NEXT Back

سایت سوشلیغا

      

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه43

  1. 1- معصومه مصطفی لو، مرتضی مصلح، محمدرضا مصلی نژاد، رضوان مظاهری

  2. 2- حکیمه مظفری، مجتبی مظفری راد، شیما مظهری، مجید معارف وند

  3. 3- حمید معتضدی، محمود معتقدی، رضا معتمد، زهرا معتمدی

  4. 4- آرش معدنی پور، علی معلم، آزاده معماری، حامد معینی

  5. 5- معینی کرمانشاهی، مجید معینی، یدالله مفتون امینی، شهرام مقدسی

  6.  


1

معصومه مصطفی لو:/ مینودشت

تصوير مبهم زن و تصوير يك سوار
زخمي كه مي زني به غم كهنه سه تار
من در خيالِ سنگ تو آئينه را … شبي
تصوير مي شوم به تنِ مَرد بي قرار
نفرين به تو كه شعر مرا پاره مي كني
با اينكه دوست دارمت اينگونه بي شمار
با اين همه هنوز عزيزي براي من
سر را به روي خستگي شانه ام گذار
من كه هزار دفعه نوشتم كه عاشقم
شايد هزار دفعه اگر نه ، كه چند بار
وقتي به خانه آمدي اي مهربانترين!
با من چراغ هست برايم غزل بيار
چايي كه يخ شد از دهن افتاد…پنجره
هي مي شود از اين همه ناباوري بُخار

 

مرتضي مصلح:

يك شب به چشمهاي تو ايمان مي آورم
در راه سبز آمدنت جان مي آورم
در امتداد غربت اين جاده ها عزيز
ايمان به بي پناهي انسان مي آورم
گفتي كه قلب هاي پريشان بياوريد
باشد ، بروي چشم!پريشان مي آورم
عمري شبيه عابر اين كوچه هاي خيس
هر شب براي پنجره باران مي آورم
وقتي كه چشمهاي تو لبخند مي زند
از من تو جان بخواه ، به قرآن مي آورم

     

محمدرضامصلی نژاد :/ جهرم

دار یک قالی

قیچی

پشم های رنگ وارنگی است

و گره خورده بر هم

شانه می گردند

اما

کس نمی داند چه طرحی

روی این قالی است.

و خدا در آسمانش نقش می بندد

خانه ها چوبی

درختی، کوچه ای، پایِ آبادی

چه زیبائی یی، چه عطری

عطر گل ها بوی این قالی است.

...که نگاه در دور دست نقطه ی مشرق

هبوط واژه های غرب آلود است،

برانگیزان، صلیب

جا مانده از عصر شکست تجربه، تاریخ

افق، خیره کننده تر

نظاره می گند، طلوع غربی خورشید

حجوم وحشی یک باد آواره است

وعریان تر

که میپیچد

میان وزوز شهوت

ترانه، واژه های التقاطی تر

و رقاصک شرقی تر،

خدای پیچ پیچک ها

نهادی گمشده در عصر بی وزنی،

و این در حاشیه یا

کنج قالی است.

...و امروزم

لا به لای قصه هایم،«بود» قرعه ای از نام یک قالی

که باید دار

که باید، زد

« و بر دار است این قالی »

و بر دار، باید زد

هرچه از «قالی» است.

 

رضوان مظاهري تهراني:

دلم به حس صميمانه ي دعا خوش بود
به لحضه هاي قشنگ خدا خدا خوش بود
كسي كه ماند براي هميشه كنج خودش
به درك مبهم مفهوم انزوا خوش بود
در اين زمانه كه كس خواستن نمي فهمد
به عشق،‌اين لغت خورده پشت پا خوش بود
و يك نفر كه از اول كنار خود مي مرد
به مرده بودن خود پشت زنده ها خوش بود
چه چاره باز اگر هم دعا اثر نكند
كه قوم نوح به اميد ناخدا خوش بود
و من ز حسرت يك شعر خوب مي گويم
و شاعر يكه به اين شعر واژه ها خوش بود
 

Back to Top

2

حکيمه مظفری:

سقوط
گاهي احساس مي كني
تنها تو ، تنها تو
در متن تاريخ اضافه هستي
آن گاه
دلت مي خواهد
از بلند ترين ساختمان شهرتان بالا بروي
و با چتري كه نداري سقوط كني
و ايمان داري
نقشي كه از جسد له شده ات بر روي خاك حك مي شود.
تو را تا ابديت
در ذهن زمين
ماندگار مي كند

مجتبی مظفری راد:/ سبزوار

عزیزم
ما آخر قصه مان را به کلاغها دادیم
بی آنکه در قصه مان
خانه ای باشد
تا رسیدن
مفهومی برای گریز از سیگار های تنهایی کشیدن باشد
این روزها
دیوانه ات
ته جویها دنبال جریانی تازه میگردد
این جریان بر نمی گردد به روزهای گذشته
تا در دست تو
دست داشته باشم
در صدات آرامش
داروخانه ها از دادن قرص های شادی آور معذورند
دیازپام را از غزلیات مولوی می
خرم
آنقدر خر هستم
که بی عشق هم زنده
بنشینم
توی اتوبوسی که ترا از من دور می کند
وصندلی ها از دوست داشتن
لبریز میشوند
خودکارها خالی
***
غروب
کلاغها از پنجره اتوبوس به خانه بر می گردند
بی آنکه در قصه ما خانه ای ... 

شيما مظهری:
کاری برايش ندارد يک بسته قرص و کمی بعد
خوابی که می آيد آرام در تار و پودش کمی بعد
اين روزهايی که گه گاه او از خودش خسته می شد
آمد به فکرش بميرد از غصه و ماتمی بعد ــــــــــ
رفت و خودش را کلک زد هی قرص خورد و سرانجام
چشمان محکوم مرگش شد عهده دار غمی بعد ــــ
آشوب و شيون به پا خواست ناباورانه کسی مرد
می آمد از دور و نزديک فرياد زير و بمی بعد ــــــــ
کم کم فراموش شد باز مثل هميشه ز خاطر
چون گريه از چشمشان ريخت آن مرد تنها کمی بعد.
حالا به جا مانده سنگی مانده کنارش کمی قرص
او بود و انبوه حسرت تا سرنوشت دمی بعد...........

 

 

مجید معارف وند:

صدا بريده بريده ز عمق چاه گلو

به شكل حرف درآمد: الف ، ب، آ ، اي ، او

سي و دو حرف الفبا به يك اشاره‏ ي باد

شبيه خاك شد و بعد كردشان جارو

و بعد هم قلم جادويي سه تا كلمه

به روي آب نوشت: ابر ، آبرو ، ابرو

و ابر با بدن پاره پاره در پي تو

دويد و گم شد در بين حجم هو ، هو ، هو

و آبروي زمين رفت بسكه پنهان كرد

طلسم وا نشده ، رمل و مهره‏ ي جادو

سوال كرد كجايي؟ تمام هستي نيز

جواب داد به بالا كشيدن ابرو

كه رد پاي تو پيداست هر كجا اما

هميشه گم شده پيدا نمي‏ شوي هر سو

چ

ز دور روشني تازه‏ ي پديد آمد

چراغ گم شدگاني كه مي ‏زند سوسو

صدا بريده بريده به چاه برمي‏ گشت

سكوت شد همه جا منتشر شد او ، او ، او

Back to Top

3


حمید معتضدی:
« سرخ سيمايم »
آنقدر تنها ماندم
که سخن بر گوشه لبانم خشکيد
و آنقدر غم را به سکوت گفتم
که در گوشه دلم لختيد
و تنها خونابه اش
چکه چکه
گونه هايم را به نم کشيد
به غربتم و آشنايم نيست
غروبي سرد و سکوتي سياه
چونان سايه اي سنگين
سراسر سرنوشتم را فرا گرفته
سرخ سيمايم
نه از سرخاب
که از سوز سرماي سخت سرزمين سالوسيان
و تو اي عزيز
تو که مي داني چنينم
چرا مهر سکوت بر لبانت زده اي ؟
اي آشناي من
اگر سزاوار ياري ام مي داني
پيش از آنکه به سوگم بنشيني
با سحر سخنت
به ستيز غصه هايم بشتاب 

 محمود معتقدی:/ آمل

آثار: ، مجموعه : فصل روياهاي گمشده -
«راستــي شعــر مــرا مــي خـــوانـي ؟»

زگــرد راه فــرود آ ، غبار را بشكــن
ملال سينه ببـر، انتظار را بشكــن
صفاي صحبت خد را زمن دريغ مـدار
تو جاودانه بهاري ، بهار را بشكن
بيا كه بين مــن و تــو فراق حائل شــد
به اقتــدار محبت حصار را بشكــن
كنون كه خار غمت نيش مي زند بر دل
بيا به باغ دل آزار ، خار را بشكن
شب فــراق تو خــواب سپيــده مي بينـد
چــو آفتاب بيا شام تــار را بشكــــن

 

 

رضا معتمد:
در يک غزل تموج و در يک غزل درنگ
گاهی شبيه چشمه و گاهی شبيه سنگ
گاهی چنان وسيع که انگار آسمان
گاهی چنان گرفته که انگار ابر تنگ
تنها تويی مخاطب اين روح بی قرار
معشوق ناگزير غزل های رنگ رنگ
در شاعری شروع نخستين من تويی
با هر غزل غزال تر، آوردمت به چنگ
می خواهمت عزيز تر از هر چه آرزوست
ای آرزوی گمشده ، ای حسرت قشنگ
شب های من هميشه پر از خواهش تو باد
حتی اگر به جای شرابم دهی شرنگ
ای صخره ی غرور تو آماج عشق و مرگ
بر صخره ی غرور تو می ماند اين پلنگ

 

 

 

زهرا معتمدي:
هنوز می جوشم در درون خود:قُل قُل
...نه!خواب؟نه! هيجان؟نه!نوار؟نه!الکل؟...
نشسته ای لب ميز آن طرفتر از تقويم
ميان بغض خودت :نامه٬شاخه ای از گُل
که بعد اين همه مدت رسيده و حالا
به اين نتيجه ی مضحک رسيده ام در کُل
که عشق چيز کثيفيست آنهم از اين نوع
که عشق چيز کثيفيست ٬پشت اين پاترول
نمی شود به شما فکر کرد پس تا بعد!
دوباره نامه ی بعدی دوباره پشت رُل
که صاف خيره شوی توی آينه با درد
که هی مرا بجوی آن عقب نگاهت زُل
زده به مغز من و منفجر شدم در خود
و می دهد هيجانت مرا به بالا هُل
دوباره تف شده ميز توالتم خيس است
«فنی توئین»وسط «ياردلي»٬«جئو»٬«کارول»!
 

 

Back to Top

4

آرش معدنی پور:
سکوت بود و غزل بود و سفره ای هم بود
سکوت بود ... و سفره ، اگر چه نان کم بود
نگاه بود ، نگاهی شبيه درد دلی
نگاه مرثيه واری که عين ماتم بود
+++
در اين هوای غم آلوده ، اين هوای کثيف
چه خوب بود اگر وقت زندگی کم بود
چه خوب بود اگر روی اين زمين بزرگ
به قدر باغچه ای ، جا ، برای ما هم بود
+++
چه خوب بود ، چه خو...ن می چکيد از دستم
تو هم عزيز دلم فکر کرده ای مستم ؟
تو هم که تهمت ِ اين قتل را به من زده ای !
نه آقا ... من ... به خدا ... باز عاشقت هستم
ميانِ لکنتِ اين لحظه ها بيا و ببيـن
چه قدر تلخ و غريبانه رفتی از دستم ...
+++
چه خوب بود که خوبی هميشگی می شد
چه خوب بود که باران هميشه نم نم بود
... و باز مثل همين عصر های تکراری :
سکوت بود و
غـزل بود و
سفـره ای هم
... بود ؟

علی معلم:

سيب
ماند زين غربت چندي به دغا ياوه ز من
بيل و داس و تبر و چارق و پاتاوه ز من
يله گاو و شخ و شخم و رمه از من، هيهات
من غريب از همه ماندم، همه از من هيهات
آيش سالزد از غربت من باير ماند
چمن از گل، شجر از چلچله بي زاير ماند
سالها بي من مسكين به عزيزان بگذشت
به حمل بذر نيفشاندم و ميزان بگذشت...

آزاده معماري:
يك جمله مي گويم كه استثنا ندارد
ديگر كسي در قلب سردم جا ندارد
بعد از رسيدن عاقبت فهميد مجنون
آنچه كه او ميخواسته ليلا ندارد
لا لا بخوان اي كودك قلبم ، لالالا
آنچه كه ميخواهي از اين دنيا ندارد
آرام مي پوسم در اين غربت وليكن
اينهابراي قلب تو معنا ندارد
گفتي كه شايد باز فردا ،آه آقا!
اين روزهاي شب زده فردا ندارد
اين شعر من را گفت، نه من شعر را،چون
دنيام تركيبي است از «من» با «ندارد».

حامد معینی:
چه فرق میکند
دوباره به خانه بر میگردم
از سرمایی که در رگهام می دود
زمستان سالخورده روی دیوار را ترک میخورم
هنوز
با دو دست و دو پا به اطاق شبیه ترم
به سقفی که آسمانمان نشد
دست به دامن تو هم
دستم نمیرسد به خدا
میدانم
رفتن سخت نبود
آغشته از نبود تو
خانه دهان دره ی سقوط شد
خانه ایمان به فصل سرد
قرنطینه از شیوع غم
دلبستگی هایم کجا خالی کنم
محبوب من
به هم نمیرسیم
حتی اگراز یکی شدن شروع شویم
از شبی که خوابم نمیبرد
به دیدن دستهایمان
ویران تر از رختخواب
از همیشه به زندگی شبیه تر
نشسته ام
به رویای عشقی که قبل از شروع
به پایان نرسیده باشد
خوب من
منصفانه نیست
دستم نرسد
به خدا ماندن آسان نبود
به این ابرهای هر جایی
کدام باد باد کت
بلند تر از این اندوه مادر زاد رفت
به آسمانی که سقفمان نشد
چه فرق میکند
بی گمان هنوز
بوی عطر میدهی
لبخند میزنی
خسته تر از مرور این روزها
دلم تنگم
دوباره بر میگردم
معجزهای در کار نیست
در زمستانی که بهار نمیشود
تقویمی که سر گردان است
و خانه ای
که اتفاق نمی افتد.....
 

 Back to Top

5

معینی کرمانشاهی:

به خاطر تو گذشتم، ز یادگار گذشته
تو هم گذشتی، و حیران شدم به کار گذشته
گذشت عمر عزیز و تو را ندیده گذشتم
ز خاطرات غم انگیز انتظار گذشته
بشوی ازرخ زرد من ای سرشک خدا را
غبار حسرت و اندوه روزگار گذشته
بهار زندگیم شد خزان و خیر ندیدم
نه از خزان کنونی ، نه از بهار گذشته
نشاط و شور جوانی، ز کف به عشق تو دادم
ز کوی خویش مرانم، به اعتبار گذشته
به بی قراری من دل بسوزدت ز محبت
بیاد خویشتن آری، اگر قرار گذشته
امید زندگیم بودی و، ز دست برفتی
کنون ترانه سرایم به یاد یار گذشته

 

مجيد معيني:

چه سخت است با تو اما بي تو بودن
پس هجران تو شعري سرودن
براي ناکجاها بار بستن
درون سنگ دل چون خار رستن
گلو را پر ز بغض و گريه ديدن
ولي از ابر چشمت درنچيدن
پر از فرياد در يک سال بودن
ولي چون لال و گنگان لال بودن
ز عشق و عاشقي بس دور بودن
ولي از چشم دل هم کور بودن
چه سخت است در فراغ يار بودن
بدون همدم و غمخوار بودن
به هر روزش رخ چون ماش ديدن
ولي از آن گلستان گل نچيدن
پي او هر شب و روزش دويدن
ولي از او کمي خوبي نديدن
چه سخت است زندگي در اين زمانه
در اين بيداد سنگين، ظالمانه
چه سخت است و عجب سخت و چه سخت است
نگويم من چرا، تقدير و بخت است.
 

 

 

یدالله مفتون امینی:

گلهای کاسنی

چشمه را خنک تر نموده است

اسب ها

چه حریصانه می نوشند

دربوی خستگی

سفره روستا را می گشایم

آه!چه ساعتی از روزاست؟

-نمی دانم!

زندگی درژرفنای مضارع

کاسه شیری است که با سنگهای سرخ شده داغش کرده ایم.

 

شهرام مقدسی:/ رودسر

آثار:«مجموعه شعر تنها تر از ديروز»/« آبی ترین تماشا»

گزیده ادبیات معاصر70

چه آغازی چه آغازی که رازی داشتم با تو
در این دنیای سرگردان منم گم در گمان یا تو
رها در باغ رویاها در آدم آمدم دیدم
دلم در مشت مشتاقان در آغوش معما تو
لب از لب وانکرده آتشی افروختی در شب
شکفتی چون گل آیینه در باغ تماشا تو
ندیدم آبشاری در جهان از گریه زیباتر
که پنهان بود ماهی در من و آیینه اما تو
 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back