NEXT Back

سایت سوشلیغا 

    

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 36

  1. 1- مریم قدیانی، احمدرضا قدیریان، یوسف قراباتی، فرهاد قربان زاده

  2. 2- هدی قرشی، بهمن قره داغی، حسن قریبی، علی رضا قزوه

  3. 3- احسان قلاوند، معصومه قلی پور، حسین قلی زاده، شهریار قلی زاده

  4. 4- آذر قلی نژاد، عبدالمهدی قنبریان، الهه قنبری، رضا قنبری

  5. 5- شهریار قنبری، مهدی قهاری، زهرا قهرمانی، سمیه کاتبی

  6.  


1

 مريم قدياني:

آثار:مجموعه ی شعر براده های عشق/و...

خدايان گرسنه

از در خانه که بيرون آمدم
سگی که همواره
جمجمه های متورّم انديشه را
می ليسيد
قلبش را به من هديه داد
عقاب کور
در توهّم عبور
به چشمان نگران من
زُل زده بود
چرخ شکسته ی ارابه
در دست مرد بهايی بود
کرکسی پير
در لاشه ی ويلچرش
پَر پرواز را
نشانم می داد
پرسيدم : فرومايگی آيين ندارد ؟
سگ سجاده اش را پهن کرد ...
شقيقه هايم
تير کشيدند
بالای چوبه ی دار گفتم :
" من
به خدايان گرسنه
سجده نمی کنم
 

احمدرضا قديريان:

وقتي نگاه مي‌كند از پشت ابر، ماه
سر مي‌نهم به بالش مهتاب‌رنگِ آه
گل مي‌كند ميان لبم نام پاك عشق
رو مي‌كند دوباره به من فرصت گناه!
يا مريم مقدس! از اين تهمت بزرگ
امشب به چشم مشرقي‌ات مي‌برم پناه
اين بار نيم شب به سراغ دلم بيا
پنهان ز چشم‌هاي خطابين سر به راه!
تا عيد من ز بامِ دو چشمِ تو كي دمد
پيوسته ابروان تو را مي‌كنم نگاه
خورشيد، در حصار نظرهاي تنگ عصر
فرياد زخم كيست، فرو مي‌رود به چاه؟
گفتند اشتباه بزرگي است عاشقي
بگذار تا هميشه بمانم در اشتباه ...

یوسف قراباتی:
غم دل چند خورم باده و صهبا گفته
پی غم چند دوم خضر و مسيحا گفته
چند غم گفته به خود پیچم و خونابه خورم
چند در گريه شوم ذوق دل آسا گفته
بلهوس نام هوس عشق نهادست خوشست
خفته در زير زمين عرش معلا گفته
هجرم از پای فکنده، ببرم نام کسی
تا مرا زار کشد بيکس و تنها گفته
يوسف از خودتو بجايی نرسی تا نزنی
دست در دامن غم، مرشد دانا گفته.

 

فرهاد قربانزاده:

به ياد خلوت خدايي من و شما
به حرمت غزل سرايي من و شما
سرك زدم شبي به كوچه باغ خاطرات
به ياد سال هاي ابتدايي من و شما
- سلام، وقتتان به خير ! من فلانيم...
چه ساده بود آشنايي من و شما
دو مرغ عشق روي شاخه ها كنار هم
مثال ساده رهايي من و شما
چقدر شاعرانه با اشاره اي شكست
طلسم كال بي صدايي من شما
***
غروب تلخ بود و چشم هاي خيس اشك
و اتفاق بد جدايي من و شما
و يادگار گرم چشم هايتان به من
دو سه نگاه انتهايي من و شما
 

 

Back to Top

2

هدي قرشي شهري:

ساعت سه بار زد به سرم: دنگ! دنگ! دنگ!
يك مرد...يك فرشته...نه! يك تكه قلب سنگ
كه رو به روي قصه ي من ايستاده بود
با يك نگاه خسته و يك خنده ي قشنگ
مي گفت: عاشقم شده بودي؟ دفاع كن
با سرنوشت تلخ خود- عشق من - بجنگ
مي گفت پشت اين همه در هيچ چيز نيست
جز سرنوشت، مرگ، غروبي سياه رنگ
من ايستاده بودم و هي زنگ مي زدم
در آن زمان مرده كه مي رفت بي درنگ!
ساعت سه بار...زد به سرم، عاشقش شدم
[رنگ سياه...صحنه ي خالي...صداي زنگ]
بازي تمام بود براي تو و من وُ-
يك قلب سنگ خورده...وحالا سه تا فشنگ-
در دستهاي خسته ي من تير مي كشند
من را ببخش...دست خودم...بنگ! بنگ! بنگ!

 بهمن قره داغي:

فقط مي خواستم …
من شهر را خوب بُلَدم!
خيال مي‌كني دلم را،
نابُلَد بايدها به شهر آورده‌ام وُ به كاهدان زده‌ام؟
تو راستي راستي هنوز باورت مي‌شود
كه در خلوتِ خيابانِ اين شهرِ ناشلوغ
كه عطرِ عابرانش بوي بن بست مي‌دهد
هيچ نگاهي طعمِ دريا را به دهانم نمي‌ريزد،
دلم را گم مي‌كنم؟
مني كه ديوارهاي اين شهر را دريچه‌ام
پروانه‌هايش را مادر
و نمازِ سحرگاهِ هر روزم را
به زبانِ زمين پرواز مي‌دهمتو فكر مي‌كني هنوز
دلم را ناشتايِ نوازش
و نابُلَد بايدها به شهر كوچ داده‌ام وُ
راز بيقراري قاصدك‌ها را
حاليم نيست؟
نه عزيز دلم!
من شهر را خوب بلدم
حتا تمام دنيايي را كه تو امروز
به صفحه‌ي مانيتورت مي‌بيني
من درست در هفت سالگي
در دوزخِ دستهايِ خسته‌يِ پدرم
و زخمِ كتف‌هاي مادرم فهميدم
اما فقط مي‌خواستم در كوله بار فردا و فرداهايم
بذري از اگر وُ … شايد وُ … نكاشته باشم
و گرنه
بلدٍ بايدهاي شهر
عطشِ واژه‌هايم را
فرو نمي‌نشاند.
 

حسن قریبی:

آن شب زني دوباره پراز شوخ و شنگ شد

با فكر تازه اي كه در آن بي درنگ شد

برداشت روسري و به آيينه خيره ماند

آيينه باز مثل هميشه قشنگ شد

بر گونه اش نشانه ي دستي ضخيم بود

دست نوازشي كه بر آن چهره چنگ شد

زن بود و لحظه اي كه دلش سخت مي تپيد

زن بود و لحظه اي كه بر او عرصه تنگ شد

آن لحظه فكر خوب به ذهنش نمي رسيد

آن لحظه هر چه داشت در آن سينه سنگ شد

مردي بلند داد كشيد و فقط همين

اما كف اتاق كمي سرخ رنگ شد

آرام شد نشست به موهاش شانه زد

تنها دلش براي جوانيش تنگ شد

وقتي طناب دار زني را گرفت و رفت

دنيا دوباره مثل هميشه قشنگ شد  


 

 

علی رضا قزوه:

آثار:مجموعه شعر از نخلستان تا خيابان/من می‌گويم، شما بگرييد/
با كاروان نيزه/و...

نمازي خوانده ام در بارش يکريز ترتيلش

فداي عطر "حول حالنا"ي سال تحويلش

کليد آسمان در دست، مردي مي رسد از راه

پر است از معني آيات ابراهيم تنزيلش

زمين هر روز فرعوني دگر در آستين دارد

دعا کن هر سحر آبستن موسي شود نيلش

زمان اسب سپيد مهدي موعود را ماند

به گردش کي رسد بهرام ورجاوند با فيلش

زمين يک روز در پيش خدا قد راست خواهد کرد

به قرآني که گل کرده است از تورات و انجيلش

 

 

 

 

Back to Top

3


احسان قلاوند:

هنوز هم خيالت كه پر مي زند
زمين و آسمان را
كه فرش و سقف مي كني
به روياي سرايي ديگر گونه
بانوي هزاران ساله
موميايي بكارت دريده را
مادر خود مي داني ـــ مام وطن!ــــ
نه ديگر!
اين فرزندان
برادران تو نيستندو خواهرانت
كه از وحشي شرق تا بياباني جنوب
اينجا بكارت دريده اند
و به جا نهاده اند فضله و زول
هنوز هم
به رويايي سرايي ديگر گونه
خداوندي اهورا را پيش مي كشي!؟
اينجا بس خدا كه بر زمين مانده است
به فرقه ها و فرقه ها
كه در پا برجايي و بسياري شان
خون تو
براي ديگري
مباح است
نه دخيل مبند !
كه اين فرزندان
برادران تو نيستند و خواهرت
هوش ياب!
و از زنا زادگان فرقه ها
طمع مبر
يك كلام
بگو انسان
و تمام .
 

معصومه قلی پور:
پا روی پا گذاشتم و دست روی دست
تا يکنفر رسيد تن شيشه را شکست
از حد و مرز شيشه کمی بيشتر شدم
حجمی شدم که در بدنش دانه ای نشست
هی جان گرفت در من و از من مرا گرفت
تا شد گياه در دل اين خاک ريشه بست
هر شاخه اش جوانه زد و شاخه شاخه شد
گل شد بزرگ شد و تن شيشه را شکست
از نو کسی به داد دل شيشه ميرسد
هی چسب ميزند و نميداند انچه هست
گلدان زخم خورده ئ پر قيمتی ست که
يک دانه در غريزه ئ سردش به گل نشست
ديگر خيال زخم و ترک نيست بعد از اين
اين دانه مدرک سر پا بودن من است 

حسین قلی زاده آجائی:

لحظه در وقت گذشتن به ترنم می گفت
این همان جاست که از غصه نباید ترسید
صاحب دهکده بودی به خودم گفتم زود
ای مسافر تو در اینجا گذارن شب که رسید
چشم زیبای تو خندید ولی با من گفت
خانه ای نیست در اینجا و وجوم لرزید
جاده غمگین که چرا راه نمی جویم من
بغض آمد که بگوید شب و روزم پوسید
من که تنهایی و دیوار و سکوت محضم
هر چه از عشق بگویم تو نخواهی فهمید
ای ستاره تو به این کوچه چه دیشب گفتی
که به من گفت برو چشم تو بد خواهد دید

شهريار قلي زاده:

زخم زبان مردم بي درد ، ماند و من
از پشت، زخم خنجر نامرد ماند و من
يك عمر در تزلزل يك عشق گم شدم
پايان كار دفتري از درد ماند و من
وقتي كه پلك پنجره را بست چشم تو
پس‎كوچه ماند و يك دل ولگرد ماند ومن
مي خواستم بگويمتان،چشمهاي سبز!
بغضي فقط به حنجرهء زرد ماند ومن
درگير و دار حادثهء خوب بودنت
درد شكست خوردن يك مرد ماند ومن.

Back to Top

4

 آذر قلی نژاد:

دلم برای عروسکی می سوزد
که همیشه چشمهایش باز است
ولی هیچ وقت چیزی نمی بیند .
۲-
گنجشکی
در باغچه حیاطمان
میان برف جان داد
*
بهار که از راه رسید
در باغچه زبان گنجشک روییده بود .


چند تكه نويسي
زمستان بهاريترين فصل خداست
براي كلاغي
كه عرياني درخت را بيتوته مي كند .
۲-
وشرم چشمهاي مردي است
كه دستهايش را
در جيبهاي خال فرو مي برد .
۳-
از شكوفه هاي بادام
تا روياهاي دختركان بالغ
فصلي است كه سرمايش
شكوفه ها را به يائسگي مي كشاند .

 

عبدالمهدي قنبريان:

پَپ پَپ پَـ پَپ ... پَـ پَپ پَـ پَـ پَپ پَپ ... پَـ ... پَپ ... پَري
از زَز ... زَ ... زَز ... زَ ... زَز ... زَ ... زبانم که بگذري
حتي خو ... خو ... ن خو ... ن تنم بند آمده
دختر! ببين چه بر سر آدم مي آوري!!!
من مانده ام تو را به چه اسمي صدا کنم
حالا بگو! فرشته اي يا آدمي؟..........
پري؟!
يکروز ميرسد که بگويم خدا تويي
يکروز ميرسد که بگويي: تو کافري؟!؟!
اما ... نـَ ... نـَ ... خَـ ... خَـ ... خو ... د خود خَـ... دا که نه
يک اپسيلون تو از خَـ ... خَـ ... دا ... کَـ ... کَـ ... کمتري
يک اپسيلون که نه که جهاني ميان ماست
اي فاصله! تو از سرطان نيز بدتري

دائم تو را درون خودم داد ميزنم
دختر! مگر کَـ کک کَـ کَـ کک کک کَـ کک ... ؟!
اما ... نه، من به تو که جسارت نمي کنم
حق با تو است اينکه مرا نشنوي پري
حق با تو است من که فراموش مي شوم
اما تو از خدا و غزل سهم مي بري
حالا پري گذشته و هي دور ميشود
من هم به دردهاي خودم فکر مي کنم

 

الهه قنبری تبار:/ کرمانشاه

با دستهاي باد هم آغوش کن مرا

در انعکاس صاعقه خاموش کن مرا

من دختر فقير ترين ياس و اطلسي

سلطان قصر عشق ! فراموش کن مرا !

 

 

رضا قنبری:

اينجا ميان جمع قفس‌ها حصارها
بیهوده‌است صحبت پرواز سارها
بيهوده‌است فکر شنا تا کشيده‌اند
مشتی حسود بر لب دريا حصارها
حتی خود خدا هم از اينجا پريده‌است
دريا که غرق گشته در اين انحصارها
خورشيد را چگونه به تصوير می‌کشند
آنها که بوده‌اند اسيران غارها
بادی وزيد شعله سرما زبانه زد
يخ زد اميد در دل خون انارها
يادی کن از دلی که اسير قفس شده‌ست
ای يادگار نسل پرستو تبارها
روزی بيا به‌خاطر آنها که عاشقند
خطی بکش به روی تمام مدارها

 Back to Top

5

شهریار قنبری:

دوستم داشته باش ، بادها، دلتنگ اند

دست ها ، بيهوده ، چشم ها، بي رنگ اند

دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند

برگ ها مي سوزند ، يادها مي گندند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز

آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران

گرم تر از لبخند ، داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت ، شاد تر خواهم شد

ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد

دوستم داشته باش ، برگ را باور كن

آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

خواب ديدم در خواب ، آب ، آبي تر بود

روز ، پر سوز نبود ، زخم، شرم آور بود

خواب ديدم در تو ، رود از تب مي سوخت

نور گيسو مي بافت ، باغچه گل مي دوخت

دوستم داشته باش .........  

 

 

مهدي قهاري: /(كرمان)
آثار:-در حضور نقره ي خاكسترت: 

در امتاد فاصله:
ذره ذره
تكيدي
حتي-نپرسيدند
بر مزارت
مي استند
تو را
در حافظه سنگ
مي جويند
به گوش نمي رسد
فريادت
به دهان گور
بلعيده مي شود...
 

زهرا قهرمانی:

سهم پرنده های زمستان چه می شود

آواز های عاشقانه ی انسان ، چه می شود

یا گوشه ی حرم ساکنان دل

یک شاخه گل میانه ی گلدان چه می شود

رگبار های یخ زده را باد می برد

پس شادی خرابی زندان چه می شود

آماده آسمان وفا ایستاده است

حالا اجازه ی باران چه می شود

بوی شب و سبد سیب و عطر یاس

سهم دوباره ی رندان چه می شود

با رنگ می شود آغز  را کشید

اما نهایت خط پایان چه می شود

سمیه کاتبی: /نيشابور 

سکوت
واژه ها سپید می شوند
و این به اصطلاح شعر
در خودش پنهان است
اینجا مزار خرگوش های خفته است
در خوابی به قدمت تاریخ
از شما چه پنهان
مدتی است
با قصه های مادر بزرگ به خواب نمی رویم
و این سر مشق های کهنه
خسته ی مان می کتد
بابا تا کی نان دهد
آن مرد در باران میمیرد
و آسیابان از کارش راضی نیست

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back