| NEXT | Back |
سایت سوشلیغا
|
صفحه ادبی HOME |
1- علی رضا صائب، رامین صابر،آبان صابری، محمد صابری
2- محمد صابری، مینو صابری، مسعود صادقی، زهرا صادقی
3- فاطمه صادقی، مجتبی صادقی، مهدی صادقی، حسن صادقی پناه
4- طیبه صادقیان، حمره صالحی، سیدعلی صالحی، رضا صانعی
|
علی رضا صائب: تازه عاشق شده بودم هدف تیر شدم دوقدم مانده به معشوق زمین گیر شدم بوی گهواره هنوز از قدمم می بارد گرچه در برف نشین غم دل پیر شدم زخم در زخم مرا ابروی او می خواند بی گناهم من اگر طعمه ی شمشیر شدم خیمه در خیمه دلم را تو به آتش دادی شعله ای بودم و با داغ تو تکثیر شدم باغی از لاله اگر در بدنم می بینید جوی خون هستم و از عشق سرازیر شدم دشتی از لیلی و مجنون ز جنونم گل کرد از همان روز که در عشق تو زنجیر شدم مست معراجم و در اوج اگر چه امروز دو قدم مانده به معشوق زمین گیر شدم
|
رامين صابر:
|
|
آبان صابری:
کلمات را راهی کرده ام
|
حمیدرضا صابری:
نی و تنبور جارم می زند باز |
|
محمد صابری:
پدرم هر غروب از سر کار آسمان را به
خانه می آورد |
مینو صابری :من به يك واهه مي انديشيدم كه كسي پيدا شد و به دستان سكوتم قلمي باكره داد . من از آن شهر سيه صورت پر مكر حزين ـ به سرايي رفتم ـ كه به من طعم فراموشي يك خاطره داد . من به يك واهه مي انديشيدم كه كسي پيدا شد و مرا قدرت جادويي يك ساحره داد !! او به من مي آموخت : دست در دست كسي بگذارم كه مرا چون گل تك فصل دياري ديگر ! توي رؤياي خودش حفظ كند . . . و ز من مي آموخت : مي توان توي سكوتي دلگير ، دل به آرام نگاهي خوش كرد . او مي آمد از دور . . . و بشارت ميداد : ” نور در يك قدمي ست “ ! من برايش از غم، او برايم ز گل پيچك ايوان مي گفت . من ز مرگ گل سرخ، او ز گلستان مي گفت . . . او مي آمد از دور . . . تا از اين ” در وطن خويش غريبم “ برَهم و سرودي از نور . . . كه به دستان خزان بار حزينم بدهم . . . حرف هاي من و او تا به ابد مي آمد ! فرصت اما . . . كوتاه نه به اندازه ي شب هاي پر از بي كسي ام كه به اندازه ي سر دادن يك واژه ي ” آه“ او مي آمد از دور . . . تا كه با من ز سفر هاي خيالي گويد . . . و ز درياهايي . . . كه پر از موج وفاداري با ساحل بود . و تمناهايي . . . كه پر از خاطره ي خواستني باطل بود . و ز من مي آموخت : ـ مي توان عاشق شد ـ مي توان رؤيا ديد ـ مي توان دل بخشيد ، به هماني كه ز ره مي آيد تا به دستت قلمي تازه دهد ! ـ مي توان جايگزين كرد ، تب عشقي را ـ جاي آوارگي عشق غميني كاذب . من به او مي گفتم، او به من مي آموخت او نگاهم مي كرد در دلم غم مي سوخت . . . او مي آمد از دور . . . او مي آمد كه مرا با خود از اينجا ببرد .
|
|
مسعود صادقی بروجردی: تو با فره ي ايزدي آمدي ! خودت مي شدي شاه اسفنديار ! «که گفتت برو دست رستم ببند ؟» ترا گول زد آه اسفنديار ! من آن رستمم آن که از تخت شب تن آسمان را زمين مي زنم و خورشيد را مي نشانم به تخت به جاي شبانگاه اسفنديار ! تو رويين تني ساده هستي فقط ومن روح يک قوم پوشيده ام که پيچيده بر من چنان گردباد در اين جنگ بي راه اسفنديار ! نگاهت نفهميد من کيستم و افتادي از چشم هايت زمين دو چشم ترا باز کردم به خويش به يک تير جانکاه اسفنديار ! ببين روح ايران روان من است «چو ايران نباشد تن من مباد » و چون من نباشم ؟! سوال بدي است ز يک فکر بدخواه اسفنديار ! هيشه چو خون سياوش ز خاک قد افرازد و شانه بالا زند من و رخش از گردباد افق بتازيم ناگاه، اسفنديار ! ........ و رستم رجز خواند و آمد ولي همان خدعه ي پيش در راه بود سقوط زمان ناله اي تلخ که نبينم دگر آه اسفنديار !
|
زهرا صادقي:
شوکت ديرينه ام ازعشق تو لبريز باد
|
|
فاطمه صادقي:
خواهم روم من امشب درامتدادصحرا
|
مجتبی صادقی:/ مرودشت انگشت ها خسیس شدند و خسیس تر بی جمله ماند سطر سفید من این سفر می خواستم تو را بنویسم ولی چه حیف انگشت ها خسیس شدند و خسیس تر انگشت ها ورق زده بودند صفحه را از چشم های پر هیجانم حریص تر گ در نسخه های بابل و پارت آمده ست که: روح زنی ست در تن پرسه پولیس تر در نسخه های خطّی کلکته مثل رمز نام تو آمده ست به نثری سلیس تر در نسخه های کهنه ی بیروت مثل شعر با ذهن شاعرانه ی مردم انیس تر در نسخه های مصر زن دیگری نبود غیر از تو که به نیل تنت خیس و گیس تر چ چ ونگوگ کشیده بود زنی را که چشم هاش می ریخت روی خاطره از آب خیس تر موسیقی غلیظ تو در نسخه ی جدید می آید از گلوی من و ونجلیس تر چ انگشت ها خسیس شدند و هنوز هم کاغذ سفید بود و لب خودنویس تر
|
|
مهدی صادقی:/ جهرم تولد1352 در گوشه ای غمین، دل تار می زند دستی به لاله است، سر صخره را نشانه که بوی حزین هجرت سیمرغ می دهد
طرفی دگر نبسته شاهد مرگ بنفشه ها من وای، وایِ ذره را وقتی که پر گرفت... وقتی به خرمنی نشست ساده سکوت سر داد و کامی دگر نبرد در دوردستِ سکوت خود شنیده ام با من سفر کنید به هجوم بلبلان بر شاخه های بید و آواز سردهید تا قمار قناری با من سفر کنید هجرت هجوم سبزِ هیچ ملایم است با من سفر کنید هجرت ترانه است هجرت ترانه است * * * ای وحشت همواره های سخت برگیر از نگاه جماعت غروب تلخ هشیار کن، بگو ققنوس از صدای من آتش گرفته است
|
|
|
طیبه
صادقیان:/ گراش |
حمزه صالحی:
قرار است خدا |
| سید علی صالحی:
باران را بهانه كن...
|
رضا صانعی:/ کاشان در کودکیم که زندگی شیرین بود پیوسته دعای مادر من این بود می گفت الهی پسرم پیر شوی غافل که همین دعا مرا نفرین بود
|
|
زینب صبوری زاده:/ کازرون
اينقدر عاشقم دلم اينقدر عاشق است |
مرضیه صحرایی:/ جهرم بگویم او کیست نام نامردش چیست هر زمان دید که من می خندم با طمع گفت که من خواهانم و گرفت از من و برد هرچه لبخند به رخسارم بود هر زمان دید که من شوق پریدن درم گفت خواهان پروازم و گرفت از من و برد آنچه تا اوج وفا می بردم شاد شد دید که من در فکرم خواست گلچین تفکر هایم و گرفت از من و برد آنچه در خلوت خود می دیدم بگذارید بشویم این وهم و بگویم او کیست نام نامردش چیست زندگی نامش بود که گرفت هرچه که دلخوش » بودم به وجودش به غم داشتن غیر نفس و من اینجا تنها مانده ام در عطش یک خواهش پس التماست می کنم ای زندگی جرعه ای از مشکلاتم را بنوش
|
|
روجا صداقتی:
پنجاه بار از روی عفت خانه ها بنویس |
سعید صدیق:
|
لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت سوشلیغا)
| NEXT | Back |