NEXT Back

سایت سوشلیغا 

     

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه37

  1. 1- ابوالفضل کارگر، محمد رضا کارگر، مصطفی کارگر، محسن کاشانی

  2. 2- محمد کاشانی، حسین کاظمی،سمیه کاظمی، صغری کاظمی

  3. 3- فاطمه کاظمی، محمد کاظم کاظمی، مهدی کاظمی، غلامرضا کافی

  4. 4- عبدالجبار کاکایی، عبدالستار کاکایی، رسول کامرانی، کسری کبیری

  5. 5- سعید کرامتی، ایمان کرخی، عباس کرخی، فاطمه کرخی

  6.  


1

ابوالفضل کارگر:/ جهرم
همه ی ما گل سرخ سبد باغچه ایم
سبدی سبز که یک دختر دستمال به دست
در خیابان دارد
و صدا می زندآرام که «گل»
قاصد عشق است ببر
ارزان است
همت از چشم تو پیداست
پر از معرفتی
و گل سرخ نان من و احساس شماست
و اگر یک نفر آرام بگوید
دختر شاخه ای چند؟
دلش می لرزد
ناگهان می بیند
که سبد خالی شد
تازه در فکر فرو می رود آیا
که فردا چه کند
باغچه اش خالی و او خوشحال است
که غذایی دارد
و دلش راضی از اینکه
سبد از شاخه ی گل خالی شد
دخترک خوشحال که دلی شاد و لبی خندان است
شاید او می داند- بیماری
شاخه ای از گل او را دارد
شاخه ای جشن تولد رفته
یک نفر عشق را گردن یک شاخه آویخته است
بی گمان هر شاخه ی گل
شادی آورده و باز
یک نفر خوشحال است.

    محمد رضا كارگر:

مصطفی کارگر :/ گراش

پا پيچ خورد و کنده ي زانو خميده شد

بعد از يکي دو ثانيه «آخي» شنيده شد

بر سطح صاف کاشي مرمر، چه دردناک

يک آه غير منتظره آفريده شد

کاشي سفيد ماند ولي شد لگن کبود

رنگ از وجود قالي صورت پريده شد

نفرين به سنگ ريخت که اي سخت لعنتي

دردم گرفت... ـ جمله بريده بريده شد ـ

سر ـ بعد ـ سهم سينه ي ديوار... پيرزن

لب در ميان حجم دهانش جويده شد

محکم به گوشت هاي چروکش فشار داد

القصه اينکه خوشه ي اشکش چکيده شد

محسن كاشاني:

مظنون به قتل
مظنون به قتل- نام:ربابه-محل قتل؟
قرچك و شايد آخر چشم تر شما
-شهرت؟- سياه، چ.ب دو سر خون، لجن نژاد
مثل همين اداره ي خر تو خر شما
-سركار حجتي...بله فربان- بيا ببين
سلول چندمين ِ سحرگاه خالي است؟
ضمنا به بچه ها بسپاريد متهم
يك مرد مست خورده و حالي به حالي است
گفتي ربابه نه؟‌بله قربان، خب بعد
-يك دست سرخ در بدنم وول مي خورد
ما داشتيم با تلفن حرف مي زديم
آدم فرشته نيست كه خب گول مي خورد
ما در امامزاده حسن پنج سال پيش
با او كه سبزه بود و آنجا اطاق داشت
يك راديوي آندريا با رساله اي
در مبطلات روزه و عشق و طلاق داشت...
او با كلاه پوست وَ يك مخمل سياه
در زير چلچراغ عماري سوخته
از پشت عود سوز مسيّ غلام بيگ
با گردن بريده و گاري سوخته
گفت آسمان غربه ي خوبي است ما هم از
گنجشك هاي مرده ي خود لانه ساختيم
چيزي نبود زير بغل هايمان ولي
از استخوان جمجمه ها شانه ساختيم

Back to Top

2

محمد کاشانی:

کاغذ نشسته چشم به راه مداد ها
می ترسد از سپردن جسمش به بادها
کاغذ به فکر رفته : چه باید نوشت بر ـ
ـ جسمش که تا همیشه بماند به یادها ؟
از فکر شاهنامه شدن رنج می برد
از بس کلک زدند به رستم شغادها
می ترسد از مچاله شدن توی دست تو
می ترسد از نوشتن بی اعتقادها
بر سینه سپید و سرش دست می کشم
تب دارد این فلک زده سانتیگرادها
کاغذ چقدر بی کس و کار است مثل من
این زندگی چه داد به ماها ؟ چه داد ؟ ها؟
روی تنش فقط عددی فرد می کشم
بیزارم از ریاضی ؛ از این اتحادها
موشک درست می کنم از جسمش ، آمدند ـ
ـ امشب به خواستگاری او گردبادها
 

حسین کاظمی:

قصه ي ما حادثه اين دو ماجراست

حادثه عقل منو اين دل پر حجب وحياست

عقل مي گفت نرو , آخر , ره به ناكجاست

دل مي گفت برو آخر ره عرش خداست

عقل ما در پي روزي و بي جايي ماست

دل در طلب ياري يك همره خوش حال وهواست

گرچه اين جنگ و جدل در پي آسايش ماست

ليك, پبروز از اول دل بي آلايش ماست

سمیه کاظمی:

از خودش که جدا شد، یکی شان روبرویت تو را خود کشی کرد

خانم مانده توی گیومه، تا«رها» شد خود کشی کرد

عشق x است، مغز جهان را می شکافد تا به ابعاد خلقت

آفرینش همیشه گره داشت، با تمام قوا خود کشی کرد

منطق تو فقط حکم می کرد کفش های خودت را بپوشی

راه قطعا فقط احتمالی ست قدر بیراهه- پا خود کشی کرد

به جهان فکر کن به هر آنچه توی قرن شما ممتنع نیست

این جهان زاده ی فرضیات است،فرض کن که خداخودکشی کرد

جامعه ابتکار کثیفی ست، از رهاوردهای خیالات

خودبخود«من»فضا از«تو»می داد بگذر از اینکه«ما»خودکشی کرد

................................................................

شاید از سگ پرستی رها شد، شاعر خسته تا خود کشی کرد

 

 

صغري كاظمي:

اين اواخر خيال مي كردم زندگي ماجرا ي خوبي نيست
جيغ زد يك نفر سرم خانم! اين خدا هم خداي خوبي نيست
توي دفترچه ي غزل هايم حس و حالي غريب قِل مي خورد
تازه فهميده ام كه اي بابا، گريه هم آشناي خوبي نيست!
ساعت پنج و نيم تنهايي بال هاي مرا كه مي بردند
ساده بودم كه باورم مي شد آسمان ابتداي خوبي نيست
ماندم اينجا كنار دلشوره، پيش مرداب سرد عادت ها
هيچ كس هم نگفت بيچاره! اين حوالي كه جاي خوبي نيست!
جاي خالي شعر هايت را چشم هاي كسي قرق مي كرد
مطمئن باش مي روم من هم، بي تو ماندن خطاي خوبي نيست
 

 

 

 

Back to Top

3

 فاطمه کاظمی:/ شیراز

یک سکوت پر صدا برای رفتن و شکستن از حریم تو

و پا به روی یک وجود می نهم شکسته تر و مانده تر

صدای من که بر کبود راه غصه ها نشسته در نگاه تو

و یک تنش،

دوباره تر شود تمام گونه های من

وقلب کوچکم پر از تمام آه های کهنه ی غریب کودکی

به انتظار یک افق چرا سحر نمی شود؟

محمد کاظم کاظمی:

گفتيد نبي ديدم و نمرود نوشتم‌

گُل يافتم و زخم‌ِ نمكسود نوشتم‌

گفتيد كه شيران شب‌ِ آتش و خون را

دربان‌ِ درِ دوزخ موعود نوشتم‌

مردم‌! چه كنم‌؟ آينگي سيرت من بود

ناچار بر آن صورت‌ِ موجود نوشتم‌

گُل چيدم اگر، مثنوي عطر سرودم‌

گِل خوردم اگر، بيت‌ِ گِل‌آلود نوشتم‌

چون شاعر توس از پي خيري اگر امروز

بيتي دو سه در مدحت محمود نوشتم‌،

فردا كه درختان جفا ريشه دواندند،

هر چيز كه مستوجب آن بود نوشتم‌

من سوخته ی آتش هفتاد تنورم‌

كافر مشماريدم اگر دود نوشتم‌

مهدی کاظمی:/ شهر ری
به خواب می روم اما چه خواب دشواری
بخواب خواب قشنگم هنوز بيداری
هنوز شعله وری؟آه راحتم بگذار
صدای خواب در آمد :بخواب تب داری
من از تب تو به هذيان رسيده ام تو ولی
نخواستی که خودت را بخواب بسپاری
فقط خيال تو آمد ولی نه بختک بود
کجاست عينک خوابم عجب شب تاری
بروی سينه ی خوابم نشست بختک و گفت:
به چنگ عکس پلنگ پتو گرفتاری
شبيه اينکه شبه باشی و نباشی باز
بجز تويی که نبودی،نبود غمخواری
چه خنده دار برای تو گريه می کردم
چه استغاثه خيسی ،چه شوق ديداری
گذشته تب و آه ... و گذشته های تباه
و روز و شب و سفيد و سايه تکراری
خلاصه قصه ی خواب از سرم پريد و کلاغ
به خانه اش نرسيد و بخواب تب داری!

غلامرضا کافی:/ شیراز

در پشت غبار خون و خاکستر بود

آشوب گلو بریدن و خنجر بود

می سوخت ردیف خیمه ای در آتش

انگار پر عبای پیغمبر بود

 

شب خنجر آب دیده دارد در دست

خورشید به خون تپیده دارد در دست

از گودی قتلگاه بیرون آمد

ای وای سر بریده دارد در دست

Back to Top

4

عبدالجبار کاکا ئی:

آثار: بررسي تطبيقي موضوعات پايداري در شعر ايران و جهان‏/و...
در زد کسي از سمت خيابان تو نبودي
برخاستم از خواب هراسان تو نبودي
پاشويه پر از برگ شد و ماه فرو رفت
درشاخه تاريک درختان تو نبودي
اي قصه شرقي ندميدي و شبم ماند
در اين شب تاريک و هراسان تو نبودي
اي رايحه سوره يوسف نوزيدي
اي عطر غزلهاي سليمان تو نبودي

عبدالستار کاکا ئی:

پاييز
چو پاييز مي ريزم از خويشتن
که سر سبز بر خيزم از خويشتن
به شوق شکوفا شدن وا شدن
بهاري بر انگيزم از خويشتن
نداده است بر من دل خسته ام
مجالي که بگريزم از خويشتن
مرا شوق آبي شدن مي برد
به دريا ، که لبريزم از خويشتن
من آن موج در خويش غلتيده ام
که روزي بپا خيزم از خويشتن

 

 

سید رسول کامرانی:
یک سیب نیم خورده و امای سطر بعد
یک اتفاق نیفتاده، اداهای سطر بعد
دیشب سرود: مادرمان لخت لخت بود
چیزی شبیه طعنه به حوای سطر بعد
این جانماز آب کشیده برای تو
خاتون خیس خورده معمای سطر بعد
انگار عکس آسیه افتاده توی آب
این هم عصای نیلی موسای سطربعد
با ادکلان گلد چه آقا شدی کلک!
حالا زرنگ باش برو لای سطر بعد
خود را به جای شاعر شاعر این جا بزن
دستی بکش به شکل و سراپای سطر بعد
شیطان، خدای کاغذی و چند اسکناس
«زن» هم که لیز خورد به بالای سطر بعد
این سیب های لخت و مادر که رخت شست
چیزی به جا نمانده از املای سطر بعد 

 

 

کسری کبیری:/  رشت

بهار آمد و فكري به حال ساقه نكرد

و هرچه داد زدم باز هم افاقه نكرد

به سبز رقصي چشمت غريب مي مانم

بهار فصل قشنگي نبود مي دانم

به شب نشيني دنيا و سنگ مي خندم

سپس به چشم سياهت قنوت مي بندم

پر از طراوت عشق است خيسي بدنم

شبي كه سايه ببارد به خشكسال تنم

نگاه گرم تو شن هاي داغ دريايي است

و خواب روي نگاهت چقدر رويايي است..  

 

 Back to Top

5

سعيد كرامتي تولايي:

يك لحضه در مقابل چشمان من بايست
تكرار كن كه معني اين عشق تازه چيست؟
مثل حضور ساده ي چشمان من نجيب
يا باز هم دروغ، دروغ هميشگي ست؟
وقتي كه پشت سادگي چشم هاي تو
حتي مجال گفتن يك عاشقانه نيست
وقتي دو گام مانده به عشق،‌آن قدر دلم
در كومه هاي مضطرب انتظار زيست
باور كنيد اگر چه زمستان گذشته است
اما به دست هاي بهار اعتماد نيست
از بس كه زخم خورده ام از دست دوستان
ديگر چه فرق مي كند زخم، زخمِ كيست
حالا تو را به سرخِ شقايق، به داغ عشق
يك لحضه در مقابل چشمان من بايست...

ایمان کرخی:/ نیشابور:

کامل شدیم چون که به جنگ ایستاده ایم
چندیست زیرتیغ تفنگ ایستاده ایم
هیتلرکنار خودکشی شب چنین نوشت:
ما روی ماه مثل پلنگ ایستاده ایم
وفکرمی کنیم، فقط فکرمی کنیم
با چکمه روی لکه ی ننگ ایستاده ایم
ماهی نمانده برتن عمان نیلگون
بربرکه ای به صیدنهنگ ایستاده ایم
خون ازرگ بریده ی اهوازمی جهد
ما درصف بلیت فرنگ ایستاده ایم

 

عباس کرخی: / نيشابور

ناگهان ترسيدم وپنهان شدم
چهره ام تاريك شد شيطان شدم
آفتاب از آسمانم پركشيد
لاجرم بسيار سرگردان شدم
دست هايم بي حس ولرزان شدند
روي دوش خويش آويزان شدم
بوي كركس آسمانم راگرفت
لاشه اي گنديده وبي جان شدم
شوق گندم تاروپودم راشكست
گرم نافرماني وعصيان شدم
يك دوركعت عشق جان راتازه كرد
تازه يعني ناگهان باران شدم
ناگهان روييدم وپرپرشدم
ناگهان گل كردم وتوفان شدم
 

فاطمه کرخی:/نیشابور
زنجیر باد را به صدا در می آورد
سرما دوباره اشک مرا در می آورد
باران وباد یکسره بر شانه های بید
اورا به رقص پیش خدا در می آورد
یا دوره گرد پیر که از کیف زخمی اش
مرهم برای آینه ها درمی آ ورد
سیگار مرده گوشه ی لب های کاج پیر
کبریت را ز جیب هوا در می آ ورد
مادر بزرگ از ته صندوق کهنه اش
پیراهنی به رنگ عزا در می آ ورد
حالا بخواب رستم واز ماجرا بخوان
دنیا به جای مرگ برادر می آورد!
تابوت خسته، بوی گلاب وصدای باد
نه ! او نمرده است
ادا در می آورد...... 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back