| NEXT | Back |
سایت سوشلیغا
|
صفحه ادبی HOME |
2- فاطمه اختصاری، علی اخگر، زکریا اخلاقی، مهدی اخوان ثالث
3- حسن اربابی، محمد ارثی زاد،بیژن ارژن، مرتضی ازمل
4- فرخنده استاد زاده، ملاحت اسداللهی، ابراهیم اسدی، ایرج اسدی
5- حسین اسرافیلی، الناز اسفندفر، عبدالله اسفندیاری، زهرا اسکندری
|
محسن احمدی:
|
یاسر احمدی: شما چقدر ساده و صریح و صادقانه حرف می زنید برایمان کبوترانه از گل و ترانه حرف می زنید شما که اهل شعر و واژه اید و ناگزیر کارتان درست شما که از دوباره های رویش جوانه حرف می زنید شما چقدر خوب و روشنید... نه!مثل اینکه پشت سر هی از طناب دار و زهر و تیر و تازیانه حرف می زنید و پیش پایتان جنایتی و قاتلی که نیست، نیست ولی شما که از جنوب و از مدیترانه حرف می زنید مگر شما همان که خون ملتی به شیشه کرده نیستید چگونه با چه رویی از قشنگی زمانه حرف می زنید
ولی به نیامده سکوت و صبر تا ابد، که خسته ایم چرا مدام هر دقیقه و به هر بهانه حرف می زنید گمان کنم که رو شده ست دستتان برای ما و یک جهان ............................................. |
|
حسن احمدي فرد:
چشم هايت ، رمه ها را سيراب مي كند |
محمد رضا احمدی فر:
با من بمان که غربت
من جان گرفته است |
|
فاطمه اختصاری:
تو در معادله هاي
چهار مجهولي |
علی اخگر:
گفتم خدا ...تمام جهان سر بلند کرد
|
|
زکریا اخلاقی:/قم آثار: تبسمهاى شرقى همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند اشارات زالی از طلوع زاده ی نرگس پیاپی می وزد از سمت می قاتی که می گویند زمین در جستجو هرچند بی تابانه می چرخد ولی پیداست دیگر آن غلاماتی که می گویند جهان اینبار دیگر ایستاده با تمام خویش کنار خیمه ی سبز ملاقاتی که می گویند کنار جمعه ی موعود گل های ظهور او یکایک می دمد طبق علاماتی که می گویند کنون از ابتدای دشت های شرق می آید صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند و خاک این خاک شاعر آسمانی می شود کم کم دراستقبال آن عاشق ترین ذاتی که می گویند و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد سرانجام عجیب اتفتقاتی که می گویند
|
مهدی اخوان ثالث:/ مشهد 1369-1307
آثار: ارغنون-زمستان - آخر
شاهنامه - از این اوستا قاصدک هان چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما، اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیّاری - باری، برو آنا که بوَد چشمی و گوشی با کس، برو آنجا که تو را منتظرند. قاصدک! در دل من همه کورند و کرند. دست بردار از این در وطن خویش غریب. قاصدک تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو، فریب. قاصدک ! هان، ولی... راستی آیا رفتی با باد؟ با توام، آی کجا رفتی؟ آی.... راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی، جایی؟ در اجاقی - طمع شعله نمی بندم- اندک شرری هست هنوز؟ قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند |
|
حسن اربابی: گل مي كند اندوه صد آواز بي چشمت كو زخمه اي تا سر كنم يك ساز بي چشمت آه اي بهاري كه خزانم از تو پرپر شد من هستم و پاييز يك آغاز بي چشمت تصميم دارم بال در بالت بيايم حيف گم مي شود اين فرصت پرواز بي چشمت كاري كه از دست غزل هم بر نمي آيد حتي غزل هم جان نگيرد باز بي چشمت حتي همين شعري كه خواندم راز خواهد شد اصلاً ندارد جرات ابراز بي چشمت آرامش نيلوفر مرداب من پژمرد نيلوفر سوداي صدها راز بي چشمت هندوستان چشم من آرام خواهد شد اما نمي خواهم بگويم ،باز بي چشمت اين آخرين شعر ضعيف غربت من بود آرامگاه حافظ شيراز، بي چشمت .
|
محمد ارثي زاد : |
|
بیژن ارژن:/ کرمانشاه آثار:بی همشدگان (مجموعه رباعی)... چشمت بستي و ماه پنهان كردي آن چهره ی بي گناه پنهان كردي اي عشق چو آب زير كاهي بودي آتش در زير كاه پنهان كردي
گفتند فقط مترسك و چوبي بود چوبي كه فقط حكايت خوبي بود باد آمد و دكمه ی مترسك وا شد بر سينه ی او مسيح مصلوبي بود
بر شانه ی من نشستي و دستانت ـ بستند و به گردنت طنابي، جانت ـ با ماندن من بود مرا تير زدند ما كشته شديم و تن آويزانت...
مي خواهي از اين کلبه تارم بروي اين گونه غريب از کنارم بردي يک لقمه نان هست که با هم بخوريم امشب به خدا نمي گذارم بروي
|
مرتضي ازمل:/ جم استان بوشهر
برای تو همين کافی است |
|
فرخنده استاد زاده/برازجان
از باغ چشمانت مرا یکباره راندی
|
ملاحت اسدالهي از: شفت نمي گذارندم دست هاي شاخه شكن به قدر سهم تو سيبي كنار بگذارم تو باز عقربه ات مانده روي دلتنگي كه من براي تو شادي شمار بگذارم قلم تراش كه دارم دلم نمي آيد كه بر غرور كسي يادگار بگذارم برغم اين همه سنگ و برغم اين همه دست بيا براي تو سيبي كنار بگذارم |
|
زنده يادابراهيم اسدی:
بهار آمد به ياد نوجوانی گريه هاکردم |
ایرج اسدی:/خورمرج استان بوشهر
کی دل ازمستی چشمان تو بی خواب نشد
|
|
حسين اسرافيلي:/یزد مجموعه شعر: آتش در گلو / از جنس باران/ عاشقانههايشرقي/آسمانيهاو...
مىبرم منزل به منزل چوب دار خويش را
|
الناز اسفند فر:
|
|
عبدالله اسفندیاری:/
داراب |
زهرا اسکندری:/ شیراز اهلی جاده هایی نبودم که بالا می آورد مادری که پاهاش را در یکشنبه ای جا گذاشت که از تقدس ریش های پدر چکه چکه علف های هرز می رویانید قسم یه دانه ای که اگر...اگر...بمیرد... من از مکاشفات زنی می آیم هراسان کابوس هایی که در ازای چند لوبیای ناچیز... یا هذیان هایی که گاهی جیغ می شد در التماسی که ما...در.. من گاو خوبی بودم بعد ها انبساط دردهام سمت مردی می وزید که توی جیب هایش نقشه ی هیچ گنجی نیست و دارو ندارش باغچه ای ست که قرار است از لوبیای سحرآمیزش دست مادر به خدا برسد بیرون پنجره ای که برف می بارد بر سفیدی موهاش گاهی بلند بلند خواب دختری را می بیند که بلوغ دردهاش را مااااااغ می کشد دربدری که توی گلویش سیب نارسی ست میراث گذشته ی زنی سر در گم کابوس های کال و ما که از پس قرن ها هنوز برهنه ی جاده ای در رَد هفته ای هستیم که یکشنبه ندارد با مادری که حالا ناخن هاش را می جود و بغضی که سر باز نمی کند در انتظار جاده ای که هزاران سال است از خلقت خدا می گذرد و... سبز نمی شود که نمی شود. |
لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت سوشلیغا)
| NEXT | Back |