| NEXT | Back |
سایت سوشلیغا
|
صفحه ادبی HOME |
1- آرش فرزام صفت، آزاده فرشیدی، فرشاد فرصت صفایی، نیما فرقه
2- طیبه فرهادی، مینا فرهمند، میثم فرهمندیان، مرضیه فریدی مجیدی
3- نرجس فلاح ، محمد فیاض پور، ناصر فیض، فاطمه قائدی
4- مریم قاسم پور، علی رضا قاسمی فر، ضیاء قاسمی، عزت قاسمی
5- غلامرضا قاسمی، محمد علی قاسمی، مرتضی قاسمی، سمیه قبادی
|
آرش فرزام صفت : یک لحضه خواست روی زمین خم شود، نشد می خواست مثل حضرت آدم شود، نشد کوشید خواب های قشنگی که دیده بود در خاطرش دوباره جهنم شود، نشد باران گرفته بود به سرعت دوید تا چیزی برای گریه فراهم شود، نشد بارید تا شکستن این بغض های شور بر زخم شانه های تو مرهم شود، نشد انواع سیب های زمین را گناه کرد تا بلکه مستحق جهنم شود، نشد او چند هفته پیش خودش را به دار زد می خواست از میان شما کم شود، نشد این روز ها برای مسیحی که مرده است هرکس که خواست حضرت مریم شود، نشد |
آ زاده فرشیدی:
گفتند آزادي و به بند
کشيده شدند |
|
فرشاد فرصت صفايي:/ کرمانشاه |
نيما فرقه / رشت:
از جمله ی ماندن برو ، فاعل نداری
|
|
طيبه فرهادي:
من سراپا خستگی را باز معنا می کنم
|
مینا فرهمند:
|
|
با صدای حروف می سازم، روز ، شب رود خانه ای یخ زده -دیگه تمومش کن! گاهی باید دراز کشید کنار بنفشه های خاطراتمان تازه به این خندید بالای سرم فاتحه می خوانند، بیچاره پشت پایم سنگ می ریزند بنفشه های مور مور تنم و قاصدک بی خبر آواره ی سلام های غریبه کمی کوک مرا شل کن این بلم را بپذیر آن سوی ارس و چاق ترین نفس اسبی ترکمنی را سینه به سینه نوشته اند تلگراف بی معنای آن روز را سلام نقطه دلم تنگ شده نقطه برگرد نقطه |
مرضيه فريدي مجيدي: |
|
من از ابتدای جهان خسته ام و به شکل یک صفر بزرگ در امتحان ریاضی اول دبستانم تمام هجا ها از یادم رفته اند زیر املای شترق که همیشه قدم چند سانت کوتاه تر می شود حالا روی مدارک دانشگاهی خمیازه می کشم به اندازه ی دهانه ی مثل افلاطون شما که می روییدسایه اید؟1 من روی خط کش ها زیاد راه رفته ام روی سانت سانت سلولی وجودم میلی متری اتمی روحم آنیموس هیچ فلسفه ای به اندازه ی توویار نطلبید نه شک عقلانی دکارت نه ابرمرد نابغه ی نیچه اکنون واو عطفی میان زمین و آسمانم و تمام حجم تنم نبوغ مدفون زنی را عروج می کند روی صلب آجری دیوارها دلم لخته لخته از مسیر خودش خوف می کند آویزان زن از راوی سقف: بالقوه حامل پسری چند ساله ام در میل زهدانی تاریخ هفتاد شکم چشم هایم را زاییده ام در کسی که عشق را شرط بست و هورت کشید بالا از آسمان هم که بچه بیفتد با جاری هیچ قطره خونی خودم را سقط نمی کنم سراسر فکرم را فریاد می زنم در سرخ انهدام بشری تا تو را از مادرت زاییده شوم در لباسی که هر چند برایم گشاد شده نه، سر زا دیگر از آن نمی ترسم کنده می شوم از خودم قاطی زایمان دوم خاک گرد زمینی صفر را در مجموعه منظومه شمسی به گمانم اینجا انتهای جهان نیست.
|
محمد
فیاض پور:/ گراش |
|
ناصر فیض:
|
|
|
مریم قاسمپور :/ جهرم ای عشق ناب! حال مرا هم خراب کن امشب بیا دعای مرا مستجاب کن روح مرا به روح شهیدان گره بزن حال مرا شبیه شهید انتخاب کن در کوچه های شهر که رخوت گرفته اند امشب برای ....خدا انقلاب کن سهم تمام شب پره ها شب گرفتگی ست یک دم بتاب بر سرشان آفتاب کن آتش بریز بر سرم ای آفتاب حسن امشب دعای قلب مرا مستجاب کن
|
علي رضا قاسمي فر:
تمام روز جان مي داد كسي اما نمي دانست
\ |
| ضیاء قاسمی: در بهار زندگي مي کنم اگر چه تمام زردي پاييز را در قلبم ريخته اند در آفتاب رشد مي کنم اگر چه قلبم را به يخبندان سپرده اند در عشق تو نفس مي کشم اگر چه هواي مان را به نفرت آلوده اند در تو زندگي مي کنم که بهاري هميشگي هستي. |
عزت
قاسمي: |
|
غلامرضا قاسمی تادوانی:/ جهرم تولد 1363 رسانده اند به گوش تمام ده خبرم کلاغ های همیشه حسودِ دور و برم زنان غربتی پای چشمه تا فردا هزار حرف درآورده اند پشت سرم «مترسک دهمون عاشق پریچهره همون پری که شبیه کبوترای حرم _ همیشه توی نگاهش محبت و مهره» شکفته روی تنش یاس های باغ ارم «مترسک دهمون عاشق پریچهره» رسیده است به گوش تمام ده خبرم همین سحر که بیاید برای چوپان ها من از حکایت فرهاد و کوه تازه ترم منی که هیچ به فکرش نبوده ام، یک روز برای مسخره کردن به دردشان بخورم چه قدر گوشه کنایه چه قدر زخم زبان!؟ پری! پری! به خدا درد می کند کمرم مرا به شکل صلیبی عمود می خواهند حسود های پر از ادعای دور و برم بیا که نقشه کشیدم بدزدمت امشب و آبروی جوان های دشت را ببرم میان خواب اهالی تو را بدزدم و بعد به سمت مزرعه های خیالیم بپرم فقط یکی دو بغل عشق با خودت بردار و چند بوسه ی محکم برای بال و پرم اگر قبول کنی قول می دهم بانو! تو را به سبزترین خانه ی جهان ببرم ببخش! این همه رویا به من نمی آید منی که مثل گدایی همیشه دربه درم منی که آخر قصه دچار خواهم شد به سرنوشت پر از رنج و نفرت پدرم فقط بگو که مرا تا سحر نسوزانند که عشق چیز کمی نیست پاره ی جگرم! بزار مردم اینجا به یاد بسپارند «تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم» چه قدر این دم آخر هوای ده سرد است!!! بیا که نام تو را بین شعله ها ببرم پریّ زلف سیاهو! پریّ چیش عسلو ! برس به شعله ی آخر! بیا که منتظرم
|
محمد علی قاسمی:
|
|
مرتضی قاسمی: خوب من شعر نگو! چون که تو هم مي ميري چون که بازيچه ي بازيگري تقديري من به آساني يک زمزمه ي متروکم و تو محتاج هزار و صد و يک تفسيري نازنين! حادثه ي مرگ شقايق عادي است بي جهت با شب و پاييز و خدا درگيري بهتر اين است که در خلوت خود بنشيني که در اين ناحيه آماج هزاران تيري توي اين همهمه ي پوچ پر از بيزاري عاقبت مثل خودم درشُرُف تسخيري آسمان پاي مرا بست، تو هم بي ترديد هدف بعدي بي رحمي اين زنجيري همه ي پنجره ها درد مرا مي فهمند: آرزو...دست تو....رفتن... و جواني، پيري در دل کوچه ولي پچ پچه اي مي آيد: "آدمک شعر نگو! چون که تو هم مي ميري." |
سمیه قبادی: باران گرفت رعد مهيبي در آسمان سوزاند آشيانه ي ما را ناگهان از هر طرف بر آتش ما باد مي وزيد از هر طرف که فکر کني سوخت آشيان دنياي ما خراب شد و آفتاب سوخت تاريک شد قشنگ ترين روزهايمان ازمن نماند هيچ بجز يک سکوت سرد از تو کمي نگاه کمي روح مهربان حالا بعد هزاران غروب ،مَرد ! برگشته اي بگيري از آن روزها نشان حالا که روزهاي من آتش گرفته اند با دستهاي لاغر و کم خون يک خزان ديگر اميد معجزه از ما نمانده است بايد چکار کرد در اين گوشه ي جهان !؟ مردي کنار پنجره پير مي شود يک زن در آسمان همان عشق ، همچنان!
|
لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت سوشلیغا)
| NEXT | Back |