NEXT Back

سایت سوشلیغا   

   

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 40

  1. 1- حبیب اله کیهانی، لاله گائینی، معصومه گرایی نژاد، خسرو گلسرخی

  2. 2- یغما گلرویی، لیلی گله داران، شراره گلی، یاسر گلیجی

  3. 3- جواد گنجعلی، مهدی گنجی، ارسلان گودرزی، محمد گیلک

  4. 4- محمد ابراهیم لگزیان، معصومه لمسو، منصوره لمسو، شمس لنگرودی

  5. 5- سهراب مازندرانی، مریم مایلی زرین، مهدی متین راد، محمدعلی مجاهدی

  6.  


1

 حبيب الله کيهانی:*

«دوزخ»
لحظــــه لحظــــه آه ويــــران می شـــوم
زيـــر ايـــن آوار پنهـــــان می شــــوم
برگ برگــم لحظــه لحظــه ريخت ريخت
فصل ديگـــــرپاک عـــــــريان مـــی شوم
من شــــــروع درد پنهـــــان خـــــودم
من خـــــودم هم خط پــــايان مـــی شوم
مثـــل پيــــله پوک پوکـــــم پوک پوک
از درون خويش داغــــــــان مــــی شوم
من که از جمـــــع شمـــا ها خسته ام
همـــــدم کــــوه و بيابان مـــــی شوم
آنچـــــه از احـــــوال مجنـــون گفتـــــه اند
صــــــد بيابان برتر از آن مــــی شــــوم
خوب مــــی دانم که مــــی آيد شبــــــی
از وجـــــــود خـــــود پشيمان مــــــی شوم
يک شب از ايـــن بلبشـــــوی ازدحــــام
مثل آيينه هـــــــراســـــان مـــــی شـــوم
آخـــــــرين مضـــــــراب خـــــود را می زنم
پشت هيچستـــــان غــــــزلخــــــوان می شوم

 

لاله ی گائینی :/ کرج
سخت است از چشمان من چیزی بفهمی
چیزی از این باران پاییزی بفهمی
من دوستت دارم ولی یادت بماند
دیگر نباید بیش از این چیزی بفهمی

     

  1. معصومه گرایی نژاد:

  2. بزن باران! که آتش شعله دارد توی آغوشم

  3. همین امشب که دارم درد ها را می فراموشم

  4. مدار زندگی بر خط استدلال می چرخد

  5. ندارد دل به منطق ربطی و بیهوده می کوشم

  6. رعایت های منطق را کنار عشق بنشانم

  7. زیادی های دل را زیر خط جبر بفروشم

  8. مرا با یک مساوی بایکت مغلوب می خواهی

  9. جناب عقل! من با این تساوی ها نمی جوشم

  10. و تنها نقطه ی عطف من دیوانه در این است:

  11. یکی را با نباید های بسیاری که دارد دوست می دارم

  12. یکی را با دل نرم بی آزاری که دارد دوست می دارم

خسرو گلسرخی:

معلم پای تخته داد می‌زد.
صورتش از خشم گلگون بود.
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
ولی آخرکلاسی‌ها لواشن بین خود تقسم می‌کردند.
وان یکی در گوشه‌ای دیگر جوانان را ورق می‌زد
برای آنکه که بی‌خود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان
تساوی‌های جبری را نشان می‌داد.
با خطی خوانا به روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت:
« یک با یک برابر است »
از میان جمع شاگردان یک برخاست
--- همیشه یک نفر باید به پا خیزد ---
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت
معلم مات بر جا ماند.
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود !
و او با پوز خندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامان داشت بالا بود و آن که
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره‌گون چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وان سیه چرده که می‌نالید پایین بود؟
آیا باز یک با یک برابر بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می‌شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه کس «دیوار چین»ها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
«یک با یک برابر نیست »

Back to Top

2

یغما گلرویی:

سايه ، به سرسپردگان هديه نقاب مي دهد!

جامه ي اين شب زدگان،عطر گلاب مي دهد!

چه سايه گاهِ ساكني! دختر خورشيد كجاست؟

پرسش ساده ي مرا، دشنه جواب مي دهد!

عزيز سر داده به دار! در اين حصار بي مدار،

خيال تو به شعر من، واژه ي ناب مي دهد!

ساعت خواب رفته را، تو زنده كن! بيا! بيا!

كه بودنت به عقربه حسِ شتاب مي دهد!

داغ گلوله را ببين، بر تنِ نازنين ترين!

ببين كه رقص مرگ را، چه پيچ و تاب مي دهد!

ببار بر كويرِ من! بر اين عطش زار سخن!

نهال تشنه ي مرا، اشك تو آب مي دهد!

اي از سپيده آمده! در اين حراج عربده!

خلوت تو به چشم من، فرصت خواب مي دهد!

همنفس ترانه شو! شعله بكش زبانه شو!

عزيزِ دل! سكوت تو مرا عذاب مي دهد!

بگو كه با مني هنوز، در اين شبِ ستاره سوز!

كه بي تو صبحانه ي نور،طعم سراب مي دهد!

 
 
  1. لیلی گله داران:

  2. طرح های قشقایی با من بیگانه نیست

  3. رفتن در دامنی با آن همه چین به من

  4. نمی آید

  5. من فقط دست هایی دارم که می توانم

  6. بر دارم برای تو ببافم

  7. سرخ ها را از رگ و سفید ها را از موهایم

  8. رج می زنم

  9. برایت

  10. فرشی از گل سرخ پوشیدم

  11. نخ نما در پاگرد پله ها

  12. خار ناخن هایم را روی ساقه های گم

  13. تیز نگه داشته ام

  14. برای وقتی که کسی به قصد آزار تو

  15. بر من راه می رود

 

 

شراره گلی:/ تهران
تولد 1360

از زلال نگاهت
ماهي ميگيرم
وآهو شكار ميكنم
از وسعت نا تمامش
و مات و گيج
حل ميشوم
در مذاب كلامت
سايه روشن حضورت
آسماني ام ميكند
و سجاده ي عاشقي ام
تر ميشود
از شبنم پاك گونه هایت
دستم كه بر پنجره ميلغزد
ياس وجودت بي تابم ميكند
بگو
تا كي جاده را
در پس پرده اشك و آه
ديد بزنم...؟!

 

یاسر گلیجی:

از درد، از کبود تنم حرف می زنم
من بی زبان و بی دهنم حرف می زنم
اصلا تعجبی که ندارد، زبان که نیست
با تکه تکه ی بدنم حرف می زنم
من با شما که تازه به دوران رسیده اید
از درد، از غم کهنم حرف می زنم
از داغها که روی دل من گذاشتید
با دکمه های پیرهنم حرف می زنم
... یادم نبود پیرهنی نیست در تنم
من مرده ام و با کفنم حرف می زنم

 

 

 

 

Back to Top

3


جواد گنجعلی:
باری سلام لکنت خوشبختی حقير
خاموش روشنای کتل های بادگير
شلوار جين کهنه ، کت چرم قهوه ای
خط مال من و چرخش سکه ، دوباره شير
خوشگل شدی شرابی گيسو ، پرنده جان !
چشم حسود کور ، دو فنجان دلپذيز
تبريک عرض می کنم اين گل برای توست
يونان خواب های شواليه ای فقير
دست مرا بگير شب ماه در گلو
گلدان گيج يخ زده ! انجير کن نمير
مفعول و فا ـ ا لات و عرق خور بلا به دور
يک وقت شر به پا نکند ـ بی خيال ، تير
تو ترکشش نمونده ، پتش ريخته روی آب ـ
حالا بريز در دهنم بشکه بشکه قير
آتش جهنمانه گوارا تر است کاش
چرخ لوکوموتيو مرا می گرفت زير
سيگار تير خدمتتان هست ؟ می کشيد ؟
آن شب بله تمام تنم می کشيد تير
آن شب که دست های تو را باد می وزيد
با بوق بوق هلهله ، پيراهنی حرير
يادش به خير بازی گرگم و گله را ...
تو بره بره بره ی من ، گرگ ، گرگ پير
پر پر کلاغ پر ، من و ارديبهشت پر
طوفان و بادبادکمان ضربدر حصير
داماد ادکلن زده ، نه ! گرگ گل به دست
چوپان شعر های مرا برد سردسير
اين جا نشسته ام ، ننشسته ، رسوب ، گچ
چشم انتظار چرخش تقدير نا گزير
شايد دوباره آمدی اين بار جای گل
کالسکه ای به دست ولی دير دير دير ...

مهدي گنجي:

هميشه عصر کنار درخت بيد بلند
نگاه کن به من و باز موزيانه بخند
موبايل داری و يک کيف و عينک دودی
قر زيادــ خلاصه هزار و يک تر فند
نگاه ميکنی اما هميشه انطرفی
که ايستاده برايت... پرايد و بنز و سمند
شوار ميشوی و می روی ولی هر روز
تو ايستاده ای انجا و می زنی لبخند

 

ارسلان گودرزي:

آه اي بلور ظرافت در دست بي مهر تهديد
در سنگسار پذيرش آيينه ترد ترديد
در پيچه جبر هر چند گيسويت آرام خفتست
فردا رها مي شود باز در بازي باد با بيد
بر سينه بي قرارت تاب دو نارنج نارس
پيراهنت ابر آذر پوشانده سيماي خورشيد
يكبار از چشمهايت آن تيله هاي درخشان
در ظلمت خاطر من رد شهابي درخشيد
انگار لبها شكفتند حرفي كلامي نه اما
چندين غزل خواند وقتيزآن غنچه سرخ خنديد
من ساز در دست رفتم تو خنده بر لب گذشتي
گفتم كه عاشق شدم باز افسوس اما نفهميد
 

 

  1. محمد گیلک حکیم آبادی:

    به نام هیچ کس

    من خدایم را پشت دیوارهای بلند حاشا

    با یک ضربه داس

    کشتم!

    دستم را مفشار

    دست های من آلوده ست

    به نفس های عمیق هوسم

    و به خدایی که همین جا کشتم

    من تو را نیز یک روز

    در  شک

    خواهم کشت

    و برایت

    گریه ها خواهم کرد

     


 

 

Back to Top

4

محمد ابراهيم لگز يان(سروش):/ نیشابور
طرحي كه شعربي خبر از من كشيده بود
تشريح بي بديل خطوط خميده بود
تا شاعرانه تر به خودم خيره تر شوم
در من هزار چشم نهان آفريده بود
پلكي به سمت آينه رفتم دلش گرفت
او نيز با تمام شما هم عقيده بود
روزي كه با تبربه سراغ تو آمدم
رنگ از رخ تمام خدايان پريده بود
پاي ستاره لنگ خداخسته ماه گيج
خورشيد در مقابل من قدكشيده بود
ديگر چه جاي شعر و شكايت كه باغبان
اين سيب را براي من از شاخه چيده بود
من هاج و واج وخيره به تكراريك گناه
انگار هرچه بود به پايان رسيده بود

 

 

 

معصومه لمسو:

سر میروم از حوصله از من که تا ابد ...
از دختری که حرص مرا در میاورد
از تهمتی که میخوردم مثل یک جذام
مرگی ادامه دار من و تخت و حال بد
خورشیدمان دچار شب اما همیشه نیست
چیزی نمانده است سری هم براورد
این کفه از گناه شما میرسد زمین
آن کفه اتهام مرا زجر میکشد
دستی دراز شد که نه این دست عشق نیست
دست شکسته ای که به دستم نمیرسد
عشق آسمان تیره و گرداب سنگهاست
تنها ستاره ای که نبود و نشد رصد
عیسی زبان بریده و دوزخ فذاهم است
بایدقبول کرد که مریم گناه ...
 

 

منصوره لمسو:

من را نبوس ! پیرهنم گریه می کنم
یوسف که نیست در بدنم گریه می کنم
من سال هاست توی خودم مرده ام عزیز!
من سال هاست در کفنم گریه می کنم
همسایه ها به بی کسی ام خنده می کنند
همسایه ها به اینکه زنم! گریه می کنم!
مانند لاشخور به تنم حمله م یبرند
گوری نداشتم بکنم گریه می کنم
بیست و دو سال موی دماغم برایشان
در حال ریشه کن شدنم گریه می کنم
با کفتران شهر که قهرم ! ولی بگو
از دست توپخانه منم گریه می کنم !
گفتند بت پرست به او اقتدا نکن !
گفتند زود می شکنم ،گریه می کنم
***
من را ببخش! دامنت از اشک خیس شد
حرفی نداشتم بزنم گریه می کنم

 

 

شمس لنگرودی:/ لنگرود

تولد 1329

آثار:رفتار تشنگی- در مهتابي دنيا -خاکستر و بانو
جشن ناپیدا - قصیده لبخند چاک چاک
نت هایی برای بلبل چوبی -پنجاه و سه ترانه عاشقانه
باغبان جهنم -دست‌نوشته‌هاي گل م
رژه بر خاك پوك (رمان)-تاریخ تحلیلی شعر نو
 

 

زنگوله‌ها را به صدا درآورید
شاعر
تمام کرده‌است،
شاعر شعرهای بی‌معنا

و ما برابر گورش ایستاده‌ایم
دلتنگیم
و نمی‌دانیم چه بر سنگش بنویسیم.

سوکواریم
و نکته‌ی بی‌معنایی که خوشایند شاعر باشد
به خیال‌مان
نمی‌رسد.

 

 Back to Top

5

سهراب مازندرانی:

تمامي ِ تقويم، ديشب
به پرتگاه آخرين ورق، لغزيد و فصل
به گودي ِ يک برگ.
ديشب
شب، به دره ي ماه لغزيد
مردي به پرتگاه زيباي زني
و سال
به پرتگاه ِ آخر ِ تقويم.

مريم مايلي زرين:

همسايه ام شد خواستم بال و پرم باشد
آن چشمها ايمان چشم کافرم باشد
عاشق شدم اين چندمين بارم نبود اما
می خواستم اين بار بار آخرم باشد
می خواست از او بگذرم اما به او گفتم
يک روز اگر شد از نگاهش بگذرم... باشد
می خواست از من پس بگيرد نامه هايش را
اصرار کردم لااقل انگشترم باشد!!!
می گفت شعری هم نگو ديگر نمی خواهم
حرفی حديثی بعد از اين پشت سرم باشد
يک روز آمد چشمهايم را به من پس داد
تا آتشی روی تن خاکسترم باشد...

 

مهدي متين‌راد:
«آن مرد اسب… »خاطرهء اولين سفر
«آن مرد در …»،دروغ بزرگي ست پشت سر
«آن مرد با…»حكايت آن مرد تشنه است
«آن مرد» هي مي آيد و هر بار تشنه تر
«باران» فقط تجسم «آن مرد» هاي خيس
در ذهن خيس خوردهء من ، مادر و. پدر
« روياي هفت سالهء بابا انار داد»
تعبير عاشقانه ترين خواب در به در»
يك جفت كفش و دفتر مشق و مداد و ترس
يك خانه، كوه، رود فراموش شد مگر؟
خانم! اجازه؟…بحث،سر چيز ديگري است
ترديد توي دفتر من مانده منتظر
(يك مرد مانده روي كتاب…آخ…حذف شد…
لج كرده اند با دل من واژه هاي تر)
خط خورده لاي دفتر مشقم، بدون چتر
مردي كه رفته اسبش و مرده ست پشت در

 
 

محمد عالی مجاهدی:/قم

تولد 1313

آثار: «سيري در ملكوت»، «يك صحرا جنون»، «فغان دل»،

 «يك قطره از دريا»، «در انتظار موعود»، «گريه اشك»،

 «بر بال سبز قنوت»، «درياي شعله‌ور»، «ياس كبود»،

 «خوشه‌هاي طلايي»، «تذكره سخنوران قم» و...

 

سوخت آن سان که ندیدند تنش را حتی
گرد خاکستری پیرهنش را حتی،
داشت با نام و نشان فاصله آن حد که نخواست
بر سر دست ببینند تنش را حتی،
دوش می آمد و می خواست فراموش کند
خاطرم خاطره ی سوختنش را حتی

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back