NEXT Back

سایت سوشلیغا 

   

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 25

  1. 1- هادی سعیدی، مسعود سلاجقه، محمد سلمانی، رنبق سلیمان نژاد

  2. 2- شقایق سلیمان نژاد، پیمان سلیمانی، ابراهیم سلیمانی مقدم، وحید سمنانی

  3. 3- محمود سنجری، مرتضی سنجوری، مهدی سیار، پوریا سوری

  4. 4- محمد محسن سوری، حسین سوزنگران، سارا سوزنی، علی سهامی

  5. 5- حمید سهرابی، مهدی سهیلی، ایمان سیدآقایی، رضا سیرجانی

  6.  


1

 هادي سعيدي كياسري: /كياسر ساري
تولد 1346
آثار:مجموعه شعر:«نامى كه گم شده است»/ گزيده اشعار و...
.

مباركت اي صبور شب ها، به صبح تابان رسيدى‌آخر
ز تن پراكندگى گذشتى، به مطلق جان رسيدى‌آخر
دريچه اى‌شعله ور گشودى،به عشق و آتش جگر گشودى
ز بستر سينه پر گشودى، به زير دندان رسيدى‌آخر
شكفت در شعله هاى‌خونت،گدازه هاى‌تب و جنونت
هزار ابر از دلت بر آمد، به گل،به باران رسيدى‌آخر
شبي-شب خنجر و ستاره-به جاده پيوستى‌،اى سواره
به درّه و صخره تن كشيدى،به خود،به انسان رسيدى‌آخر
تو خواب سر سبز ريشه بودى،بهار فرداى بيشه بودى
در ابتداى هميشه بودى، ولى به پايان رسيدى ‌آخر
 

مسعود سلاجقه:

آثار: مجموعه شعر«کدام چلچله همزاد باد خواهد شد»/و...

طرحي كشيده ام كه به انسان شبيه نيست
همزاد آتش است و به شيطان شبيه نيست
اين كيست كز ميان چراگاه بي رمه
هي هي كنان گذشت و به چوپان شبيه نيست
روزي هزار شيوه بر انگشت مي زند
اما به سرنوشت سليمان شبيه نيست
گرگي كنار خانه ام آغوش كرده است
اما ديار من كه به كنعان شبيه نيست
 

 

محمد سلماني:/استان اردبيل
تولد 1334
آثار: غزل زمان و...

اگر چه بين من و تو هنوز ديوار است
ولى براي رسيدن، بهانه بسيار است
بر آن سريم كزين قصه دست برداريم
مگر عزيز من! اين عشق دست بردار است
كسى به جز خودم اى خوب من چه مى داند
كه از تو - از تو بريدن چه قدر دشوار است
مخواه مصلحت انديش و منطقى باشم
نمي شود به خدا، پاى عشق در كار است
تو از سلاله ى‌سوداگران كشميرى
كه شال ناز تو را شاعرى خريدار است
در آستانه ى رفتن، در امتداد غروب
دعاى من به تو تنها،خدا نگهدار است
كسى پس از تو خودش را به دار خواهد زد
كه در گزينش اين انتخاب ناچار است
 

زنبق سليمان نژاد:
اين لحظه هاي يخ زده ارزاني شما
ما را شکست خاطر طوفاني شما
يک تکه آسمان به پر و بال من دهيد!
قلبش گرفت مرغک زنداني شما!
آيا پس از گذشتن شبهاي تلخ درد
خواهد رسيد روز پشيماني شما؟...
يا اينکه تا هميشه بمانم صبور و سرد
چشم انتظار لحظه ي ويراني شما ؟
دارم ميان آتشتان آب مي شوم
پس کو؟ کجاست روح مسلماني شما؟!
من خواب ديده ام که شبي مي رسد ز راه
فصل غريب و سرد غزلخواني شما...

 

 

 

 

Back to Top

2

شقايق سليمان نژاد:
اگر چه نيستي و من هنوز پشت پنجره
به غصه خيره مي شوم به روز پشت پنجره
تو ابتداي رفتني به فصلهاي بعد از اين
و فکر هم نمي کني به سوز پشت پنجره
به چشمهاي من که شب تو را بهانه مي کند
و ياد مي کند ز نيمروز پشت پنجره
تو خيره مي شوي به بادها به رقص قاصدک
به رنگهاي روشن بلوز پشت پنجره
کنار تو دلم به هيچ اعتنا نمي کند
به چهره هاي تلخ و کينه توز پشت پنجره
بيا قسم به لحظه ها که بوي گريه مي دهم
بيا مرا صدا بزن به روز... پشت پنجره

 

پیمان سلیمانی:

اين روزها هي مي نويسم: بيقرارم

ترديد دارم عشق من ! ترديد دارم

دلگيرم از اين ابرهاي تيره و شوم

دلگيرم از اينكه ترا ديگر ندارم

تو كه نباشي زندگي پوچ است ! پوچ است !

و تا هميشه داغدارم ، داغدارم !

تو كه نباشي مثل برگي مرده در خويش

خود را به دست باد و باران مي سپارم

در بين اين ديوارهاي سرد و بي رحم

بي تو اسير يك سكوت مرگبارم

باور بكن تنها تويي بود و نبودم

باور بكن تنها تويي دار و ندارم

ديگر مبادا دوري از تو آه ….بانو !

مي ميرم از اينكه نباشي در كنارم

 

 

 

ابراهيم سليمانی مقدم:
هر شب به اشتباه بشر فكر مي كنم
درباره ي گناه بشر فكر مي كنم
در باره ي حقيقت آن ارتكاب تلخ
از آن سوي نگاه بشر فكر مي كنم
باري ، در اين هزاره ي شيطاني هبوط
دايم به پرتگاه بشر فكر مي كنم
همواره در نمايش دلگير سرنوشت
بر پرده ي سياه بشر فكر مي كنم
با اين كه از وجود خودم دست شسته ام
اما به راه و چاه بشر فكر مي كنم
باور كنيد موي تنم راست مي شود
وقتي به اشتباه بشر فكر مي كنم.


 

سید وحید سمنانی:

به روي جاده ي كاغذ دل غزل تنگ است
كه پاي هرچه قلم تا رسيدنت لنگ است
هزار مرتبه تا تو دويده ايم اما
ميان ما و رسيدن ، هزار فرسنگ است
چه دلخوشم كه تو از راه مي رسي و ... نه
چه جاي وحدت خورشيد با شباهنگ است
پرنده مي شوم اما بدون تو ... آري
به هر كجا بپرم آسمان همين رنگ است
هميشه تيره ي تيره هميشه ابري و سرد
هميشه دست كسي آشيانه ي سنگ است
مرا بخاطر من بودنم به آتش كش
ني ام كه سوختنم زخمه زخمه آهنگ است
مفاعلن فعلاتن ... تو را نمي گنجد
براي از تو نوشتن مجالمان تنگ است

Back to Top

3


 

محمود سنجری:
  به رنگ هيچ
گذشتم از شب و صبحم به حس حال رسيد
سوار تشنه به سرچشمه اي زلال رسيد
مدار چرخش نيلوفري شدم بر آب
كه فصل تجربة من به اتصال رسيد
كبوترانه رسيدم به آبهاي شگفت
شفاي محض به زخم عميق بال رسيد
زمين كنار افقهاي دل ، پناه گرفت
زمان به نقطة موعود انحلال رسيد
برنگ هيچ شدم در حضور حضرت عشق
نصاب قطعي بودن به احتمال رسيد
دريچه اي به افقهاي بي نشان وا شد
عقاب باصره تا قلة محال رسيد
كنار چشمه نشستم گريستم در خويش
كه چشمهام به ابري ترين سوال رسيد
بهشت فرصت از دست رفتة من بود
كه دست هاي رسايم به سيب كال رسيد

 

 

مرتضی سنجوری (رامین):
درآخرين لحظات اعتراف خواهم‌كرد
در ازدحام سكوت اعتكاف خواهم‌كرد
بس‌است هرچه كه خنجر به پشت خود زده‌ام
حضور حنجره‌ام را غلاف خواهم‌كرد
شكسته‌بود از اول و فكركردم نيست
پري كه نذر بلنداي قاف خواهم‌كرد
به عمر دربدر من چقدر مديون است
حساب ثانيه‌هايي كه صاف خواهم‌كرد
كسي هنوز نمي‌داند اينكه من يك‌روز
دوباره با دل خود اعتراف خواهم‌كرد
دوباره يك‌نفر از بيت آخرم ردشد
كه عاقبت خود او را طواف خواهم‌كرد

 

 مهدی سیار:/فسا(زاهدشهر)
می روم شبی از این سرای کاغذی
می پرم بدون بال های کاغذی
می روم شبی ولی نهم به یادگار
توی کوچه چند ردّ پای کاغذی
دور مانده ام از ارتفاع آسمان
بین طول و عرض این فضای کاغذی
جای پهلوان شهر را گرفته اند
مرد های آهنین نمای کاغذی
با حضور قلب سجده می بریم بر-
پول های کاغذی- خدای کاغذی
بیت های تازه بس کنید، خسته ام
دیگر از مرور ماجرای کاغذی
خسته ام و روی کاغذی نوشته ام:
می روم شبی از این سرای کاغذی

 

  1.  


پوریا سوری:
زخم خورديم، شكستيم، زمين‌گير شديم
محو در پوچترين فلسفه «تقدير» شديم
در حضور غزل و شعر حماسي افسوس
آنقدر مرثيه خواندند كه ما پير شديم
بسكه تا آينه گفتيم شكستند آنرا
سنگ در ديده ی هر آينه تعبير شديم
وا اسف در دل اين آتش بي‌شرم زمان
جلگه جلگه برهوت از تب تبخير شديم
تا به كي شرح ستمكاري ظلمت بدهيم
از به يادآوري حادثه دلگير شديم
ما كه هرگز نسپرديم شرف را به شعار
همه آواره و محكوم به زنجير شديم
آسمان صحنه ی اين واقعه را شاهد باش
كه پريديم ولي زود زمين‌گير شديم

 

Back to Top

4

محمد محسن سوری:
قلمم گم شده،كتابم كو؟
دفتر رنج بي حسابم كو؟
با هزاران سؤال بي پاسخ
مانده ام، زندگي جوابم كو؟
لالهء سرخ دشتهاي غمم
سوختم،باغبان،گلابم كو؟
كاشكي آينه زباني داشت
تا بگويد به من شبابم كو
مانده ام خسته در خجالت باغ
برف مي باردآفتابم كو؟
باز شب آمد و پريشانم
دخترم! قرصهاي خوابم كو؟
روزي از سهره اي غريب بپرس
كه درآتش، دلِ كبابم كو؟


 

مولود حسين سوزنگران:

به احترام كفش هات زنده ام
وصندلي هاي عرياني
كه همه به تو محرمند
اين صداي من است
كه ازصداي گرما زده ام زبانه مي كشد
به سمت تو
به سمت لحظه هايي
كه زير كفش هاي من حفظ مي شوند
به سمت راست،
چپ
چكمه هاي تو راست مي رفتند
سمت چپ
يادم رفته بود
امسال خورشيد بزرگ تر شده
و برادر هاي آفتم زود رشد كرده اند

 

 

سارا سوزنی:

می خواهم امشب از سکوت و مرگ بگریزم

می خواهم از آغوش این ویرانه برخیزم

هرچند چشمان تو توفان است اما من

دیگر نباید از تو و توفان بپرهیزم

بگذار این دل را که مرده، مثل یک میوه

از شاخه ی عریان احساست بیاویزم

من دختر مغرور پاییزم که امشب

تنها برای خاطر تو اشک می ریزم

هرقدر هم قلبت برایم سنگ باشد من

از خواب شیرینی که رفتم بر نمی خیزم

باید کنار من بمانی سعی خواهم کرد

چشمان خود را با نگاه تو بیامیزم

 

 

علی سهامی:

سلام ! خسته نباشيد! بلند بالاي...

دوباره بر کلماتم بگستران سايه!

غروب بود تو مثل فرشته مثل پري

رهام کردي و رفتي به سمت دنياي...

تو رف...تورفتي و شب بود و شاعري خاموش

که شاعرانه به تو فکر کرد و فرداي...

تو مثل هر چه فرشته تو مثل هر چه پري

تو مثل آن زن موعود شعر آقاي...

............................................

............................................

بيا کمي به زمان گذشته برگرديم

و من انار ندارم و تو مثل ساراي...

تو من تو من من و تو در تسلسليم هنوز

و بي نتيجه شده جمع و ضرب و منهاي ...

بيا که خانه‌ي نيما تمام ابري شد

نماند ارزش احساس و حرف همسايه....

 

 Back to Top

5

حميد سهرابي:

امشب تو و اين تخت و يک سر درد ديگر
که رفته امشب عشق تو با مرد ديگر
يک عشق پاک مسخره [اين زندگی نيست...
يک انتخاب تازه را خب کرده ديگر]
از خاطرش رفتی و از دنيا و از هر
عشق و خدا و مرگ و دستاورد ديگر
از رنگ زرد عق زدن بر روی هستی
تا رنگ های دلربای زرد ديگر!
از پنجره تا قرص ماه [اين قرص ها کو؟!]
ماه و ستاره گيج يک دل درد ديگر
حالا دو تايی نقش های تازه داريد
او يک فرشته و تو يک شبگرد ديگر
***
با غرغر يک رفتگر يک مرد مرده
يک نعش بی نام و نشان سرد ديگر
 

 

 مهدی سهیلی:

هر زمان بانگ خوش نامه رسان می آید
بر تن خسته ام از شوق تو جان می آید
نتا صدای تو به گوشم رسد از رشته ی سیم
دل من لرزد و جان در هیجان می آید
نیمشب یاد تو در هودج مهتاب خیال
چون عروسیست که بر تخت روان می آید
ز نگاه تو دلی نیست که عاشق نشود
نازم آن چشم که تیرش به نشان می آید
می پرد خواب ز چشم همه کس تا دل شب
هر کجا قصه ی زلفت به میان می آید
به دعا میطلبم صبح درخشان تو را
هر سحرگاه که گلبانگ اذان می آید
از غم عشق ز دل ناله برآرد تا صبح
مرغک خسته که شبها به فغان می آید
تا که فرزند سفر کرده ز راه اید باز
پدر منتظر از غصه به جان می آید
ای جوانان در بر پیران چو رسی طعنه مزن
هنر تیر زمانی ز کمان می آید
شمع بزم سخنم شعر تب آلوده ی من
شعله هاییست که از دل به زبان می اید
هوشیاران همه سرمست غزلهای منند
مگر اینسان هنر از پیر مغان می آید

سيد ايمان سيد آقايي:

شومينه ي قديمي و چند تكه چوب
عكس هزار وسيصد و اندِ دم غروب
تصوير پشت قاب يك مرد شيشه اي
با يك عروس شيشه اي از خطه ي جنوب
دو استكان چاي، دو دست گره زده
يك خنده ي ظريف،يك يادگار خوب
آقاي شصت ساله و يك خاطره همين
عكس هزار و سيصد و اندِ دم غروب
حالا تمام خاطره يك قاب شيشه اي
اين ميخ اين چكش، اين قاب را بكوب!
 

 
 

رضا سیرجانی:/تهران

همينكه بين وجودم خراش مي ريزم
به روي گونه دلم را يواش مي ريزم
درخت شايد و اما عقيم مي ماند
دوباره روي دلم بذر كاش مي ريزم
تو را كه مي نگرم با عروج چشمانم
غزل به پنجه ي پيكر تراش مي ريزم
كنار پنجره ، از گَردِ عكس تو، هر صبح
شكر به چاي و عسل بر لواش مي ريزم
سكوت، فاصله اي بين دستها انداخت
دوباره بين هوا ، ارتعاش مي ريزم
خدا ! زلاليِ عشقي بريز بر دستش
به جان ثانيه هايي كه پاش مي ريزم

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back