NEXT Back

سایت سوشلیغا  

   

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 33

  1. 1- منیر عسگرنژاد، موسی عصمتی، صادق عصیان، همایون عطایی

  2. 2- مرتضی عظیمیان، جمیله عقیقی، عبدالرسول عقیلی، الیاس علوی

  3. 3- سلمان علوی، محمد علوی راد، زهرا علی آبادی، رضا علی اکبری

  4. 4- زینب علی بابائی، محمد علی پور، هرمز علی پور، آرش علی زاده

  5. 5- اصغر علی زاده، حامد علی زاده، مهشید علی زاده، آرام علی نژاد

  6.  


1

منير عسگر نژاد:

با سايه روشن دل من در تماس بود
تصوير مبهمي كه به فردا مماس بود
يك عمر بغض در غم تو بي شكوفه ماند
اما سكوت خاطره ها غرق ياس بود
امروز هم به كوچه ي ديروز مي روم
آنجا تبسم من و تو بي هراس بود
آيينه هاي زنگ زده در مرور ما
سر تا به پا تبلور يك التماس بود
ديوار ها به آمدنت ايستاده اند
جايي كه قلب ثانيه ها بي حواس بود
محكوم يك هزاره ي بن بست گشته اند
تنها گناه پنجره ها اختلاس بود
برف است و انتطار ولي سرپناه نيست
بي تو نگاه رهگذران ناشناس بود
رقاصكان ساعت مچ بند يخ زدند
با من هميشه دست زمان ناسپاس بود
آيينه هم به پاكي من گريه مي كند
در چشم هاي خسته ي ما انعكاس بود
 

موسي عصمتي:

از خشك سال آواز،لب هايمان ترك زد
ديشب به جاي چوپان يك گرگ ني لبك زد
شايد شنيده باشيد از بس كه خشك سال است
احساس كوزه هامان از تشنگي ترك زد
ابري كه باز مي گشت از كوچه هاي يك بغض
بر زخم كاري دشت يك عالمه نمك زد
بر سقف خاطر ما ديگر كبوتري نيست
اين حرف را كه گفتيم ديروز قاصدك زد
وقتي كه شعر پيچيد در سفره اي دلم را
من اعتماد كردم اما دلم كپك زد
تقصير هيچ كس نيست تقصير اين دل ماست
بيهوده سادگي مان، تهمت به شاپرك زد
 

     

صادق عصیان:/ افغانستان

آي مردم

آي مردم مگذاريد که شب تار شود

بين مهتاب و شما شبپره ديوار شود

سايه ی بوم و بلا دفع کنيد از در و بام

تا از اين پنجره ها صبح پديدار شود

در چنين ظلمت سنگين و هراس آور عصر

چاره اينست که خورشيد علمدار شود

تا افق هاي مه آلود چراغان گردد

بستر تيره ی اين خاک پُر انوار شود

راه پُر شيب و فراز است هنوز اي مردم

پاي همت بفشاريد که هموار شود

بار ديگر مگذاريد که در پرده ی چشم

صحنه ی سرخ ترين فاجعه تکرار شود

 

 

همایون عطایی:/زنجان
مرا كنار تو نقاش پير پير كشيد
شكسته دست به سينه وسر به زير كشيد
ميان بوم نگاهت هزار رنگ آميخت
درنگ كرد و هزاران دل اسير كشيد
در ابتداي خطوط موازي و ممتد
به سوي قلب گره خورده عكس تيركشيد
گذاشت ساعت خودرابه روي ميز اتاق
عبور ثانيه ها را چه بي نظير كشيد
و روي صندلي چوبي اش نشست آرام
سوار حادثه ي عشق را دلير كشيد
گذاشت داخل بشقاب انار سيب هلو
و بعد من را بي اشتها و سير كشيد
هزار طرح سفيد و بنفش جاري كرد
مرا كشيد ميانش ولي چه دير كشيد
كشيد خط زد وخنديد وپاره كرد انداخت
و در كران افق نقش مرگ ومير كشيد
و رنگ روغن خود را به هم زد و لرزان
صداي پاي خدا رادر اين مسير كشيد

 

 

Back to Top

2

مرتضی عطیمیان:

كش مي‌دهم تمام تنم را شبيه باد
چيزي دوباره پشت سرم، باز امتداد...
دارد تمام زندگي‌ام را سياه مي...
مي‌ترسم از هبوط خودم در گلوي باد
تصوير... نه! صدا نه! فقط هو هميشه هو
يعني كه او بماند و من هم دوباره ياد...
يادم نرفته است، شما يا كسي كه نيست
تنها به اين دليل كه بايد به اعتماد
يعني به من! اگر نکنی هيچ‌وقت با...
بايد هميشه چشم ببندم و: «اعتقاد،
دارم كه او شبيه كسي نيست» باز من
مي‌مانم و سکوت، که شاعر... كه انسداد ...
:يعني تمام كهنگي يك دروغ را
بايد فروببلعم و از نو شبيه باد...

جمیله عقیقی:

بی ثمر می کوشم
جایی در دل تو باز کنم
این قفس بر باد است
آتش عشق هوس های تورا
پر مرغان خیالم ننشاند
بی ثمر می کوشم
بسرایم غزل عاشق تنهای تو را
چه بگویم به تو از
این همه سودای کبود
به تو از این همه غوغای هبوط
کاش می دیدی
رقص خورشید شب تار تو را .
کا ش می دیدی
یک شب
شعر آغوش تو را در رستن
من عبث پندارم
مرغ بیمار امیدم جان داد
و تو لبخند زنان
در خیابان هزاران تصویر
با زهم خواهی رفت
تو, تو هم بودی.
وهمِ گلبرگ گل شمعدانی
وهمِ آغاز بهار
وهمِ لبخند کلاغ
من افسوس زمستان بودم
فکر سبزی و فسون
در رگ من جان داد
من به خود می گفتم
عشق محتاج دل است
نه به چشمی زیبا
من تصور کردم
که تو عاشق بودی
که تو عاشق هستی
و عبث فهمیدم
تو , تو هم بودی.

 


 

عبدالرسول عقیلی:/ جهرم

قطار روی ریل ثانیه رد می شود مردم!

صدایش گم میان ریل ممتد می شود مردم!

کمی لطفا توجه! یک قطار آری، همین حالا

درست از روبروتان رد به مقصد می شود مردم!

ردیف صندلی ها، کوپه ها، دنباله هایش دود

چرا پیش نگاهم قافیه بد می شود مردم!

واگن ها مثل ابر از پشت هم ره می سپارند آی!

و هی این رفت بی آمد مجدد می شود مردم!

ترن پیوسته می آید و مردی بار می بندد

ولی دست مسافر هی مردد می شود مردم!

تونل، پل، دشت، کوهستان، مسافر های جا مانده

خط هفتاد هم سرعت، نود، صد می شود مردم!

نباشم گرمتان در آتش یک بیت بدبینی

چرا اوقاتتان گرم نباید می شود مردم؟!

نفس تا فرصتی دارد حیات عشق دریابید

که عشق و زندگی باهم زبانزد می شود مردم!

توجه! بار دیگر این صدا:گام گام ...گ گام گام گام

خط سیر شما آمد، رسد رد می شود مردم!


 


سيد الياس علوي:

ما مي ميريم
ما مي ميريم
تا شاعران بيمار شعر بگويند
ما مي ميريم بازي قشگي ست
وقتي مادر پوتين افسر جوان را ليس مي زند
و روزنامه ها هي عكس پدر را مي نويسند
كنار آدم هاي مهم
هر شب هزار بار عروس مي شود
و خواهرم هزار بارجيغ مي زند
هزار بار بازي قشنگي ست
كارگران ساعت يازده احساساتي مي شوند
فردا همه به خيابان مي
ريز
ريز
مي كنندپارچه هاي رنگي را
آواز مي خوانند
مي رقصند
والبته شعار مي دهند
ما ميميريم تا عكاس « تايمز» جايزه بگيرد!
 

 

Back to Top

3

سید سلمان علوی:

چه كرد با دل سر سبزتان خزان يهود
چه رفت بر سرتان ای اراضی موعود
چه دوخت پیرهن از تار و پود بخت این شب
که دختران شما را یکی قواره نبود
زهی در این شب بی بخت،بی ستاره ی شگون
که بختک است شگون ستاره ی داوود
از اسمان یله شادباش سرخ می ریزد
به حجله می رسد این رد پای خون آلود

 

 

سيد محمد علوي راد: 

یه روزی خیال میکردیم که تو آسمون سریم
شاپرا مونو کشیدن حا لا با چی بپریم
حرفا بوی(( نا )) می ده نم کشیده دردو دلا
همه جا داد می زنن فکر عتیقه می خریم
من نمی دونم که عیب ماس یا عیب بنا ها
خونمون زودی خراب شد که حالا دربدریم
کفترو شا خهء زیتونش نگفتی که چی شد؟
کفتراش کلاغ شدن بازم میگن ما کفتریم
به صلیبمون کشیدن مثه عیسا به خدا
نکنه گناهمون اینه ماهام بی پدریم
اول قصه هامون خدا بودو هیشکی نبود
حالا هس هرچی بخوای غیر خود اوسا کریم


 

 

زهرا علي آبادي:

دار و نادار پيرزن شايد،روي هم كوزه اي سفالي بود
كوزه اي تشنه و ترك خورده،گوشه ي سفره اي كه خالي بود
خاطرات جواني اش هر شب،در خزان دلش ورق مي خورد
ياد آن روز ها كه در اين ده، پيرزن سوگل اهالي بود
دامنش از بنفشه ها پر بود،كوزه اش از سخاوت باران
بعد از آن روز هاي خوب اما،نوبت شوم خشكسالي بود
آرزوي نوازش باران،در دل سبز غنچه ها خشكيد
فصل بي انتهاي بي آبي،آخرين فصل اين حوالي بود
آرزوهاي كوچك و پاكش، زير خاك كوير مدفون شد
بهترين لحضه هاي عمر او،لاي نقش و نگار قالي بود
شوق پرواز داشت او اما،دار قالي زميني اش مي كرد
مثل ديگر كبوتران ده،قسمت او شكسته بالي بود
آخرين برگ زندگي اينك،در درخت حياط مي لرزيد
زير سقف سياه تنهايي،آسمان دلش شمالي بود
قطره اشكي به گونه اش لغزيد، روي قاب شكسته اي افتاد
دختري بود و كوزه اي بر دوش، مقصدش چشمه اي زلالي بود
 

 

 

رضا علی اکبری:
شب نشستم که شعر بنویسم، سایه ای بر تن اتاق افتاد
روی رفتار من نگاهی ریخت، حادثه- عشق- اتفاق افتاد
زن چه عریان و ساده آمده بود، من چه آسان گناه می کردم
چشم من - این دو لکه های گناه- روی بازو و ران و ساق افتاد!
شب نشستم که شعر بنویسم، یا به احضار روح زن بروم؟
روی پیشانی سپید دلم، خط خط مبهم نفاق افتاد
فرصت عمق بود و آگاهی، فرصت روشنی مروارید
ماهی بی تحرک روحم، لجنی شد به باتلاق افتاد
«قاف» جزو حروف حلقی نیست، قافیه می شود غلط- به درک-
بلبلی در گلوی من جان داد، روی آواز من کلاغ افتاد
نه خروس و نه زنگ بیداری از سر و روی صبح سگ می ریخت
و به جای قوقولی قوقوقو....
ساعتم روی واق واق افتاد.
 

 

Back to Top

4

زینب علی بابائی:

عشق من انگار بوی باران می دهد
در بهار سبز هم بوی پاییز و زمستان می دهد
نای نی فریادی از سوز دل است
سوز حزن همراه با اندوه باران می دهد
در کلامم نقشی از یک عشق جا مانده است
که دوچشمم بهر آن با اشک تاوان می دهد
نور عشق از عمق جانم برخاسته
که وجودش مرده را هم جان می دهد
 

  1. محمد علی پور:

  2. کیجا! بایست، پیله نکن، حرف هم نزن

  3. اینقدر روبروی سکوتم قدم نزن

  4. اینها همه درست که دنیا بی ارزش است

  5. دنیای شاعرانه ی من را به هم نزن

  6. اصلا به من چه که تو که هستی، که نیستی؟

  7. از کار های کرده و ناکرده دم نزن

  8. من کی کمک گرفته ام از دیگران وتو؟!

  9. هی چوب منت همه را بر سرم نزن

  10. پابند من نشو، برو! پرواز کن، برو!

  11. بیخود دخیل را به ضریح حرم نزن

  12. پیله نکن، برو، به خدا بد می آوری

  13. من شاعرم، کنار خیالم قدم نزن


 

 

 

هرمز علي‌پور:
اين يك عادت است اين‌جا
اين كه فروردين كشته مي‌رود به آلبوم‌ها
اين كه درخت افسرده مي‌زند به رود
من اما از بين گياهان نيامدم
كه بگويم از آسمان شروع كنيد
و بعدش ديگر از من نيست كه بنويسم
اوراق خطي حيف شد و آدم سفالي‌ها
اين را ولي كنار نمي‌گذارم كه روزهاي ناتمام
طوري احاطه مي‌كند ما را
كه سر دردها به يك شكل است
اين‌كه پرندگاني از جايي برسند
به زمين برسند
از ما سراغ بگيرند. غيب‌اند بعد
بيايند بنشينند ببينند بخوانند بگريند بميرند
بر رؤياهاي ما آتش به گردش است. 

 

آرش علی زاده:

تمام شد به خدا خسته ام ببين بس كن

براي مردن من ساعتي مشخص كن

تمام شد به دلت بد نيار من مُردَم

و بعد اين همه سال انتظار من مُردَم

ببين بگو به جهنم كه مرده است اصلن

ببين بگو به جهنم بقيه اش با من

ببين درست همين جا به خانه خواهد برد

كلاغ خسته ی غمنامه ی مرا يك زن

بخند هرچه دلت خواست من نمي فهمم

كه عمق فاجعه اين جاست من نمي فهمم

كه من به چشم تو مربوط نيستم شايد...

تو را به جان عزيزت ببين ببين بايد

مرا بميري بِشمار سه همين حالا

نترس ترس ندارد كه بچه اي بابا

فقط غروب همين پنجشنبه شاهد باش

من آدم بدِ اين قصه نيستم آقا

 Back to Top

5

علي اصغر علي زاده:/ مرودشت
و خان نشست شب پنج شنبه ايوان را
و چشم دوخت شب گرم تير، باران را
حياط را نگران سرفه کرد ، ماه نبود
که حوض هديه کند خانه اي درخشان را
و عطر ممتد نسرين – گلي که بي روبان-
نمي وزيد تن خشکسال گلدان را
پکي زد ، آتش خاموش پيپ را کبريت
که دود وا کند اين عقده ي پريشان را
[]
... پکي زد آبي سي سال پيش را، نسرين
نشست صندلي خانه اي چراغان را
و بعد خان جوان عطر زد هوا نو شد
و کل زدند اهالي غروب آبان را
[]
...پکي زد آمده بودند گزمه ها_ دشمن _
که از گلوله گلو تر کنند ميدان را
و عطر سنبله ها را پکي گرفت و ديد
بدون اسب بدون تفنگ ياران را
پرنده ها به تماشاي باغ مي بردند
سوار محملي از ابرها زمستان را
[]
پکي گرفت شب پنج شنبه را خوابيد
که چشم باز کند صبح تير باران را
 

 

حامد علي زاده: 

هنگام بسته بودن در ها بزن به من
یک سر نسیم وقت سحر ها بزن به من
آن حرف های در ته حلقوم مانده را
بی غصه از نفهمی کر ها بزن به من
این قوم برق تیغ تو را دیده اند باز
در لابلای خیل سپر ها بزن به من
ای دشنه زنجه موره این ها همیشگی است
بی اعتنا به سوز جگر ها بزن به من
هر چند من فرشته مرگم به نام شمع
آتش نزن به خرمن پرها بزن به من
در ژست های خاطره انگیز عکس ها
آن دست را به جای کمر ها بزن به من
دريا منم اگر تو دلی پس شتاب کن
آماده شو برای خطر ها بزن به من
شمشیر باز تشنه داموکلس تویی
در انتخابی از صف سر ها بزن به من
حالا که سرنوشت درختی به دست توست
محکم تر از تمام تبر ها بزن به من


 

مهشيدعلي زاده:/ رشت:
باران عشق تو به تبارم نمي رسد
خورشيد چشم تو به تبارم نمي رسد
من كه هواي كوي تو را كرده ام ببين
از تو خبر به شهر و ديارم نمي رسد
در انتظار ديدن تو مانده ام هنوز
انگار با تو وقت قرارم نمي رسد
من لحظه لحظه بي تو در اين شعر مرده ام
از تو صداي پا به مزارم نمي رسد
 

آرام (زهرا) علی نژاد:

من
از سايه هاي سگي ام
اين بار هم کال مي رسم
توي اضافه هاي
روسري سرخ شده اي که
دور تا دورش يک سال شکر خورده بودم
صداي فندک
سرک مي کشد
تا روبروي عصايي غم زده
من
از ثانيه ها نصف مي شوم
عبوري با يک بند انگشت
تا زماني که جانوران را
بي خدا مي خورند
استخواني
تا وسط بچگي هايم
شکاف مي خورد
اشتهايي
زير سرم قد مي کشد
تکرار مي شوم
توي تکه تکه هايي که
صداي شرشرمي داد
انگار
زير چشمم
هي ساعت مي مرد
و پاي آدم ديگري
بيل مي زد مرد
بد جور حاشيه مي خورد
جريان هايي که
خيابان هايم را
تازه خط کشي کردند
همين انتهايش
شروع مي شوم
لابه لايي از لوله کردن خودم
يواش!
يواش!
بوي دود مي گيرم

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back