي
و از دوچشم خودت.کاسه هاي شيروعسل
به اين مسافر خسته کمي توان بدهي
که<عشق چيز بدي نيست‌>را خود تو
نشان مردمِ دلواپسِ جهان بدهي
نياز نيست جواب سلام هاي مرا ....
فقط همين که برايم سري تکان بدهي ــ
ــ بس است تا غزلي نذر چشمهات کنم
مگر دوباره به من روي خوش نشان بدهي

 

مونا زنده دل:

درخت غمگین كج شد، كلاغ پیر افتاد
-« یكی نبود»... و از بیت های زیر افتاد
... و توی عكس زنی كه... نمی توانستم!
كه جیغ می زد... دست مرا بگیر!... افتاد
از این كه عشق، سقوطی كه اتفاقی بود
از اتفاق كه مثل همیشه دیر افتاد
مسافری كه گلش را گذاشت آن بالا
پی تو آمد ، یك گوشه ی كویر افتاد
برای دوست ندارم... ندارمت دیگر
به چشم های تو آمد، دوباره گیر افتاد↓
جنازه ای كه تو را بنگ...بنگ... گیج شد و
كنار هجده بی اتفاق تیر افتاد
نگاه كرد به روباه عا شق و آرام
سؤال کرد : « چرا؟!! »
قالب پنیر
افتاد.

 

 

حسن زنگانه:

می رسد تا حوالی چشمت ، امتداد نگاه من بانو!
چه جناسی میان چشم تو و روزگار سیاه من بانو !
هان ببخشا اگر که آمده ام ، در حریم خدای چشمانت
سوختن در لهیب آتش عشق ، کیفر این گناه من بانو !
خیرگی می کنند چشمانم ، با دلم در تبانی اند انگار
بی خیال گذشت ایامند ، چشمهای به راه من بانو !
چشمه رمز و راز و افسون است ، زیر پرچین ابرویت پنهان
و گمان بر گذر از این پرچین ، بدترین اشتباه من بانو !
خلوتت را به هم زدم انگار ، عاشقم ، حاجت ملامت نیست
تب و هذیان و این پریشانی ، عادت گاه گاه من بانو !

 

 

Back to Top

4

جواد زهتاب:

اي آينه ي حل شده در آب ، تن تو
اي چشمه ي پيوسته به دريا بدن تو
موج از پي موج آيد و طوفان پي طوفان
آن لحظه ي مواج ‌‌ِ به دريا زدن تو
درياست كه غرق تو شده يا تو كه غرقش؟!
درياست شنا مي كند اين يا بدن تو ؟!
[]
اي كاش كه گرداب بپوشد بدنت را
يا غيرت موجي بشود پيرهن تو
[]
دل را همه ي عمر به دريا زده بودي
درياست كه دل مي زند اينك به تن تو
 

مریم زهدی:

تهران1352

آثار: ممنوعه با ماست

گروهان نظام از جلو
به پُشتی‌های خانه سلام
دور از هيچ ملالی نماندم ، شكر !
خرجم به دخلم می‌زند گاهی ، ممنون !
اين‌جا همه خواب را بی‌آبرو
فقط من فكرم از تو خيال می‌گيرد
كنارت خوابيده باشد
آن‌جا رسمی به چشمان من مانده؟
پُلی كه معلق بماند در نشئه راه راه خيابان؟
عينكم تمام شد ببخش
صدبار بنويس اين نامه را از پُشت
بخوان از جلو
...........
اين نامه را برای 53 نفر بفرستيد
و 6 روز بعد
اثر معجزه‌آسای آن را در آينه ببينيد

 

 

زنده یاد داوود زینی:/ جهرم

قاصدک!

آشنای غریب!

فردا در چرخش نسیم

سلام مرا به

بزرگی آسمان برسان

بگو اینجا زمان مرده است

و بغض نترکیده ی دیروزمان

امروز سر باز کرده

و اشک هاش را

پای لاله ی پژمرده ی سال ها باران ندیده ی دیروز

می ریزد


 

 

هادی ژاندارک:

روز عروسي‌مان يادت است
من بودم و تو ديگر هيچ
من پرسيدم آيا ما خوشبخت‌ايم؟
تو خنديدي!
و دانست‌ام، در ذهن‌ام، که هستيم.
يک روز بعد
من بودم و ديگر هيچ
و من پرسيدم که آيا ما خوشبختيم؟
و تو خنديدي!
و دانست‌ام، در ذهن‌ام، که هستي‌م! يا- و من انديشيدم که هستي‌م.
يک خرمن سال بعد
من بودم و تو و ديگر هيچ
من پرسيدم که آيا ما خوشبخت‌يم؟
و تو باز خنديدي!
و من ايمان آوردم که هستيم.
و
...
5 ساعت بعد ساعت 5 بعدالظهر
من بودم و يک خروار کاغذ و ديگر هيچ
و من پرسيدم من خوشبخت‌ام؟
روي يک کاغذ مچاله شده نوشته بود
"هيچ‌وقت دوست‌ات نداشته‌ام"
و من دانست‌ام که...

 

 
 Back to Top

5

ساده دل رامين:

طوفان‏ زده بودم . به سراب تو رسيدم
يعني که به سرچشمه‏ ي ناب تو رسيدم...
من دفتر صدبرگ خيالات تو بودم
کم‏کم به غلط هاي کتاب تو رسيدم:
چشم تو در آن فلسفه ‏هاغوطه ‏ورم کزد
اما به فلاطون شراب تو رسيدم:
يک عمر در اين آينه از شکل مسيحا
پرسيدم و ديدم به جواب تو رسيدم:
تو سهم سرآسيمه‏ ترين مست خودت باش
من هم که به يک نيمه ‏ي خواب تو رسيدم:
پاداش مرا حالت شايسته ‏تري نيست؟
چون هيچ ‏ثوابان به عذاب تو رسيدم:
پرميوه ‏ترين فصل پريشان‏ شدني تو
تابيدي و با رنگ و لعاب تو رسيدم...
بوسيدمت و در بغل آرام گرفتم
خنديدي و گفتي به حساب تو رسيدم
 

 

روح الله ساریجلو:/ کرج
می خواست که نثر... به شعری بدل شدی
می خواستم سپید بگویم غزل شدی
زنبور شد غزل به لبت پر کشید و بعد
آمد نشست روی لبانم عسل شدی
کم کم مکیده شد عسل و داغ شد تنم
آنقدر تا که ذوب شدم بعد حل شدی
حالا اگر از آن توام من بغل شدم
حالا اگر از آن منی تو بغل شدی
یک لحضه خواستی که به قدرت نمایی ات
کاری کنی که زنده نباشم، اجل شدی
پس لا اله واحدُ کانَ* شریک له
مثل پری رسیدی عزّ وجل شدی
نه لا اله الا تو می پرستمت
بی شک تویی که باعث کفر از ازل شدی
حالا خدا شدی و به من وعده می دهی
تو هم به آن خدای قدیمی بدل شدی

 

 

بهمن ساكي:
بالا بلند ! وصفِ شما را گمان كنم ؛
بيهوده است خون به دلِ واژه گان كنم
بالاتر است دركِ تو از دست هايِ شــعر
از وهم و واژه تا به كجا پلكان كنم
شب بي گدازه در نَفَسم پرسه مي زند
پِلكي بزن كه چهـره در آتش نهان كنم
بالا بلند ! بگذر از اين دست نارسا
مي ترسم آنكه نام تو را نردبان كنم
من لالِ لالِ مــي شوم اي آبروي قرن
مي ترسم آنكه خون تو را آب و نان كنم
 

 

فاطمه سالاروند:

فرصت چشم‌هاي شما سهم من شد
يا بهشت شگفت خدا سهم من شد؟
من كه تاريك تاريك تاريك بودم
اين همه روشني از كجا سهم من شد؟
دور افتاده بودم از آن آبي محض
ناگهان اين دو بال رها سهم من شد
در دلم شور دريا و باران در آميخت
رنگ لبخندهاي تو تا سهم من شد
گفته بودم از اول كه طاقت ندارم
داغت اي عشق آخر چرا سهم من شد؟  

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back