NEXT Back

سایت سوشلیغا 

    

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 35

  1. 1- آرش فرزام صفت، آزاده فرشیدی، فرشاد فرصت صفایی، نیما فرقه

  2. 2- طیبه فرهادی، مینا فرهمند، میثم فرهمندیان، مرضیه فریدی مجیدی

  3. 3- نرجس فلاح ، محمد فیاض پور، ناصر فیض، فاطمه قائدی

  4. 4- مریم قاسم پور، علی رضا قاسمی فر، ضیاء قاسمی، عزت قاسمی

  5. 5- غلامرضا قاسمی، محمد علی قاسمی، مرتضی قاسمی، سمیه قبادی

  6.  


1

 

آرش فرزام صفت :

یک لحضه خواست روی زمین خم شود، نشد

می خواست مثل حضرت آدم شود، نشد

کوشید خواب های قشنگی که دیده بود

در خاطرش دوباره جهنم شود، نشد

باران گرفته بود به سرعت دوید تا

چیزی برای گریه فراهم شود، نشد

بارید تا شکستن این بغض های شور

بر زخم شانه های تو مرهم شود، نشد

انواع سیب های زمین را گناه کرد

تا بلکه مستحق جهنم شود، نشد

او چند هفته پیش خودش را به دار زد

می خواست از میان شما کم شود، نشد

این روز ها برای مسیحی که مرده است

هرکس که خواست حضرت مریم شود، نشد

آزاده فرشیدی:

گفتند آزادي و به بند کشيده شدند
گفتند قانون و به بند کشيده شدند
دلمان تپيد با دلشان
سکوتشان هم معنا داشت
از اشاراتشان اميد مي روييد
ما سبز شديم و آسمان آبي شد
گفتيم مي رويم
همه چشمان پر از نگاه
رفتن که در هم موج مي زد
چسان خروش!
"آمد بهار باز"
اين بود بانگ ما
دلهايمان چکيد در دستهايمان
با هم يکي شدن
حسي چه تازه داشت
آن تازه نوجوان
قلبش پر از سرود و غرور چو آفتاب
چشمان به قله دوخت
"اينست راه ما"
رفت، بايد گزيد
ماندن دگر بس است
چون بشکنم سکوت
خواهد دميد عشق
عشقم به ميهنم
باز از نهان جهيد
تبدار شد تنم
تاکي تو بهتري؟
من خوار و ناتوان؟
تا چند هر نفس شودم منتي به سر؟
من نيز از ازل
انسان و عاقل و مختار بوده ام
کو هست و بايدم؟
اينجا در اين ميان
بين من و خدا
پروردگار من
يار هميشگي
"چنين بود؟" او گفت به قلبم
و من آن وحي پاک را
باور نموده ام
در روح خويش
به فرمان عقل خود
آمد به سان عقل
عين گواه دل
زان پس به جان دويد
شورم به سر دوان
اينسان شديم باز
هر يک به گونه اي
آتش به جانمان
از درد بي کسان
تزوير ناکسان
بايد نهاد پاي
در راه
راه عشق
عشقم به ميهنم
مشتم گره نمود
آوخ بديد باز
چشمان من ستم
ديدم دوباره رنگ
در چشم مردمان
ديدم دوباره که همرنگ ما نبود
زين پايه اختلاف
در حق و احترام
از چه، چگونه بود؟
آنگاه آمدند!
شوري چو ما به جان
مغرور و استوار
همگام پر ز نور
اوست! مي دانم اوست!
سخنش را شنيده ام
گفت آنچه بود به رواييم عاقبت
همسايه هم دويد
او هم شکفته بود
ديدم که زمزمه بر لب چه مي کند!
آري ترانه بود
وطن! ايران من!؟
"اي مرز پر گوهر"
خاکت هماره چو سرچشمه هنر
ناگه نگاهمان
خطي ز قلبمان
ديديم هر دو به يک آن شراره اي
بسان درخشان ستاره اي
صبري کنون عزيز
نزديک شد سحر

فرشاد فرصت صفايي:/ کرمانشاه
جنگل به سوي فاجعه جاري شد لبهاي خشک و سرد تبر خنديد
آواز بال نيمه شب جغدان در ذهن باد گرد جنون پاشيد
در برکه ي کنار افق ناگاه فرياد تور زخمي ماهي گير
آرامش مقدس آنجا را بر هم زد و ميان هوا پيچيد
ابري سياه شکل مصيبت شد آواز نور در دل شب جان داد
وحشت تمام پنجره ها را بست طوفان سر مزار غزل رقصيد
***
مردي تمام حادثه را طي کردشش سال روي دست زمين پژمرد
هر لحظه اش به هيئت عفريتي از عمق چشمهاي زمان روييد
بيست و چهار بار زمستان رفت هر لحظه اش هزار برابر بود
از روز مرگ عشق لبان مرد لبهاي زشت حادثه را بوسيد
***
سيگار آخر از لب او افتاد دودش شبيه چهره ي مردي شد
خاکسترش شبيه تگرگي سرخ در لحظه‌ي هبوط غزل باريد
جمعه غروب آخر گورستان چشم گلاب روي زمين جوشيد
شش شاخه گل روي زمين افتاد عطر زني در ميان هوا پيچيد ...

 

نيما فرقه / رشت:

از جمله ی ماندن برو ، فاعل نداری
دور از تعارف ، ذره ای قابل نداری
من مثل خورشیدی به پاس شب رسیدم
!با رفتنم از آسمان مشکل نداری؟
فرقی ندارد پیش تو باشم ، نباشم
یک مشت خاک مرده ای ، حاصل نداری
بیهوده دل خوش کرده ام انگار از اول
چیزی شبیه عشق هم ، در دل نداری
از ساده گی هایم گله داری؟ عزیزم
من ساده دل بودم"، تو اصلاْ دل نداری"
 

 

 

 

Back to Top

2

طيبه فرهادي:

من سراپا خستگی را باز معنا می کنم
دارم از دیوانگی راز تو افشا می کنم
من عبور زجه های غربت تنهایی ام
بعد تو دائم برای مرگ لالا می کنم
من غرور شاخه های خشک این آبادی ام
شاخه های خشک را این بار رسوا می کنم
چون طنین آرزویم در خیال آشتی
مثل پروانه سر یک عشق دعوا می کنم
تو بیا من را از این تنهایی و غفلت بگیر
ماه مرداد است و من احساس سرما می کنم
 

مینا فرهمند:
آمد که من و تو را به ما قاب شود
قندی به دل تنگ غزل آب شود
آبستن عشق ، زندگی نه ماهه است
سیبی که تولدش به مهتاب شود
باریده خدا گلوی باران خیس است
روئیده زمین که زندگی ناب شود
می سازمش ای صنم به قلبم طاقی
ابروی کمانی که چو محراب شود
نیت شده ام به نیت نایَت نی
فالی که گشوده ام در این باب شود
می ترسم از اینکه اشک در قاب دو چشم
تا صبح غزل گوید و بیتاب شود.... 


 

میثم فرهمندیان:

با صدای حروف می سازم، روز ، شب

رود خانه ای یخ زده

-دیگه تمومش کن!

گاهی باید دراز کشید

کنار بنفشه های خاطراتمان

تازه به این خندید

بالای سرم فاتحه می خوانند، بیچاره

پشت پایم سنگ می ریزند

بنفشه های مور مور تنم

و قاصدک بی خبر

آواره ی سلام های غریبه

کمی کوک مرا شل کن

این بلم را بپذیر

آن سوی ارس

و چاق ترین نفس اسبی ترکمنی را

سینه به سینه نوشته اند

تلگراف بی معنای آن روز را

سلام نقطه

دلم تنگ شده نقطه

برگرد نقطه

مرضيه فريدي مجيدي:
او رفت، او كه ساده و بالا بلند بود
همچون قصيده ي دل دريا بلند بود
مي شد كه از دريچه ي چشمم ببينمش
اقبال و بخت پنجره ها تا بلند بود
اما نه...هيچ وقت نمي شد كه سير ديد
ديوار ها براي تماشا بلند بود
دستم در آرزوي رسيدن به دستهاش
پا از گليم كوچك دنيا بلند بود
«فردا» اگرچه وعده ي ديدار داده بود
اين جاده تا رسيدن فردا بلند بود
هر روز خنده بود و تماشاي عابران
هر شب صداي گريه ام اما بلند بود
 

Back to Top

3

نرجس فلاح:

من از ابتدای جهان خسته ام

و به شکل یک صفر بزرگ

در امتحان ریاضی اول دبستانم

تمام هجا ها از یادم رفته اند

زیر املای شترق

که همیشه قدم چند سانت کوتاه تر می شود

حالا روی مدارک دانشگاهی خمیازه می کشم

به اندازه ی دهانه ی مثل افلاطون

شما که می روییدسایه اید؟1

من روی خط کش ها زیاد راه رفته ام

روی سانت سانت سلولی وجودم

میلی متری اتمی روحم

آنیموس هیچ فلسفه ای به اندازه ی توویار نطلبید

نه شک عقلانی دکارت

نه ابرمرد نابغه ی نیچه

اکنون واو عطفی میان  زمین

و آسمانم

و تمام حجم تنم نبوغ مدفون زنی را عروج می کند

روی صلب آجری دیوارها

دلم لخته لخته از مسیر خودش خوف می کند

آویزان زن از راوی سقف:

بالقوه حامل پسری چند ساله ام

در میل زهدانی تاریخ

هفتاد شکم چشم هایم را زاییده ام

در کسی که عشق را شرط بست و هورت کشید بالا

از آسمان هم که بچه بیفتد

با جاری هیچ قطره خونی

خودم را سقط نمی کنم

سراسر فکرم را فریاد می زنم

در سرخ انهدام بشری

تا تو را از مادرت زاییده شوم

در لباسی که هر چند برایم گشاد شده

نه، سر زا دیگر از آن نمی ترسم

کنده می شوم از خودم

قاطی زایمان دوم خاک

گرد زمینی صفر را

در مجموعه منظومه شمسی

به گمانم اینجا انتهای جهان نیست.

 

 

 

 محمد فیاض پور:/ گراش
دلم آشفته ی فرداست، تو هم می دانی
وغزل خوان گذر هاست، تو هم می دانی
چشم افسون نظر هاست، از این می ترسم
مست یک لحضه تماشاست، تو هم می دانی
گر چه خاکستری از خاطره ها بر باد است
بغض یک آینه گویاست، تو هم می دانی
هر کسی یک سبد مهر به دامان دارد
شهره ی شهر تمناست،تو هم می دانی
سال ها خانه به دوشان غریبستانیم
فصل فصل سفر ماست تو هم می دانی
غزل تازه ی اشکم خبر رفتن داد
این خدا حافظی ماست تو هم می دانی 

ناصر فیض:
بگذار تا از عاشقی لبریز باشم
شیرین من! بگذار شور انگیز باشم
گیسو رها کن تا بپیچد با خیالم
بگذار تا یک شعر کفر آمیز باشم
فرقی ندار بی حضور تو بهاری-
یا تکدرختی خشک در پاییز باشم
من آرزو دارم که هر چیزم تو باشی
حتی اگر در چشم تو ناچیز باشم
من می توانم با تو -عریانتر بگویم-
حتی در آغوش تو در پرهیز باشم
یادم بمان وقتی دلت از عشق گرم است
تا در میان شعله ها من نیز باشم

 

  1.  


 

  1. فاطمه قائدی:/ شیراز

  2. زمان نمی گذرد هرچه می شوم جاری

  3. بخواب ساعت بی اعتبار دیواری

  4. چقد عقربه ها با دلم رفیق شدند

  5. رفیق نیمه ی توفیق های اجباری

  6. یکی دو ماه نه یک یا دوهفته...یا کمتر

  7. چه فرق می کند ایام از شما عاری

  8. هنوز بر سر شغل گذشته ام هستم

  9. دلی شکسته ترین، چند خط پرستاری

  10. خدا که سایه به سایه

  11.  کنارتان سبز است

  12. سپرده است به قلبم که دوستم داری

  13. ببخش اینکه به تقدیرمان نمی گنجد

  14. حضور دختری از جنس شعر و بیداری

 

Back to Top

4

مریم قاسمپور :/ جهرم

ای عشق ناب! حال مرا هم خراب کن

امشب بیا دعای مرا مستجاب کن

روح مرا به روح شهیدان گره بزن

حال مرا شبیه شهید انتخاب کن

در کوچه های شهر که رخوت گرفته اند

امشب برای ....خدا انقلاب کن

سهم تمام شب پره ها شب گرفتگی ست

یک دم بتاب بر سرشان آفتاب کن

آتش بریز بر سرم ای آفتاب حسن

امشب دعای قلب مرا مستجاب کن

 

علي رضا قاسمي فر:

تمام روز جان مي داد كسي اما نمي دانست
صداي گريه اش در باد كسي اما نمي دانست
خيابان مملو از سنگ اجل ، يا نه
كبوتر بر زمين افتاد كسي اما نمي دانست
فقط رؤياي وحشت بود و تفسير همين رؤيا
دو دستش در پي امداد كسي اما نمي دانست
سرا پا مملو از لبخند، ولي آن روز پاييزي
فقط پلكي تكان مي داد كسي اما نمي دانست
خيابان ، حادثه ، مردن ، كبوتر ، آسمان ابري
صداي شيون و فرياد كسي اما نمي دانست .

 

\

 
 

ضیاء قاسمی:

در بهار زندگي مي کنم

اگر چه تمام زردي پاييز را در قلبم ريخته اند

در آفتاب رشد مي کنم

اگر چه قلبم را به يخبندان سپرده اند

در عشق تو نفس مي کشم

اگر چه هواي مان را به نفرت آلوده اند

در تو زندگي مي کنم

که بهاري هميشگي هستي.

 عزت قاسمي:
با چشم هايمان هستيم
با گوش هايمان
آنسوي پرچين خويش
سقوط مي دهند ما را
در تهي
و در خنده هايمان ديده اند
كه مي ميريم
همين چشم ها مي بينند
صداهايي كه مي آيند با باد
گاهي نام مي دهند به ما
و گاه بر مي گيرند
همين كه مي بينند
كسي صدا مي زند ما را
از گل هاي شرمگين مزارها
و مي بينند
دوشيزگان به ناگهان پير گشته اند
گوش بسپار به خاك
اين صداها هم از گلوي سه كودك بي قرار است
كه با سه اشاره زرد
خونشان پاشيد به همديگر
همين چشم ها كه مي بينند
همين چشم ها كه مي آيند با باد
همين صداها كه از برج هاي گندم شتاب گرفته اند
و بويشان سقوط مي دهد بزاق كودكان را بر خاك
همين گريه ها كه باد مي آورد آنها را
از خانه هايي پشت پرچين ما ، آنسو تر
همين صداها
كه هر روز ، كسي هست
در پس و پيش آبي
كه بخشكاند آنها را در گلو .

 Back to Top

5

غلامرضا قاسمی تادوانی:/ جهرم

تولد 1363

رسانده اند به گوش تمام ده خبرم

کلاغ های همیشه حسودِ دور و برم

زنان غربتی پای چشمه تا فردا

هزار حرف درآورده اند پشت سرم

«مترسک دهمون عاشق پریچهره

همون پری که شبیه کبوترای حرم _

همیشه توی نگاهش محبت و مهره»

شکفته روی تنش یاس های باغ ارم

«مترسک دهمون عاشق پریچهره»

رسیده است به گوش تمام ده خبرم

همین سحر که بیاید برای چوپان ها

من از حکایت فرهاد و کوه تازه ترم

منی که هیچ به فکرش نبوده ام، یک روز

برای مسخره کردن به دردشان بخورم

چه قدر گوشه کنایه چه قدر زخم زبان!؟

پری! پری! به خدا درد می کند کمرم

مرا به شکل صلیبی عمود می خواهند

حسود های پر از ادعای دور و برم

بیا که نقشه کشیدم بدزدمت امشب

و آبروی جوان های دشت را ببرم

میان خواب اهالی تو را بدزدم و بعد

به سمت مزرعه های خیالیم بپرم

فقط یکی دو بغل عشق با خودت بردار

و چند بوسه ی محکم برای بال و پرم

اگر قبول کنی قول می دهم بانو!

تو را به سبزترین خانه ی جهان ببرم

ببخش! این همه رویا به من نمی آید

منی که مثل گدایی همیشه دربه درم

منی که آخر قصه دچار خواهم شد

به سرنوشت پر از رنج و نفرت پدرم

فقط بگو که مرا تا سحر نسوزانند

که عشق چیز کمی نیست پاره ی جگرم!

بزار مردم اینجا به یاد بسپارند

«تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم»

چه قدر این دم آخر هوای ده سرد است!!!

بیا که نام تو را بین شعله ها ببرم

پریّ زلف سیاهو! پریّ چیش عسلو !

برس به شعله ی آخر! بیا که منتظرم

 

 

 محمد علی قاسمی:
مرز رسيدن
آسمان مرزِ رسيدن به تو و راهِ من است
رنگِ اين واديِ حيرت زده از آهِ من است
ابر با آن همه اندوهِ گرانبار و غـريب
آخرين مژده ی بارانيِ ناگاه من است
اين همه موجِ ستاره كه چو دريا شده اند
پرتوِ روشني از اشكِ شبانگاه من است
آنچه از دستِ دلم رفت هم آوازِ تو شد
اينكه از اوج برافتاد همان ماهِ من است
هـفت اقـــليمِ بــلا يكــسره تسخير شود
تا غمِ دلشدگان حلقهء ارباب من است
چــه غــم از دوريِ گُــلها و بــرافــتادنِ دل
لاله با بيرقِ افراشته اش شاهِ من است
ســر بــه دهـليزِ غـم و درد فـرو بـرده دلم
بي تو اينگونه دلم چاهِ شبانگاه من است
هستي ام سوخته از داغِ غريبانهء عشق
شيونِ شمعِ دل از نالهء جانكاهِ من است
تشنگـي زينتِ دلـهايِ غريبست هــنوز
گريه بر تُربتِ گُل عادتِ دلخواهِ من است
برگي از باغِ بهارِ تــــو نـچيديـم ولي
تا ابد داغِ گرانبارِ تو همراهِ من است

 

مرتضی قاسمی:

خوب من شعر نگو! چون که تو هم مي ميري

چون که بازيچه ي بازيگري تقديري

من به آساني يک زمزمه ي متروکم

و تو محتاج هزار و صد و يک تفسيري

نازنين! حادثه ي مرگ شقايق عادي است

بي جهت با شب و پاييز و خدا درگيري

بهتر اين است که در خلوت خود بنشيني

که در اين ناحيه آماج هزاران تيري

توي اين همهمه ي پوچ پر از بيزاري

عاقبت مثل خودم درشُرُف تسخيري

آسمان پاي مرا بست، تو هم بي ترديد

هدف بعدي بي رحمي اين زنجيري

همه ي پنجره ها درد مرا مي فهمند:

آرزو...دست تو....رفتن... و جواني، پيري

در دل کوچه ولي پچ پچه اي مي آيد:

"آدمک شعر نگو! چون که تو هم مي ميري."

سمیه قبادی:

باران گرفت رعد مهيبي در آسمان

سوزاند آشيانه ي ما را ناگهان

از هر طرف بر آتش ما باد مي وزيد

از هر طرف که فکر کني سوخت آشيان

دنياي ما خراب شد و آفتاب سوخت

تاريک شد قشنگ ترين روزهايمان

ازمن نماند هيچ بجز يک سکوت سرد

از تو کمي نگاه کمي روح مهربان

حالا بعد هزاران غروب ،مَرد !

برگشته اي بگيري از آن روزها نشان

حالا که روزهاي من آتش گرفته اند

با دستهاي لاغر و کم خون يک خزان

ديگر اميد معجزه از ما نمانده است

بايد چکار کرد در اين گوشه ي جهان !؟

مردي کنار پنجره پير مي شود

يک زن در آسمان همان عشق ، همچنان!

 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back