NEXT Back

سایت سوشلیغا

    

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 28

  1. 1- سپیده شمس، علی شمس، فاطمه شمس، مرجان شمشیری

  2. 2- عباس شمشیری، آفاق شوهانی، عبدالرضا شهبازی، شهاب شهابی

  3. 3- جواد شهابی، یدالله شهرجو، محمد حسین شهریار، منوچهر شیبانی

  4. 4- مهدی شیخ حسینی، معصومه شیخ مرادی، علی شیرانی، شیدا شیرزاد

  5. 5- امین شیرزادی، ابراهیم شیرگیر، اعظم شیروانی، فاطمه شیری

  6.  


1

 سپيده شمس:

آقا نگاهت جاي آهوهاست مي دانم
دستان پاكت مثل من تنهاست مي دانم
آقا دلت در هيچ ظرفي جا نمي گيرد
جاي دل تو وسعت درياست مي دانم
برگشتنت در قلبهاي مرده ي مردم
همرنگ طوفاني ترين درياست مي دانم
آقا اگر تو بر نمي گردي دليل آن
در چشمهاي پرگناه ماست مي دانم
جاي سرانگشتان پر نورت در اين ظلمت
مانند رد باد بر شنهاست مي دانم
در باور كوتاه اين مردم نمي گنجي
وقتي بيايي اول دعواست مي دانم
اي كاش برگردي كه بعد از اين همه دوري
يكباره حس بودنت زيباست مي دانم
كي باز مي گردي ؟ برايم بودن با تو
زيباترين آرامش دنياست مي دانم
تو باز مي گردي اگر امروز نه! فردا
از آتشي كه در دلم بر پاست مي دانم

 

    علي شمس:

    تو با طليعه ي سبز جوانه مي آيي
    تو وقت سر زدن رازيانه مي آيي
    تو با طلوع دل انگيز يك پگاه بهار
    به اعتقاد دلم بي بهانه مي آيي
    به رهگذار تو چاووش مي كند باران
    مگر ز قبله ي اشك و ترانه مي آيي
    تو با شكوه سواران قصه ها اما
    بدون خواب و خيال و فسانه مي آيي
    شكوفه ها همه در خواب ديده اند تو را
    كه از كران افق فاتحانه مي آيي
    تو پر فروغ تر از روشناي صد خورشيد
    به رغم ظلمت سرد زمانه مي آيي
    در انتظار تو خون شد دل قبيله ي ما
    مگر نه آنكه تو با اين نشانه مي آيي
    سحر تمامي گل دسته ها تو را خواندند
    امير قافله ي ما چرا نمي آيي
     

     

 فاطمه شمس:/مشهد/تهران

22سال

سكانس يك ، نه شب ، قتل مضـحک یک زن
و چــــارپــایه ی چـــوبی ، طــــناب در گــردن
در امتــــــــداد نگــاهش که باز مــــانده به در
نمـــــرده بود هنـــوز اضــطراب از مــردن
ســکانــس دو ، نخ سیگار و حلـقه های دود
و بوی عطر زن است این ، گمـان کنم بیـــژن
دو قـاب عکس که انگــار سایه های مــن است
و انــعــــکاس تــنی بـی حجـــاب و پیــراهــن
سکانس سه، پرسانسور دراین میان گم شد
چقـــدر حــس غــریبی ست مثــل زن بــودن
شکــسته پایه ی چوبین (( بارت )) در قفسـه
هــــــجوم پــست مـــدرن و کتــابـهای خفـن
(( کتــاب فلـسفه با ژسـت عاقلانـه ی پوچ ))
و التــــــــذاذ دروغیـــن هایـــدگـــــر در مـــن
تو ناتمـــــــــام ، کتاب های غرق در خــلسه
و قیــــــل و قــــال غـــزل ، مثـل آب در هاون
 

 

 

مرجان شمشیری:/ کازرون
با سرعت فرار
قد می‌کشی پشت لحظه‌ای
که به طوافت نیاورم
و من شور می‌زنم
زیر هر چه هاشور خورده
تا میهمانی جاده‌ای
که بی‌سابقه‌ترین تلنگر جاذبه بود
دنبال آنم
به سرکردگی چشم‌هات
که نگویی سهم تو گلیم کوچکی بود و پای درازی
من از مردن که به سن قانونی‌ام نرسیده
از ساعت که مدام به ثانیه موکول می‌شود
سخت دل‌گیرم
بیچاره تو
که خط به خط مست می‌شود
از دیوانگی زمین
از آسمان که هفت خط روزگار است
در کناره‌ی خواب زمستانی
دخترکی از تبار عبور:
لطفاً کمی فرار به من بدهید
 

 

Back to Top

2

عباس شمشیری: /کازرون
چه اتفاق عجيبي به يار مي‌ماني
به دل‌پذيري نقش نگار مي‌ماني
براي من كه در آغاز عشق بودم و مرگ
به فصل بوسه به پايان كار مي‌ماني
ز باغ دامنت امشب چقدر گل چيدم
به لحظه لحظه‌ي فصل بهار مي‌ماني
نكن تو اخم در آيينه ديده‌اي خود را
به شيشه‌اي كه گرفته غبار مي‌ماني
هزار و يك شب ديگر ترا نمي‌بينم
به قصه‌هاي شب انتظار مي‌ماني
نگو ميانه رها كن به بوسه قانع باش
براي گوش كر امشب به تار مي‌ماني

 

آفاق شوهانی:/ایلام

تولد 1346

آثار:تنهاتر از آغاز ( مجموعه شعر)
- در این نه در سیزده ( مجموعه شعر)
- من در این شعر آفاق شوهانی تویی ( مجموعه شعر)

 

خط فاصله
چیزی که همین جا رخ می دهد خط فاصله است
- شما چند بار آن طرف نیمکت نشسته ای؟
- هر بار که خواسته ای!
- هر بار که آمده ای؟
الاکلنگ یکی را بالا می برد دیگری را پایین
خط فاصله همین است
بین دو جمله می نشیند
این طرف را توضیح می دهد
و آن طرف را...
- همیشه به دوردست خیره می شوی
- مگر نه ابرها تکه های یک پازل است؟
نیمکت ها را اگر بدارید
خط فاصله ها می ریزد
جمله ها کنار هم می نشیند
دیگر نه تو منتظر می مانی نه او
 

عبدالرضا شهبازی:
آثار:
بر مدار صاعقه وحیرت
_نمی خواهم کسی خواب های مرا ببیند
-در گذرگاه فرشتگان
_چرا اینقدر از گریه های من لذت می بری
_همه اردی بهشت های جهان
_ایینه ها به تو سلام می کنند

-------------------------------------------------
سفینه مرگ می نشیند
مسا فرانش یکی یکی پیاده می شوند
و بهتی عمیق جهان را به شعله ای مبدل می کند
که تو را یارای رو برو با او نیست
می گر یزی از آنچه کرده ای
و پناه می آوری به سنگ
سنگ آتش می شود
و شراره اش بر جانت شعله ور .
کلمات قرآن نور می شوند
تو چشمهایت را می بندی
دهانت باز می شود.
هر روز کتاب خدا را باز می کردی
و همان کلمات بر دهانت قفل می بندند
رو به جهان دیگری می آوری
همان کلمات بر تو شهادت می دهند
ریا از رگهایت فواره می زند
و بر روی کلمات خدا می نشیند
بغضی غریب گلو یت را می فشارد
- من که سا لها بی وضو نخو ابید ه ام-
من که سا لها...
سفینه مرگ دور سرت می چرخد
و تو می چرخی با او
به طوری که جهان می چرخد دور سرت.
سفینه مرگ می چرخد دور سرت
و تو می گریزی از آن کتاب مقدس
که سالها برایت ...
وتو می گریزی از آن کلمات نور
که سا لها به دروغ و ریا بر زبان جاری کردی
و هم اکنون بر تو شهادت می دهند.
 

 

شهاب شهابی:/اصفهان

چشم هایش پر از شجاعت بود، خشم با نقش چهره اش همراه

چفیه را دور صورتش پیچید، به خیابان مرده کرد نگاه

آن سوی کوچه در کمین بودند پشت دیوارهای زخم آلود

روسیاهان تیره تر ازشب، مردهای مسلح خود خواه

خم شد از بین سنگهای زمین چند سنگ درشت را برداشت

چیزی آهسته زیر لب گفت و از دل کوچه زد برون ناگاه

در خیابان شبیه باد دوید، سمت آنها که در کمین بودند

ناگهان با صدای غرش تیر، منتشر شد در آسمان یک آه

آسمان چرخ خورد دور سرش و زمین هم کبود شد از درد

دست هایش که کم کمک شل شد، سنگ افتاد در میانه ی راه

با صدای گلوله ی دوم قامتش بر زمین سرد افتاد

و بریده بریده زمزمه کرد اشهد ان لا اله الا الله 

 

 

 

Back to Top

3

جواد شهابي فرخ شهري/فرخ شهر
تولد 1356

مي توان آيينه بود و صدق را تفهيم كرد
مي توان خود را به يك لبخند هم تسليم كرد
مي توان بر روي دشت بي كران قلب تو
نقشه ي جغرافياي عشق را ترسيم كرد
مي توان با يك سبد گل هاي لبخند سفيد
ائتلاف زرد غم يا درد را تحريم كرد
كي توان در زير سقفي از تفاهم، دوستي
سهم اندوه دلت را با دلم تقسيم كرد
مي توان از اشك من طعم محبت را چشيد
عشق را در ذهن سخت سنگ هم تفهيم كرد
مي توان در امتداد جاده ي سبز وفا
در مسير دل تمام خويش را تقديم كرد
 

 

 يدالله شهر جو:

آثار: مجموعه شعر«یک صندلی مقابل دریا»/و....

 «بله باد اشتباه كرده است»
تو اشتباه نكرده اي كه كف ليز اين ماشين(تو يو تا)نشسته اي
شلال گيسوانت را به دست باد!
بله باد اشتباه كرده است
براي چه چنگ انداخته؟
اين شمط را كنار زده است
دست خودش نبود
بيچاره فكر كرده
قاصدك هاي شلال شمط
روي تن صحرا نشسته اند
هي وزيده بود و هي وزيده بود
حالا قبول مي كني (راننده)اشتباه نكرده است
موهاي سياه اين زن با دامن سياه آسفالت مو نمي زند

 

سيد محمد حسين بهجت تبريزي(شهريار)
1367-1286 خشكناب تبريز
آثار: ديوان اشعار-منظومه حيدر بابا...

 

آمدي جانم به قربانت ولى حالا چرا
بى‌وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا
نوش دارويى‌ و بعد از مرگ سهراب آمدى
سنگ دل اين زودتر مى‌خواستي،حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فرداى تو نيست
من كه يك امروز مهمان تو ام،فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جواني كرده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت
اين قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من نمى‌پاشد ز هم دنيا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
اين سفر راه قيامت مى روي تنها چرا



 

  1. منوچهر شیبانی:

    شمع آجين

    ....

    مردي

    بر پيکر برهنه او

    تابنده شمعها ، در سوز

    چون ميخ ها فروشده هر شمع در تنش

    از داغ هر ته شمعي

    جويي ز خون دويده سوي پايين

    و ز اشک همچو سرب مذاب هزار شمع

    سوزد به سان دانه اسپند.

    آن مرد

    لب مي گزد به دندان

    شکيبا بسوز تن!

    با جرات ، بر سوي تيرگي ها

    سنگين سنگين مي گذارد دايم گام

    بر گرد او مقلد و دلقکها

    صوتزن و مغني و مطربها

    در رقص و ساز و نغمه سراييدن

    سازو کمانچه ها به نوازش

    افکنده در فضاي شبانگاهي

    لرزش.

    دنبال او

    فراشها، با جبه هاي سرخ زري دوزي شلاقها به کف

    دشنام گوي و عربده جو، ره مي روند.

    از زير طاقها

    گمگشتگان

    و ز سوک کوچه ها

    آوارگان

    تا ديده در ميانه امواج ياس و رنج

    نوري ز شمعهاي تن مرد را

    دنبال کاروان

    از شوق مي دوند.

    بر مرد روشني ده، با قلوه سنگها

    آزار مي دهند .

    چشمانشان بيند فقط

    نوري که رهنماست

    کور است در مقابل آن مرد

    کو با تن نزار برد شمع جمع را

    شمع آجين

    بر قلب تيرگيها

    پيوسته ره نوردد.

    هرکس که سنگ مي زندش يا بر جراحت تن

    نمک خنده پاشدش

    از زير بار درد

    بنمايدش با عطوفت، لبخندي.

    تازه سپيده سر زده از آسمان گدار

    چشمان شهر خفته، گشايد

    آهسته مي کشد نفسي راحت.

    آيد صداي بانگ اذان توام

    با هاي و هوي قافله دور دستها.

    بر شاهراه شهر.

    مردي فتاده با تن عريان و داغدار

    بس شمع نيمسوخته چسبيده بر تنش.

    آن مرد

    خاموش و سرد

    کرده رها تنش را

    اندوه و رنج و درد

    بر لب تبسمي به رضايت.

    گويي که خيل گمشدگان را

    با جان خويش کرده هدايت.

    ره را سپرده تا به نهايت.

    تک توک عابرين

    بر سر کشيده اند عباها

    با نفرت ، از او نگاه گريزانده

    آرند، رو به سوي مساجد، پي نماز!!

Back to Top

4

مهدي شيخ حسيني: / اصفهان

حالا چه رفته بر سر بانوي آسمان،
كاين سان فتاده لرزه به زانوي آسمان،
اينجا گرفته است گلو گاه آينه ...
اينجا نشسته زخم به پهلوي آسمان،
دستي كه دست آينه را بسته پيش از اين،
دستي بنفشه كاشته بر روي آسمان،
سوسو نزد ستاره چشمش خداي من ،
بانو رسيده است به آن سوي آسمان...


 

معصومه شیخ مرادی:

بغضی نشسته درتو وشلاق می شود
حالا گرفته چشم تورا داغ می شود
حالا پری کوچک تنها که در من است
به آبهای گرم تو مشتاق می شود
استاد راه می رود و می رسد به عشق
موضوع بحث واژه ی عشاق می شود
بر پلک او دروغ پریدن گرفته و...
هی چشمهاش روشن و براق می شود
او گفت در تمام غزلهای عاشقی
شاعر دچار صنعت اغراق می شود
....
می آید وجنون مرا پاره می کند
در تکه تکه های تو آواره می کند
...
استاد نیز بچه ی خوبی نبوده است
در ذهن شاعرانه ی من عاق می شود
 

 

علی شيراني بيدآبادي:/ اصفهان 
تولد 1352

بزم، ديدن داشت اما آنقدر فرصت نبود
باغ پر گل بود و بيش از يك سحر فرصت نبود
شبنم ما جز مجال گريه در گلشن نداشت
بيش از اين ما را در اين غوغا دگر فرصت نبود
از ازل بستند همچون سته ي گل بال ما
تا كه بگشاييم يكدم بال و پر فرصت نبود
يك بهاران نور پرورديم اگر رفتيم زود
يك سحر آيينه آورديم اگر فرصت نبود
بود سير برق هستي جلوه پرداز شتاب
در بهار عمر بيش از يك شرر فرصت نبود
داشتم رايي شكوفا گرچه رفتم چون بهار
كاشتم گل گره در اين رهگذر فرصت نبود
جز خورشان بي امان در وادي رفتن ز خويش
چون رگ سيلم در اين سير و سفر فرصت نبود
تا شدم دريا چو موج از چنگ من دامن كشيد
تا كه وا كردم ز هم مژگان تر فرصت نبود
سينه را گلزار كردم چون نسيم از گريخت
آگهش تا سازم از سوز جگر فرصت نبود
تا كنم سير بهاران گريه ام مهلت نداد
تا ببينم آن چمن را يك نظر فرصت نبود
من چو مشك تر جگر خون، او گريزان چون غزال
تا كنم از راز دل او را خبر فرصت نبود
خواستم تا كف زنان گردم چو موج از شوق ليك
دست غم بر سر زدم زين بيشتر فرصت نبود
مشت خاكم از ازل سرگشته شد چون گردباد
از گلم تا كوزه سازد كوزه گر فرصت نبود
جلوه ي گرداب گشتم از كفم رفت اختيار
تا از اين دريا برون آرم گهر فرصت نبود
گفته بودم چتر فيض آرم چو طاووس بهار
خواستم سازم چمن را گل به سر فرصت نبود
استخوان روشنان شد آب در آغاز راه
شمع را در اين شبستان آنقدر فرصت نبود
خوش دلم «صحت» كه دانستم غنيمت عمر را
گرچه در اين لحضه هاي مختصر فرصت نبود

شیدا شیرزاد:/ تهران
مرا از جمعه ها آغاز کن، از شنبه بیزارم
که از حس غریب و مبهم آدینه سر شارم
من از تعطیل چشمان شما- نه - بر نمی گردم
خدا هم خواسته، پس من کیم تا دست بردارم
و اعجاز شما در جمکران، معراج شعری شد
که بُعد قلّه اش هرگز نخواهد شد پدیدارم
غروب و انتظار و پنجره شد مال من آقا
کمی تعجیل کن، آشفته در این جمعه بازارم
به شوقت چشم های خسته را تا عشق می آرم
از اینجا می رسی؟ باشد... بگو تا چند بشمارم؟
گلاب و عطر خاک و ضجه ضجه آیه ی قرآن
و نرگس در مسیر خالی پروانه می کارم
برایم هفته از دیدار تو آغاز می گردد
مرا از جمعه ها آغاز کن، از شنبه بیزارم

 Back to Top

5

 

امین شیرزادی :/ اسلام آباد

مانده ام تا شب ترديد به پايان برسد

وهم آن قصه که گفتيد به پايان برسد

نور را سر بکشد حادثه اي شوم و غريب

آخرين جرعه ي خورشيد به پايان برسد

گردش خوشه ي افلاک بپيچد در هم

چرخه ي عشوه ي ناهيد به پايا ن برسد

جام جم بشکند و فکر خدايي نکند

شوکت مجلس جمشيد به پايان برسد

عشق آغاز تپش هاي جنون در رگ ماست

و از آن لحظه بترسيد به پايان برسد

 

 

 

ابراهیم شیرگیر:
می خواهم...
می خواهم سنگ واره ای شوم
این طور که برم می داری و
پرتم می کنی به دورها
دیرینه شناسی در هزاره ای مه آلود
لای مردابی خواهدم یافت
و دست های تو را به یاد خواهد آورد
که نا مهربان بودند....

 

اعظم شیروانی:

خواهم آمد و تو را خواهم دید

در همان نقطه ی آغاز سفر

که مرا برد به دنیای دگر

تو به من می نگری

چشم هایت گویا

تپش قلب مرا می شنوند

و خیالت ای خوب

موج احساس مرا

در هیاهوی قفس می شکند

انتظار تلخ ترین واژ برای من و توست

تو این واژه ی مجهول خرافاتی را

از لب پنجره ی کوچک تنهایی خود

ساده لوحانه تو باور کردی

و در آن لحضه

همانند شکوفایی یک گل در صبح

یا مثال وزش نرم نسیم

و همانند صدای بلبل

که بخواند عشق را در یک باغ

تو چه زیبا بودی

منتظر باش که من می آیم

خواهم آمد و تو راخواهم دید.  

 
 

 

فاطمه شيري:

دعا مي كنم بر نگردي غريبه
ببين با دل من چه كردي غريبه
پرستو شدم كوچ كردم ولي تو
جنوني ترين فصل زردي غريبه
شنيدي غزل هاي باراني ام را
ولي لب ز لب وا نكردي غريبه
مرا از خم كوچه هايت نترسان
كه مي دانم از كوچه طردي غريبه
از اين كوچه،آن كوچه دل مي گرفتي
تو هم كولي وره گردي غريبه
 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back