NEXT Back

سایت سوشلیغا 

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 6

  1. 1- حمید رضا ایران نژاد، احسان ایزدی، اعظم ایزدی، راضیه ایمانی

  2. 2- ام البنین باباخانی، محمد بابا میری، علی رضا بابایی، نرگس بابایی

  3. 3- مهتاب بازوند، سیما بازیار، میثم بازیاری، ساراباستانی

  4. 4- الهام باقری، حسن باقری، ساعد باقری، زهرا باقری شاد

  5. 5- عبدالحسین بان، ستاره باندر خانی، ثریا باوری پور، محمد رضا باوری پور

  6.  


1

 حمید رضا ایران نژاد:
چقدر تجربه کردم غم نیامدنت را
به روی سینه فشردم حضور پیرهنت را
دریغ هیچ نمانده ست تا به خاک بسپارم
چه آرزو که ببوسم چو آمدی بدنت را
و تا که وسعت صحرا عجین بوی تو باشد
به دست باد سپردم به یاد تو کفنت را
در این سیاهی ممتد، خدا کند که سپیده-
به گوش باد برساند غریو شب شکنت را
بخواب ای تن بی سر! که خواب سبز تو جاوید
کا تا ابد نفروشم زغیرتم وطنت را

    احسان ایزدی:

    شايد كه سفره هاي پر از نان براي بعد

    در خانه فقر آمده،ايمان براي بعد

    يك روز دوست پشت در خانه اش نوشت:

    ما خسته ايم، ديدن مهمان براي بعد

    يك كوچه دركنار من و كودكي بكش

    تصوير مرد پير خيابان براي بعد

    جا مانده است دفتر فرياد در حياط

    فرصت دهید، بارش باران براي بعد

    هرگز كسي نديد كه يخ زد نگاهمان

    هرگز كسي نگفت زمستان براي بعد

    پرواز، اين هميشه ترين ، پيش روي ماست

    يك عمر پشت ميله ی زندان براي بعد

    شايد براي بعد، كسي از تبار من

    بهتر بگويد عاطفه، انسان براي بعد  


     


 

اعظم ايزدي:

حادثه ي سرخ
1- هنوز قاب گرفته ، انار را آن زن !
2- انار حادثه اي سرخ بود روي تنت
انار مثل هميشه نشسته بر دهنت
طلوع مي كند از شرق چشمهايت : زن
زني كه شكل گذشته ، گذشته از بدنت
و دانه دانه غرورش غبار مي گيرد
همان كه بسته به دورش ردايي از سخنت
بلوغ آبي او سرخ شد ، شرابي شد
درست مثل انار نشسته بر دهنت
۳- غروب از لب تو چون انار ترکيد و ...
که ريخت روی غزل ٬ قطره قطره خنديد و ...
چقدر توي غزلها قدم زد و رد شد
زنی که : ـ از لب تو ـ يک انار که چيد و ...
گذاشت روي لبش تا ببوسيش ، شايد !
به روی صحنه ی چشمت دوباره رقصيد و ...
4- و اتفاق سرانجام اتفاق افتاد
دوباره از لب تو از درخت باغ افتاد
همان انار كه لبهاش سرخ و شيرين بود
رسيده بود ، به وقتي كه اتفاق افتاد
زني به شكل معما ! كه رد شد از كوچه
- در آن شبی که پر از بالهای زاغ افتاد
گذشت از بر شيشه ، گذشت وقتي كه
تلالوي كم مهتاب بر چراغ افتاد
و حرف زد و حرف زد و حرف ساعتها
و برگهاي ترك خورده در اجاق افتاد
5- نه ، اين كه حرف كمي نيست : « عاشقم ، برگرد »
ببار روی لبم آخرين ترانه زرد
چقدر رو به نگاهت غزل بميرانم
ببين انار چه بر شعرهای من آورد...
6- هميشه حادثه ي سرخ بر لبت باشد …

راضیه ایمانی:
طوفان شده بود و من نمي‎ دانستم
ويران شده بود و من نمي ‎دانستم
بر مزرعه ی خشك دلم بي وقفه
باران شده بود و من نمي‎ دانستم
عكس دل او بود كه بر موج نگاه
رقصان شده بود و من نمي‎ دانستم
باز آمده بود و بعد از آن سرسختي
آسان شده بود و من نمي‎ دانستم
يك بيت از او خواستم او يكباره
ديوان شده بود و من نمي‎ دانستم
بر سفره ی خالي دلم بي تعارف
مهمان شده بود و من نمي‎ دانستم
اين آتش عشق زير خاكستر دل
پنهان شده بود و من نمي‎ دانستم

 

 

Back to Top

2


 

 ام البنین باباخانی

چهارشنبه و شهریور ... نگاه عقربه 9
هوای زن پر غربت و فصل فصل درو
تمام کوچه سراسر چراغ زرد و بنفش
کجا؟ - برای بار هزارم هراس و ترس از نو
خوش آمدید بفرما و حلقه حلقه اشک
نشست توی دو چشمان خسته اش یکهو
و شاخه ای گل مریم سه تا رز زرد
و کارت کوچک سبزی <فقط بخاطر تو>
نشت گوشه مجلس خراب و مات و سیاه....
تمام قد دل و شلوار و روسری مانتو
هوای هلهله و رقص عروس با داماد
کنار حلقه گل غرق آرزو هر دو
میان این همه یک بغض کهنه سر واکرد
و این هم از تو و عشقت بلند شو گم شو
اتاق خاطره هایم حرام چشمش باد
و هق هق زن تنها میان خانه ولو.....


 

 

سيد محمد بابا ميري:

می خواستی یک عمر، با من همصدا باشی
مثل نسیمی در هوای من رها باشی
یادت می آید بارها با شوق می گفتی:
تا پای جان هستم کنارت هر کجا باشی؟
دیروز و امروزت تفاوت دارد اما -حیف-
اینگونه در چشمم چرا باید دو تا باشی؟
در روزگار رونق چشمان رنگارنگ
باید هم اینگونه به من بی اعتنا باشی!
وقتی که بسیار است خاطر خواه اشرافی
پاسوز عشق مستمند من چرا باشی؟
هرگز تصور هم نمی کردم که تو اینقدر
در وادی دلدادگی ها بی وفا باشی
تنها ترینم،پیکرم یخ بسته اما کاش
می شد تنم را باز، خط استوا باشی
اما نه! باید دل برید از با تو بودن ها
دیگر امیدی نیست خاطر خواه ما باشی!
 

 

عليرضا بابايي:


 پيشتر يا مثل هميشه

با انتظاري از خيال تو آكنده

مرور مي كنم : پنج شنبه ، پنج عصر

بانگ مي زند كسي

آقا تعطيله

صندلي ها وارونه مي شوند روي ميزهايشان

كلاغ هم برگشته است به خانه اش

شايد كه بيائي

يا ... آمده بودي
 


 

نرگس بابايي:/24 ساله / تهران

قـاصـــــدک !
گفته بودم که دگر نيست مرا
انتظار خبری
باز اما تو چنين
پر شتاب ؛ پر غرور
ز چه روی
از برم می گذری؟
قـاصـــــدک !
گفته بودم که مرا نيست تمنای کسی
در دلم نيست به جز ــ مهر ــ نياز و هوسی
گفته بودم که دگر من نروم سوی کسی
گفته بودم که به ماتمکده ام
نيست حتی اميدی به حضور مگسی
باز اما تو چرا
بر سر راه منم در گذری؟
قـاصـــــدک !
خسته ؛ پريشان و دلم غمگين است .
رو به هر سوی نمودم؛ امّا
هـــيــــچ جا نيست مرا همنفسی
نيست فرياد رسی.
قـاصـــــدک !
پرتو مرگ به روی دل من سنگين است .
سايه جانم بربود
دل تنهای من امّا
از آن چه کسی خواهد بود؟
قـاصـــــدک !
حسّ تنهايی و بی ياوريَم بيش نمودی ، رفتی .
گفته بودم که : نـَيـا
گفته بودم :« برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تورا منتظرند»
تو که خود فهميدی
1 «در دل من همه کورند و کرند»
باز اما ز چه روی آمده ای؟
قـاصـــــدک!
آمدی گفتی که هـیچ ؛ خبری نيست ز کس
گفتی اما چه کنم
باورم نيست ؛ که نيست
هـــــيــــــچ کس را خـــبـــرم .
هـــيـــــچ کس از دلم آگاه نشد .
هـــيــــچ با درد من آشنـا نشد .
هـــيــــچ کس همدم و هم يار نشد .
قـاصـــــدک !
ــ نـور مهــتـــاب حــرامـت نــشــود ـــ؟!
خـــيـز تا صبح دگر باز رسد .
خـــيـز بــال و پر خود را بگــشــا
دل و جانم بستان
پر کش و با خود بر ... .
قـاصـــــدک !
دل من سـخـت اسـيـر است
دل من سـخـت گرفـتـه است
نـيـسـت تــابم که بـبـيـنـم
تو چنين خسته و رنجور شوی
بـال پـر کـش بـه ديــاری ديـگـر
سوی يــاری ديــگـر
نيست اميّد مرا روز وصــالــی ديــگـر .
قـاصـــــدک !
در بـه در کــوچـه ی غـــم !
قـاصـــــدک !
بـی خـــبـــر از رنـــج دلـــم !
قـاصـــــدک!
قـاصـــــدک بـی خـــبــــرم !
زود رد شـــو ز بــَــــرم
زود رد شـــو ز بـَـــــرم
 

Back to Top

3

مهتاب بازوند:
امروز مثل هر روز با من بساز ای درد!
این عشق کار من نیست، اما چه می توان کرد
وقت عبور می شد از قله های برفی
اما کسی برایم ره توشه ای نیاورد
این روز های آخر باید وزید و طی شد
با رود های راهی، با باد های شبگرد
ای روح نابسامان با من نمان و بگریز
من خاک می شوم خاک، من گرد می شوم گرد
*
نگذار خاطراتش در من فسیل گردد
من را بسوز ای عشق، دردت به جانم ای درد

 

 


سیما بازیار:/ فسا 

"از ما بهتران"
خدای مهربان!
قسم به نونی که پختی و در دامنم گذاشتی،
قلم هامان از گشنگی مردند
و آن چه می نویسم تنها کسی ست که می داند
زیر پوستم مادری ست
که موهاش را زیادی سفت بسته اند
دردناک تر از آزارهایی که به رگ گردنم دادی!
(تو خواب نما شده بودی/جهان پدید آمد)
دستت را می تکانی و از هر انگشتت هنری
می ریزد در من و
مریم مقدسی هستم
(بارور تمام لذت های بشری)
-إقرا به تمام نام های مگو!
(هرگز مگو
هرگز مگو که دوست داری اش!)
بی سواتم فرشته ی عزیز!
-توی این بر و بیابون-
و تنها منتظرم علامت تأنیث را از سرم بردارید
که حرف آخرم را نفس بکشم
با موهای خواب زده ی پریشان
در آب
و اگر مردم،قیم پروانه های مسلول روسری ام فقط تویی
زنی سبز و سفید می آید/هیچاهیچ/با موهای مش کرده ی غمگین
بر لبش واژه واژه خشک
...گفت به من بگیر،بگیر...
- از خودت نمی ترسی که خدا بکشتت،دختر؟
هراس بی شرفی در دلم درد می کند
اگر آمدی مرا بکشی
رویاهای بی شرمم در فضا منتشرند
در بزن و وارد شو
خواب دیدنم معصیت دارد
(و من که نزدیک ترم به تو از نزدیکی...)


 

میثم بازیاری:/فسا

 نشست و دفتر دل را به نامتان وا کرد
برای از تو سرودن بهانه پیدا کرد
قلم به دست گرفت و تمام دردش را
به روی صفحه ی کاغذ هجا هجا جا کرد
گناه رانده شدن را به پای سیب نوشت
و هر چه وسوسه را نیز نذر حوا کرد
کمی به حال خودش گریه اش گرفت و بعد،
دو دست تب زده اش را به سمت دریا کرد
دوباره یوسف زیبای داستان ترنج
میان دخترکان قبیله غوغا کرد
تو از کدام در ناگشوده می آیی
کجای کوچه تو را می شود تماشا کرد؟
بپیچ در من و من را دوباره آتش زن
که چشم های تو شوری عجیب بر پا کرد
 

 


 

سارا باستانی:/شیراز

يك پرچم كمتر

خسته نشدي؟؟
از بس نشستي
با يك لبخند طبيعي
چشم انتظاري همه ي ما را نگاه كردي ؟؟؟
بي بي رباب مي گفت :
خوابت را ديده
که با همین لبخند های طبیعی
در حسينيه اي از جنس ني
در آن دور ها
سيب وخرما قسمت مي كرده اي
نمي خواهي بگويي
که خوابش چپ بوده
هر روز همانجا
داري براي شادي روح خودت
خرما خير مي كني و
ستاره در چشم هات می کاری
اين را بي بي رباب نمي گفت
خودم مي گويم
كه بي آنكه برايم عروسكي خريده باشي
هر روز گرد گيري ت مي كنم
به چشم هات نگاه می اندازم
و صورتم را روبراه می کنم
هنوز بالاي عكست نوار سياه نچسبانده ايم و
مادر هنوز
دمپایی ت را
نمی دهد احمد بپوشد
و اشك هاي روي آستينش
هنوز خشك نشده اند
بيل براي شانه هاي پد ر
كه خيلي روزها براي تو تكان خورده اند
سنگين شده است
اما هنوزمثل هر روز
صبح ها مي آيد تو را نگاه مي كند
لبخندي تحويلش مي دهي
بی اشک گریه می کند
دستي به صورتت مي كشد و
مي رود پي كارش
اگر پيدا مي شدي
او را هم مثل سيد اسماعيل
وسيد بابا
به كربلا مي بردند
خيي حيف است
كه تو پيدا نمي شوي
ما هنوز پلا ك تو را پيدا نكرده ايم
اما همين ديروز
مظفر
دو پلا ك زمين بچه هاي بهمنيار را هم
بالا كشيد
احمد ديشب به همين عكس خيره شد
و با تفنگ تو
براي مظفر خط و نشان كشيد
مي بيني ؟
همين حالا هم كه نيستي
خیلی جا ت خالی نیست
فقط اي كاش
پيدات مي كردند
گلزار روستاي ما
يك پرچم كمتر از گلزار سبز آباد دارد

Back to Top

4

الهام باقري:
دو جاي پاي نرفته، دو سايه، يك ديوار
مرا به دغدغه هاي شبانه ام بسپار
به تار هاي ظريفي كه عشق مي بافد
به زخم هاي عميقي كه خورده ام بسيار
به ناتمامي اين روزهاي باراني
به اين گلايه كه هرروز مي شود تكرار
رسيده ايم به مرز ستاره ها امشب
رسيده ايم، ولي روز مي شود هربار،
و من براي خودم از تو شعر مي خوانم
و من به جاي خودم از تو مي شوم سرشار
به سايه روشن اين عاشقانه ها بنگر
چگونه مي شكند ذره ذره در انكار!
صداي ترد شكست هنوز مي شنوم
صداي خاطره هامان...صداي تو انگار
دگر چگونه بگويم كه دوستت دارم؟
مرا به هرچه شبيه نگاه خود بسپار



 

 


 

حسن باقری:
از دوستان جدا شدم و با خدا رفیق
یک دم سراغ درد دل ما بیا رفیق
دوری مکن چگونه بگویم که عاشقم
من را بفهم محض رضای خدا رفیق
من شعله ور...تو چرا دور ایستاده ای؟
اینجا غریبه نیست جلوتر بیا رفیق
بر دوش باد می روی و محو می شوی
این گونه تند می روی اما کجا؟ رفیق!
اینک به دست خشم رفیقان قلم شد ست
دستی که می نوشت به دیوار ها...رفیق!
رفتی و یک کلام نگفتی که می روی
این رسم عاشقی ست چنین سرد؟، نا رفیق!

ساعد باقري:/ تهران
تولد1339
آثار:نجواي جنون و...
 

ديرى ست كه دل آن دل دلتنگ شدن ها
بى‌دغدغه تن داده به اين سنگ شدن ها
آه اي نفس از نفس افتاده،كجايى
در ناى نى افتاده و آهنگ شدن ها
كو ذوق چكيدن ز سرانگشت جنون، كو
جاري به رگ سوخته ى‌چنگ شدن ها
زين رفتن كاهل چه تمناى فتوحى؟
تيمور نخواهى‌شد از اين لنگ شدن ها
پاى طلبم بود و به مقصد نرسيديم
من ماندم و فرسوده ى‌فرسنگ شدن ها
ا

 

زهرا باقری شاد:


مي گن هر آدمي تو دنيا ،ي ستاره دار

اون ستاره مو قعي مال اون که بيدار.

مي گن زندگي با عاشقي با هم سراب

درد و غم و غصه حکايت سوال .

مي گن عا شق ها شاعرند و بس بي خيال

پس چرا من که عاشق نيستم

از تو سرودم با خيال.

 

 Back to Top

5

عبدالحسين بان:

نگاهت فرصت باحال من بــــــــــود
دلت آیینه ی آمــــــال من بـــــــــود
برای عشقــــبازی تا همـــــــــیشه
چه میشد چشمهایت مال من بود
**********
ای دل نکند بـــــهانه جویی بکنــی
بین من و زنـــــدگی دو رویی بکنی
یادت نرود همــــــیشه هنگام جنون
در مصرف عشق صرفه جویی بکنی
**********
از دور تو را دیدم و اف اف کـــــــردم
هی شـــعر سرودم و غزل تف کردم
وقـــتی که لبـت قـــافیه شـعرم شد
واماندم و یک باره تـــوقف کـــــــــــردم

 

 

ستاره باندر خانی:

هذیان

امشب از سر دلتنگی

ماه خیرات می کنم.

تبر بتر ز دلم آهن می روید

و من تنها سکوت...

و عشق...

چه ساده گمراه کرد همه چیز و همه کس را

فردا شب به زودی خواهد آمد

و ستارگان نذر مرا ادا خواهند کرد.

فردا شب خبری از ماه نیست

در آسمان عذای ماه است و بس...

کات

نقطه بگذار درابتدای هرخط وپاک کن از انتهای هرخط نقطه ها را

من با صدای تیشه ی فرهاد می رقصم.

به سان...

فلاش بک سکانس یک

تو هم اهل دی بودی شیخ!

ساده مالاندی گل خوش بینی بر سر من؟

آری...

راست می گفتی

من چراغ روشنم را بی نفت به دست تو سپردم.

فلاش بک سکانس دو

و عشق نقطه ی آغازهای بی فرجام

و ویس و رامین

و لیلی و مجنون

و شیرین و فرهاد

جز خیال تباهی چه بود عشق؟!

کات. سکانس سه

آری اکنون وقت سراییدن عشق است

و به پرده کشیدن اسرارش.

می گویم از عشق آن چنان که گویی

تشنه از آب می گوید و

دیوانه از دوا.

من ناخودآگاه خطوط کسی شدم که نمی کشید

و نیز در عشق

به خود نیامده بودم که ناپدید شدم.

کات سکانس چهار

مرا ببخشید که خدا را نمی توان دید

و عشق را نمی توان به تصویر کشید

و در دل انسان ها الماس گرانبهایی نیست

و در سرشان چاه نفتی نیست.

مرا ببخشید اگر زمین می چرخد

و اگر پرستو مهاجر است

و اگر حماقت جایزه ی نوبل ندارد

و اگر عشق تاریخ مصرف ندارد.

مرا ببخشید که دیوانه گان بیهوده می خندند

و برخی درد ها درمان ندارد

کات سکانس پنج

پیرمرد عینک می زند

آن هم ذره بینی

دور یا نزدیکش را نمی دانم

ولی می دانم که

گسترده تر می کند تنهاییش را...

کات سکانس شش

«من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید»

کات سکانس هفت

نقطه. پایان.

 

ثریا باوری پور:/بندر ریگ استان بوشهر

تواد 1350
آثار: تمام بهانه ام غزلی است

تکرار لحضه ها به جنونم کشانده است
دیگر بهانه ای که بمانم نمانده است
وقتی هوای دهکده آلوده می شود
یعنی که حرص در چمن دل چرانده است
کو چوب دستی و نی و کو هی هی شبان
دیری ست گرگ گله خودش را رسانده است
طفل و جوان و پیر در این عصر ادعا
یک واژه از کتاب صداقت نخوانده است
در شط گرد و کینه و در قحطی وفا
صد آفرین به آنکه دلش را تکانده است
 

 

محمد رضا باوری پور:/بندر ریگ استان بوشهر

تولد1353

باز یاد تو و دریا و غروبی دلگیر
عصر یک جمعه و رؤیا و غروبی دلگیر
کاش آینده به جز آمدن فردا بود
باز من ماندم و فردا و غروبی دلگیر
باز چشمان من و عکس تو با هم بودند
باز هم شورش و غوغا و غروبی دلگیر
باز هم خلوت دلگیر من و خاطره ها
آه و افسوس و تمنا و غروبی دلگیر
باز این پنجره ها شاهد تنهایی من
من و یک پنجره تنها و غروبی دلگیر
کاش بیماری بی حوصلگی سر می رفت
شب و بیماری و یلدا و غروبی دلگیر

 
 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back