NEXT Back

سایت سوشلیغا

 

      

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 45

  1. 1- مهدی موسوی، هدی موسوی، لاله مولا زاهدی، مینا مومنی

  2. 2- عماد مهدوی راد، میرحسین مهدوی، غلامعلی مهدی خانی، غلامعلی مهربان

  3. 3- مهسا مهرپویا، عباسعلی مهری، معصومه مهری، مهرداد مهرجو

  4. 4- امیرعباس مهندس، سودابه مهیجی، علی میرافضلی، حیدر میرانی

  5. 5- علی میر بازل، محمد میرحسینی، نبراس میر رکنی، اسما میرزایی

  6.  


1

 

سید مهدی موسوی:/ کرج

آثار:مجموعه شعر:

 اينها را فقط به خاطر شما چاپ مي‌كنم
فرشته ها خودكشي كردند/و...

حالا برقص، رقص...در آغوش من برقص

من مرد می شوم... و تو مانند زن برقص

دست مرا بگیر که گم می کنم تو را

در تن، تنم، تنت... تتتن تن تتن برقص

من شعر می شوم که بگردم به دور تو

حالا بیا جلوی همین انجمن برقص

چیزی مهم نبوده، مهم نیست جز خودت

که اولا... که ثانیا و ثالثا برقص!

از خود شروع کن وسط بازوان من

تا انفجار لحضه ی بیخود شدن برقص

حبلا بیا و این همه عشق سپید را

حالا سیاه مست بشو در لجن برقص

بر روی ریل های غم انگیز خود کشی

با سوت های پر هیجان ترن برقص!

چ چ

رقصید زن میان لباس عروسی ِ

شاعر بلند شو.... و میان کفن برقص

  1. هدی موسوی:/جهرم

  2. دار

  3. کز کرده توی خلوتش در کنج دیوار

  4. مردی که دنیایش شده نخ های سیگار

  5. او توی این دنیا ندارد همزبانی

  6. جز اینکه هر شب می زند آهسته گیتار

  7. تنها برای او همان عشق قدیمی

  8. آن بی وفایی که ندارد معنی یار

  9. او خیره می ماند به سقف و می شمارد

  10. معکوس از امروز تا آن روز دیدار

  11. لبخند تلخی می نشیند بر لبانش

  12. از اینکه عشقی کرده قلبش را گرفتار

  13. یک لحضه فکری سرد از ذهنش گذر کرد

  14. حالا فقط پک می زند محکم به سیگار

  15. در یک غروب تلخ از روزی مه آلود

  16. مردی برای عشق، خود را می زند دار

  17. حالا در این دنیا چه چیزی مانده باقی

  18. از او، به جز صد پاکت خالی سیگار

     

  1. لاله مولازاهدی:/ جهرم

  2. مثل همین تفاله ی برف پیاده رو

  3. دارم تمام می شوم اما بدون تو

  4. مثل همین سپید لگدکوب در سرم

  5. می پیچد آی آی هزاران پیاده رو

  6. در من هزار هنجره فریاد می زند

  7. در من هزار هنجره که« نه! نرو! نرو! »

  8. حتی بد است شعله ی خورشید با من، آی

  9. دا...رم...ت...مام...می..شوم اینجا، بدو! بدو!

 

مينا مومني:

تنها تر از قبل
کتاب می خوانم
و دور می شوم از حوالی خودم
اینجا پر از خدایان منطق است
اجازه فکر کردن به آدم نمی دهند
چشمانم را می بندم
انگار که خوابم
یواشکی فکر می کنم
اجازه حرف زدن هم...
باشد یواشکی با خودم حرف می زنم
هیس صدایم را نشنوند
***
همه چیز را می برم
صدایم...
خودم ...
و کاغذهایی که هنوز کارشان به موشک نکشیده
آخر اینجا پر واز خدایان منطق است
 

 

Back to Top

2

عماد مهدوی راد:

- صدای گرم معلم-: «چرا نمی آیی؟
بیا که جمله بسازیم با نمی آیی»
و گچ بروی تن تخته ریخت گردش را
نوشت: جمعه، افق،آشنا،نمی آیی
وبعد مکث، کمی بغض،باز با خود گفت:
بگو به من که می آیی و یا نمی آیی؟
وگچ دوباره به حرف آمد و دوباره نوشت:
« چقدر مانده مگر تا...» چرا نمی آیی؟
دوباره بازی و مثل همیشه من گرگم !!
هزار را که شمردم بیا!! نمی آیی؟
تکاند دست و دلش را کنار پنجره رفت
وگفت: مرد غزلواره ها نمی آیی؟
........
دوباره تخته سیاه است و جمله های سپید
چقدر جمله بسازیم با نمی آیی؟

 

میر حسین مهدوی:

اي دختر هندو که مسلمان شده بودي

از قامت زرتشت پشيمان شده بودي

برگ از سرو دامان درختان تو مي ريخت

در سال زمين، فصل زمستان شده بودي

زرتشت مرا در خم گيسوت شکستي

آن شب- شب معراج - که شيطان شده بودي

در مريم چشمان تو انجيل ورق خورد

مانند خدا تازه و عريان شده بودي

من آمدم از آنطرف جاده ترديد

با ديدن من سخت هراسان شده بودي

گفتم که خداوند تو را بوسه فرستاد

با ديدن من سخت هراسان شده بودي

پيغمبر چشم تو شدم حضرت حوا

آن روز که هندوي گريزان شده بودي

در هند نگاه تو پناهنده ی عشق

اي کاش مسلمانٍ مسلمان شده بودي  

 

 


 

غلامعلی مهدی خوانی(مجرد):/ شیراز

امشب قلم شام غریبان است بنویس

زینب در این وادی پریشان است بنویس

هفتاد و چندین زخم بر دل دارد این زن

کوه است، کوه صبر و ایمان است بنویس

آن سر که کوثر می سراید بر سر نی

یک برگ سبز از کل قرآن است بنویس

گرما نمی سوزد تنش را در بیابان

دیگر خلیلی در گلستان است بنویس

زنگ شتر آهنگ محزون می نوازد

چشمان سرخ ناقه گریان است بنویس

"عمان"  "مجرد"  "محتشم"  شعر این رقم بس

سوزان سرودن از غزالان حرم بس

با کاروان تا کوفه و تا شام باشید

با زینب از آغاز تا انجام باشید

این گونه بنویسید پایان غزل را

فریاد بگذارید عنوان غزل را

آوای زینب می شود پژواک فردا

از خشت کاخ ظلا تا افلاک فردا


 

 

غلامعلی مهربان:/ جهرم

تولد 1313

اي ساقي پيمانه ي معشوق کجائي

بر ناي نماند ه ست ز هجران تو آهي

بنشست به دل ها ز غمت ناوک اندوه

زآن روز که از بزم حريفانه جدائي

با آ ن يد و بيضائي موسي که تو داري

بگشاي رهي بهر غريقان به عصائي

کس در نگشوده ست به دريوزگي من

جز درگه او ره ند هد کس به گدائي

درد غم هجران تو سوزد همه جان ها

جوئيم کجا،از که، علاجي و دوائي  

 

 

 

Back to Top

3

  1. مهسا مهرپویا:/ جهرم

  2. آغاز یک روز

  3. مثل همان دیروز،

  4. کسی آرام، مثل نسیم صبحگاهی

  5. رد می شود از کوچه های محله ی ما

  6. و پریشان می کند برگ های سرخ و زرد پاییزی

  7. و می آورد عطر گل های یاس را

  8. و...

  9. هر از گاهی تکرار می شود لحضه ها وثانیه ها

  10. و امروز

  11. دست او مانده لای در حیاط

  12. نه، تکه کاغذی ست

  13. برمی دارمش،

  14. با هزار آرزو که شاید ساده ترین عشق حک

  15. »شده

  16. دوست دارم یا...

  17. می بینم

  18. سیزده هزار و سیصد تومان،

  19. وزارت نیرو،

  20. استان فارس.

 

    عباس علی مهری:

    بستند از این پنجره ها باز ترین را

    بردند به انجام سرآغاز ترین را

    بال و پر ما ریخت همان دم که گشودند

    بال و پر معراجی پرواز ترین را

    در جنگلی از سرو، دریغا تبر مرگ

    انداخته از پای سرافراز ترین را

    ای چشم ، ترا جرأت آن بود+ ببینی

    بسته ست اجل چشم نظر باز ترین را

    ای دل تو نگفتی زچه در گِل بگذاریم

    از جمله ی گله ای جهان نازترین را

    بر طبل غزل باز بکوبید و بیارید

    با زین نگون مرکب تکتاز ترین را

    افسوس که دمساز سکوت است و سکوت است

    با حنجره ی عشق هم آواز ترین را

 

 


 

معصومه مهری:
نوشت مرد که منظور آفرینش بود
و زن که وصله ی ناجور آفرینش بود
گره گشود همیشه، ز روح درهم مرد
اگر چه خود گره کور آفرینش بود
«خدا به میل خودش» خلق کرد و جانش داد
و او عروسک مجبور آفرینش بود
شبی که هرم نفس های مرد، در من ریخت
خدا نوشت که او گور آفرینش بود

  1. مهرداد مهرجو:

  2. رفت . چراغاني نگاه در آينه دلم
    ببارد دست مهربان سكوتي پر حجم
    باشم در بودني كه هستم
    براي ظرافت دستش
    دستي سرد گرمي بخش دلم
    دستي سرد سرود لبم براي قلبش
    دستي لطيف مامني استوار براي زيستن
    دستي كه براي بودنم
    آمده ست .

Back to Top

4

امیر عباس مهندس:
تقصير من نبود
تازه بي صاحب هم نبودم
خود شما توي اين شلوغي آدما
دستمو گم کرديد
حالا از من مي پرسيد کجام
من که اين همه شلوغي سرم نمي شه
شما بگين دستم کجاست؟
نگام کجا؟
من کجا پيدا بشم خوبه؟!

 

سودابه مهيجي:

وقتی غزل سکوت تو را مستجاب کرد
حسی شبیه عشق دلت را مجاب کرد
تا آمدی بهانه کنی درد کهنه را
دستی رسید و زخم تو را بی نقاب کرد
چندین تَرَک غرور طلبکار بودی و
روشن نشد چگونه تو را بی حساب کرد
کودک شدی عروسک بی خواب مانده را ...
[ این سقف ، خانه خانه خودت را خراب کرد ...]
* * *
باران گرفته پلک عطش را به هم بزن !
فرخنده باد هر که تو را انقلاب کرد !
* * *
آمد سر نترس تو را بی سر و صدا
اين عشق _ در کمال ادب _ زیر آب کرد ...!

 

 سيد علي مير افضلي:

نارنجک
راستش، كلافه‫ام.
حرف و حركتم، سكون و سرعتم
حالت قيافه‫ام
بوي جذبه و جنون گرفته است.
آتشي كه سالها
زير خاك بود و خواب رفته بود
باز هم جوان شده ست و
جُون گرفته است.
گوش كن به تيك تاك قلب من
ضامنش كشيده است.
زود باشد
انفجار من
تمام خانه‫هاي شهر را
زير و رو كند.
در مسير من نيا،
سيل آتشم
زبانه از درون گرفته است.
موج انفجار اگر رسيد
خشت و آهن و امان و عافيت
سرش نمي‫شود.
هر چه هست خاك مي‫كند
خانه‫هاي شهر را
نقشه‫هاي عقل را
در سه سوت پاك مي‫كند.
دست بر دلم نذار
ضامنش اگر رها شود
آن چنان هلاك مي‫كند
كه هيچ كس
باورش نمي‫شود.
در مسير من نيا.
دست بر دلم نذار
ضامنت نمي‫شوم
اگر رها شوم.
هر چه هست آتش است
هر چه هست خون گرفته است.
 

 

حيدر ميراني:/ دهلران

من مانده ام با اختراعی از گراهام بل
هی زنگ می زد مكث كردم با كمی دل دل
برداشتم گوشی الو سارا تويی خوبی
كه ناگهان فرياد زد ای ترسوی بزدل
اصلن نمی فهمم خدای من چرا سارا
از من چرا دلخور شدی ای دختر عاقل
برهم نزن طرح قديمی رفاقت را
بازی نكن با عشق من مانند يك پازل
شايد سكوت تو پر از ناگفته ها باشد
مثل صدای شاملو با شعری از بيگل*
اين خواستگار آخری ميليونری تخس است
ديدی چطوری رفتی از دستم دل غافل
دو راه مانده می كُشم يا می روم از شهر
يا می شوم دامادتان يا می شوم قاتل
و راه سوم خودكشی باچند تا مدرك
كه تو مرا كُشتی خيالي واهی و باطل
سر چوپی روز عروسيتان منم سارا
همراه با ساز و دُهل با هلهله با كِل
سارا نمی دانم كه بعد از تو چه بايد كرد
بعد از تو حتمن می روم يك روز زير گل
و چند سال بعد يك ديوانه در كوچه
تو آمدی با بچه ای مثل خودت خوشگِل
 

 Back to Top

5

سید علی میر بازل:

با چراغ...
هميشه تاريک مي آيي
تکه اي از خوابم مي ربايي ،
و آشفته ترين شب جهان را
در جانم مي ريزي !
اينگونه بي قرارم مکن !
يک بار با چراغ بيا
چيزي گزيده تر ازخوابم مي يابي:
روياهايم ،
که در پشت پلک هايم به تماشايت به خواب رفته اند.
 

 

 

 

سید محمد میر حسینی:

يک  روسري  سپيد  بازاري  داشت

قلبش دوسه زخم کهنه ی کاري داشت

از تک تک کوچه هاي ده رد مي شد

با  پنجره ها  قرار  اجباري  داشت

هر روز به آب چشمه گل مي پاشيد

انگار به آب  هم  بدهکاري  داشت

حتي به   نگاه  بچه ها مي خنديد

گاهي که خيال مردم آزاري داشت

در اکثر قصه هاي  بي بي نرگس

يک چهره ی بي گناه  تکراري داشت

بعدا که ميان شهر گم شد گفتند:

يک  سابقه ی کلاهبرداري  داشت

 

نبراس میر رکنی:/ یزد
واکس
نشسته بود پسر روي جعبه اش با واکس
غريب بود، کسي را نداشت الاّ واکس
نشسته بود و سکوت از نگاه او مي ريخت
و گاه بغض صدا مي شکست: آقا واکس
درست اوّل پاييز هفت سالش بود
و روي جعبه ي مشقش نوشت: بابا واکس...
غروب بود، و مرد از خدا نمي فهميد
و مي زد آن پسرک کفش سرد او را واکس
سياه مشقي از اسم خدا، خدا بر کفش
نماز محضي از اعجاز فرچه ها با واکس
****
براي خنده لگد زد به زير قوطي، بعد ـ
صداي خنده ي مرد و زني که ها...ها...واکس ـ
چقدر روي زمين خنده دار مي چرخد
(چه داستان عجيبي) بله، در اين جا واکس ـ
پريد توي خيابان، پسر به دنبالش
صداي شيهه ي ماشين رسيد امّا واکس ـ
يواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند
و خون سرخ و سياهي کشيده شد تا واکس

****
غروب بود، و دنيا هنوز مي چرخيد
و کفش هاي همه خورده بود گويا واکس
و کارخانه به کارش ادامه مي داد و
هنوز طبق زمان و دقيقه صدها واکس...
کسي ميان خيابان سه بار مادر گفت
و هيچ چيز تکان هم نخورد حتّا واکس
صداي باد، خيابان، و جعبه اي کهنه
نشسته بود ولي روي جعبه، تنها واکس.

 

 
 

اسما میرزایی:/ بندر انزلی

اصلا چه فرق مي كند آقا كه يك نفر

اين جا ببيندت سر اين آخرين گذر

من روي صندلي خيابان نشسته است

هي فكر مي كند به نگاهي كه خسته است

هي كوچه پيچ مي خورد و پيش مي رود

من روي صندلي ست تكان هم نمي خورد

او با خودش نشسته و هي فكر مي كند

دارم و يا ندارمت اي...فكر مي كند

اصلا بعيد نيست بيايي، نگو كه نه

تو مال بچه هاي خدايي، نگو كه نه

باران گرفته دست خودش نيست نيستي

حتي نمي شود كه بگويد بايستي

اين را گذاشته به حساب نبودنت

اين را گذاشته به حساب...نه بودنت

اصلا به فكر خيس شدن نيست بچه ها

اين روح تب گرفته مگر كيست بچه ها

او را به انتهاي جنونش كشاندي و...

نامه نوشته تا برسد دست شخص تو:

آقا قرار ما سر اين آخرين گذر

يك جمعه « منظريه » سر كوچه پشت در

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back