NEXT Back

سایت سوشلیغا

    

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 30

  1. 1- مسیح صدیق، لیلا صراحت روشنی،پانه آ صفایی، سیاوش صفاری

  2. 2- محمد حسین صفاریان، داوود صفدریان، جلیل صفربیگی، فرهاد صفریان

  3. 3- پژک صفری، ندا صفری، ایرج صف شکن، عمران صلاحی

  4. 4- ابوالفضل صمدی، هدایت صمدی، عبدالعلی طاعتی، زیبا طاهریان

  5. 5- احمد طاهری، حسن طاهری، احسان طبری، بابک طراوت

  6.  


1

مسيح صديق تنكابني:

چيزي نمانده است به پايان راه ها
كم كم به يك طرف برويد اي نگاه ها
آن سو تر از نگاه شما در ميان باغ
يك سيب كال مانده در اين اشتباه ها
يك صخره هم دريغ كه پيدا نمي شود
اينجا به پشت گرمي اين بي پناه ها
#
اما عبور مي كند از كوچه يك نفر
فردا شبيه آينه ها و پگاه ها
امروز هم اگر همه طاقت بياورند
چيزي نمانده است به پايان راه ها
 
 

 

    لیلا صراحت روشنی:

    برف

    وقتي هبوط ميكني اي برف

    از آن بهشت پر نور

    در بال هاي خسته ي سردت

    مي بينم اندوه بيكرانه ي آدم را .

    وقتي سقوط ميكني اي برف

    از اوج آن غرور بلندت

    در شرم لرزه هاي تن پاكت

    مي خوانم

    آيات بيگناهي مريم را .

    اي برف

    اي سپيد مقدس

    من اندُهان ساده ي قلبم را

    در دستهاي پاك تو مي مانم

    آن را به عمق خاك فرو كن .

     

پانته آ صفایی:
داري مرور مي‌كني آن‌زن را،آن زن و عطر پيرهنش راهم‌
حل مي‌كني درآبي چشمانت كم‌كم لباسهاي تنش راهم
موگير بازمي‌شودو موهاش روي اجاق چشم تو مي‌ريزد
زن گرم مي‌شود و شما كم‌كم حس‌مي‌كنيد سوختنش راهم
آتش گرفته دامن زن، انگار روي مس گداخته مي‌رقصد‌
آنقدر داغ مي‌شوداين كوره تا ذوب مي‌كند بدنش راهم
مانند جيوه مي‌شود اندامش دستان تو پياله‌ي لرزاني‌است
بدنيست احتمال دهيد اين بار از توي ظرف ريختنش را هم
از كوهپايه آمده پايين تا مثل نسيم همسفرت باشد
آنقدر پابه‌پات مي‌آيد تا از ياد مي‌برد وطنش راهم
*‌
زن بي‌اجازه آمده‌بود از كوه ،زن بي‌اجازه عاشق مردي بود
آن شب به كوه بازنياوردند مردان روستا كفنش را هم
آن رقص ايلياتي كولي‌وار ...آن دستمال‌هاي رها در باد...
ييلاق خالي‌است و ايل از ياد برده‌است عطر پيرهنش را هم

 

 

سیاوش صفاری:

ديشب بياد تو

هفت آسمان را

به جستجوي ستاره ات

بوييدم...

سرت را روي شانه ام بگذار

ديگر برايت،

نه حافظ مي خوانم،

نه شمس،

نه حتي سهراب.

فقط تو...

شعر تو را خواهم گفت.  

 

Back to Top

2

محمد حسین صفاریان:/ خمینی شهر اصفهان

از چشم‎هايم پاك كن اندوه عالم را

بشكن طنين بغض‎ هاي گنگ ومبهم را

امشب كه رود واژه ‎ها رنگ تورا دارد

از دفتر من پاك كن شب‎هاي ماتم را

لب باز كن تا شعرهايم لب فروبندند

چرخي بزن ! آغاز كن شعر مجسّم را

گيسو رها كن بر كوير شانه‎ هاي من

تا زخم هايش حس كند اعجاز مرهم را

دستان سبزت را به روي خاك جاري كن

بشكن طلسم سوختن دراين جهنّم را

با سيب سرخ بوسه‎ هايت امتحانم كن

تكرار كن اسطوره‎ ي عصيان آدم را

 

داوود صفدريان:
همسفر
براي بال گرفتن اگر چه حالي نيست
ولي به خاطر تو مي پرم خيالي نيست
ميان خيل پرنده نبودنت بغضي‌ست
چو حس كنم كه بجز من شكسته بالي نيست
زمان هجرت رنگين كمان پرواز است
بدون تو غم هجرت غم حلالي نيست
چگونه بي تو بكوچم كه عشق اينجايي‌ست
تو گرنباشي و حافظ، كه هيچ فالي نيست
در انتظار تو، من در جنوب مي مانم
به اين اميد كه تلقين كنم شمالي نيست.
 

 

جلیل صفربیگی:

بعد از سلام عرض کنم خدمت شما

ما نيز آدميم بلا نسبت شما

بانوي من زياد مزاحم نمي شوم

يک عمر داده است دلم زحمت شما

باور کنيد باز همين چند لحظه پيش

با عشق باز بود سر صحبت شما

بانو هنوز هم که هنوز است به دلم

سر مي زند زني به قد و قامت شما

اين خانه بي تو بوي بد مرگ مي دهد

با هيچ چيز پر نشده غيبت شما

انگار قرن هاست که کوچيده اي و ما

بر دوش مي کشيم غم غربت شما

ما درد خويش را به خدا هم نگفته ايم

تا نشکنيم پيش کسي حرمت شما

*

من بيش از اين مزاحم وقتت نمي شوم

بانو خدا زياد کند عزت شما!  



 

فرهاد صفریان:/ کرمانشاه

تولد 1356

آثار: مجموعه غزل«روح تکانی»/...


بين اين مردمِ سـردگمِ سرماخورده
دلم از سردي رفتار خودم جا خورده
هرم ِگرم نفسم يخ زده است از بس كه،
شانه ام خورده بر اين مردمِ سرما خورده
مي روم گريه كنم غربـت پر ابرم را
در دل سنگيِ خود، اين دل تيپا خورده
و غرور شب اين شهر نخواهد فهميد،
تا ابد قرعـه به نام شب يلدا خورده
*
كوچه ها را همه گشتم پي تو نامعلوم !
كو؟ كدامين درِ لب تشنه شما را خورده ؟!
بر تهي دستي بي حد و حسابم بنگر
دست كوتاه من از دست تو منها خورده

 

 

 

 

Back to Top

3

پژک صفری:

بگذار تا به سبزي سرخ تو رو كنيم

آوازهاي گمشده را جستجو كنيم

تنهايي و قرابت ما حكم مي كند

تنها تو را ـ حضور تو را ـ آرزو كنيم

من فكر مي كنم كه غزل يك بهانه است

تا از تو و شقايقي ات گفتگو كنيم

بردارو تا پريدگي خواب ها بيا

تا خنجري درون دل خود فرو كنيم

انسان غمي به عينه شريف است، اين درست

اما درست نيست به اندوه خو كنيم

پاييز عاشقانه ترين فصل هاست؛ يار!

بگذار در هواي خوشت هاي هو كنيم  


 

 

 

 

  1. ندا صفري:
    نمي‌دانم چقدر بزرگ شده‌ام!
    كفش‌هايم …
    به تو مي‌رسم؟!
    ×××
    ـ پرده‌ي اول
    { حق با شماست
    عشق را بي تو به تماشا نشسته‌ام. }
    ـ مزه‌ي گس بودن ـ
    و ريل‌هاي زندگي‌ام،
    تداوم ناهنجار رفتن
    گناه موهايم در آينه‌ي مادربزرگ
    غربت چشم‌هايم با خاك
    و ناخن‌هايم،
    كه از رنگ تهي مي‌شوند.
    بيست و چهار پاره‌ي ذهنم، مفهومي گنگ،
    در انتظار فصلي خاكستري
    ـ فاصله‌هايي كه رج مي‌زنند … بودن را ـ
    كودكاني كه به آسمان مي‌رسند
    و آرزوهايشان در حجم فاسد زندگي مي‌پوسد.
    ×××
    ـ پرده‌ي آخر
    { حق با من است
    به زندگي نرسيده، مرده‌ام }
    ـ مرگ قهرمان ـ
    و سنگي سرد
    با هزاران خاطره
    ـ تداوم آمدن‌ها و رفتن‌ها
    و پرده فرو مي‌افتد …

ايرج صف شكن:

ما
برجي بلند را سوخته بوديم و
شگفتا
مردي
صليب مونثِ خود را
در خود كشيده بود به بالا.
يك لحضه
در خويش نظر كرديم
شكلي ميانِ من
آينه
ديوار.
مادر شتاب كن!
يك ازدحام گنگ
در حفره اي نشان كرده
ما و
هر آنچه
اينجا نيست.
 

 

عمران صلاحي:
1325تهران
آثار: گريه در آب- روياي مرد نيلوفري- قطاري در مه
ايستگاه بين راه-هفدهم و ...

صداى به هم خوردن استكان ها
صداى غم انگيز آواز خوان ها
صداى سماور، هياهوى قليان
گره خورده با نغمه ى‌خسته جان ها
به روي سر برفي پير عاشق
به جا مانده خاكستر كاروان ها
چه خاكستر پر غبارى كه هردم
كشد پرده بر نام ها و نشان ها
رها كن صدا را كه اينك صدا را
صدا مي زند آبي آسمان ها
بخوان پير عاشق،بخوان لاله ها را
كه از باغ جان آورى ارمغان ها
غمت عابر كوچه باغ دلم شد
بخوان عاشقانه،بخوان از همان ها
 

Back to Top

4

ابوالفضل صمدي:/ خمين
با اين مرام تلخ غزل بي نتيجه است
تبديل زهر هم به عسل بي نتيجه است
هر قدر هم قدم بگذاري نمي رسي
اين راه تا غروب ازل بي نتيجه است
مردانگي به حرف به کرسي نشاندن است
اي جنگجوي خسته عمل بي نتيجه است
شمشير سر شکافته ات را غلاف کن
صفين و نهروان و جمل بي نتيجه است
بتها غرور حکم خدا را شکسته اند
ديگر تبر زدن به هبل بي نتيجه است

 

 

هدايت صمدی انصاري:
خون و آتش ، خيمه گاهي سوخته
بــرگ ريـــزانِ نــــگاهي سوخته
آنطرف تر كنج معبر ، سمت راست
يك شقـــايق از گنـــاهي سوخته
عشق مي بــارد بـــه روي گونه ها
بــــا نــزول قطـــره آهي سوخته
عـــاشق تك لحظــه هاي آخــرم
در هبــوط سجــده گاهي سوخته
خون و آتــش هــمـدم آلاله انـد
در مسيـــر شــاهــراهـي سوخته

 

 

 عبدالعلی طاعتی:
طرائف فرو خوانده اي بارها
بخوان طرفه اي نيز از تارها
اگر بر صدا سنج بندي دو سيم
که باشند اندر شرايط سهيم
به جاشان بدان سان کني استوار
که يک صوتي اصلي دهند انتشار
يکي را چو در ارتعاش آوري
شود مرتعش خود به خود ديگري
هماهنگ همسايه دردمند
بر آرد ز دل ناله هاي بلند
در اين غم سرا تا که سر زنده ام
من اين تار غمخوار لرزانده ام
کسي گر بر آرد ز دردي خروش
ز من بر نيايد که باشم خموش

 

 زیبا طاهریان:
باز يك غزل ، حكايت كسي كه عاشق است
باز ما و كشف خلوت كسي كه عاشق است.
در سكوت، چشم دوختن به جاده هاي دور
باز انتظار عادت كسي كه عاشق است .
دستهاي التماس ما گشوده پس كجاست
دستهاي با محبت كسي كه عاشق است.
باز هم سخن بگو سخن بگو شنيدني ست
از زبان تو حكايت كسي كه عاشق است.
من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش!
مثل حسن بي نهايت كسي كه عاشق است.
بغضهاي شب ، هميشه سهم نا اميدهاست
خنده هاي صبح ، قسمت كسي كه عاشق است.
شاخه ها – خداكند – به دست باد نشكند
عشق يعني استقامت كسي كه عاشق است.
اي شما كه دل نمي دهيد و ايستاده ايد،
در خيال كشف خلوت كسي عاشق است،
منتظر نايستــيد نوبت شما كه نيست
نوبت من است نوبت كسي كه عاشق است .
 

 

 Back to Top

5

احمد طاهری:
سنگ هاي بَدَل
سنگ هاي آتش زنه نيست
شعله ي نارنجي سنگ ريزه ها
از اواخر شب آبي شد
و دهان جانور
سنگ هاي بدل را پس مي داد

بچه ها در اوايل غروب
سنگهاي آتش زنه را به هم مي كوفتند
و جرقه اي كه مي جهيد
نعل وارونه اي است
كه بچه ها مي خواستند

سنگ هاي بدل
همچون سنگهاي قبر است
كه انتظار و نا اميدي از آن ساطع است

دهان جانور در شب
چرا نارنجي و آبي مي سوزد ؟

جلد دوم ظهر

شاخ گياهي آهو
اين ساق خردسال بيابان
رقصي به روي ريگ دارد
مرگي به روي ريگ .

از فرط تاول است كه خط ظهر
آنقدر منحني‌ ست كه دقيقه ها
بي عزم مي ريزند

پيشاني ام نجوم عرق را
اين روشنايي نوميدي ،
از سقف هاي شبانه ام مي ريزد
آنقدر مي ريزد كه روز
بر روي ريگ برگردد .

 

 

 حسن طاهری:
 مو میایی
دیگر از سقف بلند آسمان
کور سویی هم نمی آید به چشم
من تمام آسمان را دیده ام
شایدم این راه را پیموده ام
***
سرد و سنگین رفته ام تا بامداد
خواب یک اسطوره را هم دیده ام
***
چشم من خالی است
آسمان گم گشته است
شکل اهرام است در چشمان من
چشم هایم مومیایی گشته است؟
***
راه در پیش است ، اما
چشم هایم پشت سر
راه را از پشت سر باید گذشت؟!
***
خیر
گوش کن
دارد از آن دور ها
از پس دیوار ها
بانگ می دارد به ما
یک صدای آشنا
***
وقت بیداری است، هان
سالها بگذشته است
وقت خشت خام و ساروج و الک هم رفته است
نوبت رقص و سماء عاشقان برگشته است
دست را بالا برید
آستین بالا زنید
با سر انگشت ها
پاک شویید این غبار از چشم ها
با سر انگشت ها
پاک شویید این غبار ا ز چشم ها
 

 

احسان طبري:
آن جاودان
در اين عمر گريزنده،
که گويي جز خيالي نيست،
تو آنِ جاودان را در جهان خود پديد آور،
که هر چيزي فراموش است و
آن دم را زوالي نيست.
در آن آني که از خود بگذري و از تنگ خودخواهي برايي
در فراخ روشن فرداي انساني،
در آن آني که دل برهانده از وسوسه شيطاني،
روانت شعله اي گردد،
فرو سوزد پليدي را
بدرد موج دود آلود شک و نا اميدي را
به سير سال ها بايد تدارک ديد آن آن را
چه صيغل ها که بايد داد
از رنج و طلب جان را
به راه خويش پاي افشرد و
ايمان داشت پيمان را
تمام هستي انسان گروگان چنان آني است
که بهر آزمون ارزش ما
طرفه ميداني ست.
در اين ميدان اگر پيروز گَردي
گويمت گُردي
وگر بشکستي آنجا
زودتر از مرگ خود مردي.
 
 

بابک طراوت:

دیگر به دعا هم نبرم راه به جایی
دیگر نتوان گفت که ای کاش بیایی
دیشب به دلم آینه ی چشم تو می گفت
ای عاشق بیچاره به این درد سزایی
فریاد من خسته در این همهمه گم شد
دیگر نرسد حیف صدایی به صدایی
هر چند دلت با من دیوانه جفا کرد
پیداست که با عشق به دنبال وفایی
شب تا به سحر غرق تماشای تو بودم
شب آمده ای اختر تابنده کجایی؟
من غنچه ی پژمرده ی افتاده به خاکم
ای گل تو چنین خسته و افسرده چرایی
با بال و پری خسته و با قلب شکسته
پر می کشم از کوی تو با شوق رهایی
در دایره ی قسمت ما وضع چنین شد
شادی به تو دادند و به من درد جدایی
بر رهگذر خسته و آواره مخور غم
او منزل شب دارد و یک سقف خدایی
 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back