NEXT Back

سایت سوشلیغا

    

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 26

  1. 1- شیما سی سختی، محمد رضا شادرام، مهدی شادکام، الدوز شادلو

  2. 2- محمد علی شاکر، گودرز شاکری، محمدرضا شالبافان، محمود رضا شالبافان

  3. 3- احمد شاملو، غزال شاهرودی، کامران شاه علی، پرستو شاه محمدی

  4. 4- علی اکبر شاه محمدی، محمد جواد شاه مرادی، حامد شاهین مهر، مجتبی شایگان

  5. 5- نوید شریداوی، غلامرضا شریف بروجنی،اسما شریف نژاد، حمید شریف نیا

  6.  


1

 شیما سی سختی:
حجله های عروسک
در نیمه باز یک چمدان
حالا
با یک اشاره توهینم از قاب انگشت می گذرد
تف که خریدن ندارد از آب معدنی گوشه ی لباسم خیس
آنقدر زل زل دوستم داری
که آخرین تکه ام
زیر لبخند مایل به ماه می جنبد
***
سِرُم کشیده تا استخوان
زیر توتون سیگارت سرسام گرفتم اینجا
دندانم درد می کند جای ساعت مچی
گولم می زنی
خوشگل تر می شوی روزهای بچه گی ام را پشت ویترین
حاا دیگه عاشقتم
دروغ که حناق نیست توی گلویم گیر کند
***
عزیز دلمی
دلمی
که نداشتم از عطر پیچک و سنجاقک موهات

 

    محمد رضا شادرام:/ تهران
    « شاعر سرود پنجره یعنی رها شدن»
    پرواز تا نهایت چشمان پاک زن
    از لحضه ی تلاوت آیات چشم ها
    با من نگاه توست تو ای ماه نقره تن
    شاعر سرود لحضه ی ناب نگاه تو
    افتاده روی صفحه ی تقویم های من
    کی؟ در کدام روز، کجا عاشقت شدم؟
    کی؟ در کدام روز؟ از آن لحضه ای که زن-
    آمد در امتداد افق، در مسیر باد
    زل زد به چشم های من پیر کوهکن
    شاعر سرود لحضه ی پایان قصه را
    تنگ غروب، پنجره، آغاز پر زدن

 

مهدی شادکام:

بالا بلند
دخترک آسمان نشان
بانوی هر چه ترانه برای من
چشمان تو
و سکوت نگاه من
لبخند من
و سکوت نگاه تو
چشمان تو
پر آرامش صدات
دستان من پر از حس خنده هات
لبریز از رهایی و سر ریز اشتیاق
لختی بخند
هم نفس لحظه های سرد
گیسو گشا
دخترک عشق های بعد!
گیسو گشا
برقص
دست ِ دست باد .
پر میشوم
پر احساس بودنت
وقتی که باد نام تو را جار میزند
سر ریز میشود
کلماتم به روی من
دستم برای نوشتن تو
پشت واژه هاست !
بالا بلند
کلماتم چه کوچکند
نامت بلند تر از
این حد واژه هاست
با من بیا
بیا و بشین بین واژه هام
در واج واج و نت نت این
موسیقیای شعر
واژه کم است برای نوشتنت
من
می نویسمت
به بضاعت
به حد من
.
.
این حد بضاعت این مرد و واژه هاست
تکرار نام تو
و
دوست دارمت

الدوز ِ شادلو :

 

خانمان زیبا نیست

پنجره اش رو به هیچ درختی گشوده نمی شود

تنها گاهی گنجشکی خودش را محکم به شیشه پرتاب می کند

من تمام امروز را تاریخ مغول خوانده ام

به آشپزخانه می روم و به اخبار ساعت ده گوش می دهم

_ نسل گنجشکها در حال انقراض است...
 

 

Back to Top

2

محمد علي شاكر:
و زن خواب ديد
كودكي دستانش بريده بود
و موهايش مي سوخت
بالاي سرش سياه پوشيده اند/ با صورتهاي بسته
و مي رفتند درون ‌آب/ بميرند روبروي يك شب ماه گرفته‌!
گوركن هاي زمين
از اين سوي گورستان تا ‌آخر جهان كه مي روند
تا گورهاي تازه مي دوند
تا هميشه باز مي شوند.
خواب مي ديد
كودكش يك چشم دارد
و به جاي شير/ رگهاي مادرش را مي مكد
خواب مي ديد مادراني كه عزاي ابليس گرفته اند
عزاي ارواح خبيثي كه هر شب
موهايش را نوازش مي كنند و بعد
‌آرام ‌آرام
به ابتداي زمين مي رسند
با پارچه هايي كه اطرافشان كشيده اند.

 

 

 

گودرز شاطری:
قسم به دوزخ قسم به چنگيز
قسم به حال و هواي پاييز
قسم به تهمت قسم به مريم
قسم به گندم گناه آدم
نه باغ ليمو نه باغ سيبي
نه دلربا و نه دلفريبي
نه مثل شعري که ناگهان است
نه مثل گريه که بي امان است
نه مثل شاهان هميشه مستي
نه چون خدايان هميشه هستي
تمام سعي ات شکست من بود
اگر چه مهرم وراي تن بود
هميشه شاعر شکستني نيست
هميشه دردش نگفتني نيست
خداي شاعر خداي درياست
همين برايش چقدر زيباست!

 

محمد رضا شالبافان:

 -: شايد،ولی بدون که هميشه...
تمام شد
و رقص روی قطعه ی شب بی کلام شد
هی چهره،چهره بر چمدان می چکيد...
-هيچ-
هی دفعه،دفعه،دفعه،پراز ازدحام شد
يک دسته برف روی سرم می...تکانده بود
با سينه ريز بازی دستی که رام شد
می ريخت،ريخت،ريخت اين چهره های...ی...
بر شانه های آينه جيبی حرام شد
از کندوان به بعد که...
باران گرفته؟-حيف!-
اين جاده تا ادامه پراکن...سجام شد
تا خرده،خرده سنگ تو بردستهای باد-
می رفت،کوچه مست تو بی پشت بام شد
هی پابکوب و مست برقصان دوباره دست
کآواز وحشيانه ی مستان...
تمام شد
يک جفت خاطرات خدا روی گونه هات
تا...
((بی خبر ز لذت شرب مدام شد))


 

محمود رضا شالبافان:
آنگاه چشمهای تو پرواز کرد و رفت
رفتی به آسمان زمین ماه نیمه مست!
حالا خدای روی زمین عاشقت شده
در آسمان خواب من آسمانپرست
شاید زمین برای شما جا نداشته
شاید زمان برای نگاهت کم آمده است
ای دختر خیال خدایان بابلی!
ماه بلند خاطره ی توست دور دست
من تا ابد به یاد شما صبر میکنم
زیر سه متر خاک به دشتی همیشه پست

 

 

 

Back to Top

3

احمد شاملو:*

آثار: آهن‌ها و احساس • بیست و سه • قطع‌نامه • هوای تازه

باغ آینه • لحظه‌ها و همیشه • آیدا در آینه

• آیدا، درخت و خنجر و خاطره • ققنوس در باران • مرثیه‌های خاک
شکفتن در مه • ابراهیم در آتش • دشنه در دیس

 • ترانه‌های کوچک غربت • آهنگ‌های فراموش‌شده
مدایح بی‌صله • در آستانه • حدیث بی‌قراری ماهان


با سماجتِ يک الماس ...
و عشق ِ سُرخ ِ يک زهر
در بلور ِ قلب ِ يک جام
و کش‌وقوس ِ يک انتظار
در خميازه‌ي ِ يک اقدام
و ناز ِ گلوگاه ِ رقص ِ تو
بر دلداده‌گي‌ي ِ خنجر ِ من...
و تو خاموشي کرده‌اي پيشه
من سماجت،
تو يک‌چند
من هميشه.
و لاک ِ خون ِ يک امضا
که به نامه‌ي ِ هر نياز ِ من
زنگار مي‌بندد،
و قطره‌قطره‌هاي ِ خون ِ من
که در گلوي ِ مسلول ِ يک عشق
مي‌خندد،
و خداي ِ يک عشق
خداي ِ يک سماجت
که سحرگاه ِ آفرينش ِ شب ِ يک کام‌کاري
مي‌ميرد، ــ
]
از زمين ِ عشق ِ سُرخ‌اش
با دهان ِ خونين ِ يک زخم
بوسه‌ئي گرم مي‌گيرد:
«ــ اوه، مخلوق ِ من!
باز هم، مخلوق ِ من
باز هم!»
و
مي‌ميرد![
و تلاش ِ عشق ِ او
در لبان ِ شيرين ِ کودک ِ من
مي‌خندد فردا،
و از قلب ِ زلال ِ يک جام
که زهر ِ سُرخ ِ يک عشق را در آن نوشيده‌ام
و از خميازه‌ي ِ يک اقدام
که در کش‌وقوس ِ انتظار ِ آن مرده‌ام
و از دل‌داده‌گي‌ي ِ خنجر ِ خود
که بر نازگاه ِ گلوي ِ رقص‌ات نهاده‌ام
واز سماجت ِ يک الماس
که بر سکوت ِ بلورين ِ تو مي‌کشم،
به گوش ِ کودک‌ام گوش‌وار مي‌آويزم!
و به‌سان ِ تصوير ِ سرگردان ِ يک قطره باران
که در آئينه‌ي ِ گريزان ِ شط مي‌گريزد،
عشق‌ام را بلع ِ قلب ِ تو مي‌کنم:
عشق ِ سرخي را که نوشيده‌ام در جام ِ يک قلب که در آن ديده‌ام گردشِ
مغرور ِ ماهي‌ي ِ مرگ ِ تن‌ام را که بوسه‌ي ِ گرم خواهد گرفت با
دهان ِ خون‌آلود ِ زخم‌اش از زمين ِ عشق ِ سُرخ‌اش
و چون سماجت ِ يک خداوند
خواهد مُرد سرانجام
در بازپسين دَم ِ شب ِ آفرينش ِ يک کام،
و عشق ِ مرا که تمامي‌ي ِ روح ِ اوست
چون سايه‌ي ِ سرگردان ِ هيکلي ناشناس خواهد بلعيد
گرسنه‌گي‌ي ِ آينه‌ي ِ قلب ِ تو!

و اگر نشنوي به تو خواهم شنواند
حماسه‌ي ِ سماجت ِ عاشق‌ات را زير ِ پنجره‌ي ِ مشبک ِ تاريک ِ بلند که
در غريو ِ قلب‌اش زمزمه مي‌کند:
«ــ شوکران ِ عشق ِ تو که در جام ِ قلب ِ خود نوشيده‌ام
خواهدم کُشت.
و آتش ِ اين‌همه حرف در گلوي‌ام
که براي ِ برافروختن ِ ستاره‌گان ِ هزار عشق فزون است
در ناشنوائي‌ي ِ گوش ِ تو
خفه‌ام خواهد کرد!»

 

 غزال شاهرودی:
هرچه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد
نرود از دل ما مهر و وفا، بدتر شد
مثلا خواستم این بار موقّر باشم
و به جای «تو» بگویم که: «شما» بدتر شد
این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد
بلکه برعکس، همه رابطه ها بدتر شد
آسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
روی فغرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد

 

 

كامران شاه علي:

دراين تقدير بي رنگي ، حرير روح رؤيايي
طلوع آبي يادي ، نگاه سبز دريايي
تو خون پاك خورشيدي شكوه شعر پروازي
غرور بال انديشه خيال روح صحرايي
چه پيونديست با چشمت زلال آب و آيينه
كه تير ديده ي دل را تو آماج تماشايي
من از بن بست متروك خيالي كهنه مي آيم
تو از زيباترين حسّ نگاه تازه مي آيي
تو مثل خنده ي خورشيد بر سرد تن پاييز
دل خون شقايق را سرودي گرم و زيبايي
به نبض خواب پروانه طنين خستگي جاريست
درنگي اي گل وحشي ، تو راز شعر رؤيايي
 

 

  1. پرستو شاه محمدي:

  2. يك مشق خط خورده و بعد،نفرين به خودكار قرمز
    سي،نَه! چهل تا جريمه، از مشق دشوار قرمز
    تخته سياه قديمي، آيينه ي بي كسي ها
    گچ ها فقط يك غبارند،تعريف زنگار قرمز
    شايد كه رازي نباشد، سارا ببيند نوشتم
    سي تا انار بريده با دست تبدار قرمز
    حكم سبد دارد امشب اين دفتر پر انارم
    همپاي من مي شمارد با چشم بيدار قرمز
    شب شد خدايا و مانده ده تاي ديگر برايم
    فردا كسي مي شمارد آن را به خودكار قرمز
     


 

 

Back to Top

4

 علی اکبر شاه محمدی:/ گراش
حیف و صد حیف که ایام گذشت
سر احساس شکست
پاکبازی ز پی دود دوید
نور از چهره ی فانوس پرید
رعد فریاد کنان، نعره زنان
تکه ای ابر برید
عارفی در به در، از غرقه ی شوق
عطش لاله ی سرخ
خشم و بی رحمی شلاق سکوت
و سرانجام دلی خسته ز گفتار کهن
****
حیف و صد حیف که ایام ندید
قاصدک مُرد و کسی هیچ نگفت
فطرت از خانه ی انسان پر زد
خواب در خیزش الفاظ پرید
و لبی در غم تسبیح نشست
آه!خمخانه شکست
وکسی دم نزد از مرد سخن
***
حیف و صد حیف که ایام گذشت
بند آمال گسست
وبهار از پی پاییز دوید
سینه از طعنه ی شب
همچو یک ساقه ی زنبق پوسید
و افق رفت چو آهوی ختن

 

محمد جواد شاه مرادي:

تمام شب را در فكر من قدم مي زد
زني كه رقصان رقصان تو را رقم مي زد
و با گذشته ي من-باتو-مهربان مي شد
و باز، حالِ غرور مرا به هم مي زد
زني كه پنجره در پنجره تغزل بود
و برگ،برگ مي آمد و از تو دم مي زد،
به مرگ،اطمينان مي دهم نمي دانست
اگر به اسم تو خود را به خواب هم مي زد
نمي توانست آنقدر واقعي باشد
كه باور تو،در فكر من قدم مي زد
 

 

 

 حامد شاهين مهر:

سالهاست!
از راه مي رسد چمداني كه سال هاست ...
با خاطرات مرد جواني كه سال هاست ـ
ـ بر سنگ فرش خيس جهان راه مي رود،
بر سنگ فرش خيس جهاني كه سال ها ست ـ
ـ چشم انتظار آمدن يك مسافر است ؛
چشم انتظار ديدن آني كه سال ها ست ـ
ـ در قصه هاي ساده ي مادر بزرگ بود ؛
ورد زبان دختركاني كه سال ها ست ...
***
اين نامه رسمي است ، تو محكوم اين غزل
در دادگاهِ درد كساني كه سال ها ست ...
پيش از صدور حكم زمين شعله مي كشد
وا مي شود دوباره دهاني كه سال هاست ...
ـ : من سال هاست ... مردم اين شهر شاهدند !؛
ـ : اين لهجه آشناست ، زباني كه سال ها ست ـ
ـ با من تمام درد مرا داد كرده است ؛
ـ : آقا! شما درست هماني كه سال هاست ...
***
مرد از كنار متن به آغوش باد رفت
اين است آن «خجسته زماني» كه سال هاست ...
***
در باز شد و باز به راهش ادامه داد
در خواب هاي خود چمداني كه سال هاست ...

 

 

 

مجتبی شايگان:
اتــاق خــواب مقـابـل ، چــراغ چشمك زن
هدف : كسي كه لباسي سفيد كرده به تن
پيــام فـوري فـرمــاندهي بــه واحــد مرگ
كه تـا نگفتـه ام آتش نمي كنيـــد اصــــلاً
پليس ، گوش به فرمان ، شمـا محاصره ايــد
حماقت است در اين وضع خاص جنگيــدن
و روي صنــدلـي آن اتــاق : سوژه ، عــذاب
و روي ميز : قـلـم ، گل ، تپانچه ، پول، كفن
نوشت : « آمـدم از سرزميـن گمــشده اي »
نظر به اين كه كسي نيست هم ترانـه ي من
شهيــــد غربت چشمـان تان ، خـــداحافظ
بــراي عشـق ، بــراي خـــدا ، بــراي وطن

صداي تيــر ، نويسنـده ، پشت ميـــز افتاد
و روز بعـد : سپيــده ، درشت تيتـر شـدن :
ستون قصـه ي ايــن روزنــامه از فــــردا
ادامـــــــــه دارد و پايان ماجــرا بعـــداً

 Back to Top

5

نوید شریداوی: /آبادان

وقتی که برزمین و زمان عرصه تنگ شد
دستان بجه های محله تفنگ شد
فریاد های خفه شده سخت نطفه بست
درزخم زخم حنجره وقتی که جنگ شد
در ازدحام بی تپش شهر گم شدیم
شهری که طعمه ی طمع نام و ننگ شد
گهواره ای پر از نوسانهای کودکی
زیر فشار خاطره ای مرده تنگ شد
باور نمی کنید که از خون بچه ها
یک آسمان زنگ زده غرق رنگ شد
حتا برای کندن گورخودش عجیب
دستان کرمخورده ی مردی کلنگ شد
کو رد پای پیرترین مرد شهر؟ مُرد
وقتی عصای کهنه ی او نیز لنگ شد
یک نسل خون برای همیشه فسیل ماند
وقتی که قلب مردم این شهر سنگ شد
 

 

 شريف بروجني غلامرضا:/ بروجن
تولد 1352/10/1

هميشه بين تبسم ميان يك ترديد
كسي نگاه مرا پشت لحضه ها دزديد
و باز آمد و يك لحضه هم توقف كرد
و چشم هاي مرا بي نشان ترين ناميد
غروب بود و من و وحشت از پشيماني
و آنكه پشت دلم را به خاك مي ماليد
هميشه پشت نگاهت نماز مي خواندم
و ابرهاي نگاهت هميشه مي باريد
كسي نگفت بدانم حضور گمشده ام
ميانه اي دارد با قبيله ي خورشيد
تو هم مثال مني و هميشه مي ماني
هميشه پشت تبسم ميان يك ترديد
 

اسماء شريف نژاد :

چه قدر فکر النگوو گوشوار کنم؟  
چه قدر پشت مژه سايه سايه بار کنم؟  
حقوق من به نود هم نمی رسد آخر  
چه قسط بندی نوع نود هزار کنم؟  
چه گير می دهد اين صندلی به منشی خويش  
دوشيفت بايد از امروز فکر کار کنم  
مطب ادامه ی سر گيجه ها اگر بشود  
دوتا مريض سمج غرق انتظار کنم  
مطب تبادل افکارروزمره و فحش  
!که گوجه کيلوی چند است !من چه کار کنم  
کمی رژيم بگیرم ! سبک نمی گردم  
مسير خويش اگر نصف النهارکنم  
وچرخ خوردن تکراری ام به دورزمين  
بهانه ای ست که از آدمش فرار کنم  
شفا نمی دهد اين نسخه پيچ  می فهمد  
پريده ذهن من از اين که  رو به يار کنم  
تکانده است جهان سفره ی قضا در من  
گلايه ای که نبايد به روزگار کنم  
به پيش دستی ام آورده قرص ماه و هنوز  
به پيش خوانی او بايد استتار کنم  
گرفته چشم مرا تترونی سفيد - مگر  
به ويترين جهان مرگ را شکار کنم  
!چه قدر خسته ام از آمپول /قبض/مرض  
بگير دست مرا ! حاضرم بهار کنم  
دوباره ساعت نه می شود که بسته شود  
دری که بايد بازش سرچهار کنم

سید حمید شریف نیا:
يكهو  صورتش ورق خورد 
 
از هولم        كوري تير برق 
 
دستانم جوگندمي  پاشيد 
 
 
             پاييز       آبي سبز      دوخته بود   
 
و تنها مانكن 
 
از پشت سوتين  عاشقي كرد 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back