NEXT Back

سایت سوشلیغا 

      

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 47

  1. 1- کیوان نریمانی، هومن نزهت، علی رضا نسیمی، آرش نصرت اللهی

  2. 2- نرگس نصرتی، نیلوفر نصرتی، نورا نصیری، امین نظری

  3. 3- ابوالفضل نظری، مجید نظری، مهدی نظری، محمدحسین نعمتی

  4. 4- محمدرضا نعمتی زاده، مهدی نقبایی، امید نقوی، مهدی نقی پور

  5. 5- حسین نکویی، مهران نمازی، لیلی نورآبادی، امیرحسین نورالدینی

  6.  


1

كيوان نریمانی:/ خرم آباد

تولد 1340
آثار:اي كاش همه ي درها رامي زدم(ترجمه شعر)

/2-برگ هاي جادويي3-از پنجره ي چوبي

گوشوار خار:
دختر با گوشوار خار
كه ما مي كاشت،
به سوي من آمد
برهنه پاي،
ژوليده.
-«برو!
كسي انتظار تو نيست:
ترانه ها
اينجا
در برگ هاي سپيد
زندانند
حتي
خنجري هم كه كاشتم،
ديروز
پژمرد.
برو!»
آسمان پريده رنگ،
خاك مرده،
من
كنار پنجره.

    هومن نزهت:
    قرار ما باشد
    در خيابان "منصور"
    کليدهای آبی سکوت را با خود بياور
    کليدهای زنگار بسته دفتر شعرت را.
    يک خانقاه دف به راهت نشانده ام
    کجاست آن شب پاییزی
    که درختان منصور را
    به آمدن حلاج بشارت دهم!
    ای ديرودور
    ای شاعر!
    تمام راه ها به " قونيه" ميرسند
    اگر تو از قبيله صحرا نشين تبريزی.
    انگشتر فيروزه ام را برايت می فرستم
    -که از نسل مناره ها و گنبد کفر است
    و
    يک حافظ غزل بر آن حک شده
    تبرک اهالی " شمشاد " است -
    در جيب شولای مثنوی ات
    به يادگار بماند.
    دلت هوای خنکای شهرمان را نمی کند؟
    چگونه بی چای آلبالو
    بدون زيرزمين پرازبوم های نيمه کاره ي من
    بدون "ثقه الاسلام"
    بدون عصر پنجشنبه و باغ گلستان
    بدون بی پولی
    و
    بی حضور بخارشيشه شمشاد زنده ای !؟
    وقتی تو نيستی،
    شعرها را برای که بايد خواند
    درختان تبريزی ديريست
    از سيم های خاردار
    بی هرس مانده اند.
    وقتی که رفتی
    و دوستان رفتند،
    سيم های خاردار
    -اين رونده های مزاحم-
    بجان درختان و شب های شهر افتادند
    در راه
    هرچه دوست
    هرچه شاعر
    هرچه همشهريست
    با خود بياور
    با برف اول هر ابری
    قرار ما باشد
    در خيابان "منصور"

علی رضا نسیمی:

جنگ؟

عابرانه

رد چند حرف

يک.دو.سه...هزار

هر چه پاره مي شوند کفشهاي وصله دار

شاعرانه/سايه هاي بخش بخش/بي نگاه

منگ در شلوغي اتاق هاي انتظار

ساحرانه نه! صدا صدا ـ کمي سکوت کن ! -

:از مسافرين محترم به مقصد مزار...

ساک مرد عکس يک سياه سر کنار در

سرفه هاي خشک و داستان سوت يک قطار

لحظه ها. دقيقه ها. شتابها و هفته ها

ماه هاي خواب در چراغ هاي بي شمار

بعد هر چه باد و هرچه باد و هر چه هر چه باد

چرخش تمام حرف هاش حول يک مدار

*

ايستگاه هفتم خيالهاي خوب - خوب

يک نفر پياده مي شود

يک نفر سوار

 

 

 

 

آرش نصرت اللهی*:/ آستارا

آثار:مجموعه شعر رفته ام خودم را بیاورم

بچه ها تخته سياه است سه نقطه سرخط

گفتن اش باز گناه است سه نقطه سرخط

بچه ها ديكته تان را بنويسيد شما

كه خدا پشت و پناه است سه نقطه سرخط

بنويسيد دراز است شب و پنجره كور

دخترك عاشق ماه است سه نقطه سرخط

بنويسيد پدر در پي افسانه نان

پسرك چشم به راه است سه نقطه سرخط

بنويسيد كه امسال زمستان يخ يخ

مرد بي شال و كلاه است سه نقطه سرخط

بنويسيد نخ وصله تباه است ، سريع

خب نوشتيد تباه است، سه نقطه سرخط

بنويسيد ببار اي همه ي آبي ابر

رنگ اين تخته سياه است سه نقطه سرخط

 

Back to Top

2

نرگس نصرتی:

قرار من و تو خدايا همين بود
که با سر بيفتم به دام بلايا همين بود
خودم را که دادم به دستت خدايا
شده کار ما قول فردا همين بود
ببين خورده ام پشت دست از زمانه
و تعبير رويای زيبا همين بود
کلک در خيالم نشاندی کخدايا
و جشن دو ماهی و دريا همين بود
خدايا نديدی کمر را شکستند
ودست خدای توانا همين بود
و در حل جدول که ماندم بريدم
و خل قشنگ معما همين بود
گمان غزل در سرم بوده حالا
سرانجام شعر مقفا همين بود

 

نيلوفر نصرتی:

الف:يک نخ سيگار وينستون
يک فندک شيک
يک دود غليظ که ميشود ابرهای آسمان تو
و باز پک ميزنی
ميسوزانی تمام وجودم را
و بعد مانند همان ته سيگار
مرا زير کفش های مشکی واکس زده له ميکنی
از بالا تن له شده خاکی ام را نگاه ميکنی
ميروی سراغ يک نخ سيگار ديگر
يک زن ديگر.
ب:صدای زوزه گرگ های هيز
پار سگ های به ظاهر رفيق
زن و دفتر کثيف زندگی اش
افتادن قلم
و
يک قطره خون غليظ از بينی او
تا تم جنايی زندگی اش کامل شود

 

 


 

نورا نصیری:/ رشت

گفتم كلاغ هاي مرا ديگر دنبال چشم هاي تو نفرستند

وقتي كه برف گور مرا پر كرد دنبال هاي هاي تو نفرستند

هرچند باد پشت سرت آمد با خود تمام دلخوشي ام را برد

اما بذار ميل خودت باشد حتي گُلي به جاي تو نفرستند

طرح شكست خورده ي اين زن را تصوير قاب كرده ي يك بن بست

از آن شبي كه بعد تو باران شد گفتم كه نه...براي تو نفرستند   


 

امين نظری:*
معشوقه ام ترکيد روی من
گفت: دست گذاشته اند روی مرده های مقدس
اساطير را بار زده اند به زباله دان ها
گفت: مهماندار خوبی بوده ام
سرم لخت بود
موهايم را اسير پنجه پارچه ای نکرده بودم
چه می دانستم به ميهمان حتی نبايد پشت کرد
بايد به عقب برگردم
« خود را با کتابی در دست دستگير کنم »
به همسايه ها بگويم ميهمان نمی خواهم
بيائيد پسرتان را ببريد
اما دوباره با خودم می گويم:
شايد ساعت ۱۴ به وقت محلی خانه همسايه
ديگر دير باشد
 

 

Back to Top

3

ابوالفضل نظری(فاضل):

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی همصحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام، هرچند بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه حیرت صد برابر می شود

بی سبب در خود شکستم تا ببینم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 

مجید نظری:/ اراک

امروز عاشقانه سلامت کنند مرد!
ان روز بین که زهر به کامت کنند مرد!
دیباچه را به نام تو آغاز کرده اند
تا در شروع متن تمامت کنند مرد!
راه ترا شبانه به کج راهه می کشند
در این خیال خام که خامت کنند مرد!
نان می خورند از اسم تو شاید به این سبب
اصرار داشتند امامت کنند مرد!
زیر سؤال رفته نوای امامتت
چبزی نمانده است حرامت کنند مرد!
حالا که لحضه لحضه صداقت نیاز ماست
تقویم ها بسنده به نامت کنند مرد!
 

 

مهدی نظری:

حافظ امشب سر اين کوچه کنارم بنشين
از شب و کوچه وتو خاطره دارم بنشين
کسی از نسل تو و شاخ نباتت بد جور...
داده بر باد همه دار وندارم بنشين
شب سردی ست اگر حوصله داری چندی
تا بگيری خبر از حال نزارم بنشين
گفته ام باد صبا خانه تکانی بکند
تا رسد نکهتی از کوی نگارم بنشين
دختران آخر اين کوچه پر از هلهله اند
حاليا می رسد از راه نگارم بنشين
 

 

 

  1. محمد حسين نعمتي / ارسنجان:

    خاكم ، شما به هم نزنم بانو
    پوسيده ام و مي شكنم بانو
    بيهوده نبش قبر نكن من را
    چيزي نمانده از كفنم بانو
    دست تو را بدان كه نمي گيرد
    جز پاره پارة كفنم بانو
    يك سال پيش ، فصل زمستان بود
    گفتم كه : عاشق تو منم بانو
    گفتي كه : دست از سر من بردار
    گفتم چگونه دل بكنم بانو
    آن روزها درست ، نمي ارزيد
    حالا چطور؟ سر به تنم بانو
    بيهوده نبش قبر نكن من را
    چيزي نمانده از كفنم بانو
    رفتم كه تا قيامت پروانه
    دور خودم كفن بتنم بانو
     

     


 

 

Back to Top

4

محمد رضا نعمتي زاده:/ بوشهر
در دل مني و باز دور و بي کرانه اي
دور از مني و با دلم هم آشيانه اي
دل به بي کرانه ها به ديدن تو پر زند
با صداي بال ها ، ميان لب ترانه اي
جان که آسمان بيکران بي حدود توست
آب اوست ، نور و دانه ي ستاره ، دانه اي
باغ بي شمار از تو باردار و بارور
اي تو باعث درخت و اصل هر جوانه اي
اي تجلي غريب تو به ذره و به سنگ
طور پر فروغ ، از تو کمترين زبانه اي
خون ميان رگ به اسم توست مرتسم ، به اسم تو
موج نور در ميان رشته ها روانه اي
هر نشانه اي به قالبي ز اسم تو ، ز اسم تو ، ز اسم تو
نقش اسم تو نوشته روي هر نشانه اي
اي نوشته ،
رشته رشته
ريشه ريشه
اي هميشه
ـ ـ اي خدا ! تو جوهر يگانه اي
گردوي بلند
کوه سر کشيده ، پر کشيده در فضا
ذات بي زوال نور
باعث درخت دور آسمانه اي
از شرابت اي طبيب دلنواز مهربان من
بيقرار مي پرم ، ز لانه اي ، به لانه اي
مي پرم ز شاخه اي ، به شاخه اي ، ز شاخه اي
سر بروي شانه ها ز شانه اي به شانه اي
خواب من ، لبالب از جمال دلپسند توست
تو فراتر از گمان رساتر از گمانه اي
ذکر تو ، چو فکر تو ، چراغ پر تسلي ام
اي دواي دل ، فروغ جان ، فراغ خانه اي

 

مهدی نقبایی:/ رشت

خود را شبي در آيينه ديدم دلم گرفت

از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت

از فکر اينکه بال و پري داشتم ، ولي

بالا تر از خودم نپريدم دلم گرفت

از اينکه با تمام پس انداز عمر خود

حتي ستاره اي نخريدم، دلم گرفت

کم کم به سطح آينه ام برف مي نشست

دستي بر آن سپيد کشيدم دلم گرفت

دنبال کودکي که در آن سوي برف بود

رفتم، ولي به او نرسيدم دلم گرفت

نقاشيم تمام شد و، زنگ خانه خورد

من هيچ خانه اي نکشيدم، دلم گرفت

 

 

 

امید نقوی:
دارم ! ببين ... چه خير و چه شر، دوست دارمت!
بي استخاره هاي پدر دوست دارمت
سوگند می خورم به اوستا، به يَشت ها
آتش به جان و خون به جگر دوست دارمت
احرام بسته ام حَجَرُ الاَبيَضِ تو را
قدر تمام عمر بشر دوست دارمت
من... اين مني که مي روم از خود براي تو
من... اين مني که بي ته و سر دوست دارمت
- اين شعر بي ملاحظه عاشقانه را
بي نقد هارمونيک اثر دوست دارمت
مثل قطار، موقع پاسور و تخته نرد
مثل تمام طول سفر دوست دارمت
ديگر رسيده است به اينجام ...! گوش کن!!!
من اين منِ مزخرف خر دوست دارمت!
***
لعنت به فيلم هندي تلويزيون و من...
لعنت به هر «ندارم» و هر « دوست دارمت»

 

 مهدی نقی پور:
بلوغ پنجره یعنی تماس با خورشید
و چشم های تو اینجا مماس با خورشید
چقدر روی افق راه می روی ای مرد
در این سکوت پر از التماس با خورشید
دو چشم سرد و نجیبت چه گنگ می جنگند
میان بارقه های هراس با خورشید
افق و وسوسه های عجیب یک بگرد
و مرگ یک شبه ناشناس با خورشبد
ردون قاب فقط یک زن است گندمزار
و رقص فاحشه مانند داس با خورشید
کنار قاب به خط بریل یک شاعر
نوشته حاصل یک اقتباس از خورشید
ردیف مسخره ای شد دوباره می سازم
ردیف«فاجعه شد» با سپاس از خورشید
مسیح هشت کشید و صدای سوت قطار
چهار برگ دروغین آس؟ فاجعه شد
صدای نعره ی ابلیس؟ روح مرده ی من
اسیر رقص ورق؟ مهره؟ تاس؟ فاجعه شد...

 Back to Top

5

حسین نکویی:

گمشده
«بنام خالق وجود»
چهره زيباي کسي انگار
از پشت تمامي پرچين هاي آينده
به من اميد ابديت مي دهد..
و تو چه زيبا سادگي را ساده کردي
تا مرز يک لبخند
و آنگاه
اين دل پريشان
تصوير حرکت گيسوانت را در فضا
ثبت کرد
به شکل يک احساس گنگ و ناشناخته
و حافظه مرا ياري داد
تا آينده ام
اين لحظه را تکرار کند
و چهره زيباي کسي
از پشت تمامي پرچين هاي آينده
نمايان شود،
در برابرم...

 

 

مهران نمازي:/ شیراز

آشنا را جواب مى كردى
عاشقان را عتاب مى كردى
چه خطايى ز عاشقان ديدى
كه ز ما اجتناب مى‌كردى
بي غلط بود اگر حساب تو بود
روى‌ ما گر حساب مى كردى
انتخابى نبود بهتر از اين
گر مرا انتخاب مى كردى
سر دشمن به خاك مى‌آمد
پا اگر در ركاب مى كردى
مى خريدي اگر دل ما را
اى توانگر،ثواب مى كردى
عمر من با شتاب مى گذرد
كاش يعنى شتاب مى كردى
كاش در شام تار من اى‌ ماه
جلوه چون آفتاب مى‌كردى
اى كه از نيمه راه برگشتى
بى سبب انقلاب مى‌كردى
در ره عشق آرزو مهران
ترك آرام و خواب مى كردي
 

 

ليلي نورآبادي:
يكي بيايد
تكانم بدهد
پائين بيفتند
سيب‌ها … ستاره‌ها
بلند شوم
ببينم …
آسمان چقدر حفره دارد!
مرگ با پاي برهنه:
آفتابگردان‌ها
اسليمي‌ها
تا … .
ـ‌گفته‌بودم اين‌ماهي‌ جاي‌ِ مجسمه‌را تنگ مي‌كند،نه؟
قدم … قدم سر سطح زبر
كاكتوس‌ها دست دوستيشان دراز
بشمار
يك پيرهن سرخ پاره
دو پيرهن سرخ پاره
ده پيرهن … .
اصلاً فكر كن مبعوث شده‌اي
پيغمبر شيك پوش قرن آهن و آه!
ـ خانم‌ها! آقايان!
اين‌جا فضايي لايتناهي‌ست
و دايره‌هايي از قبيل عشق
پيش از آن‌كه مرگ، نقطه بياندازد
و البته عاشق ادامه دارد هنوز
فكر كنيد ماهي سرخ در مانداب
يك نفر با خطوط معوج
ميان اشكال ساكن
ـ كي هستي كه اداي آفتابگردان‌ها را در مي‌آوري؟
ـ نيمه‌اي
سرگردان روي خط تقارن
و تو شكلك‌هاي خودت را ادامه بده
به قول خودت زندگي
ـ ايمان آورديم
ـ ايمان آوردند!!
ـ پرنده باش توي چشم‌هام
دختر با لنز آبي
ـ خلاصه اين‌كه همه چيز مني
گيج از عطر اسكناس‌ها
پسر با دهان روغني
ـ بوي عجيبي دارد عشق
ـ لطفاً يك ساندويچ كلمه هم براي من!
من توي آئينه
دختر بر لبه‌ي من
يكي بيايد
پلك‌هايم را پائين بياندازد
سيب‌ها! … ستاره‌ها! 

 

امير حسين نورالديني: / رفسنجان

به روي شانه ات امشب برايم مار آوردي
به رويم آسماني را پر از آوار آوردي
تو حتماً از قناريها شنيدي طعم آزادي
براي من قفسها را چه بي آزار آوردي
ضمير شعرهاي من پر از تو بود و از تو پر
ببين با رفتنت غم را ضمير يار آوردي
منم زنداني اسمت، بدون هيچ سلولي
نمي داني كه بي حاصل برايم دار آوردي
به دنبال رد پايت عصا ساييده ام اما
به جاي گرمي دستت عصا انگار آوردي
بدون شانه ات امشب هواي گريه مي آيد
و تو تنهايي ما را فقط ديوار آوردي.

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back