NEXT Back

سایت سوشلیغا 

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 3

  1. 1- محسن احمدی، یاسر احمدی، حسن احمدی فرد، محمد رضا احمدی فر

  2. 2- فاطمه اختصاری، علی اخگر، زکریا اخلاقی، مهدی اخوان ثالث

  3. 3- حسن اربابی، محمد ارثی زاد،بیژن ارژن، مرتضی ازمل

  4. 4- فرخنده استاد زاده، ملاحت اسداللهی، ابراهیم اسدی، ایرج اسدی

  5. 5- حسین اسرافیلی، الناز اسفندفر، عبدالله اسفندیاری، زهرا اسکندری

  6.  


1

محسن احمدی:
سوسو بزن آیینه مجنون تو خواهد شد
خورشید پنهان گشته ی خون تو خواهد شد
دریا که از یاحل به ساحل می رود آبی
شرمنده ی یک جرعه جیحون تو خواهد شد
در باغ اگر باران چشمانت فرو ریزد
گل پیرهن وا کرده گلگون تو خواهد شد
می بینم ای شرقی ترین لبخند بغض آلود
شب را که حیران از شبیخون تو خواهد شد
می سازد از دستان آتش رد پایت را
خاکستر خاکی که در خون تو خواهد شد


 

یاسر احمدی:

شما چقدر ساده و صریح و صادقانه حرف می زنید

برایمان کبوترانه از گل و ترانه حرف می زنید

شما که اهل شعر و واژه اید و ناگزیر کارتان درست

شما که از دوباره های رویش جوانه حرف می زنید

شما چقدر خوب و روشنید... نه!مثل اینکه پشت سر

هی از طناب دار و زهر و تیر و تازیانه حرف می زنید

و پیش پایتان جنایتی و قاتلی که نیست، نیست

ولی شما که از جنوب و از مدیترانه حرف می زنید

مگر شما همان که خون ملتی به شیشه کرده نیستید

چگونه با چه رویی از قشنگی زمانه حرف می زنید

  

ولی به نیامده سکوت و صبر تا ابد، که خسته ایم

چرا مدام هر دقیقه و به هر بهانه حرف می زنید

گمان کنم که رو شده ست دستتان برای ما و یک جهان

.............................................

حسن احمدي فرد:

چشم هايت ، رمه ها را سيراب مي كند
و گندم ها، در دهان تو خوشه مي بندند
بوي دست هاي تو ، چوپان ها را گرسنه مي كند
و انجير هاي كوهي را شيرين تر.
راه كه مي روي،
صداي دوتار ‍ حسين سمندري مي آيد.
لبخند كه مي زني
شيخ احمد جام ، كتابش را كامل مي كند.
روسري ات را بردار،
وقتش رسيده كلاغ ها به خانه برگردند.
 

 

    محمد رضا احمدی فر:


    دست مرا بگیر که طوفان گرفته است

    با من بمان که غربت من جان گرفته است
    شالی برای سوز پریشانی ام بباف
    این فصل سبز رنگ زمستان گرفته است
    آواره نگاه تو مانده است سالها
    این دل که راه کوه وبیابان گرفته است
    یک عمر زیر سقف نگاه تو بوده ایم
    امشب خبر رسید که باران گرفته است
    باورمکن اگرچه ببینی به چشم خویش
    دل -دوره گرد چشم تو- سامان گرفته است
    این آسمان که تکیه به لبخند داده است
    از ما ستاره های فراوان گرفته است
    جاریست خون رگ رگ من در رگ غزل
    این بودن من است که پایان گرفته است

Back to Top

2

فاطمه اختصاری:

تو در معادله هاي چهار مجهولي
به ضرب و جمع عدد هاي فرد مشغولي
ببين! دوباره مرا در خودت كم آوردي
كه ضلع گمشده ام توي خواب هذلولي
من آن سه نقطه ي گيجم پس از مربّع ها
كه مي رسد به تو از اين روابط طولي
¨¨¨
دو تا پرنده كه از پشت بام مي افتند
دو تا پرنده در اين اتفاق معمولي↓
« شبيه بچگياي من و تو هي مردن »
« دو تا پلندمو كشتي؟ چلا؟ همين جولي؟ »
¨¨¨
...
نگاه كن ! پس از اين گريه چي بجا مانده؟
دو چشم قرمز خسته شبيه گلبولي↓
كه ليز مي شود از بوسه هاي غمگينت
تو در تصّور من شكل فعل مجهولي!

 



 

علی اخگر:

گفتم خدا ...تمام جهان سر بلند کرد
گفتم جهان ... پرنده مرا ریشخند کرد
باران شدم در آتش و خون دست و پا زدم
جنگل مرا از آتش و خون سر بلند کرد
از آن به بعد خاطره ها مال من شدند
حوای من مرا به سرودن پسند کرد
از جسم من شبی به درازای عشق ساخت
روح مرا در این شب یلدا به بند کرد
چون و چرا نداشت اگر بود یا نبود
تنها مرا لبالبی از چون و چند کرد
نامی نداشتم – لقبی که بخوانی ام...
نام مرا غزل – لقب ام شعروند کرد
نزدیک صبح بود و...دنیا ادامه داشت
خود را صدا زدم-و خدا سر بلند کرد.

 

زکریا اخلاقی:/قم

آثار: تبسم‏هاى شرقى

همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند

و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند

اشارات زالی از طلوع زاده ی نرگس

پیاپی می وزد از سمت می قاتی که می گویند

زمین در جستجو هرچند بی تابانه می چرخد

ولی پیداست دیگر آن غلاماتی که می گویند

جهان اینبار دیگر ایستاده با تمام خویش

کنار خیمه ی سبز ملاقاتی که می گویند

کنار جمعه ی موعود گل های ظهور او

یکایک می دمد طبق علاماتی که می گویند

کنون از ابتدای دشت های شرق می آید

صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند

و خاک این خاک شاعر آسمانی می شود کم کم

دراستقبال آن عاشق ترین ذاتی که می گویند

و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد

سرانجام عجیب اتفتقاتی که می گویند




 

 

 مهدی اخوان ثالث:/ مشهد

1369-1307

آثار: ارغنون-زمستان - آخر شاهنامه - از این اوستا
منظومهٔ شکار -پاییز در زندان - عاشقانه‌ها و کبود
بهترین امید - برگزیدهٔ اشعار - در حیاط کوچک پاییز در زندان
دوزخ اما سرد - زندگی می گوید اما باز باید زیست
ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم - گزینهٔ اشعار

قاصدک هان چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما، اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّاری - باری،

برو آنا که بوَد چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار از این در وطن خویش غریب.

قاصدک تجربه های همه تلخ،

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو، فریب.

قاصدک !  هان، ولی...

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی کجا رفتی؟ آی....

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جایی؟

در اجاقی - طمع شعله نمی بندم- اندک شرری هست هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

Back to Top

3


 

حسن اربابی:

گل مي كند اندوه صد آواز بي چشمت

كو زخمه اي تا سر كنم يك ساز بي چشمت

آه اي بهاري كه خزانم از تو پرپر شد

من هستم و پاييز يك آغاز بي چشمت

تصميم دارم بال در بالت بيايم حيف

گم مي شود اين فرصت پرواز بي چشمت

كاري كه از دست غزل هم بر نمي آيد

حتي غزل هم جان نگيرد باز بي چشمت

حتي همين شعري كه خواندم راز خواهد شد

اصلاً ندارد جرات ابراز بي چشمت

آرامش نيلوفر مرداب من پژمرد

نيلوفر سوداي صدها راز بي چشمت

هندوستان چشم من آرام خواهد شد

اما نمي خواهم بگويم ،باز بي چشمت

اين آخرين شعر ضعيف غربت من بود

آرامگاه حافظ شيراز، بي چشمت .

 

 

محمد ارثي زاد :
این دفتر گشاده ی افتاده روی میز
گویی لبِ شماست که آماده روی میز
وقث غذاست ، ساعتِ... فرقی نمی کند
وقتی تو چیده ای عسل و باده روی میز
انگار من مسافر دور لبِ توام
مقصد نشسته پیش من و جاده روی میز
شاید منم که توی خودم حرف می زنم
این دفتر این چهل ورقِ ساده روی میز
یا نه تویی که سرخ شدی در لبان خود
تصویر شاعرانه ی لم داده روی میز
یک استکان لبا لب از آن لب به من بده
لب سوز باش ساکت و آماده روی میز
این دفتر گشاده مرا حرف می زند
گویی لبِ شما غزلی زاده روی میز

بیژن ارژن:/ کرمانشاه

آثار:بی ‌هم‌شدگان (مجموعه رباعی)...

چشمت بستي و ماه پنهان كردي

آن چهره ی بي گناه پنهان كردي

اي عشق چو آب زير كاهي بودي

آتش در زير كاه پنهان كردي

 

گفتند فقط مترسك و چوبي بود

چوبي كه فقط حكايت خوبي بود

باد آمد و دكمه ی مترسك وا شد

بر سينه ی او مسيح مصلوبي بود

 

بر شانه ی من نشستي و دستانت ـ

بستند و به گردنت طنابي، جانت ـ

با ماندن من بود مرا تير زدند

ما كشته شديم و تن آويزانت...

 

مي خواهي از اين کلبه تارم بروي

اين گونه غريب از کنارم بردي

يک لقمه نان هست که با هم بخوريم

امشب به خدا نمي گذارم بروي



 

  1.  

 

 

مرتضي ازمل:/ جم استان بوشهر

برای تو همين کافی است
آب
گِل
آدم
برای من همين که کمی آب گِل کنم.
می لرزم نه از سوز اين سرما
می ترسم از مردنم بدون خدا
می ترسم که خنده ام بگيرد
من انسانم ،قبله ام يک گل زرد
من انسانم
خورشيد دارم
ماه
آبی
ابر
من انسانم
ولی قلبم سوراخ شده
خورشيد هم از روزنه اش می گذرد
من انسانم ولی بال می زنم برای رهائی
مادرم خوشبختی است، پدرم آزادی
شست وسه سال ديگر من انسانم وتو گِل
شرمنده ام برای همه چيز اين دوئل
برای همين چند خط هم ببخشيد که
آفتاب روی صورتم می افتد
پلک ام می سوزد
ولی دلم خنک می شود.......
 

Back to Top

4


 

فرخنده استاد زاده/برازجان
تولد1363

از باغ چشمانت مرا یکباره راندی
با صد غزل شعر مرا افسانه خواندی
احساس می کردم شبی با من بمانی
در حجم تنهایی کنارم غم نشاندی
با کوله باری خسته بر دوش نگاهم
تا انتهای شهرچشمت می کشاندی
با من بمان در لحضه های بی قراری
با اشک اندوهی که هرشب می تکاندی

 

 

ملاحت اسدالهي

از: شفت

نمي گذارندم دست هاي شاخه شكن

به قدر سهم تو سيبي كنار بگذارم

تو باز عقربه ات مانده روي دلتنگي

كه من براي تو شادي شمار بگذارم

قلم تراش كه دارم دلم نمي آيد

كه بر غرور كسي يادگار بگذارم

برغم اين همه سنگ و برغم اين همه دست

بيا براي تو سيبي كنار بگذارم

 

زنده يادابراهيم اسدی:

بهار آمد به ياد نوجوانی گريه هاکردم
درآن هنگامه چون بودم چه ها ديدم چه هاکردم
خروش بلبلان برخواست من درسوگ بنشستم
خودم را بانوای آبشاران هم نوا کردم
به هر سو بودغوغايی ومن خاموش درکنجی
برای دردبی درمان خود فکر دوا کردم
بهار آرد به يادم آن زمان شادمانی ها
به حسرت ديده ی دل را روانه برقفاکردم
نهادم روزها سر دربيابان غم و حرمان
شبان باناله ی مرغ شب آوا ناله ها کردم
به يادآوردم آن روزی که دردامان گلزاری
به پيش آن گلم صدها گل سوسن فداکردم
به ياد آوردم آن ايام کز عشق بتی شيرين
چو کهکن تيشه ها با سنگ خارا آشناکردم
جوانی اسدی دارد جهانی باصفا اما
چه سود آن دوره من بر خود هزارو صد جفاکردم
 

 

ایرج اسدی:/خورمرج استان بوشهر
تولد1317
آثار:یادهاو یادواره ها

 

 کی دل ازمستی چشمان تو بی خواب نشد
یا کی از دست تو دل غرقه به خوناب نشد
گرچه کشتیم به دل بذر امیدت اما
هرگز این مزرعه از لعل تو سیراب نشد
رنگ رخسار به گلگونه چه می آرایی
کی گل از شرم رخت واله و بی تاب نشد؟
پرتو صبح چه زیباست ولیکن هرگز
جلوه انگیز تر از سایه مهتاب نشد
ذوق مخموری و مستی ز ازل چشم تو داشت
ورنه کس بی نگهت مست می ناب نشد
 

 

 Back to Top

5

حسين اسرافيلي:/یزد
تولد 1330
آثار: تولد ميدان- در سايه ذوالفقار-گزيده ادبيات معاصر

مجموعه شعر: آتش در گلو / از جنس باران/ عاشقانه‌هاي‌شرقي/آسمانيهاو...

مى‌برم منزل به منزل چوب دار خويش را
تا كجا پايان دهم آغاز كار خويش را
در طريق عاشقى مردن نخستين منزل است
مى‌برد بر دوش خود منصور دار خويش را
بر نمى دارد نگاه ازمن جنون سينه سوز
مى شناسد چشم صيادم شكار خويش را
رونق روشن دلان با منت خورشيد نيست
مى كند روشن چراغم، شام تار خويش را
در دل طوفانى‌ام از موج خونين باك نيست
مى فشارد در بغل دريا كنار خويش را
موج پر جوشم من از دريا نمى‌گيرم كنار
مى‌نهم بر دوش طوفان كوله بار خويش را
بس كه مى پيچد به خود امواج اين گرداب سخت
ساحل از كف مى دهد اينجا قرار خويش را

 

الناز اسفند فر:
يك نفر...
يك نفر آمد ، صدايم ، كرد و رفت
در قفس بودم ، رهايم ، كرد و رفت
يك نفر آمد كه با چشمان خود
سوز و فرياد عذايم كرد و رفت
بي دليل از قلب من رنجيده بود
او مرا از خود، جدايم كرد و رفت
يك نفر آمد كه با سجاده اش
تا سحر تنها ، دعايم، كرد و رفت
 

 

عبدالله اسفندیاری:/ داراب
درست اول اين نوبهار عاشق شد
دلم ميان همين گيرو دار عاشق شد
زني که صاعقه وار آمد و ببادم داد
به يک اشاره دلش بيقرار عاشق شد
به شوق لحظه ديدار اشک مي ريزم
دوباره ساعت شماته دار عاشق شد
ببين هماره دو چشمش ز اشک لبريز است
ستار و تار و ترانه و يار عاشق شد
بس است اين همه بيهودگي دلم خوش نيست
دوباره شاعر اين روزگار عاشق شد

 

زهرا اسکندری:/ شیراز

اهلی جاده هایی نبودم که بالا می آورد

مادری که پاهاش را در یکشنبه ای جا گذاشت

که از تقدس ریش های پدر

چکه

     چکه

            علف های هرز می رویانید

قسم یه دانه ای که اگر...اگر...بمیرد...

من از مکاشفات زنی می آیم

هراسان کابوس هایی که در ازای چند لوبیای ناچیز...

یا هذیان هایی که گاهی جیغ می شد

در التماسی که

     ما...در..       من گاو خوبی بودم

بعد ها

انبساط دردهام

سمت مردی می وزید

     که توی جیب هایش نقشه ی هیچ گنجی نیست

و دارو ندارش باغچه ای ست که قرار است از لوبیای سحرآمیزش

                                  دست مادر به خدا برسد

بیرون پنجره ای که برف می بارد بر سفیدی موهاش

گاهی بلند بلند خواب دختری را می بیند

که بلوغ دردهاش را مااااااغ می کشد

                                      دربدری که

توی گلویش سیب نارسی ست

میراث گذشته ی زنی سر در گم کابوس های کال

و ما که از پس قرن ها

هنوز برهنه ی جاده ای در  رَد هفته ای هستیم

که یکشنبه ندارد

با مادری که

حالا ناخن هاش را می جود

و بغضی که سر باز نمی کند در انتظار جاده ای که

هزاران سال است از خلقت خدا می گذرد و...

سبز نمی شود

که نمی شود.

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back