| NEXT | Back |
سایت سوشلیغا
|
صفحه ادبی HOME |
|
فرزانه مرادي:
فهمیدم |
محمد مرادی: الماس چشمِ آسمان گیسوی من، بنشین جادوگرِمکارِ لب جادوی من، بنشین این بار هم که بد قلق بازی درآوردی بردار ابرو را، خدا ابروی من بنشین خط لبت را صاف کن ای ارمنی لبخند ریمل کشیدی ماه چم آهوی من، بنشین بالا بزن یک بار دیگر آستینت را سرخ و سفید و بور، رویاروی من بنشین نه! آن طرف نه، بچه های کوچه می بینند- لب بازی ما را، بیا این سوی من بنشین زیر لباست گنج قایم کرده ای انگار! آن دکمه ها را باز کن، پهلوی من بنشین یک خواهش کوچک- بیا و "نه" نگو، باشد؟ یک نیم ساعت بر سر زانوی من بنشین |
|
مهدي مرادي:
|
محمد حسن مرتجا:
----------------------- |
|
الهام مردانی: شروع مي شود و باز هم « الف » تا « ي » شبيه يك غزل تازه ايد آقاي ... دوباره حال مرا با شماره مي گيريد حدود ساعت شش مي بريد تا پاي ... شماي صبح و شب و هر دقيقه و هر جا شماي پشت من افتاده مثل يك سايه شما كه از خودتان حرف مي زني هر بار من از اتاق خودم مي روم به دنياي ... و بعد مي كشم اين بار خانه اي تازه و فكر مي كنم آنجا به مرد تنهاي ... صداي پاندل ساعت دوازده ضربه مداد و كاغذ و يك ميز و طرح فرداي ... |
|
|
نصر الله مردانی: آثار: خون نامه خاک... من واژگون، من واژگون، من واژگون رقصیده ام من بی سر و بی دست و پا در خواب خون رقصیده ام میلاد بی آغاز من هرگز نمی داند کسی من پیر تاریخم که بر بام قرون رقصیده ام فردای ناپیدای من پیداست در سیمای من این سان که با فردائیان در خود کنون رقصیده ام نمظومه ای از آتشم، آتشفشانی سرکشم در کهکشانی بی نشان خورشید گون رقصیده ام ای عاقلان در عاشقی دیوانه می باید شدن من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ام میلاد دانایی منم، پرواز بینایی منم من در عروجی جاودان از حد فزون رقصیده ام با رقص من در آسمان، رقصان تمام اختران من بر بلندای زمان بنگر که چون رقصیده ام |
امیر مرزبان: روايت اول: من راويام ... تو شخصيت داستان من انكــــار کن که آمــــدهاي در جهان من با يک تم جنــــــــــايي مبهم موافقي ؟ با يک رُمانس عشق ؟ بگو قهرمان من ! اينجا ـــ درون قصهي من ، شهرزاد شب ! بعد از دو قرن آمدهاي در زمان من ... ... و راه ميروي دل من تاپ ... تاپ ... تاپ حالا صداي پاي شما از زبان من ، بر سطرهاي کاغذ من جان گرفت و بعد در خوابي عاشقانه شدي ميهمان من ـــ روايت دوم: من روايام ... ولي وسط خوابهام تو ، مجبور ميشوي که بگويي بيان من ، اصلا به ذهنيات شما جور نيست پس ديگر چه جاي سنجش سود و زيان من حالا دوباره پاي شما ... تاپ ... تاپ ... تاپ هرگام مي روي تو و هر لحظه جان من ! از اين به بعد قصهي ما گريه آور است پيچيده توي خانه صداي « بنان » من روايت سوم: راوي تويي!!...و من که از اين خواب ميپرمزُل ميزنم که اين همـــهي آسمان من! اصلا ستاره مثل تو آيا نداشته است؟ يا اشتـــــباه بوده تــم داســـــتان من ؟ اينـــــجا فضا به سود تو تغيير ميکند ! بيهوده نيست دغدغهي دوستان من ! راوي تويي... بيا و بريز اين اسيــد را ، در خاطـــــــرات تلخ من و داستان من ، روايت چهارم (آخر): و سنگ خاطرات کسي که نبوده است بر روي آن نوشته شده: ، ..... مرزبان من .... ، ــ در روز مرگ قصهي اين عشق ــ ، ... دفن شد ، بر سنگ جاي بوسهي خوانندگان من اين قصه را چه کسي گفته ؟ من ؟ نه! تو ؟ بگذار تا که بسته بماند دهان من ! راوي چه فرق ميکند اينکه منم ؟ تويي ؟ ويرانه است بي تو تمام جهان من ... |
|
محمد تقي مرواريد:
|
مهدی مزارعی: آثار:مجموعه شعر «اين سنگ قبر كادوي روز تولدت»/و... صد بار
چشمم مثل صدها بار دیگر...
|
|
جواد مزنگي:
" ان یـکـاد " |
|
|
ايمان مستشار نظامی:
افسوس رفتهايد و غزل بی شما بد است |
نغمه مستشار نظامی: خورشيد بي غروب؟شب پر ستاره يا؟ نام تو چيست خوب ترين؟ ماه پاره يا چيزي شبيه تر به نگاهي عميق و گرم از چشم هاي خيس تو،ابر بهاره يا اصلا چه فرق مي کند؟ اصلا بگو به من تو از کجا رسيده اي از اين هزاره يا صدها هزار قرن پس از اين،نه پيش ازين از نقش هاي مبهم يک سنگواره يا از طرح هاي ساده ديوار غارها از يک جهان روشن و بي استعاره يا اهل همين زماني،اهل همين جهان اهل زمين آهني بد قواره يا از آسمان رسيده اي اصلا فرشته اي يا يک پيام آور يک راه چاره يا مثل مني دچار به اين درد آشنا يا مرهمي براي دل پاره پاره يا با يک نگاه عاشق چشمان من شدي! در کل موافقي تو با اين "گزاره" يا با اين "نهاد" خسته و تنها مخالفي! تنها و دل شکسته بماند دوباره يا؟ ¤ آخر نگفت نام خودش را به من ببين دارد هنوز مي کند او استخاره يا رفت و مرا گذاشت که تنها شوم،چه بد! تنها دچار غربت اينجا شوم! چه بد! تقديرمان نبود که با هم سفر کنيم دنيا چه زود خواست که تنها شوم! چه بد از آن نگاه گرم نصيبي نداشتم! بايد مسافر شب سرما شوم! چه بد! گفتم:نرو! بدون تو ناچار مي شوم هم صحبت اهالي دنيا شوم!چه بد ـ شد که نگاه هاي من آيينه ات نکرد قسمت نشد که در دل تو جا شوم،چه بد شايد خدا بخواهد و عاشق شوي،چه خوب بايد اسير شايد و اما شوم! چه بد!!!
|
|
محمد مستقیمی: دامنم را نگه قوي تو دريا مي كرد وقتي از ساحل بدرود تماشا مي كرد خانگي بود دل و وسوسه ي كوچ نداشت ماكيان را تب قشلاق تو دُرنا مي كرد استواي نگه! آن ظهر پر از مهر مرا افق قطبي چشمان تو يلدا مي كرد رفت ايام خوشي ها كه در آن كودك دل توي گهواره ي دستان تو لالا مي كرد نوترين شعر من از دفتر آغوش تو بود رودكي را غزل چشم تو نيما مي كرد هر پگاهان كه بر اين دامنه مي روييدي آفرين بود كه بر قدّ تو افرا مي كرد حيف!در كوچه ي آغوش تو گم مي كردم آنچه را دل به ره عشق تو پيدا مي كرد
|
زهرا مسعودی:
صدايم کن... |
|
علی محمد مسیحا:/ لنگرود مرا نوشت به خطي غريب و ناخوانا به روي كاغذ دهشاهي مچاله خدا نوشت نام مرا فكر مي كنم انسان دو كوچه مانده به شيطان درست پشت شما درست پشت شما ايستاد سايه من و پشت سايه من صف شدند ثانيه ها تمام ثانيه هايي كه خارج از نوبت بدون بنده دويدند سمت پس فردا كسي نگفت دوساعت گذشته از دهِ مرگ چه رفته بر سر تقسيم سيب ها آقا!
|
|
|
فريدون مشيري:
(خوش به
حال غنچه های نیمه باز) |
ضیاء الدین مصباحی:/ جهرم چه لحضه ها که شکستم که تا شکسته نباشی عزیز شرقی خوبم، بگو که خسته نباشی چه لحضه ها که گسستم ز غصه تار وجودم که پلیدار بمانی، که تا گسسته نباشی به هر بهانه رمیدی، به هر بهانه گسستی دلت نخواست که از من، دمی تو رسته نباشی به بال صبر پریدم به باغ سرد جدائی که از زیادی عشقم به غم تو بسته نباشی ز هر کچا که گذشتم، به هر کجا که نشستم به پیش روی دل من نشد نشسته نباشی خجسته بود بهارم ز حسن روی تو، اما بهار گو که پس از تو دگر خجسته نباشی به پای عشق نشستم، به راه عشق شکستم بگو که خسته نباشی، دگر شکسته نباشی |
لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت سوشلیغا)
| NEXT | Back |