NEXT Back

سایت سوشلیغا  

    

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 41

  1. 1- هادی محمد زاده، امیر محمدی،تیمور محمدی،جلال محمدی

  2. 2- رضا محمدی، شهرام محمدی، شیدا محمدی، عباس محمدی

  3. 3- فاطمه محمدی، مریم محمدی، مسلم محمدی، نسترن محمدی

  4. 4- نوید محمدی، محمد رضا محمدی، رضا محمودی، سهیل محمودی

  5. 5- فهیمه محمودی، نگین مراد زاده، سحر مرادی، شهاب مرادی

  6.  


1

 

هادی محمد زاده:

مسافر

به كوله باري از امواج، مثلِ اقيانوس

پياده شد سرِ باران، مسافر از اتوبوس

نشست تا دمكي خيس خيس خيس شود

تنش به بارشِ باران ابرِ كومولوس

مسافري كه از ايمانِ شهر مي‌پرسيد:

چگونه مي‌شود از شب گذشت بي فانوس!؟

تمام هستي خود را به موم انداييد

سقوط كرد به دريا شبيه ايكاروس

و بال بال زد از خويش و گشت خاكستر

و ذره ذره شد از انفجار، چون ققنوس

درست مثل شعله اي شد از خود و شد پهن

در امتداد خيابان به روي اقيانوس!

به اصل آبي خود، حجم آبي ‌اش برگشت

و بر نگشت به جز حجمِ خاليِ اتوبوس!  

امير محمدی:

مادر!
اي از تبار آينه ها مادر! چشمان تو صراحت خورشيدند
فواره های روشني و اعجاز، پيغمبران آيه ی توحيدند
در عمقشان هميشه غزل جاري ست،اندوه زخم هاي پدر حتی
هر شب مرا ز خويش جدا كردند،تا مرز آفتاب كشانيدند
خانه هميشه بوی تو را دارد، ديگر حياط هم به تو خو كرده
درها ، اتاق ، پنجره ، گلدان ها، تا چشم باز كرده تو را ديدند
گل هاي پشت پنجره ها عمريست،در گير و دار برف و زمستانند
امشب به سحر گرم نفس هايت، در ذهن سرد باغچه روييدند
تنها فرشته ای كه تنت شعر است، گيسوی گرم و چشم زلالت باز
بر دفتر سياه غزل هايم ، باران شعر و خاطره باريدند
آغوش تو پناه پريشانيست،لبريزی از نوازش بي پايان
دستان مهربان و پر از زخمت، همواره آشيانه ی اميدند
آن شب كنار كلبه ی تنهاييم ، يك تكه از نگاه شما افتاد
فردا هزار دسته ی نيلوفر، بر شانه هاي پنجره پيچيدند
اين واژه ها دوباره غزل گشتند، خود را درون آينه ها شستند
ابيات ناگهان غزل ها از آتشفشان چشم تو جوشيدند
مادر! صدات بانی دريا هاست، ايمان موج ها به تو پابند است
بي تو زمين دچار عقوبت شد، گلهاي سرخ باغچه خشكيدند
گفتی كه بی تو آه زبانم لال، يك لحظه هم بدون تو يعنی مرگ
حتی تمام آينه ها آن دم ، قربانيان وحشت و ترديدند
خورشيد من بتاب و نمايان شو صبحی سپيد ريخته در چشمت
انگار بر مسير قدم هايت، عطر زلال آينه پاشيدند!
 

     

تیمور محمدی:
KENT
دارم زني را شماره مي گيرم
که وقتي با لباس هاي جشن در وان هتل گريستم
با روب دشامبر سبز خنده اش گرفت
و بافتني هايش را
براي روز تولدم دور ريخت.
من. من در کدام ايست گاه خواب مانده ام
زير کدام پياده رو راه مي روم؟
ديشب تمام دوست داشتنم را کنار گذاشتم
و خنده هايم را در لباس هتل جا گذاشتم
KENT تنها KENT آرامم مي کند
تا به انگشت هايي فکر نکنم که براي حلقه کوچک بود
دارم زني را شماره مي گيرم که هيچ وقت شماره نداشته است
و اينکه رخ هام را باخته ام سال هاست
زندگي را در پياده رو قي مي کنم...
باشد. باشد
فکر نمي کنم ديگر
پشت کدام چراغ ، کدام چارراه جا مانده ام
تنها
براي چشم هاي مشکي اي دست تکان مي دهم
که نه دنيا مي آيد و نه سقط مي شود.

 
  1. محمدی جلال:/ اقلید

  2. چندیست به قول پدرم «چرت» می گویم

  3. گرچه مردم خوششان می آید

  4. و مرا دسته دسته کف می زنند

  5. راستی راستی هم

  6. هرچیز!

  7. هرچیز!

  8. هرچیز که بگویم برای غیر تو

  9. چرت است! چرت!

  10. اما کاش پدرم این را هم می گفت«.......»

 

 

 

 

Back to Top

2

سید رضا محمدی:/ افغانستان

تكامل

آنگاه در لباس گل از جو در آمدي

شب بود پس به هيات شب بو در آمدي

مي خواستي بپيچي گل كافيت نبود

با باد صبحدم به تكاپو در آمدي

آهويي آمد آب بنوشد تو را گرفت

با عطر خويش در تن آهو در آمدي

پس دشت دشت دشت گذشتي و ظهر با،

آب از رگان مرده ي آهو در آمدي

من سنگ بودم آب كه آمد مرا گرفت

با جان من به شكل پرستو در آمدي

در آسمان - گرفت كسي مان شكار كرد

ابري دهان گشود و تو آن تو در آمدي

من بر زمين چكيدم و تو سالها گذشت

تا باهجوم مه به هياهو در آمدي

عصري مهت نشاند دوباره به كتف من

با دست رشد كردي با مو در آمدي

وقت غروب باز من و تو جد ا شديم

با جنگل مبارك گردو در آمدي

با شاخ و برگ درد شدي در د سر شدي

با ميوه ات به شيشه ي دارو در آمدي

شب شد، درخت ماندي نه مه شدي نه ماه

نه در لباس يك گل شب بو در آمدي

 

 

شهرام محمدی ( آذرخش )

يك ‎ربع ديگر،پشت پرچين،لحظه‎ ي‎ ديدار

كفش سفيد راحتي،پيراهن گل‎دار

شايد بيايد از همين‎ ور، باهمان لبخند

شايد كه من دستي بلرزانم براين گيتار

من ياسها را مي‎ شناسم،هيچ ياسي نيست

كاين گونه عطرش را بپاشد بر تن ديوار

با گيسوانش،خواب خيس ابرها در دشت

يا نه،غباري زرد در آغوش گندم‎زار

او با صداي كفش هايش پشت آلاچيق

مي‎ آيد و پر مي‎ كشند آن دسته‎ هاي سار

من با همين گيتار ،مثل كوليان دشت

بسيار نام عطريش را خوانده‎ ام،بسيار

شبهاي موج ياس ها در غرفه‎ هاي خواب

شبهاي چشم باغ ها در خواب و من بيدار

دلتنگ،پشت شاخه‎ هاي بيد،چون مجنون

سرمست،درپس‎ كوچه‎ هاي عشق،چون عطّار

چون قطره اشكي تا شوم بر گردنش آويز

چون لكه ابري تا شوم بر شانه ‎اش آوار

يك‎ ربع ديگر،در ميان جاده،سرخ و سبز

رقص گل پيراهنش در لحظه‎ ي ديدار  

 

 

شيدا محمدي:

چه خبر از شيدا؟
سلام صداي روشن اب !
چه خبر از گلبوسه باد
از ناجي ناي
از نان بهار
سر سفره ما
چنديست كه هيمه ماه سوخت شدست
چنديست پيامي نمي ايد از شادي راه.
چه خبر از فروردين
چه گذشت در غزل واره تير
مرداد در اتحناي ما مرد.
شهريور پر بود از ياد و خيال
چه بهشتي داشتيم در كف دست
يك چمدان خاطره از قطار جاده مي ريخت
فال حافظ وارونه بود در پاييز
شعر فروغ بي رونق باد
ورق مي خورد در كوبه مهر
امروز هم دربي خبري !
كاجها تاج نقره اي مهر بر سر دارند
و من رنگيني پاچينم را به خلوت خاطره چند شنبه .
آه! باز پيچك و ماه.
باز راز رايحه ياس.
باز بي انگشتي فال ورق خوره ما
چه شكوه حزيني دارد مهتابي
وقتي بي دريچه باز مي شود رو به بازي باز...
رو به تكرار خيال
رو به هر چه من و ماست.
چه خاليست تقويم از روزهاي نيامده پاييز
و من چنديست كه حوصله باران مي نوشم
و رنق خيال مي بافم
و بي تو و بوريا
روي پهنه هر چه حيات
دار بي رنگي اسفند مي بافم.
مي دانم كه مي ايي
و سر سفره ما
چندي عطسه و اه مي نشاني
و مي گويي
پشت پرچين همين پاييز
ما بين دو فصل
خوشه چين جند بلدرچين بودم...
و همين پيوسته
مي رود تا نقطه هاي موهوم
مي رود تا يك _دو _سه ي بي انديشه
و من مبهوت
خيره به سكوت سارها
سر مي روم از حوصله بام.
ان طرفتر خورشيد
تشت خوني اسمان را مي شويد
و دل زنگي من از خدا اوار.
رو به سجود سنگ چين
از هراس ابريشم مي پرسي
چه خبر از شيدا؟

عباس محمدي:/ خمين

پرنده بودي و ...
ز ناله‌هاي بلندي كه تا دهن نرسيد
چقدر نامه نوشتي به دست من نرسيد
به بغضهات نوشتي: «سلام، مادر، من ...
سكوت كردي و جمله به آمدن نرسيد
نخواستي بنويسي به نامه‌اي حتي
كه نامه‌هاي تو حتي به تا شدن نرسيد
چقدر گريه شدم هر غروب، شايد ... نه ـ
به چشمهاي ترم بوي پيرهن نرسيد
چقدر آينه پر شد ترا ز آه و شكست
ولي به ثانيه‌هاي گريستن نرسيد

پرنده بودي و خواب قفس تو را آشفت
و بالهاي سپيدت به پر زدن نرسيد
غم نيامدنت قطره قطره آبم كرد
و سالهاي مرا مرد و تا كفن نرسيد

Back to Top

3

فاطمه محمدی:/ گراش
بر دلم آه و فغان با شور و شیدا آمدم
با دل بیگانه ام تنهای تنها آمدم
ساقی میخانه امشب رهگشای عاشقان
خالی از پاسخ شدم با صد معما آمدم
عطر جان افزای صهبا برده از جانم توان
یک قدح پر کرده و با جام صهبا آمدم
از هوای شور مستان بر دلم افتاد شور
این دل افسرده را با نی هم آوا آمدم
بر دو دستم شاخه های گل برای مهربان
دامن از گل پر شده، از دشت و صحرا آمدم
با دو صد جام وفا با دوست همیاری کنم
لطف بی چون و چرا بهر تمنا آمدم
گر شبی پیمانه ای از جام وصلش سرکشم
صبح می گویم چه خوش از خواب رؤیا آمدم
ای دل گم گشته ام دارم هزاران آرزو
آرزو هایم به دل شوری هویدا آمدم
سرزنش ها گر شنیدم من به درگاهش ولی
ژاله های اشک من گوید به سودا آمدم

 

 

 مریم محمدی:/ نورآباد ممسني
لاي کتاب تاريخم
وارونه
کاشتند مرا
تا نسل کبک ها
منقرض نشود
چشم هايم
زير
صفر درجه ي سانتبگراد تکثير مي شود
تا خدايي
را
سقط کند
که شبانه
زير لحاف
زنانه اي
موسي مي زايد
که با عصايش
چشم نيل را درآورد
توي دلش را آدم بريزد
تا هق بزند
توي نظام مشروطه
و تا
صفحه ي آخر تاريخم
که سال ...؟؟؟ چند هجري است
بوي گندش بالا نيايد

 

مسلم محمدي:
در بهار هم ديگر،‌قاصدك نمي رقصد
در هوا نمي ماند، نم نمك نمي رقصد
بر سكوت ماهي ها، يك نفر تلنگر زد
ماهي بلور اما، كم كمك نمي رقصد
شور عشق دريا را،‌آسمان! تماشا كن!
جسم زخمي او هم بي نمك نمي رقصد
انتظار برگي كه مي شود جدا بشكن
باد خسته باور كن بي تو؟ تك؟ نمي رقصد
دل به آرزو نسپار مبتلا اگر هستي
مطربي به ساز تو بي كلك نمي رقصد
همرديف تنهايي يك نفر هم اينجا هست
يك نفر كه با ساز ني لبك نمي رقصد
###
سور و سات موسيقي؟ بلبل سحر؟ بس كن!
بر كنار گل وقتي شاپرك نمي رقصد
 

نسترن محمدی:
صدايش ميكنم اما نباشد ره به گوش او صدايم
گناه من چه بود آخر كه هجر و دوريش گشته سزايم
اگر سوغات عشق او فقط حيراني و آشفتگي باشد
مكن هرگز خداوندا از اين حيراني شيرين جدايم
چه شبهايي كه ناليدم ز هجران و به درگاهش دعا كردم
نميدانم چرا او هم ندارد پاسخي بهر دعايم
من ارچه بيقرار هستم وليكن خوب ميدانم
در اين وادي حيراني فقط مستي شود جانا دوايم
اگر ديروز سر دادم من آواز خوشي امروز
به غير از آه سوزانم كسي نشنيده است ديگر نوايم
تو گفتي نسترن اورا ز جان و دل زنم فرياد
صدايش ميكنم اما نيابد ره به گوش او صدايم

Back to Top

4


 

نوید محمدی:
بردم چه رنجها كه شدم آشناي رقص
شايد شبي تو در برم آيي براي رقص
كو بخت آنكه با تو برقصم ببزم عيش
گيرم به خاطر تو شدم آشناي رقص
چون رقص، مي كند به تو نزديكتر مرا
شايد كه نقد جان دهم اندر بهاي رقص
ياران برقص از غم دوري رهيده اند
رحمت به بندگان خود آرد خداي رقص
چون گل كه با نسيم كند رقص در چمن
دارند گلرخان همه در سر هواي رقص
از دل برد كدورت و باز آورد صفا
چون انتهاي رنج و غم است ابتداي رقص
در بزم اگر برقص نخيزي چه مي كني؟
چون هيچ لذتي ننشيند به جاي رقص
در كسب لذت از همه بي دست و پا تري
در مجلسي كه نيست تو را دست و پاي رقص
گفتي بلاست رقص، بلا ديده را چه باك؟
صدها بلا كشيده يكي هم بلاي رقص
"نويد "اگر به رقص در آيد مگير عيب
كامروز اين محيط كند اقتضاي رقص

 

محمد رضا محمدي نيكو:/ تهران
تولد 1342

 اى كه پيچيد شبى‌در دل اين كوچه صدايت
يك جهان پنجره بيدار شد از بانگ رهايت
تا قيامت همه جا محشر كبراي تو برپاست
اي شب تار عدم شام غريبان عزايت
عطش و آتش و تنهايى و شمشير شهادت
خبري مختصر از خاطره ى كرب و بلايت
همرهانت صفى از آينه بودند و خوش آن روز
كه درخشيد خدا در همه ى ‌آينه هايت
كاش بوديم و سر و ديده و دستى چو ابالفضل
مى فشانيدم سبك تر ز كفى‌آب به پايت
از فراسوى ازل تا ابد اى‌حلق بريده
مي رود دايره در دايره پژواك صدايت
 

  1. رضا محمودی:/ ممسنی

  2. و چشم‌های قشنگی که صد خطر دارند
    چقدر از هياهوی قلب من خبر دارند
    پراند از هجوم گريه‌های گه‌گاهی
    خدا به خير کند باز رو به در دارند
    حلول ماه مهربانی‌اند و می‌دانند
    که در حلول غزلهای من اثر دارند
    هميشه مثل کودکان تيز تبريزی
    برای جستن در شعر بال و پر دارند
    قسم به روشنی آسمان بارانی
    که اين دو باز يک فاجعه زير سر دارند
    اگر چه هر دو از ديدن هر چه گل مست‌اند
    ولی برای باغ گل من ضرر دارند
    ...
    **
    و چشمهای قشنگی که قلب من را برد
    خدا زياد کند باز رو به من دارند

سيد حسن ثابت محمودي(سهيل محمودي):/تهران

تولد 1339
آثار: فصلي از عاشقانه ها ترانه ها-دريا در غدير و...

 دست تو باز مى كند پنجره هاى بسته را
هم تو سلام مى كنى،رهگذران خسته را
دوباره پاك كردم و،به روى رف گذاشتم
آينه ى‌قديمى غبار غم نشسته را
پنجره بى‌قرار تو، كوچه در انتظار تو
تا كه كند نثار تو،لاله ى دسته دسته را
شب به سحر رسانده ام،ديده به ره نشانده ام
گوش به زنگ مانده ام،جمعه ى‌عهد بسته را
اين دل صاف كم كمك، شده ست سطحى از ترك
آه شكسته تر مخواه آينه ى شكسته را

 Back to Top

5

فهیمه محمودی:

زن داشت می شکست ونمی گفت آه!
این تکه رانوشت وفرستاد سمت ماه
یک روسری به رنگ سفیدی برفها
پیراهنش بلند، کمی سبز و راه راه
این زن که بی بهانه به پاییز دادنش
رد می شود زکوچه ی تان هم ، به گاه گاه!
درچشمهای زن ، زنِ تنها نمانده است
جزحسرتی همیشه و تصویر یک نگاه
بادرد سایه های خودش خو گرفته بود
دراو نشسته بود یکی هم به اشتباه
تاآمدازدهن بپرد، نه !نمی روم....... !
پر دانش دوباره و تبعید شد به چاه
تنهابه جرم زن شدنش خم شدو شکست
آه ازدل شکسته ی زنهای بی گناه
حالا کنار پنجره زن ضجه می کشد
آه از تما م روزهای رفته ی من آه ، آه !

 

نگين مراد زاده:
فنجان خانه‌ي نموري ست
وقتي كه من ابروهايم را
شبيه خيابان برداشته ام و
تو با پلاك قيمت مقطوع
روي جسارت فالگير مي‌لرزي از باد
بيد كه نيستي
ب
ت
براي نقطه كه فرقي نمي‌كند
نقطه هم نيستي
ببخشيد
مخاطب، حوصله‌اش سر رفته و
از تأويل، بيزار است
خودماني بگويم
عبور خواهي كرد
با كفش‌هاي خردلي قابيل
به مقصد لكه‌اي كه روي صورتت جا خوش كرده‌ست
پشت اين سطرها، هيچ كس نيست
جز دختري كه رخت چرك‌ها را به بند مي‌آويزد ـ
بخوانيد به بند مي‌كشد
پشت خط هم
صدا به صدا
نه
انسان به انسان نمي‌رسد
گرده‌ي سيگار روي پاگرد علامت اين است كه
خدا سر خورده توي زيرزمين
اين دكمه‌هاي نامحرم كه گوششان به حرف‌هاي توـ بدهكار نيست
و گوش تو هم البته
به گوشواره‌ي خواهشي كه آويزه‌ي گوشت نمي‌شود
اصل‌ها را پذيرفته‌ام
مثل تو
كه شبيه صخره بيقرار مي‌رقصي
تأكيد مي‌كنم
پشت اين سطرها هيچ كس نيست
جز شاعري كه روي لب‌هاي تو تاول شده است
ببخشيد
مخاطب حوصله‌اش سر رفته
و تو الهام شده‌اي به شعر
مثل ستاره‌اي
كه با تأخير
به كهكشان رسيده است.

سحر مرادی:
شايد هرگز به فکر کسی نرسد که کرمان تمام ديوار هايش را
قورت داده...
و همان شب که جبرييل به خواب ابليس نرفت
آسمان دوهزار جفت چشم حامله شد
تا رسوايی يک عمر هم بستر خدا شدن را/
اجنبی ها نخندند
و ناباورانه از شکم اينترنت ـ مريمی نامقدس ـ
شبها را در معبد نخوابد.
آهای زنها که زايمان را ورود ممنوع می زنيد/
ديوار ها از چشماکی قد کشيده اند/که
نطفه هايتان را پسر می خواهند
تا خدا شوند...شراب رامست کنند/
و بر دختران قران سنگ بزنند
... زمين را همين جا/کنار قبر خدا /
چال کنيد
اينجا نماز دمده شده/و
کسی خودش را در اينه نمی بيند
 

 


 

شهاب مرادي:
تلاقي نگاه و يك اشاره ...
و در دل جوشش عشقي دوباره،
طپشهاي دل و يك حس مبهم ،
دوباره رونوشت يك شماره ...
دوباره حس و حالي شاعرانه ،
دوباره شعر و بيت و استعاره ؛
شك و ترديد گفتن يا نگفتن !!!
دوباره فال حافظ ؛ استخاره ...
غروب و غربت و اشك و غم و آه
دوباره كوچه هاي بي قواره ...
.............
نهيب عقل اما ميكند باز ،
تمام رشته ها را پاره پاره ...
دوباره توبه و زاهد نمايي ...
دعا و مهر و تسبيحي دوباره ؛
ولي با يك هجوم لشكر عشق ،
بگيرد عقل از ميدان كناره ...
كمي تا قسمتي عاشق شود باز ،
دل شاعر فقط با يك اشاره ...

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back