NEXT Back

سایت سوشلیغا 

   

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 32

  1. 1- امیر عباسی، فهیمه عباسی، کیومرث عباسی، فاطمه عبدالعظیمی

  2. 2- محمدرضا عبدالملکیان، حسین عبدالوند، حمید عرب عامری، فرامز عرب عامری

  3. 3- مهران عرب، ناهید عرجونی، احمد عزیزی، جبار عزیزی

  4. 4- جعفر عزیزی، رضا عزیزی، میلاد عرفان پور، جعفر عسکری

  5. 5- حامد عسکری، داوود عسکری، ستاره عسکری، امین عسکری زاده

  6.  


1

 

امیر عباسی:

و اکنون

ابتدا ترانه بود

و آواز قناري

در مرغزاري كه

اميد رستنگاه فكرمان

و شور طعم زندگيمان بود

بعد بي رنگي شد

سكوت و رخوت

لباني كه لهاب را نمي‌شناخت

و دستاني كه گرما كسي را نمي‌دانست

و اكنون درد است

زخم است و خنجر

چشماني كه چيزي نمانده تاريكي را آرزو كند

و لباني كه تشنگي را قانون هميشگي بداند

و مرگ خواهد بود

و سياهي و سياهي وسياهي و....

 

    فهيمه عباسي:

    تو مثل آمدن يک غروب دلتنگی
    و با تمام غزل های من هماهنگی
    چقدر گريه و باران برايم آوردی
    چقدر هق هق تازه چقدر دلتنگی
    شميم عطر خيال تو در تنم جاريست
    اگرچه دورتر از صدهزار فرسنگی
    چه خوب ميشد اگر اهل کوچه ام بودی
    تو بودی و شب و صدها دريچه رنگی
    تمام ميشوم آخر بدون ديدارت
    بيا ببينمت از پشت قاب دلسنگی
     

كيومرث عباسي ( قصري):

بيهوده مي نشينم در انتظار باران
يك سينه داغ دارم داغ ديار ، باران !
نم نم علاج من نيست ، محكم ببار ، باران !
در چشمه هاي چشمم گل هاي اشك خشكيد
از بس كه گريه كردم دور از ديار ، باران !
زين گريه هاي پيگير دردم دوا نگرديد
تأثير گريه بر درد باشد شعار ، باران !
هر كس به يادگاري نيشي به من زد و رفت
صد زخم كهنه دارم از روزگار ، باران !
اين ابرهاي نازا در دل نمي ندارند
بيهوده مي نشينم در انتظار ، باران !
شوق جوانه كردن خشكيده است در من
پاييز تر ز من نيست در اين بهار ، باران
زان باغ هاي پر بار چيزي نمانده باقي
غير از چنار پيري بي برگ و بار ، باران
گيرم كه تا قيامت ، مانديم و گريه كرديم
اميد حاصلي نيست در شوره زار ، باران
 

 

 

فاطمه عبدالعظیمی:/ قم

ديگر برايم , آه جهان فرق مي كند

اين تيك تاك مرده - زمان - فرق ميكند

وقتي نشسته اي به دل واژه هاي من

آنوقت لهجه، گونه، زمان فرق مي كند

اين عشق قصه نيست فقط، يك حقيقت است

اين با تمام مشكلمان فرق مي كند

وقتي كه مي روي منم و جمله اي قشنگ

اين جمله" تو" ، " تو" ، " توبمان" فرق مي كند

با جمله پر شده از واژه هاي خوب

با حرف هاي شاعرانه تان فرق مي كند

داري صداي اشك مرا در مي آوري

بي خود نگو كه لهجه مان فرق مي كند

من مي شوم شبيه صداي تو و فقط

نام من و تو، آه چنان فرق مي كند

كه من به تو اگر نرسم ، خوب شعرها

فكر توام دوباره جهان فرق مي كند

 

 

Back to Top

2

محمدرضا عبدالملکیان:

آثار: مجموعه شعر «حالا که آمده ای»/...

 

حالا که آمده ای!
. . .
حالا که آمده ای
مرور کن
این دفتر و این همه شعرهای ناشنیده را
که تو بودی و
ترا گم کرده بودند
. . .
حالا که آمده ای
نگران نباش
دانه ای را که کاشته ای
از سینه ام سر در می آورد

 

 حسین عبدالوند:

از من بگیر خاطره ی این غبار را
این داغ سالخورده و این انتظار را
این فصل پیر نعش مرا منتظرشده است
از من بگیر وسوسه ی انتحار را
ذهنیت پرنده شدن را به من بده
آوازکی بده که بخوانم بهار را
دست خودم که نیست شما آرزو شدید
این شاعر تکیده ی بی اختیار را
کم کم غروب می کنم و خسته می شوم
با خود به گور می برم این انتظا را

 

 

 

حمید عرب عامری:
من با توام ! تویی که خدای پیمبری
من با توام ! چه مکه چه هرجای دیگری
زانو زدند نقشِِِ سپیدِ قدِ تو را
نقاش های چینیِ انگشت دلبری
اینجا تویی که در هیجان مناره ها
چشمت برقص آمده ... الله اکبری
ای مهربان ترین به خودت هم نگاه کن
ای ناودان طلای بدن سنگ مرمری
... وقتی نگاه می کنی انگارخونچکان
افتاده است هرطرفِ این حَرََم ... سَری
ما سنگهای یخ زده درکوه ها شدیم
ای وایِ ما ویادخدایان سَرسَری
من بنده ی سیاه توام غرقِ درگناه
اصلاً مباد اینکه ازاین بنده بگذری !
انگارلحظه ای است که باید وداع ... نَه !!!
شاید مرا دوباره به اینجا بیاوری ...

 

 

 

 

فرامرز عرب عامری:

بيا گناه ندارد به هم نگاه کنيم

و تازه،داشته باشد،بيا گناه کنيم

بيا بساط قرار و گل و محبت را

دوباره دست به هم داده، روبراه کنيم

اگر به خاطر هم عاشقانه بر خيزيم

نمي رسيم به جايي که اشتباه کنيم

براي دلخوشي چشم هايمان هم هست

بيا گناه ندارد به هم نگاه کنيم

 

Back to Top

3


 

مهران عرب :

عاشق نشده بر سر دل هی نزنید

اینقدر مرا زخم پیاپی نزنید

با حرف جدایی دل من حساس است

پس محض خدا کنار من نی نزنید

 

بعضی الکی بزرگ هستند، چرا؟

در پوست میش، گرگ هستند، چرا؟

یک بچه نفهم است، همه می دانیم

آن ها که پدر بزرگ هستند چرا

 

 

 

ناهيد عرجوني:

امروز زني كه مردش را گم كرده است
حتي ته جيب هاش را نمي گردد
كفشش را واكس مي زند
كوچه را زمزمه مي كند
و پياده روهاي بطالت آشفته اش نمي كند
يك شاخه گل براي همين امروز
يك دفتر سفيد
و يك رؤيا
كليد مي رقصد
پله دوتا يكي مي رود
و بعد از ظهري آسوده
ورق مي خورد.

 

احمد عزیزی:

آثار:

یارب برسان باغی، در دامنه یا دشتی

شیر و عسل سیری، نان و کره ی مشتی

کی باشد و کی یک شب در میکده ی چشمش

با او بزنم جامی، درخود بزنم گشتی

در پرده نمی ماند حیرانی عشق ما

حسن تو لب بامی رسوایی ما تشتی

خال لب خونیش در ناف غزالان است

از چین سر زلفش ای دل ز چه برگشتی

امشب ز عتاب او، وز بوسه ی ناب او

هم تلخ وشی خوردی هم جام عسل چشتی

 

 

  1.  


 

جبار عزیزی :/ سر پل ذهاب

شاعر مقيم خانه ي آواز مي شود

وقتي دلش به سمت شما باز مي شود

شاعر شبيه چشم شما صاف و روشن است

با شور و شوق آينه همراز مي شود

شاعر به وقت سرودن پرنده شد

بي هيچ بال راهي پرواز مي شود

با يک بهار سبز در آغاز فصل ها

اين عاشقانه خاطره پرداز مي شود

اين اشک ها راز تو هستند بي دريغ

اين اشک ها براي دلم راز مي شوند !

اين لحظه هاي گرم غزل بر زبان من

از بوسه هاي سبز تو آغاز مي شود ....

 

Back to Top

4

جعفر عزیزی:

خودکار را برداشتم شعری برایت-

بنویسم آری می نویسم چشم هایت-

زیباترین شعر، آه، اما راستی هی-

بود و نبودم فرق دارد تا برایت-

بنویسم از عشق تو سرشارم گل سرخ!

بنویسم آتش می زند بر من صدایت؟

***

سردرد دارم، خسته ام، خانم نمی دا-

نم تا کجا خواهد کشید این ماجرایت

این صندلی جای تو بود اول ولی حا-

لا، می گذارم من گل سرخی به جایت

هی باد می آید و من می ترسم از باد

کو جان پناه دست هایت، دست هایت-

تنها پناه این من وامانده از خویش

می خواهمت بود و نبود من فدایت

گیرم تو را حاشا کنم بانوی زیبا

بر شعر هایم مانده اما ردّ پایت

نه راه پس دارم نه راه پیش خانم

دیدی چه با من کرد آخر چشم هایت


 

رضا عزیزی:/ اراک
آسمان حیاطمان ابری ست شیشه هامان همیشه لک دارد
مادرم در سکوت می سوزد قصه ای مثل شاپرک دارد
خسته در خانه های بالا شهر پشت هم رخت چرک می شوید
در میان شکسته های دلش غمی اندازه ی فلک دارد
زخم ها مثل روز یادش هست، درد سیلی هنوز یادش هست
پدرم گفته بر نمی گرد، مادر اما هنوز شک دارد
خواهرم هی مدام می پرسد، دستمان خالی ست یعنی چه؟
طفلک کوچکم نمی داند دست مادر فقط ترک دارد
بغض مادر شکسنتی، آنی ست، جانمازش همیشه بارانی ست
به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد
واز آن روز سرد برف آلود، که پدر رفت توی مه گم شد
آسمان حیاطمان ابری ست، شیشه هامان همیشه لک دارد

 

 میلاد عرفان پور:/ شیراز
آن حادثه ام كـــــه بخـــت را مي شكند
آن شوق كه كوه سخــت را مي شكند
حاشا كه به زخم هاي خود سجده كنم
سجده كـمـر درخـــت را مي شكند
___________________________
آن روز کمي ترانه کم بود ، که تو...
يک حسّ کبوترانه کم بود، که تو...
مـيـدان نبرد... مين... گلوله...تشويش...
يک مرد دراين ميانه کم بود ،که تو...
 

 

جعفر عسکری:/ قم
تقویم را ورق زده ام ...تا به تو رسید
در فصل های گرم تماشا به تو رسید
می خواستم بدون تو از خویش بگذرم
پایان این قدم زدن... اما به تو رسید
بحث دوباره بین من و. بین شعر ها
با حرف های رو به درازا به تو رسید
حق دخیل بودن در شعر های من
با کسب اکثریت آرا به تو رسید
از تو سکوت تلخ... همیشه نصیب من
از من همیشه صبر و مدارا به تو رسید
این شعر هم مطابق طبع همیشگیم
مانند چند مصرع بالا به تو رسید
شعرم تمام می شود...این بار هم غزل
مثل همیشه موقع امضا به تو رسید 

 Back to Top

5

حامد عسكري: /بم

بی تو چقدر خرد و خمیرند لحظه ها
مثل من فلک زده پیرند لحظه ها
مثل من فلک زده مثل من غریب
در جای جای هفته اسیرند لحظه ها
انگار در نگاه تو تکثیر می شوند
انگار بر تو بخش پذیرند لحظه ها
حالا منم و گریه بر این درد مشترک
از زندگی بدون تو سیرند لحظه ها
«بگذار تا مقابل روی تو بگذریم»
پیش از دمی که بی تو بمیرند لحظه ها.
 

 

محمد داوود عسکری:/ قیر
نصیبم از سفرت گشته هر شبی غزلی
به صفحه صفحه ی این چشم تر، شبی، غزلی
کجاست خنده؟ کدام لحضه! کو ترانه ی شاد
تمام دلخوشی ام زیر سر، شبی، غزلی
تمام زندگی ام ای دلیل هر غزلم
خلاصه گشته غریبانه در: شبی غزلی
بیا به مسجد عشقی نماز بگذاریم...
که جای نافله خوانند هر شبی، غزلی
به مرغ های قفس مرغ عشق فتوی داد
که بعد از این نه رهایی نه پر!...شبی غزلی
کجا روم که گریزم از عشوه های غزل
درون خانه و درهر سفر شبی غزلی
تو را به حرمت حافظ بیا که آواره ست
به کوچه های سرم دربه در شبی...غزلی

 

 

ستاره عسكري :

انتظار
مي آيي؟
كي؟
هميشه پيش از آنكه بيايي رفته بودي
موهايت را كه مي بافتم
رنگي مي شدي
آبي/ زرد / قرمز
و شانه هايت / ديرتر از هميشه خيس مي شدند.
تا كي ؟
تا كي مي خواهي/ بر كاكل آب ها قدم بزني
حرف هاي آبي / بنويسي
گل هاي آبي / بچيني
و آبي برقصي / لا به لاي موج دريا-
-پريا.
چشم هايم تا پنجره اتاق، ده بار رفت-
و يك بار هم برنگشت
چقدر ؟
چقدر پنجره اتاق را باز كنم
ونگاه كنم
پشت سنگ هايي
كه ماه را مي بندند
و آبي ها را / سياه مي كنند !
هر روز عصر
به باغچه ها آب مي دهم
وصبح كه بيدار مي شوم
باز هم گل ها را پژمرده مي بينم
نمي دانم چرا؟
شايد...

 

امین عسکری زاده:

تازه می خواست گر بگیرد

که با مرگ ناگهانی خاطره ها

شروع شد

بازی ناتمام رخوتناک حضورش

امروز نمی دانم

اول کدام ماه ناکامی بود

چرا که برای ما تمام ماه ها کامشان تلخ بود

اول دیروز که می رسد

تازه

تا بن آفتاب فردا

هنوز دیر نشده ساعت کار تمام خاطره های من

تا می خواستم

کیفیت کیفوریم را میزان کنم

خاطره ها

همه خمار دودهای سر در گمم شدند

اول تمام تولد ها و فرضا مرگ ها

دمی بود

که غنیمت را به دنبال می کشید

اما تمام شدند

ناتمامی آن چرت های طلایی

در وقت اضافه ی زندگی...

 
 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back