Back

سایت سوشلیغا

       

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 50

  1. 1- حمزه یاسمی، علی اکبر یاغی تبار، میترا یاقوتی، حامد یاوری فرد

  2. 2- یاسر یاوری فر، سمیرا یحیی پور، کتایون یحی زاده، افشین یدالهی

  3. 3- سلمان یدالهی، علی یزدانی، محمد یزدانی، سارا یعسوبی

  4. 4- زهرا یعقوبی، محمدرضا یعقوبی، مهتاب یغما، باقر یگانه

  5. 5- فریبا یوسفی، محمود یوسفی، معصومه یوسفی، رسول یونان

  6.  


1

 

حمزه ياسمي:

هواي عاشقي تارا هواي ديگري دارد
سكوت چشم هاي تو صداي ديگري دارد
چرا يك شب فقط يك شب نمي آيي به خواب من
خيالت شايد اين شب ها سراي ديگري دارد
دل من زير پاي تو به جرم عاشقي له شد
ولي جرم من اي ظالم سزاي ديگري دارد
تو گفتي دوستت دارم ببين از من مشو دلگير
دروغ از تو شنيدن هم صفاي ديگري دارد
خدايا گر چه كفر است اين ولي باور كن اين شب ها
دلم كافر شده زيرا خداي ديگري دارد.
 

علی اکبر یاغی تبار:
چشمي به گلّه و دستي به ني ‎لبك
هي ساخت‎ هي‎ نواخت‎ چوپان بانمك
مجنون تمام كرد ، مجنون حرام شد
ليلي تورو خّدا ! ليـلي كمـك كـمك
هي‎ ساخت‎ هي ‎نواخت‎ هي‎ سوخت ‎هي ‎گداخت
‍« فرياد كـن مرا اي درد مشترك»
گرد سرش نگو ، گرد سرش نپرس
هي‎ دور زد زمين ، هي چرخ زد فلك
از دست‎ هرچه ‎بود ازدست‎ هرچه هست
از دست ‎پينه ‎دار از دسـت بي نمك
يكهو به گلّه زد ، يك بره ی عجيب
يك ميش ‎نانجيب ، يك‎ گرگ تيزتك
زد، برد ،كشت، [خورد]چوپان ولي دريغ
هي ‎گفت«به درك»هي ‎گفت« به ‎درك»
چوپان بي چماق ، چوپان باتلاق
نه«ياعلي مدد!» نه «اي‎ خداكمك!»
او را نزن كتك ، اي «ياهو الغفور»
او را نكن فلك اي «لاشريك لك»
او را نزن كه ما ، ما نيز بي خيال
ما نيز به درك ، ما نيـز بـه درك .

     

ميترا ياقوتي:

بهار در راه
وقتي به دنبال تكه اي نان
در خيابان ها مي دويدم
با آواز پرنده اي كوچك
يادم مي آمد بهار مي آيد !
وقتي آيينه هاي خرد شده را
در زمين دفن مي كردم
يادم آمد
بهار مي آيد.
وقتي قلب شكسته ام را
جمع مي كردم
و گياهي كوچك
انبوه سيمان ها را كنار زد
يادم آمد
بهار مي آيد

حامد یاوری فرد:
مي آيم اما نيستي امشب صداي تو
من را كشانده زير باران در هواي تو
من دستهايم لحظه لحظه سرد خواهد شد
مي خواهم امشب دستها انگشتهاي تو...
با چتر يادت با قدمهايي كه از من نيست
امشب تماما شعر مي خوانم براي تو
مي گيرم از هر كه سراغت را نمي داند
مي آمدي امشب اگر هم پيش پاي تو
نقش دراماتيك من شايد عوض مي شد
تو مي شدي در نقش من من هم به جاي تو
(تا مي دويدم تو به دنبال من اما من
گم مي شدم در كوچه هاي چشمهاي تو)
مردن چه فرقي مي كند با بي تو سر كردن
اين را نمي داند خداي من خداي تو؟
مي آيم اما چادرت در باد مي رقصد
مانده است بر سطح خيابان رد پاي تو... 

Back to Top

2

ياسر ياوري فر:

...
روی زمين افتاده‌ای اما سرت نيست
بال و پرت
بال و پرت
بال و پرت نيست
لبريز کردی مشک را از آب اما
دستی برای بردنش دور برت نيست
آوای سوگی می‌رسد از عرش انگار!
با من بگو اين گريه‌های مادرت نيست؟
پيچيده گويی العطش در پهنه‌ی دشت
عباس! آيا اين صدای لشکرت نيست؟
ای تکه تکه
تکه تکه
تکه تکه
جز زخم‌های بی‌امان بر پيکرت نيست
ازمردم پر ادعای بی ‌تفاوت
چيزی به جز نا مردمی در باورت نيست
لب تشنه و بی بال و پر
بی مشک و بی آب
روی زمين افتاده‌ای اما سرت نيست

 

سميرا يحيی پور:/ رشت

نوبر است اين چشم ها حيف است خوابش می کنی
تا به کی قلب مرا هر شب جوابش می کنی
آن قدر سيب گناه از چشم هايت می کند
مطمئناً يک شبی آدم حسابش می کنی
کاش می شد کوچه ای باشم که شب ها در سکوت
با قدم هايت دچار اضطرابش می کنی
باشد از جنس خدايی پس خدايی کن بگو
کی دعايی را که کردم مستجابش می کنی
خانه ای می سازم از عشق تو در رويای محض
با وجود اين که می دانم خرابش می کنی

 

کتایون یحی زاده:

دوباره معجزه کن تا جهان به پا خیزد
زمین به سجده رود آسمان به پا خیزد
پس از گذشتن یک قرن غیر ممکن نیست
که در مقابل آرش کمان به پا خیزد
کمی مقابله کن با پدیده ها نگذار
که موج با کمک ماهیان به پا خیزد
بخواه هر چه دلت خواست از خدا اما
نخواه غیرت آتشفشان به پا خیزد
غزل بخوان به همان لهجه ی شمالی خود
توقعی که ندارم زبان به پا خیزد
بچین شبیه غزلواره استکان ها را
که بوی چای یکی در میان به پا خیزد
خدا کند برسد روزگار شیرینی
که تو الهه شوی و بنان به پا خیزد

 


 


افشين يدالهي:
از كفر من تا دينِ تو راهي به جز ترديد نيست
دلخوش به فانوسم نكن! اينجا مگر خورشيد نيست
با حس ويراني بيا تا بشكند ديوار من
چيزي نگفتن بهتر از تكرار طوطي وارِ من
بي جستجو ايمان ما از جنس عادت مي شود
حتي عبادت بي عمل وهم سعادت مي شود
با عشق آنسوي خطر جايي براي ترس نيست
در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست
كافر اگر عاشق شود، بي پرده مؤمن مي شود
چيزي شبيه معجزه با عشق ممكن مي شود!
 

 

 

Back to Top

3

سلمان يدالهي:
هميشه از سر بي خوابي ست
نه براي آرايش شعرم
گاهي كه ناگزيرم
ماه را از پيشاني پنجره
بياويزم و آن قدر بچرخانم
كه از سر گيجه اش
خوابم بگيرد و نفهمم
خورشيد چند شنبه
صبحانه ام را خورده است
تو اگر
از چرخش دلخراش ماه
غمگيني
به اين پنجره سري بزن
و شاعري را از خواب بيدار كن
كه شب از چرخش صورتت
خوابش بگيرد و
فردا
صبحانه اش را
با خورشيد قسمت كند .

 

 

 

علی یزدانی:

روزها نام تو از بر مي کنم
بي تو هر شب ديده را تر مي کنم
تا که هر فصلت نصيب من شود
روزگار غصه را سر مي کنم
شام هاي تيره را با چشم تو
روشن همچون ماه و اختر مي کنم
با من از رفتن مگو اي مهربان
رفتنت را روز محشر مي کنم
اي بهانه هاي من در بيکسي
با تو تنهايي رو پر پر مي کنم

محمد یزدانی:
گره وا كن از زلف و در پا بينداز
مرا ياد شبهاي يلدا بينداز
به ژرفاي مهتابي چشمهايت
دلم را شبي در تك و تا بينداز
تماشايي ام در حضور نگاهت
به من يك نگاه تماشا بينداز
زمستاني ام بي تو، خورشيد من: تو
نگاهي به من گرم و گيرا بينداز
بسوزانم اي از همه شعله ور تر
و خاكسترم را به دريا بينداز
عجب رسم خوبي است عاشق كشي هم!
به هر قيمت اين رسم را جا بينداز

  1. سارا یعسوبی:

    پشيماني
    ديشب روي سجادة اصرار غريزه سجده كردم
    و شهودي كه نبودند
    قطرات عرق شرم كه نباريدند
    تني از جنس جسارت
    بدني نازك وگرم
    قدمي تا لب حوض وضوح
    پشيماني و شك
    بازگشت زير سقف سيماني
    و خداي ناز سكوت
    پرده اي رفت كنار،
    انعكاسي از هوس روي دو تيره مردمك ديوانه و مست
    جنگ خونين دل و ايمان و شهامت و اراده،
    و دو دست بي اراده ، كه به فرمان شب و مهتاب تاريك و نمايان ميشد
    دم درگاه هميشه راهي پيداست...

Back to Top

4


زهرا یعقوبی:
دارد انگار کسی پشت سرم می آید
ها، صدای نفسی پشت سرم می آید
ترس می برد مرا سمت خودش، داد زدم
ای خدا! دادرسی پشت سرم می آید
باز گشتم که ببینم که مرا می پاید؟
یا فقط همنفسی پشت سرم می آید
سایه ام بود که دنبال دلم راه افتاد
فکر کردم که کسی پشت سرم می آید 

محمد رضا يعقوبي:/ همدان

 ياد دارم يك غروب سرد سرد ...
ميگذشت از توي كوچه دوره گرد:
دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
گرنداري كوزه خالي ميخرم ...
كاسه و ظرف سفالي ميخرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي زد وبغضش شكست
اول سال است و نان در خانه نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟!
بوي نان تازه هوش از ما ربود ...
اتفاقا مادرم هم روزه بود ........
چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
سوختم ديدم كه بابا پير بود...
بدتر از اين خواهرم دلگير بود .
مشكل ما درد نان تنها نبود؛
حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!
باز آواز درشت دوره گرد ...
پرده انديشه ام را پاره كرد :
دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
خواهرم بي روسري بيرون دويد؛
گفت: آقا سفره خالي ميخريد!!!
 

 

 

مهتاب یغما:/نيشابور

کلاغ فاصله ها پر نشد نشست اينجا
درست بين من و تو شبيه يک منها
و حاصل من و تو ما نشد جدائي شد
و حاصل من و تو شد همين من تنها
دوباره خاطره ها ...نم نمک دو چشم ام خيس
که سنگ قبر زمين خرد سنگ قبر شما!
وباز اول کابوس...بوس... بوسه ي تو
به طعم سيب و هلو ! طعم... گريه و حالا
تو لمس سردي سنگي به روي اندامت
و گرمي نفست روي گونه ام حتا
گرفت آتش و دنياي من جهنم شد
طلوع سرد مصيبت غروب روياها

 

باقر یگانه:
آثار: عکس های نا تام معشوقه های من

افق را
درید و برد پرنده
به سمت جنگل های نا معلوم
سمت خوشه های تکیده از راه
خورجین های پاره پاره ی دربه در
به سمت شعر
افق های دریده از نگاه-خنده های پیر
در دست های من
شعری پرورده می شود
در دست های تو رازی
غبار آلوده از بلندای حروف




 

 Back to Top

5

فریبا یوسفی:

 از خودم خط کشیده ام تا تو
قطره،من . رود : راه . دریا:تو.
دستهایم دو جاده از خاکند
از زمین با دعا به بالا ، تو
از تو دورم که اندکم ،اما
با تو بسیار می شوم ، با تو
مانده با یک کلاف سرگم ، من
پاسخ این همه معما ، تو
رو به هر سو که می کنم هستی
بین هر ازدحام ، تنها تو
هر چه بیراهه رفته ، برگشتم
از "همیشه خودم" به "حالا تو"
نام تو بر دل و لبم جاری
ذکر من "لا اله الا " تو
 

 

محمود يوسفی:
در هر غروب
داستان غربتم را تکرار می کنم
و غروب از گريه های بی صدای دلم سرخ می شود
يک روز عاقبت
من غروب می کنم
آن وقت
غروب
غريب می شود 


 

 

معصومه يوسفي:
مي خواستم حرف بزنم:
« دلم گرﻓ.........»
بوق اشغال مي زدي!
يادش به خير پنجره ام
اين آخريها بوي سيمان ميداد
من كور شدم يا او؟
به اتفاق تازه اي فكر مي كنم
به پرده هايي كه چهار سال بعد مُد مي شوند!
حس خيسي توي چشمم مي چرخد
پشت " يكي بود ، يكي نبود
غير از خدا هيچ كس نبود"
جا مانده ام
حالا كه كلاغهاش خلاصه شده
در يك حلقه ي زرد!
بايد فاتحه اي بخوانم:
« اَلحَمدُ ﷲ ربﱢ دلتنگي
......................................»
به حرمت چشمان سياه پوش من
يك دقيقه برف، ببار!
 
 

رسول يونان:

به دور مي رفتم
به جستجوي راز جهان
كه دود كش خانه ات را ديدم
نزديك كه شدم
دريافتم آنچه به دنبالش بودم تويي
زني در سرزميني برفي
با گيسواني بافته و
آوازهايي كه خواب خرس ها را
پر از كندوهاي عسل مي كند

اي جا فرود آمدم
و براي بخاري ات
هيزم جمع كردم
 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

Back