NEXT Back

سایت سوشلیغا

    

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 29

  1. 1- علی رضا صائب، رامین صابر،آبان صابری، محمد صابری

  2. 2- محمد صابری، مینو صابری، مسعود صادقی، زهرا صادقی

  3. 3- فاطمه صادقی، مجتبی صادقی، مهدی صادقی، حسن صادقی پناه

  4. 4- طیبه صادقیان، حمره صالحی، سیدعلی صالحی، رضا صانعی

  5. 5- زینب صبوری زاده، مرضیه صحرایی، روجا صداقتی، سعید صدیق

  6.  


1

 

    علی رضا صائب:

    تازه عاشق شده بودم هدف تیر شدم

    دوقدم مانده به معشوق زمین گیر شدم

    بوی گهواره هنوز از قدمم می بارد

    گرچه در برف نشین غم دل پیر شدم

    زخم در زخم مرا ابروی او می خواند

    بی گناهم من اگر طعمه ی شمشیر شدم

    خیمه در خیمه دلم را تو به آتش دادی

    شعله ای بودم و با داغ تو تکثیر شدم

    باغی از لاله اگر در بدنم می بینید

    جوی خون هستم و از عشق سرازیر شدم

    دشتی از لیلی و مجنون ز جنونم گل کرد

    از همان روز که در عشق تو زنجیر شدم

    مست معراجم و در اوج اگر چه امروز

    دو قدم مانده به معشوق زمین گیر شدم

 

رامين صابر:
اگرچه زائر اين خاك بيكران سنگ است
مجال گريه ندارم چراغمان سنگ است
فرار مي كنم از دست ساده لوحي تان
بدون اين كه بدانم مرامتان سنگ است
من از عشيره تشويش و زخم و پنجره ام
و هرچه خاطره دارم از اين و آن سنگ است
كه گفته سنخيتي بين سنگ و احساس است
دروغ گفته اگر گفته اين همان سنگ است
شبيه چشم توام اي گلوي كوچك رود
كه گفته قلب تمام زمينيان سنگ است؟

     

 آبان صابری:

کلمات را راهی کرده ام
که به دیدار ِ تو بیایند
با بوی نارنج ها و آلو ها ،
کلمات را راهی کرده ام
با غلظتی که شربت ِ پرتقالت را می خوری
اما تو
اما تو
از برابرم می گذری
چون آهوی ِ تشنه که در آب ِ برکه
زیبایی خود را
نمی بیند.

 

حمیدرضا صابری:

نی و تنبور جارم می زند باز
کسی از دور جارم می زند باز
من از جام و می توبه کردم*
چرا انگور جارم می زند باز

*****************

به لب ها بوی خوب پونه داری
و یک خرمن گل بابونه داری
فریبم می دهد یک روز آخر
همین خالی که روی گونه داری

Back to Top

2

محمد صابری:

پدرم هر غروب از سر کار آسمان را به خانه می آورد
غربت دستهای خالی او بوی نان را به خانه می آورد
صورت تيره ريش و موی سپيد ، قطرات زمخت خون و عرق
ماديان سياه بر گرده ، سبلان را به خانه می آورد
چای و قليان به راه بود و پدر ، اسب ميشد برای سرمه و سيب
باز اين مهربان دست آموز ، هيجان را به خانه می آورد
بر سر سفره جايتان خالی روزهای بدون بعد از ظهر
کِيفمان کوک بود وقتی که ميهمان را به خانه می آورد
آه ! آن شب شب سياه ـ حسود ـ مادر از ترس دار قالی شد
چشمهای پدر درشت شدند ، کوچه ، خان را به خانه می آورد
پدرم رفته بود صبحی زود با همان ميهمان ناخوانده
او که هربار با دولول خوش ناگهان را به خانه می آورد
ناگهان زدبه کوه ازغصه و من از انتظار دق کردم
دو شب بعد نعش خونی او ماديان را به خانه می آورد

 

 

مینو صابری:

من به يك واهه مي انديشيدم كه كسي پيدا شد

و به دستان سكوتم قلمي باكره داد .

من از آن شهر سيه صورت پر مكر حزين

ـ به سرايي رفتم ـ

كه به من طعم فراموشي يك خاطره داد .

من به يك واهه مي انديشيدم كه كسي پيدا شد

و مرا قدرت جادويي يك ساحره داد !!

او به من مي آموخت : دست در دست كسي بگذارم

كه مرا چون گل تك فصل دياري ديگر !

توي رؤياي خودش حفظ كند . . .

و ز من مي آموخت : مي توان توي سكوتي دلگير ، دل به آرام نگاهي خوش كرد .

او مي آمد از دور . . .

و بشارت ميداد : ” نور در يك قدمي ست “ !

من برايش از غم، او برايم ز گل پيچك ايوان مي گفت .

من ز مرگ گل سرخ، او ز گلستان مي گفت . . .

او مي آمد از دور . . .

تا از اين ” در وطن خويش غريبم “ برَهم

و سرودي از نور . . .

كه به دستان خزان بار حزينم بدهم . . .

حرف هاي من و او تا به ابد مي آمد !

فرصت اما . . . كوتاه نه به اندازه ي شب هاي پر از بي كسي ام

كه به اندازه ي سر دادن يك واژه ي ” آه“

او مي آمد از دور . . .

تا كه با من ز سفر هاي خيالي گويد . . .

و ز درياهايي . . . كه پر از موج وفاداري با ساحل بود .

و تمناهايي . . . كه پر از خاطره ي خواستني باطل بود .

و ز من مي آموخت : ـ مي توان عاشق شد

ـ مي توان رؤيا ديد

ـ مي توان دل بخشيد ، به هماني كه ز ره مي آيد

تا به دستت قلمي تازه دهد !

ـ مي توان جايگزين كرد ، تب عشقي را

ـ جاي آوارگي عشق غميني كاذب .

من به او مي گفتم، او به من مي آموخت

او نگاهم مي كرد در دلم غم مي سوخت . . .

او مي آمد از دور . . .

او مي آمد كه مرا با خود از اينجا ببرد .

 

مسعود صادقی بروجردی:

تو با فره ي ايزدي آمدي ! خودت مي شدي شاه اسفنديار !

«که گفتت برو دست رستم ببند ؟» ترا گول زد آه اسفنديار !

من آن رستمم آن که از تخت شب تن آسمان را زمين مي زنم

و خورشيد را مي نشانم به تخت به جاي شبانگاه اسفنديار !

تو رويين تني ساده هستي فقط ومن روح يک قوم پوشيده ام

که پيچيده بر من چنان گردباد در اين جنگ بي راه اسفنديار !

نگاهت نفهميد من کيستم و افتادي از چشم هايت زمين

دو چشم ترا باز کردم به خويش به يک تير جانکاه اسفنديار !

ببين روح ايران روان من است «چو ايران نباشد تن من مباد »

و چون من نباشم ؟! سوال بدي است ز يک فکر بدخواه اسفنديار !

هيشه چو خون سياوش ز خاک قد افرازد و شانه بالا زند

من و رخش از گردباد افق بتازيم ناگاه، اسفنديار !

........

و رستم رجز خواند و آمد ولي همان خدعه ي پيش در راه بود

سقوط زمان ناله اي تلخ که نبينم دگر آه اسفنديار !


 

زهرا صادقي:

شوکت ديرينه ام ازعشق تو لبريز باد
اين سرا و خانه ام از ياد تو گلريزباد
در بهار زندگي اي نازنين معشوق من
لطف رويت در وجودم همچوگل سرريز باد
ازاميدت اي نداي زندگي محبوب من
شاخه ي مهرت زديوار دلم گلريز باد
درفراسوي نگاهت اي شفق خورشيد من
آينه دار جمالت درافق مهريز باد
شهر بي مهري در آن سوي صدايت محو شد
سايه ي عشقم به روي شانه ات دل ريز باد
اي اميد خانه ام ،اي شادي روحت فزون
شوکت ديرينه ام از عشق تو لبريز باد

 

 

 

 

Back to Top

3

فاطمه صادقي:

خواهم روم من امشب درامتدادصحرا
يک شاخه ي تکيده آن سايه ي تمنا
بايد درايتي شد بر ضجه هاي بي خون
تفسير يک غرور و شايد طلوع فردا
رقص اقاقي سرخ تالاب يک صدايم
در غيرت نگاهي بر انتظار بي جا
درياي عشق و مستي مفقود يک تجسم
در سايه ي سپيد آن تک درخت تنها
آدم نشسته زينجا در جستجوي فردا
سوداي آن سکوتي بر اتهام حوا

 

 

 

مجتبی صادقی:/ مرودشت

انگشت ها خسیس شدند و خسیس تر

بی جمله ماند سطر سفید من این سفر

می خواستم تو را بنویسم ولی چه حیف

انگشت ها خسیس شدند و خسیس تر

انگشت ها ورق زده بودند صفحه را

از چشم های پر هیجانم حریص تر

  گ

در نسخه های بابل و پارت آمده ست که:

روح زنی ست در تن پرسه پولیس تر

در نسخه های خطّی کلکته مثل رمز

نام تو آمده ست به نثری سلیس تر

در نسخه های کهنه ی بیروت مثل شعر

با ذهن شاعرانه ی مردم انیس تر

در نسخه های مصر زن دیگری نبود

غیر از تو که به نیل تنت خیس و گیس تر

  چ چ

ونگوگ کشیده بود زنی را که چشم هاش

می ریخت روی خاطره از آب خیس تر

موسیقی غلیظ تو در نسخه ی جدید

می آید از گلوی من و ونجلیس تر

 چ

انگشت ها خسیس شدند و هنوز هم

کاغذ سفید بود و لب خودنویس تر

 

 مهدی صادقی:/ جهرم

تولد1352

در گوشه ای غمین،

              دل تار می زند

دستی به لاله است، سر صخره را نشانه

          که بوی حزین هجرت سیمرغ می دهد

 

  طرفی دگر نبسته شاهد مرگ بنفشه ها

من وای، وایِ ذره را

                   وقتی که پر گرفت...

                                    وقتی به خرمنی نشست

ساده سکوت سر داد و کامی دگر نبرد

در دوردستِ سکوت خود شنیده ام

با من سفر کنید به هجوم بلبلان بر شاخه های بید

و آواز سردهید تا قمار قناری

با من سفر کنید

هجرت هجوم سبزِ هیچ ملایم است

با من سفر کنید

هجرت ترانه است

هجرت ترانه است

* * *

ای وحشت همواره های سخت

برگیر از نگاه جماعت غروب تلخ

هشیار کن، بگو

ققنوس از صدای من آتش گرفته است

 

 

  1. حسن صادقی پناه:/ کرج

    پيچيده‎ است بوي تو در قهوه ‎خانه‎ ها

    تنها پناه م‎اند اگر قهوه‎ خانه‎ ها

    تا طعم تلخ چشم ترا تازه ‎تر كنم

    جايي نمانده‎ است مگرقهوه ‎خانه‎ ها

    اين خستگي هرشبه،اين بغض،اين شكست

    آوار مي‎شود همه بر قهوه‎ خانه ‎ها

    آن لحظه‎ هاي سوخته را گريه مي‎ كنند

    هرشب در امتداد سفر، قهوه ‎خانه‎ ها

    چشمانشان سپيد شد و پير گشته‎ اند

    در هر گذر،چراغ به در،قهوه خانه ‎ها

    كوچه به كوچه،شهر به شهر،آخرش زدند-‏

    دنبال تو به كوه و كمر قهوه‎ خانه‎ ها

     

    آنشب نبود مثل شب جمعه‎ هاي پيش

    آنشب شدند زير و زبر قهوه خانه‎ ها

    سر كوفتم به ميز،كشيدند مثل من-‏

    از درد ناله ‎ها ز جگر قهوه ‎خانه ‎ها

    سرگيجه بود و خلسه ‎ي تخدير و گريه‎ ها

    پيچيده ‎بود بوي تودر قهوه‎ خانه‎ ها

     

    بيدار مي‎ شوند چو پاييز سال پيش

    هرصبح با صداي “قمر” قهوه ‎خانه ‎ها

    صبحي صداي كفش زني را شنيده ‎اند

    بر سنگفرش سرد گذر قهوه ‎خانه‎ ها

    صبحي دو چشم قهوه ‎اي آنسوي شيشه‎ ها...‏

    ‏(دودي غليظ ريخته بر قهوه ‎خانه ‎ها)‏

    ‏-دير آمديد سالي و آن مرد دود شد

    ‏(از او نداشتند خبرقهوه ‎خانه‎ ها)

 

Back to Top

4


 

طیبه صادقیان:/ گراش
زندگی نفس های آخر را می کشد
فریاد می زند:
«من رفتم، خدا حافظ»
ناگهان همه چیز راکد
همه جا سکوت
همه را بهتی فرا می گیرد
ثانیه های آخر هم گذشت
ساعت از تکاپو باز ایستاد
اطراف را می نگرم می بینم:
انگار...
آری
آری
آری
«زندگی مرده است»
1379 

حمزه صالحی:

قرار است خدا
قرار است یک روز برگردد
برایم کبوتری بیاورد
و لیوان مه گرفته ام را از شبی داغ و غلیظ
لبریز کند
برای من که تسلیم شدم
کودک ماندم برایش
و حتی دیگر گلدان گلی نساختم از تن ابرها
خط خطی نکشیدم به بال جبرئیل
تا آبشار طوبی از طعم مدادم لبریز شود
برای من
که ستاره هایم را هم همان حوالی تاریک کاشتم
تا وقت آمدنش لای این منظومه های مبهم
آسمان کوچکی روئیده باشد
شاید آسان تر پیدایم کند
ببیندم
که در آخرین کوچه های کهکشان
با تمام اندامم
تمام اشتیاقم
و یک سبد از ستاره های رسیده
که هی شهاب می شوند از بلندی باغ
ایستاده مانده ام
آری قرار است خدا برگردد
همین صبح فردا همین صبح فردا
و بین چشمهای خاموشم
نارونی بکارد
که شبیه گیسوان خودش
آبی است 

 

سید علی صالحی:

باران را بهانه كن...
مي دانم
حالا سالهاست كه ديگر هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد
حالا بعد از آن همه سال،آن همه دوري
آن همه صبوري
من ديدم از همان سر صبح آسوده
هي بوي بال كبوتر و
ناي تازه نعناي نورسيده مي آيد
پس بگو قرار بود كه تو بيايي و ...من نمي دانستم!
دردت به جان بي قرار پر گريه ام
پس اين همه سال و ماه ساكت من كجا بودي؟
حالا كه آمدي
حرف ما بسيار،
وقت ما اندك،
آسمان هم كه باراني ست...!
به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و
دوري از ديدگان دريا نيست!
سر به سرم مي گذاري...ها؟
مي دانم كه مي ماني
پس لااقل باران را بهانه كن
دارد باران مي آيد.
مگر مي شود نيامده باز
به جانب آن همه بي نشاني دريا برگردي؟
پس تكليف طاقت اين همه علاقه چه مي شود؟!
تو كه تا ساعت اين صحبت ناتمام
تمامم نمي كني،ها!؟
باشد گريه نمي كنم
گاهي اوقات هر كسي حتي
از احتمال شوقي شبيه همين حالاي من هم به گريه مي افتد،
چه عيبي دارد!
اصلا چه فرقي دارد
هنوز باد مي آيد،باران مي آيد.
حالا كم نيستند ،اهل هواي علاقه و احتمال
كه فرق ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي فهمند
فقط وقتشان اندك و حرفشان بسيار و
آسمان هم كه باراني ست...!

رضا صانعی:/ کاشان

در کودکیم که زندگی شیرین بود

پیوسته دعای مادر من این بود

می گفت الهی پسرم پیر شوی

غافل که همین دعا مرا نفرین بود

 

 Back to Top

5

 

زینب صبوری زاده:/ کازرون

اينقدر عاشقم دلم اينقدر عاشق است
که ديدن و نديدنت از دور عادي است
اينقدر از تو راضي ام اينقدر « رازي » ام
که کشف الکل از تو برايم زيادي است
تصويرها براي تو تکرار مي شوند
اما نه... حرف آينه ها رد نمي شود
بودم بد است... آه... ولي با نبودنم
آنقدرها براي کسي بد نمي شود
هر روز از کنار تو رد مي شوم همين!
کاري که يک دقيقه... که يک لحظه... آني است
از بس که عاشقم همه دارند مي رسند
کم کم به اين نتيجه که ليلا رواني است
اينها قبول اينکه به تو فکر مي کنم
که با تو عاشقم که قشنگ است بودنم
به زندگي براي تو اقرار مي کنم
اما براي جامعه ننگ است بودنم
هروقت مثل آدم زنده شبيه تو
قلبم درست مي زند آشوب مي شود
اينقدر بي جهت نگران دلم نباش
زخمش زياد نيست خودش خوب مي شود
زخمش زياد نيست ولي من بدونِ تو...
من هيچ وفت مثل تو عاقل نمي شوم
يک بار توي زندگي چند ساله ام
آدم شدم ولي متعادل نمي شوم

 

مرضیه صحرایی:/ جهرم

بگویم او کیست

نام نامردش چیست

هر زمان دید که من می خندم

با طمع گفت که من خواهانم

و گرفت از من و برد هرچه لبخند به رخسارم بود

هر زمان دید که من شوق پریدن درم

گفت خواهان پروازم

و گرفت از من و برد آنچه تا اوج وفا می بردم

شاد شد دید که من در فکرم

خواست گلچین تفکر هایم

و گرفت از من و برد آنچه در خلوت خود می دیدم

بگذارید بشویم این وهم

و بگویم او کیست

نام نامردش چیست

زندگی نامش بود که گرفت هرچه که دلخوش

» بودم

به وجودش به غم داشتن غیر نفس

و من اینجا تنها مانده ام در عطش یک خواهش

پس التماست می کنم ای زندگی جرعه ای

از مشکلاتم را بنوش

 

 

 روجا صداقتی:

پنجاه بار از روی عفت خانه ها بنویس
پنجاه بار از روی جوی خیس پایینی
اصلا به من چه که شما بوسیدنت جرم است
میبوسمت هم دوستت دارم نمی بینی؟
این دکمه ها رو به کدامین انزوا باز است؟
لیلا صدای گریه هایت را چه آیینی؟
زیر کدامین سقف در خونابه میخوابی؟
توی کدامین سوگواری بوسه میچینی
مشکی تر از چشمان تو آیا گناهی هست؟
با اینکه با من میروی ما را نمی بینی
شیطان دستان تو روی چشمهای من
لیلای عاشق پیشه ی تنهای نفرینی
بوی اتاقت میکشاند توی خواب من
شیطان دستانت ورق میزد کتاب من
از کوچه ها بوی غریب سیب می آمد
شیطان به جادوی فریب سیب می آمد
بر سفره ی ما بی خبر که نان گندم بود
گندم کدامین بود آیا؟ حس چندم بود؟
عیسای چشمان مرا با قهر میبردند
مریم به عفت خانه های شهر میبردند
اصلا به دنیا چه که بازم دوستت دارم
من بی گناهم مثل آدم دوستت دارم
اصلا به من چه که شما بوسیدنت جرم است.
 

سعید صدیق:
بره ي سفيد
از اولين گلوله
تا آخرين گلوله
مگسك ها
از هر سو مرا نشانه گرفتند
و كركس ها
همه بر فراز سر من چرخ ميزنند
همه چيزم رفت و عاقبت
ويرانه ايي ماند
كه نام مرا داشت
رها شده در اندوهي
بي نام و بي نشان
وبره اي سفيد
كه نمي دانم
در دلم كجا ها مي چريد
امروز
نانم به تلخي خاطراتم
و نانخورشتم
همان بره ي سپيد است
كه به قناره كشيده اي
سرپناهم
آسماني است چرك و كاغذي
و نامم را
راديو ها
روزنامه ها
بانك ها
از من گرفته اند
نمانده جز بيگانه اي :
با پرچمي سفيد در سرزمين تو
و جامه اي سياه در سر پناه من

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back