NEXT Back

سایت سوشلیغا 

   

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 24

  1. 1- عادل سالم،  اسداالله سبزی، سولماز سبزی، سیاوش سبزی

  2. 2- کاظم سبزی، منیر سپاس، علی رضا سپاهی، علی سپهر

  3. 3- سهراب سپهری، بهروز سپید نامه، الناز سُرخانلو، حسن سرداری

  4. 4- اردلان سرفراز، سعید سروش راد، سارا سروش نیا، سونیا سعادت فر

  5. 5- صدیقه سعیداللهی، عبدالرحیم سعیدی راد، شریف سعیدی، کیمیا سعیدی

  6.  


1

 

عادل سالم:
خواب دیدم سوخت در آتش تمام پیکرم
دخترانی هرزه رقصیدند بر خاکسترم
باد آمد دختران هرزه از من رد شدند
آمد، آمد، سبز شد، رویید شکل دیگرم
شکل دیگر من نبود اما خودم بودم هنوز
با همان دنیا که می چرخید هی دور سرم
آتش آمد باد آمدآب آمد، همچنان
من قفس بودم اسیران قفس بال و پرم
چشم وا کردم و دیگر من نبودم سنگ بود
سنگ بی شکلی که می گریید بر او مادرم

 

اسدالله سبزي:

روزی بنام فاجعه ـ روزی بنام زن
زندانیان چادرو - آقا نزن نزن
در سطل آشغال جسد های بی حجاب
هرشب غذای گربه دوقوطی خوراک زن
اینجا هزاروسیصدو کالسکه - عهد بوق
زن های عصر ویدئو نقاب می زنن
روزی بنام فاجعه اصلا دروغ نیست
خفاش ها برای چه انکار می کنن
سنگی درون مشت فشردند واسه چی
زن ها به سنگسار شدن عادتی شدن
سرها بریده ـ داشت زنی جار ـ می برند !
بی جرم و بی - صدای مرا دار می زنن !
اینجا هنوز بوی ابو جهل می دهد
اینجا هنوز بوی زنا می دهد دهن
زن های شهر من همگی زخم خورده اند
شهر شما چطور به زنها نمی زنن

 

سولماز سبزی:
خوشروئیت با دیگران لطفت به من کم می رسد
یک روز می بینی مرا نوبت به من هم می رسد
اوقات تلخی می کنی وقتی که بر می گردی از
آن جاده های بی نشان نوبت به من هم می رسد
پک می زنی سیگار را با بی خیالی می روی
در مانده ام آیا کسی اینجا به دادم می رسد؟
گر چه درون قصه ها هر کس به حقش می رسد
من خوانده ام که بارها عیسی به مریم می رسد
تا بوده این بوده ولی من هم تلافی می کنم
عیبی ندارد عاقبت آدم به آدم می رسد
 

 

سياوش سبزي:
معشوق سياسي
شده ايم چه بخواهيم يا نخواهند
شده ايم
معشوق سياسي من
پروردگار تن ام
با انگشت هاي خودم مي شمارت
يك به يك
يكان به يكان
رئيس جمهور گونه و گردن
يك در ميان توام
با گلي به يادگار
دلي به كارزار
اي رخت خواب پر غلت
اي چشمه سار كوهي
از دامنه ها گلي بچين
براي مادران ا‏‏‏‎سرا
خواهران زنداني .

 

 

Back to Top

2

کاظم سبزی:
گاهي كه يادت مي‌اُفتد و ترك بر مي‌دارد سرم
به سرم مي‌زند هوايِ دوتا تنِ تنيده در هم
كه از تفاله‌يِ تلخِ ايام
ملس‌گونه قهوه فال مي‌گيرند
ـ قابِ عكسِ قشنگي‌ست و تو داد زدي
: نه... نه...
فقط اين نيست كه از هم قهوه‌فال‌اِستانده باشيم
مي‌خواهي عاشقِ هم نباشيم
تنها نمردن كفايت مي‌كند
بخاطرِ عشق
سعي هم كه مي‌كنم:
قاشق از بشقابِ دوتايي هنوز
غذا مي‌آورد بالا
رويِ ميز
شطرنج و چند پياده نظام
كه دير نيست سوارِمان شوند.
در پرده‌يِ يكم:
پنجره‌ها مي‌گشايند
سوزي تشريف‌آوران
سوز‌ناكي‌يِ چاي را مي‌يخاند
آن سر كه به يادت آن گوشه افتاده است
ميانِ اطاقِ نيمه پر از بلورِ «دوستت دارم»
آب مي‌شود و هوا مي‌رود
اين‌سر پياده‌نظامِ پرده هم
لته و پاره‌هايِ ابرازِ عشق را
پوتين باران مي‌كند.

 

منیر سپاس:

بدست های امیــــــــد م بده به نام خدا
تو لحظه های چو عیدم بده به نام خدا
شکم گرسنهء عشقم بمانده در پی مهر
بــــــرای اشک نــــویدم بده به نام خدا
ز راه هر ســـفر مـــن تو خار کینه ببر
تو راه پاک و سپــــیدم بده به نام خدا
چراغ و شمع وستاره زدیده گم شده اند
تو آفتــــــــــــــاب بدیدم بده به نام خدا
بدست خـــالی من لقمه نان بده ز صفا
رســـان ز عشق بریدم بده به نام خدا
تو ناز باز بده قلب آدمـــــــی از انس
به انتظار شــــدیدم بده به نام خدا
تو رنگ وسلسله ها را طعام وطعنه مکن
عســــــل زکس نچشیدم بده به نام خدا
فلک چو همنفسی هات کهنه کهنه شده
تو روزگار جـــــــــــدیدم بده به نام خدا
مــرا تو دانهء عاری ز رنگ مکر بده
که مــــــن دریغ نچیدم بده به نام خدا
به مـــن تو هیچ مده سکه را وکاغذ را
توآن خـوشی بعیدم بده به نام خدا
تو تیر و تیغ نبخشم از آن دهان ولبت
غـــــــزل ز کس نشنیدم بده به نام خدا
 

عليرضا سپاهي:/خراسان
تواد 1348

امشب پر از حس شعرم ،امشب پر از حس داغم
آهسته آهسته دردى دارد مى‌آيد سراغم
اين درد را مى‌شناسم،ديروز در جانم افتاد
ديروز وقتي گذشتند،مرداني از كوچه باغم
مردان داغى كه ناگاه در خويش آتش گرفتند
مردان داغى كه امروز از داغشان بى دماغم
در نور لرزان فانوس شرمنده مى پرسم از خويش
مردان خورشيد رفتند،مي سوزد اما چراغم!
امشب پر از حس شعرم، امشب پر از حس داغم
آهسته آهسته دردي،دارد مى آيد سراغم
 

 

علی سپهر:/ گراش
پشت بر صخره ی سنگ
باز در دامن کوه
جام دل پر شده از قصه ی غم
اشک خود با که بگوید چوپان
همدش مده خودش تنهایی
توبره ای پر سفر هر روز به صحرا می برد
تکه نانی، جرعه آبی می خورد
کار هر روزه اش این بود ولیکن امروز
دست را بر بدن چوبی یارش لغزاند
بوسه ای از لب آن یار گرفت
توبره ی غم وا کرد
غصه را بیرون ریخت
همدمی بهتر از این یار ندید
باز هم آن چوپان
قصه ی غصه ی خود گفت به نی
1372 

 

 

Back to Top

3

سهراب سپهری:/کاشان

1359-1307

آثار: مرگ رنگ- زندگی خواب ها- صدای پای آب/و...

دریا و مرد
تنها و روی ساحل
مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
دریا همه صدا
شب ‚ گیج درتلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
انگار
هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
و مرد می رود به ره خویش
و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و .....

 

بهروز سپيد نامه/ايلام
تولد 1350

آثار:گردآوري مجموعه شعر صبح نقره اي و...
 

غلاف از دشنه خالى گشت و مردى بر زمين افتاد
و بر رخسار زرد مادرى در خواب،چين افتاد
تفنگى بى برادر گشت و دشتى خالي از فرياد
جنونى،ناجوانمردانه از بالاي زين افتاد
و تا پنهان بماند از نگاه ديگران مرگش
تمام آسمان بر روى آن تنها ترين افتاد
دليرى كز ميان قصه هاى شرق بر مى خاست
چنان ققنوس در خاكستر خود آتشين افتاد
الا اى‌سندباد،اي موج بى‌برگشت،اميدم
ميان پنجه ى سيمرغ يأسى سهمگين افتاد
ميان ناى ‌مرداني كه با او آشنا بودند
پس از آن اتفق سرخ، آوايى حزين افتاد
غلاف از دشنه خالى گشت،كابوسى‌شكوفا شد
و يك آيينه از تاق اتاقي بر زمين افتاد

 

 

الناز سُرخانلو:

دلخسته و دست خالي ام بعد از تو
يك كوزه ي غم سفالي ام بعد از تو
من مرگ كبود يك گلم بي گلبرگ
بر حلقه ي دار قالي ام بعد ازتو
رفتي و جنوب ماند و دلتنگي ها
يك شاعر دل شمالي ام بعد از تو
پيوند من و تو را غزل بخشيده ست
آن دلخوشي خيالي ام بعد از تو
سوگند تو را به زخم چيدن هايم،
پژمردن زرد شالي ام بعد از تو
باراني خوب! چشمهايت پس كو
يك مزرعه خشكسالي ام بعد از تو
من كوچه به كوچه از تو مي پرسم،باز
يك جمله ولي سوالي ام بعد از تو
پر گريه ترين بهانه را مي جويم
سرگشته ي اين حوالي ام بعد از تو
تقويم هميشه ام به روي ديوار
با اين همه پارسالي ام بعد از تو
صد قافيه با هجوم تنهايي ها
بر وزن شكسته بالي ام بعد از تو
 

 

  1. حسن سرداري:

  2. حلال دشنه ي تو پشت من شغاد ، بزن
    رفيق و هم نفسم ،خوب خانه زاد ، بزن
    اگر كه دشنه قرار است سهم من باشد....!
    چرا غريبه!؟ بيا از همين نژاد بزن
    بزن رفيق ، بزن آشنا كه غير از تو-
    كسي نمانده برايم در اين بلاد ،بزن........
    حضور نام تو در شاهنامه جاويدان
    اگر به كشتن من مي شود ؟ زياد بزن.....
    نه من كه نام تورا فاش، نه نخواهم كرد
    صبور باش و از روي اعتماد بزن
    بزن نترس ،بزن نازنين،بزن ، آنسان –
    كه كار جز تو كسي نيست - زنده باد - بزن.........

     


 

 

Back to Top

4

اردلان سرفراز:

 

ترانه آغاز
(1)
در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دریا هر لحظه در طپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغ های سوخته می خوانند

(2)
با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی است
با من که در زخم های فراوانی
برگرده ام به طعنه دهان باز کرده اند،
هر قصه یک ترانه
_ هر ترانه خاطره ای دیگر _
هر عشق یک ترانه بیدار است

(3)
در خامشی حضورم مرا بفهم
یا برای عشق،زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک،
زبان مشترکمان باشد

(4)
حرف مرا بفهم و مرا بشنو
این من نه،آن من دیگر،
آن کس که پنجرا ی چشمهای من او را،
- کهنه ترین قاب است

(5)
ازپشت پنجره زندان حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است.......


 

سعيد سروش راد:

حالی مان نشد که حماليم
هی گفتند اما
نفهميديم که سياهی آخرين رنگ نيست
و پستی از دوستی شروع می شود
تازه گاهی چشمهايی که رئال نيستند
روی صندلی ايده آل می نشينند
و بعضی وقتها شعر از پله ها بالا می رود
واز ارابه های چرخ و فلک پائين می آيد
تا نگاهها بدانند که حرف و برف يکی است
لطفا بدون معادلسازی صدايم کنيد‌
تا بدانم چقدر شعر هستم
اما نه
ببخشيد روی آخرين بند شعر
به چرايم پاسخ نگفتيد!
و باز هم حاليم نشد که دنيای ما دنيای چَراست نه چرا؟

 

 

 

سارا سروش نیا:

 

آسمانی، تو راست می گفتی
سمت مشرق زمین کپک زده است
شور بختی به زخمهای زمین
درد پاشیده و نمک زده است

آسمانی، سکوت جایز نیست
آسمان هم به ما کلک زده است
و زمینی که بوی مادر داشت
کودک عشق را کتک زده است

آسمانی، نوید روئیدن
همت ریشه را محک زده است
حیف ، گلدان آرزوی زمین
سالها پیش از این ترک زده است

 

 

سونیا سعادت فر :

کشید عکس مرا روی آیینه
سرود ، حلق مرا در حوالی سینه
شکست زاویه های مثلث چشمم
همان مهندس پر ادعای پیشینه
سفید پوشیده ام از بس سیاه می ریزد
کنار این کفن هفت پوش پر پینه
چه زود تشنگی ات را تمام تر کردی
از این پیاله چشمم ، از این سفالینه
دلم کباب کبوتر ، صدای تو آتش
چقدر خسته ام از مرد ، شعله و کینه
و آرزوی دلم سبک تازه بودن بود
کشاندی ام به کلاسیک نوع دیرینه
پر از هوای پرنده ، و پنجشنبه پر از. . .
چه ساده قفس کردی ام قبول آدینه
من از هجوم غریبی به خاک غلتیده
تو راه می روی با یک پوتین، طمانینه
من آن مداد سیاه جونده ام تقویم
که می زنمت خط ازآرزوی پیشینه
کسی که این طرف خط شلوغ می گرید
شبیه عکس مچاله درون آیینه !
 

 Back to Top

5

صدیقه سعید الهی: /تبریز

لباست را نپوش
برهنه کن جسمت را
روحت را.
دل ببند به هرچه هست و نیست!
با یاد ماه
سر بخور
پشت شیشه ی
پنجره
پرواز را اسیر دستانت کن
آهسته نماز بخوان!
آهسته عشق را رها کن
آهسته بمیر.

 

عبدالرحیم سعیدی راد:


   مشتي عطش


امشب که مثل شعله اي از خود رهايم
بوي تو را دارد تمام لحظه هايم
بوي تو را ، يعني تمام هستي ام را
بود و نبود من همه، غير از خدايم
آغاز من آغاز چشمان تو بوده ست
پايان ندارد قهرمان ماجرايم
مي پرسم - امشب - از سکوت چشمهايت
کي شعله مي گيرد گلوگاه صدايم؟
يادش بخير آن روزهاي با تو بودن
وقتي که گم مي شد کنارت دست و پايم
... از دور دست آرزو ها آمدي باز
مشتي عطش آورده اي امشب برايم

 

 

 

 

شریف سعیدی:
سلام کن که دهانت پر از بهـــــــار شود
سلام کن که جهانت شـــــکوفه زار شود
زبان دریچه ِ صبح ِ تفــــاهم است چـرا
تمام ِ صبح ِ تو یک تکه شام تار شـود؟
کمی به کبک به بلبل نــــگاه کن آخــــر
چرا زبان توهردم زبان مـــــــار شـود؟
حیاط فکر، چه تاریک وتنگ خواهد ماند
زبــــان سبز اگر سيــــم خــــار دار شود
" زبان به مدح گل سرخ باز کن" ورنـه
زبان تلخ تو ککتوس وبوته خــــار شود

 

كيميا سعيدي:

من قاضی‌ام
قاضی شهر خودم
من مجرمم
و شاهد
و بايد امشب قسم بخورم
بر کتاب خودم، به جرم خودم
خانم ک . س متولد ۱۳۶۳ صادره از کرمان
در جايگاه جرم
به خدا من گناهی نکرده‌ام
من فقط قاصدک‌ها را دسته کردم
و بر هرکدام پيامی
برای خدا فرستادم
من جعبه‌ی نقاشی‌هايم را
فقط برای خدا کشيدم
و در جشن تولد خدا
نقاشی کردم صورتش را
و برايش پست کردم
تا به ديوار اتاقش ميخ‌کوب کند
بخدا، خدا زاده می‌شود
در ياد من، در ياد تو، در ياد باران
من کفر نکرده‌ام
من کافر نيستم
من خدا را دوست دارم
من فقط گفته‌ام
خدا از پلکان احساس
برايم دست تکان می‌دهد
و گفته نقاشی‌هايم را دوست دارد
من فقط گفته‌ام
خدا چشمان نافذی دارد
و فانوس بزرگی
که من را، تو راف همه را می‌بيند
من که گناهی نکرده ام
پس چرا گيس‌ها باران را
به هم می‌بافيد
و طناب دار را برايم رج می‌زنيد
من گلويم را دوست دارم
من گردنم را برای خدا
برای باد و باران می‌رقصانم
.....
قاضی:
ساکت!
" لم يلد و لم يولد "
" خدا زاده نشده و نمی‌زايد "
می‌دانم
اما خدا زاده می‌شود!
" در ياد من، در ياد تو، در ياد باران "
 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back