NEXT Back

سایت سوشلیغا

 

      

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 46

  1. 1- شهرام میرزایی، محمد سعید میرزایی، محمدرضا میرزایی، محمدعلی میرزایی

  2. 2- یوسفعلی میرشکاک، فاطمه میری، ثمانه نائینی، محسن ناصحی

  3. 3- سارا ناصرنصیر، محمدحسین ناطقی، لطیف ناظمی، محمد رضا نامدار پور

  4. 4- نادر نامدار، ناصر نامدار، پروانه نجاتی، بیژن نجدی

  5. 5- رسول نجفیان، علی نجفی، وحید نجفی، ناصر ندیمی

  6.  


1

شهرام میرزایی:

[سرفه] به روی پیرهنت چند لخته خون
[سرفه] کنار شیشه ی داروی واژگون
[سرفه] تو پشت کرده به یک پوست – استخوان
و لخته های سرخ فقط می دهی برون
بیرون چقدر خنده به هم هدیه می کنند
اما تو و اتاق و قرنطینه ی درون
تو بی دلیل عاشق یک پنجره شدی
در یک کدام کوچه بدون چرا و چون
آن جا کمی شکستی و آن وقت بود که
تو مبتلا شدی به فراوانی جنون :
اشیاء چند بُعدی بد شکل و دوزخی
در یک اتاق ریخته از سقف از ستون
می ترسی از گذشت زمان توی ساعتت
رفت آمد سه عقرب بد شکل بد شگون
پشتت هنوز پنجره ای رو به هیچ سمت
در فکر جفت پر زده ی خود ، و تا کنون -
- هی دل شکسته سوی تو پر می زند ، ولی
تو تا همیشه گم شده در چند لخته خون
###
[سرفه] هنوز بوی تعفن نمی دهی
برخیزازین نشستن یکجا، ازین سکون
قالب تهی نکن که کسی در اتاق توست
آن جا کنار شیشه ی داروی واژگون .

 

    محمدسعید میرزایی:/کرج

    سر می کشم در آینه حیرانم از خودم
    بر من چه رفته است که پنهانم از خودم؟
    خود را مرور می کنم و فکر می کنم
    من جز حدیث رنج چه می دانم از خودم
    عمریست هرچه می کشم از خویش می کشم
    باید دوباره روی بگردانم از خودم
    آن رهبرم که گرچه همه رهروم شدند
    بر گشته در هوای تو ایمانم از خودم
    باید دگر به خویش بگویم که عاشقم
    تا کی همیشه چهره بپوشانم از خودم
    از تن به تیغ عشق سرم را جدا نما
    تا چهره ای دوباره برویانم از خودم
    هر روز می روم سر آن کوچه ی قدیم
    آنقدر پر شتاب که که می مانم از خودم
    شاید دگر نبینیم اما برای توست
    این آخرین ترانه که می خوانم از خودم
    امشب چگونه از تو بگویم، چگونه آه...
    چیزی ندارم از تو پشیمانم از خودم
     

     

محمد رضا میرزایی:
مسافر
مسافر مي رفت
و گرمي دستي
در آينه ي رويا ، همراهش بود
و باران سكوت ، بي وقفه ميباريد
بر كوچه ي تنهايي
... چراغ سبز شد !
چمداني طوسي
سيگار برگي كهنه
گذرنامه اي
مدهوش از مهر پاياني بر جلد
و عكسي پاره
دار و ندارِ مسافري بــود ، خسته
كه با قدمهايي تكراري
با ذهني به عمق هوس آنيِ بودن
به ميعاد دوباره ميرفت
و ترانه اي به رنگ ماندن
بر لب داشت
... و ماشينها ، بي واهمه
در جاده ي بينهايت
در افق ناداني ، مي راندند
فرسنگها دورتر از مدار فكر
در شهري به معناي نياز
پشت دربي خسته
يك پنجره ، رو به خورشيد
تنها او را انتظار ميكشيد
و مسافر خيس از باران سكوت
و بي توجه به چرخ دنده هاي زمان
و بوق وحشي ماشينها
در چهارراه تاريكي
ميرفت كه شايد
روزي به آفتاب ،
به ابديت برسد
در تاريكي شب
هياهوي مردم ، جسدي را
بر سردِ زمين جشن گرفت

 

محمد علی میرزایی:

دوباره

دوباره ترانه ، دوباره صدا

باز هم قصه ي شاهزاده و گدا

 

باز هم جوهر و كاغذ

عبور از حلقه آتش

سرود عشق و آزادي

دوباره قصه ي آرش

 

دوباره تو ، دوباره من

به وقت يافتن اين من

به پيش خلوت شاعر

به پشت كوچه و برزن

 

دوباره قد بكش اي يار

باز هم سر بده آواز

بخون از قصه ي آغاز

به لطف زخمه اين ساز

 

بخون از سايه ي بي سر

بر اين ميخانه بي در

به سان هق هق و گريه

بخون از نرگس پرپر

 

Back to Top

2

يوسفعلي مير شكاك:/ شوش
تولد 1338
آثار:
قلندران خليج- از چشم اژدها-از زبان يك ياغي
ماه و كتان- درسايه سيمرغ-اجمال و تفصيل

-ستيز با خويشتن و جهان

تمام خاك را گشتم به دنبال صداى تو
ببين خالى ست روى لحضه هايم جاى پاى تو
اگر كافر اگر مومن،به دنبال تو مي گردم
چرا دست از سر من برنمي دارد هواى تو؟
دليل خلقت آدم! نخواهى‌رفت از يادم
خدا هم در دل من پر نخواهد كرد جاى تو
صدايم از تو خواهد بود اگر برگردي اي موعود!
پر از داغ شقايق هاست آوازم براى تو
تو را من با تمام انتظارم جستجو كردم
كدامين جاده امشب مى گذارد سر به پاى تو؟
نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم
مگر آن سو تر است از اين تمدن روستاى تو
 

فاطمه ميري:/ مشهد
بی رحم‌ترين شاعر دنيا! گله‌ای نيست
بگذار بميرم تک وتنها، گله‌ای نيست
بگذار بيايند همه بر سر نعشم
اما تو بمان در تب فردا، گله‌ای نيست
من بی خبر از ساحل غم غرق حقيق
با تو شدم هم بستر رويا، گله‌ای نيست
گفتند که آتش فقط از دور قشنگ است
نزديک شدم، سوختم اما گله‌ای نيست
آخر تو خودت خواسته بودی که بمانم
در تاب و تب اين غم زيبا... گله‌ای نيست
صد بار گله کردم و گفتی که همينی
باشد، تو خودت باش من اما... گله‌ای نيست
 

 

ثمانه نائینی:

در گیر و دار گریه و سنگینی لحد
لبخند می زنم به تو در جلد یک جسد
تصویر محو چشم تو ! سهم من است از
تعقیب لحظه لحظه این فیلم مستند
اصلا عجیب نیست اگر می نویسمت
وقتی سکوت راه به جایی نمی برد
حس دوباره از تو نوشتن اگر چه دیر
اما نمی تواند از این شعر بگذرد
ابلیس می شوم به لباس فرشته ای
تسلیم دستهای تو ... آن خوبهای بد
لبخند می زنم و نگاهت نمی کنم
مثل کبوتری که بنا نیست بپرد
...
لعنت به من ... به تو ... به تمام گذشته ها
لعنت به هر چه یاد تو را یادم آورد .

محسن ناصحي:

من مثل هيچ کسی بد نمی شود
من مثل آينه مرتد نمی شود
من مثل جاده نه مانند کوچه ها
وقتی که هيچ کسی رد نمی شود
من مثل حادثه هايی که ممکن است!
تو اتفاق نيفتد نمی شود !
تومثل هر چه نيايی عجيب نيست!
من مثل فاصله ممتد نمی شود .
تو (آ)ی اول آقا نيامدی
من (با)ی -بی تو نبايد- نمی شود
تو مثل جمعه چرا دير ميرود
من -باش تا که بيايد!- نمی شود
تو مثل آخر هر وقت آمدی
يک سر به ما بزنی بد نمی شود !
تو مثل خاطره پايان گرفته است
من هيچ وقت مجدد نمی شود.
 

 

 

 

Back to Top

3

سارا ناصرنصير:

اين بار به جاي شعر، شيطان بفرست
يك مشت پريِ خيسِ عريان بفرست
بنشين و به حال و روزِ من زاري كن
از چشـم خـودت شبيه باران بفرست
نــخ‌هاي پريچـه‌هاي خـود را آرام ـ
آرام تكان بـده، برقـصـان، بفرســت
بفرست اگر كسي هنوز آن جا هست
تشـويق كـند مـرا به ايمان، بفرست
اصلاً تو خـودت بيا كـه يعني اين بار
بي‌واسـطه، بي‌بـهانه مـهمان بفرست
حـالا منـم و تـو و تـو و تـو، تنها ــ
يك جفت نگاهِ خيسِ خندان بفرست
نــخ‌هـاي مـرا تكـان بـده، مي‌رقصم
از روح خودت براي من جان بفرست...
از روح خودش دميـد در جان درخت
آقـا، غزلـي بـراي پـايـان بفــرســت

 

محمد حسین ناطقی:

آن شب  ستاره جامه ای نیلی به بر داشت

خورشید بر دامان او رنگ قمر داشت

مردی خدایی خسته و سر در گریبان

آن شب خروش خفته اش حرفی دگر داشت

مردی که از نامش فرو می ریخت بت ها

پیچیده در خود سینه ای خونین جگر داشت

دریای چشمانش گرفته ابر ماتم

دردا دمی بر بازوان او نظر داشت

ای آسمان اندوه و غم بر جان ما ریز

در ماتمش جبریل خاک غم به سر داشت

آن شب پرستو های شادی پر کشیدند

گویی بهاران تا ابد بار سفر داشت  

 

  1. لطیف ناظمی:/ افغانستان

    بازگشت

    فرود آمد از اسپ آهنينش مرد

    نشست و بوسه بران خاك پر تقدس كرد

    دوباره دور و برش ديد و شادمان خنديد

    هواى تازه و نمناك را تنفس كرد

    دو گام دورتر از وى به خنده سربازى‏

    به گوش رهگذرى، با اشاره پُس پُس كرد

    گرفت مرد ره خانه‏ اش پس از عمرى‏

    نيافت خانه خود، هر قدر تجسس كرد

    چه خانه‏ يى كه پس از سالهاى رنج و تلاش‏

    به دستهاى خودش مثل باغ سُندس كرد

    نشست بر سر آوار و زار زار گريست‏

    هواى تف زده ظهر را تنفس كرد

 

محمد رضا نامدارپور:

از گودالی که مدام در خودم
تا منی که تو را در خودم دفن می کند
و عمق کفش هایی که شاید در خودم
راه می روی.
درست مثل دکمه ای می شوی در خودم
که نمی شود بستش!
دیگر در عمق آستینم، گودالی نمی کنم
که نشود دکمه اش را بست(!)
*******
یک گنجشک ،
به شیشه برمی خورد(!)
که پرواز کرده
و صداش شاید به اندازه ی احساس دیروزم
توجه من را به خود
تبدیل می کند(!)
خرده شیشه ها را جمع می کنم
و لاشه کوچک احساسم را
در باغچه حیاط...
یک زبان گنجشک می کارم!

 

Back to Top

4

نادر نامدار:

تو را برای فريب من آفريده خدا
که سايه‌های تو را روشن آفريده خدا
شبيه پيکره‌ی سنگی الهه‌ی عشق
بدون روح،فقط از تن آفريده خدا
دلی شکستنی و بيقرار داده به من
دل تو را ولی از آهن آفريده خدا
تو را برای نشستن مقابل چشمم
مرا برای غزل گفتن آفريده خدا
جهنّمی شده روز و شبم،تو را انگار
فقط برای عذاب من آفريده خدا
توئی و اين همه اخلاق سرد مردانه
تو را برای چه اصلاً،زن آفريده خدا!

ناصرنامدار:

از پلّه پائين بيا و ، آغاز کن دلبری را
تا در وجودت بيابم ، زيبائی ديگری را
هر چند از منظر تو ، دنيا قشنگ است ، امّا
اينجا بيا تا ببينی ، دنيای زيباتری را
اينجا که باشی ، مغازه تعطيل زيبائی توست
اينجا که باشی هميشه ، رد می‌کنم مشتری را
هر چند چشمان هرزه ، کم نيست اينجا ولی خب!
گرم است عيبی ندارد،شل کن کمی روسری را
بگذار محو تو باشند ، اينها مگر دل ندارند؟
بايد ببينند روزی ،زيبائی يک پری را
*مارال*سِحرِ صدايت ، بدجور ديوانه‌ام کرد
پنهان نکن در سکوتت ، آن لهجة آذری را!
ديگر تحمّل ندارم ، زيبای رويائی من
بر دست تو می‌نشانم ، اين بار انگشتری را...

پروانه نجاتی:/شیراز

آثار:مجموعه شعر «سوگ سور برادرانم» /و....

خميازه ....سمت ميز توالت دويد وبعد
در چشم هاش خط مدادی کشيد وبعد
در جای جای صورت خيسيده در کرم
از هفت رنگ معجزه ای آفريد و بعد
ژل،اسپری،حرارت ماتيک،خط لب
آرايش غليظی از او می چکيد وبعد
مانتوی تنگ ،شلوارک قرمز گشاد
از سوپر محله آدامسی خريد وبعد
تاکسی گرفت،رفت و ميدان پياده شد
عينک زد وبه سمت پرايدی پريد و رفت
حالا قسم بخور که زنی پاکدامن است
باشاهدی که از در غيبی رسيد وبعد...


 

 

بیژن نجدی:

من از انتهاي جهان نهراسيده ام هرگز
كه پايان همين واژه هاي سيماني ست
شبي از يك شنبه ها
روزي از پاييز
و غروبي سوخته با آتش زرتشت
و اين به زيارت انتهاي جهانم كشانده
كه آنجا هيچ نيست مگر پرسشي ساده
من آغاز جهان شده ام آري
و پايان من گريه اي ست كه ديگران
نمي بارند
دانه اي آب است كه
مي چكد از ساقه هاي علف بر خاك

 Back to Top

5

رسول نجفيان:

 دختران قالي باف
از آهوان قالي باف ‚ آهنگ
به گوشم مي رسه با ناله چنگ
خداوندا دلم تنگه دلم تنگ
ببافم قالي با نخ هاي بيرنگ
ز چشم و گونه و مژگان و گيسو
زنم نقش هاي قالي رنگ و وارنگ
به جز لبخند تلخي روي لب ها
به رخسارم نمونده ديگه هيچ رنگ
خدايا موسم كوچ بهاره
چمن سرسبز و صحرا لاله زاره
خدا كاري بكن فرشي ببافم
بي بي بدحاله و طاقت نداره
ببافم فرشي از نقش هاي زيبا
به بازارش برم بفروشم آنجا
به بازارش برم بستونم اسبي
كه با بيبي بكوچيم تا به صحرا
ببافم من گلي بر روي قالي
كنار چشمه اي در سبزه زاري
ببافم نقشي از آهوي صحرا
نشونم در برش اسب سياهي
خداوندا دلم تنگه دلم تنگ
نشسته روي قلبم كوهي از سنگ
زسمتون رفت و حالا وقت كوچه
شده صحرا پر از گل هاي خوشرنگ
السون و والسون
خدا اسبي براي ما برسون
برسون اسبي و بيبي سوارش
بريم با هم بهدشت وسبزه زاران
آهاي اسب سفيدم
رحمت به پات كشيدم
اما چه داغت ديدم
آهاي چشم اميدم
چشمه ديگه نجوشيد
به صحرا سبزه خشكيد
آهاي دار و ندارم
بي تو زرد و نزارم

 

علي نجفي:

سگ زنده است
سرشار از سالوادور دالي
پنجره تكان مي خورد در غياب پرده ها
من مردي سور ئاليستم
گه گاه قهوه با دارچين مي خورم در كافه ي پسا مدرن ها
همشهري كين را مي بينم
محتلم مي شوم در سانس اول
خواب مي بينم كه خواب مي بيند كه خواب مي بينم
والور مي خرد پل والري در بازار اصفهان
چشم هاي حشيش زده ام از گربه به گريه مي رود
از گريه به آلن روب گري
مؤلف مرده است پدر مؤلف هم مرده است
پدر پدر سگش هم مرده است
اما سگ زنده است
خواهش مي كنم به كسي نگوييد كه دارد همين سطر ها را مي نويسد
همين الان .
 

وحيد نجفي:
تلخ ِ سکوت بود ونبودم درون چای
لبریز ِ حرف کم کم و کم کم درون چای
این اسب های وحشی مه بوسه عاشقند
لب نه . نده که بیشترم رم درون چای
برگرد روز اول خلقت : خدا ، بهشت
حوا و طرح ِ بوسه ی آدم ...درون چای
در من برقص مثل ِ وحید ِ درون ِ من
با این زن ِ سلیطه ی مبهم درون چای
این زن که با غزل به توازن رسید و رفت
سم ریخت توی هشتی ِ روحم درون چای
بیچاره عشق تهمت صد جور نا رواست
نفرین به تو اگر که بفهمم درون چای....
برداشت در دقیقه ی آخر به لب نبرد
حل کرد بعد ِ بوسه مرا هم درون چای

 

ناصرندیمی:/ آبادان

نگاه چلچله را هیچکس نمی فهمد
سکوت پرگله را هیچکس نمی فهمد
سماع و چرخ تو بالای دار پرمعناست
شراب و سلسله را هیچکس نمی فهمد
کویر فاصله بین خدا و دل جاریست
خداو ....فاصله را هیچکس نمی فهمد
چقدر قافله عشق بی صدا مانده است
عبور قافله را هیچکس نمی فهمد
به هفت شهر جنون هیچ کس نخواهد رفت
که هفت مرحله را هیچکس نمی فهمد
نه ....دستهای دعا را دلی نمی گیرد
نماز نافله را هیچکس نمی فهمد
و عشق مساله مبهمی است اینجا ، وای...
که حل مساله را هیچکس نمی فهمد
شروع زلزله ام اتفاق می افتم
شروع زلزله را هیچکس نمی فهمد.....

 
 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back