NEXT Back

سایت سوشلیغا

      

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 49

  1. 1- محمد ویسی، محمد هاشم پور، فریدون هاشمی، محمد هدایت

  2. 2- حسین هدایتی، یاسر هدایتی، سلمان هراتی، مهرداد هراتی

  3. 3- ابراهیم هرندی، علی همتی، صبیحه همتی، کورش همه خانی

  4. 4- مهدی هوازاده، پرویز هوشمند، علی هوشمند، مریم هوله

  5. 5- حمید هنرجو، سیما یاری، علی یاری، بهروز یاسمی

  6.  


1

 محمد ويسي:/ کرمانشاه

آثار:مجموعه شعر چیکا/ و...
با اضطراب و دلهره اما دوان دوان
آمد دلم به ديدن تو خوب مهربان
در دست باد يك چمدان شعر و دلخوشي
از سمت تو قشنك ترين خنده ي جهان
بعد از چقدر فاصله مثل گذشته ها
حالا رسيده است به هم باز دستمان
همسايه ها دوباره مرا با تو ديده اند
حالا كه ديده اند كمي بيشتر بمان
وا مي كنيم سفره ي دل را براي هم
با سبزي و صداقت و با چند تكه نان
يك استكان بريز از آن چاي . . واي نه . .
امروز با هميم يكي نه . . دو استكان
از آن هميشه ها كه نمي ديدمت بگو
از آن عبور تيره و تكراري زمان
دلگير مي رسد به نظر صبح چهرات
اي اشك چشم هاي تو درياي بيكران
تكيه بزن به سينه ي من صبح خوب گريه كن
بگذار تا سبك شود اندوه آسمان
دنياي آفتابي ما را گرفته اند
اين ابر هاي آمده از سمت ناگهان
اين ابرها كه باعث دلتنگي تو اند
با باد مي روند ار اين شهر بي گمان
چايي دوباره سرد شد و چشم هاي من
غرق اند در نگاه تو قشنگ تو همچنان . .

  1. محمد هاشم پور:

  2. شماطه  توي  خانه با  صد بهانه  مي زد

    هرچند منزجر بود ليک عاشقانه  مي زد

    زن روي جيب شوهر تصوير بوسه مي دوخت  

    مردي  سبيل  خود  را  عطر  زنانه  مي زد

    تقصير روي زيباست يا کوچه ها که مسجد

    سيلي به گوش سلماز يا که سمانه مي زد

    با با  ميان  بازار  ارزان  خريده  مي شد 

    تقصير  مادرم  بود از بس  که چانه مي زد

    از آب و نان و بابا ديگر  نمانده  درسي

    بر تخته  سياهي  که  موريانه  مي زد 

    يک تکه از خودم را  در واژه دفن کردم 

    فردا  بروي  کاغذ  مردي  جوانه  مي زد 

    آن مرد هم سرش را در زير بالشش کرد

    شماطه هم پياپي  با صد  بهانه مي زد

 

 

 

فريدون هاشمي:

چادري سوخته،مشكى،رد پايى هم هست
زير خاكستر و گِل،مُهر و عبايى هم هست
دخترى رد شده از دشت شكسته پهلو
روى اين حجم عطش جاى عصايى هم هست
رنى از غربت اين دشت به تنگ آمده است
ناله ِ‌غمزده ى‌فاطمه سايى هم هست
ساربانى كه گذر كرده ز خاطر برده ست
در پى قافله اش اهل ولايى‌هم هست
و جهل روز زمين دور خودش مى‌چرخيد
تا فراموش كند كرب وبلايى هم هست
و خدا خواست كه سرسبز بماند اين عشق
گل كند حادثه ى‌شيعه...خدايى‌هم هست...

 

محمد هدایت:
نشد !
شايد اين چهره هاي در لفافه لبخند
< نه نشد >
شايد اين کودکانه هاي مواجهه با زن
< باز هم نشد >
شايد اين زنبيل خالي که به بازار مي رود
تا به آلوچه ها و سيب ها ناخنک بزند
يا کتابي زير پيراهن ...
< اين بار هم نه >
ببخشيد خواننده ي عزيز
اصلا امروز حوصله شعر گفتن ندارم .

 

 

 

Back to Top

2

حسین هدایتی:
از تمام خشت های خانه پرسیدم ترا
پرسش پنهان من اما نفهمیدم ترا
باد بر شن های بعد از ظهر می کوبید ومن
بر دهان دوره گرد باد کوبیدم ترا
خون من در پنجه هایم پیر شد تبخیر شد
تا خداوندانه از مرمر تراشیدم ترا
آسمان کوچک شد و افتاد پایین و شکست
آسمان + اندوه من شد که باریدم ترا
یک نفر فانوس چشمان مر ا پایین کشید
باورت می شد که خوابم برد و نشنیدم ترا
باد بر شن ها زد و گنجشک ها ویران شدند
باد جور ترسناکی بود ترسیدم ترا
مثل خواب نازک گنجشک ها ویران شدم
خواب می دیدم که در باران پرستیدم ترا
باد چرخی زد، اتاقم پرت شد باران گرفت
چشم من روشن! ترادیدم ترا دیدم، تو را

 

ياسر هدايتي:/ ميبد

هفت فرشته در يمين ، هفت فرشته در يسار
پيش رو علي و جبرئيل ؛ پشت سر سه طفل بيقرار
هفت صف فرشته سوگوار ،ضجه ميزنند عشق را ...
مي برند روي دست خويش ، آيه كبود و داغدار،
آيه كدام سوره است ، روي دست اين فرشتگان ،
اين بزرگ آسمان و عرش ، اين غريب و را ه در ديار،
باورم نميشود خدا ، پاره تن محمد است ؟!!!
اين كه روي دوش ميبرند ،‌ اين فرشتگان سوگوار؛
آسمان تكيده ميشود، خاك غرق گريه ميشود،
باد شرحه شرحه ميشود، بغض كرده است ذوالفقار
شعله شعله اشك و آه ، خون ميدود ز چشمها برون،
هفت فرشنه در يمين ، هفت فرشته در يسار ...
 

 

 

 

سلمان هراتی:
تو از شکوفه پری از بهار لبریزی
تو سرو سبز تنی با خزان نمی ریزی
تو آفتاب بلندی، ز عشق سر شاری
و در حوالی این شب ستاره می ریزی
تمام خانه پر از نور ناب خواهد شد
اگر به صبحدم ای آفتاب برخیزی
شبی که مرگ می آید به قصد کوچه ی عشق
چو بال شوق ز بالای ما می آویزی
بهار با تو درختی ست بینهایت سبز
دریغ و درد از این باد های پاییزی
شبی چو ابر بیا تا به باغ خاطر من
چنان که با همه ی جان من درآمیزی

مهرداد هراتی:

نقاش های دور، مرا دف کشیده اند

با قافیه، حریص و مردّف کشیده اند

آنقدر بی قرار و سپیدی که ناگزیر

هر وقت کشیده اند تو را، کف کشیده اند

خاتون بلند شو و بیا پشت پنجره

مردم برای دیدن تو صف کشیده اند

نقاش ها ندید بدیدند، از این جهت!-

صد ها هزار چشم مضاعف کشیده اند

وقتی به من رسیدی، حتما به من بگو

نقاش ها چقدر مزخرف کشیده اند

**

من شاعری جهنمی و زشت، شکل دیو

یک دودکش تمام عیار، یک لوکوموتیو

این بیت ها ادامه ی لبخند های توست

Back to Top

3

ابراهيم هرندي:/ رفسنجان

دوباره درس، دوباره كتاب اول تا...
سكوت و دغدغه هاي نشستن و برپا
و چيرن كلمات قشنگ با زشتي
س .. آ .. ر .. آ .. و تلنگر به سينه هاي هجا
كلاس درس انار و من آسماني تر
به فكر مزه تلخ ته لب سارا
....
درست ياد ندارم كه زير باران بود
كه مرد آمده بود و نشست با بابا
پدر شبيه همان درس اول، اما نه!
درين غزل پدر دختر است و من داما...
د ... لم بدهم تا پدر به حرف آيد
پدر به مرد بگويد و مرد بر ... اما
پدر شبيه همان اسب ساده سهراب
كه مثل واژه پاكي سكوت كرد چرا
و مرد رفت و سارا ... پدر از آن پس شد
صداي شيهه ابر تكيده را نجوا
....
كلاس نشئه پايان «درس آخر» و من
به فكر مزه تلخ و سكوت و اسب و خدا.
 

علی همتی:/ نورآباد

باران که می زند دل من لیز می خورد

سمت نگاه تو به پاییز می خورد

حالا فضای غزل ریتمیک می شود

دست قشنگ تو که به این میز می خورد

عمو زنجیر باف...(وزنش درست نیست):

زنجیر به پشتم یکریز می خورد

عاشق شدیم و کوچه و صبح و قدم زدن

راهی که می رویم به جالیز می خورد

اینجا نشست ام که برایم دعا کنی

کارت فجیع به شفای مریض می خورد

زنجیر چرخ دلم را بیا ببر

باران که می زند دل تو لیز می خورد

صبیحه همتی:/ جهرم

خداوند نور و نگاه...

ساعت را وارونه بچرخان

شاید جلوی دوران زمین را...

نه...

شاید جلوی چرخش من را بگیری!

تا فاحشه ای نشدم که رقاصی تمام زندگیش شده

ساعت را وارونه

نه....

نگاهم را به سمت نگاهت بچرخان...

 

 

  1. کوروش همه خاني:
    باور کن يک روز حوصله ي خورشيد
    طبق حاصل هيچ حرفي سر مي رود
    از اين همه سکوت
    غرقه مي شويم در رويا
    بهتر نيست
    ببينيم : در گردش زمين
    تا کجا
    کجاي نا تمام
    تمام مي مانيم ؟
    من :
    تو:
    و حتا
    خدايي که از شيطان
    در تعجب يک کال
    سيب
    به دندان زده است

     


 

 

Back to Top

4


مهدی هوا زاده:
اين حلقه را به دست چپت کن بمير و بعد
يک گوشواره ميدهمت که اسير و بعد
عريان شوی که پشت سرت سکته ميکنم
يک لخته خون لعنتيِ گوشه گير و بعد
تف کرده اند خاک تو را جای روح که
پنهان کنند عشق مرا در خمير و بعد
اينجا سه راه پيش تو هی بسته ميشود
فهميده ام تو هم بدلی باز دير و بعد
تنهائی تمامی دنيا خراب شد
من مانده ام کنار کسی خواب... زير و بعد
***
-:«اين رگ گرفته. وا نکنم؟ » فحش ميدهد
دکتر کنار تخت مريض فقير و بعد
***
اين هديه را که ميدهمت شوکه ميشوی
سرويس کاملی ست که از مرگ و مير و بعد
از هر چه فکر ميکنی اش ميشود کسی
در کاغذی مچاله شود با بمير و بعد
اين عقده را فرو بدهم چند ميدهی؟
در اين قمار برده زنی نحس و پير و ......بعد........
 

پرويز هوشمند:

ستاره اي که (ماشوه )هاي بي لنگر را
سرگردان کرده است
خود سرگردان تر است
دريغا که دير دانستيم ...
پيراهن از شراع
دستي را پرچمي کرديم
و دستي را پارويي
رانديم و رانديم
و باز نيافتيم بندر مقصد را
کاکل را مشعلي کرديم
و جان را فريادي
و باز نيافتيم
بامدادان خورشيد در چشمانمان غروب کرد
و ما کور شده بوديم
رانديم و رانديم
ياران همراه را
و بندر موعود را نيافتيم
جان را فريادي
جان را نعره اي کرديم
جوابي اگر بود
چلچله موج بود و آخ پرنده اي
ما گم شده بوديم
آخر ما جاشوان عاشقي بوديم
که قطب نماها را شکسته
و شبانه دل به دريا زديم
و تنها ستاره
و تنها ستاره اي را نشانه کرديم
- نامشان آيا
نام ديگر جزيره اي خواهد شد؟
پيراهنشان آيا بيرقي بر کناره ي دور ؟
دريغا که دير دانستيم
چه مستانه رقصيديم
بضرب تکانه هاي جمجمه هاي پر از سنگپاره و شن
در پيش دختران سرخوش بندر
اگر چه دق کرده باشد دريا
در مدي کامل
اما ديگر باز طوفان
سوغاني هايش را
به دامنه خيس بندر خواهد ريخت
و جان جوان جاشوان عاشق
دريايي خواهد شد.

 

علی هوشمند:
لطفا به من فکر کنيد
به من
که دارم از دست مي روم
در حاشيه ي کتابهايي
که پيش از اين نبود
نه در کتابخانه ملي موريانه ها
و نه در طاقچه اتاق شما
شهروند گرامي
درست پانزدهم برج است
لطفا به من فکر کنيد
به من که دستانم تهي است
و ضربان قلبم
بدجوري مي زند
و در اين دايره ي نمناک
سرم گيج مي رود
و فشار خونم بالا مي آيد
به تراکتوري تنها
که روزگار
مجالش نداد
تا ديپلم بگيرد
به تراکتوري تنها
که کتابهايش را شخم مي زند
پي چيز تازه اي
و نمي داند
عاشقانه هايش را
براي شما شهروند گرامي بخواند
يا ملك الموت
كه پشت در ايستاده است
به انتظار...
حالا در آخر اين شعر
شما شهروند گرامي
مختاريد
به هر چه مي خواهيد فكر كنيد
در سردخانه
همه چيز مهياست
كتابهاي تازه
مجلات وزين
سوژه هاي بكر
و همسايه هاي شكلاتي فراوان
كه به من فكر مي كنند
و به جيغ آمبولانسي
كه گم مي شود
در برودت اين شب قطبي
حالا خدايش رحمت كناد
جوان ناكام
شاعر شيرين سخن
مرحوم مغفور جنت مكان خلد آششيان
علي هوشمند

حالا خواهش مي كنم
جيغ بكشيد
مثل آمبولانس ... 

 

مریم هوله:
تا لنگه کفش

نه
نمي شود
نمي شود آرام بگيرم
اين گوشه از جهان ، محکوميت من است
ويترين خيابان هايش عقب مانده اند
شلوارهايش تنم را فشار مي دهند
نه ! به من دست نزن
مثل گربه هاي هيز بار مي آيم
به پاچه هاي مادرم بدبين مي شوم
رهبر عزيز ! چطور مي توانم به تو اعتماد کنم ؟
تو اصلا شبيه ترموديناميک نيستي
دهانت پر از ساچمه است
از کپل هايت ، سياهچاله هاي فضايي مي ريزد

چطور مي تواني به من مهرباني کني ؟
وقتي پسرانت در آرزوي زنا جان مي سپرند
و دخترانت
به فاحشه خانه هاي پنج قاره تبعيد مي شوند ؛

نه ، به من دست نزن !
من از بال سوسک مي ترسم
پروازش مستراح ِ خانه اي را متروک مي کند
اين مردم
نمي دانم چطور آنقدر شجاعند !! که تو در آسمان شان پرواز مي کني !

واي اگر کودکان بزرگ مي شدند
لنگه کفشي براي تو کافي بود !

 Back to Top

5

حميد هنرجور:

دردنامه
خوش به حال فلان بعضی ها
رخصت نام و نان بعضی ها
آی مردم ! چگونه بايد گفت؟
عشق هم شد دکان بعضی ها!
آه ، حتی سکوت ياران هم
برده از کف ، عنان بعضی ها
زخم سنگين دوستان من است
تاولی در گمان بعضی ها !
شروه های پراز شقايق من
زده آتش به جان بعضی ها
جز پريشانی و پشيمانی
نيست در گفتمان بعضی ها
نيست از آن همه حماسه و عشق
خبری در رمان بعضی ها
راستی روز و روزگاری بود
عاشقی آرمان بعضی ها...
می گدازم ، ولی نمی سايم
گونه بر آستان بعضی ها
ای حديث مکرر پرواز
شده ای نردبان بعضی ها!
ولی از رويت پرنده پر است
آبی آسمان بعضی ها
بوی عطر فرشته را دارد
تربت بی نشان بعضی ها...
باز بر شانه های شعر نشست
چفيه مهربان بعضی ها
 

 

سيما ياری:

بن بست
در گرگ و ميش عصر
از ايست گاه كار مي آيد
تا خانه ي خالي
از خانه ي خالي
تا عمق يك تنهايي
با حمل يك نقاب
بات طرح چهره ي آرام
آرامشي كه همچو كوچه ي بن بست
در التهاب مرد فراري
خميازه مي كشد
در گرگ و ميش صبح
از خانه مي رود تا ايست گاه كار
تا عمق تنهايي
 

 

 

علي ياري:
مكاشفه
از مكاشفه اسباب بازي ها آمد
دست تكاند
و مه از روي صورتش فوران كرد
رواني روايت خصوصي اش
انگشت ها را شليك كرد
و مه از روي صورتش هم چنان
قسم خورد كه سنجاقكي داشته
در عين كوچكي
چه سنجاقكي كه نگو
اصلاً چه رنگين كماني
چه دارم مي گويم من خدا !
و عروسك چشم آبي اش
كه عاشق شد
از بس كه دوستش داشته
حواس همه را جمع كرد
و به جعبه اسباب بازي ها بخشيد
فوت كرد
ما بايد زير لب دعا مي كرديم
خداوندا !
كودكي ها را به ما برگردان
به ما اسباب بازي ببخش
كودكي – بازي گوشي عطا كن
خداوندا !
ما رادوست داشته باش
لمس واقعيت شديم
دست تكان داديم و
مه در ما همچنان

 

بهروز یاسمی:
پیرهن پاره ی شب
باغ با دلهره در حال شکوفا شدن است
رود با همهمه آماده ی دریا شدن است
ابر ها لکه ی دامان زمین را شستند
خاک در تاب و تب گرم مطلا شدن است
سر زد از پیرهن پاره شب یوسف ماه
دولت گم شده در معرض پیدا شدن است
بگسل ای سلسله، ای سلسله ی ممتد شب
نوبتی باشد اگر نوبت فردا شدن است
ای گشاینده ترین دست کلید تو کجاست
قفل این پنجره ها منتظر وا شدن است
گوش کن! ای شب کر صحبت صبح است و سحر
آفتاب آمده در حال شکوفا شدن است
 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back