NEXT Back

سایت سوشلیغا 

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 7

  1. 1- رضا بختیاری اصل،پژمان بختیاری، سامان بختیاری، حجت بداغی

  2. 2- علی رضا بدیع، سیامک برازجانی، علی رضا برازش، وحید برزگر

  3. 3- هدایت الله برزویی، منصور برمکی، رضا بروسان، نرگس برهمند

  4. 4- حمید رضا بزرکار، محبوبه بزم آرا، آزاده بشارتی، امید بلاغتی

  5. 5- نجمه بنائیان، شاپور بنیاد،  زهرا بنیادی، حجت بوداگی

  6.  


1

رضا بختياري‌اصل:
سلام عليكم
عبارت‌هايي كه در من عبور مي‌كنيد
ملوسانه
سلام عليكم!
مثلاً اين‌كه يك جفت چشم بچكد از دست شما
جهان پايش باز بشود به سياه و سفيد
تا آن‌كه آه …
ـ عين فيلم‌هاي فارسي ـ
آدم، آسمان‌ها، امّا
سياه وسفيد
خدا، خنده، آيا سياه و سفيد
يا
مي‌گويد
من از جهاتي مورد عشق واقع شده‌ام
من
بايد عاشقم
زيرا ايشان
گلي ست در بين النهرين
كه هر هزار سال يكبار مي‌رويد
ـ با ماوراء النهر هم
مادري جريان داشت نفره
كه فرزندش فردايي شده.
اين را ديگران
كيمياگري كه تا نيم طلا بود
به من گفت.
تاريخ تولد مي‌كرد
و ديروزه
غصه به طريقي گران است
كه ما
عمو زادگان طَرَب
به لطايف الحيل خداحافظي كرديم.

 

پژمان بختياري حسين

1279/7/4 تهران1353/9/2

آثار:1-محاكمه شاعر2-زن بيچراه 3

-بهترين اشعار(گزيده اشعار شاعران)

 4-كيور انديشه5-تصجيج نسخه اي از ديوان حافظ

6-خاشاك(مجموعه شعر)

 

در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد
کس جاي در اين خانه ويرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش مانيست
آن شمع که مي سوزد و پروانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را به که گويم
کارايشي از عشق کس اين خانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کني قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد


 

سامان بختیاری:/ تهران- ساکن ایلام

تولد 1355

آثار: زنگ آخر جهان

الاکلنگ:

كوك شده‌ام روي چشمهات
تا
جهان بيدار بشود از صداي عشق
كجاي اين الا كلنگ نشسته اي ؟
پاهايت را بلند كن . زير زمين شاخ دارد اين گاو !
اصلاً
كجاي هر جا نشسته باشي خوب است ؟
همين كه اقيانوس ها آبشان را كج مي كنند روي دستهامان
همين كه زمين
هي قِل مي خورد و قل مي خورد و
ما
دست به كمر هم بر شانه ها
حلقه
و كاسه هاي چشم در انتهاي جهان
پُر مي شوند از دوخته شدن به هم
به رقص بالة ما
باله هاي ماهي هم
پر مي زنند روي مَرمَرين خيس سينه هات
من بالاي اين الا كلنگ نشسته ام .
تا تو را بالا بكشم .
از اين كه با خودت چرخ بخوري و
دست هايت را به موج ها بسپاري
نه آناهيت را
به ميهماني آب ها مي طلبم
نه اهريمني را
به خشكاندن
بگذار در رحم تو تطهير نشود اين
نطفة معلق
مي خواهم تنها
لاي
تنهايي خودم گم بشوم
سرم گيج مي رود از
سياهي
از بوي نافذ بنا گوشت
آهوي ختن مشك مي ريزد
روي
دستهاي پريشان باد .

 

 

حجت بداغی:

وقتی که بر صليب خار می روياند از سر
پادشاه محبت
حق است خون بريزد از من
زمين قلت می زند در رختخواب راه شيری
مدت هاست
و من تازه در آغوشش گرفتمش
زمين من،معشوق حيران ـحيرانی من
از آسمان پادشاه محبت سرازير شده است
 

 

Back to Top

2

عليرضا بديع:/ نيشا بور

...ومن ازآتش وازتاروپود پنبه تنت
چه دیدنی ست توبامن نبردتن به تنت
دمی به آینه ها فوت کن بهاراندام
گلاب وعطر وازین چیزها نزن به تنت
برای من یکی ازچارخانه هاکافی ست
که میهمان بشوم روی پیرهن به تنت
برقص معبد بشکوه(چین) که دیدنی است
طواف دامن گلدار ترکمن به تنت
من آتشم وتوازپنبه ای مراقب باش
خدانکرده نیفتد نگاه من به تنت
رسیده آن شب قدری که جبرییل شوم
وبازگوبشود سوره ی دهن به تنت
*******
چه شد که ازماخاکستری به جامانده است؟
 


 

 

سيامک برازجاني :
يک ابديت تولد و تاويل
واژه هاي وحشي را
تزريق مي کند به مويرگهايم
خط هاي موازي کوچه آب مي شود
در تو
و غاز وحشي آتش ديده اي
از دامن شب غلت مي زند در من
...
اما چشمي که لرزه هاي گل ـ ابريشم
تشويش بي قرار جهنم را مي نوشد
اندام هيچ آهوي افتاده اي را در گمان
تناسل و آب غوطه نخواهد داد...
....
هنوز سپيده مي لرزد
اين سايه
که تبخير خنده هاي زلال است
از کجاي درياها تبخير مي شوي
که من
درهجوم آفتاب هاي غلتيده
آب مي شوم
وقتي که هر دهان
از باغهاي معلق آدم
دستان آفريقايي اسرافيل مي بوسد
باشد که چشم هايم
از ميان سيب و گدازه
برداشتي از قنات باکره اندامت داشته باشد
....
هنوز آبي مي سوزد
دنداني که روزهاي کبوتري را
تزريق مي کند
به مويرگهايم
.....
تا در قرائت قرآن بنشيند
به جايمان سنگ
رد پايي گداخته پستان آسمان را خشک
مي کند
تا يادت از من ....

علی رضا برازش:/ گراش
در گلستان دلم سبزینه نیست
بر تصویر غمم آیینه نیست
کلک عاجز کی نگارد حال من
صفحه کی در وسعت احوال من
در حصار سینه ام جز آه نیست
در شبستان سیه یک ماه نیست
پر زدم هر جا به امید صفا
لیک تنها دیده ام قهر و جفا
عشق حق از دیدگان خوابم ربود
وز دلم زنگار ظلمت را زدود
تیره شب خلوت گفتار من
محفل شب دفتر اشعار من
بس کن ای روح پریشان سحر
بشنو از شیدا به دنیا دل مبند
تا نیابی از غم عالم گزند

 



 

 

وحيد برزگر قهفرخي:
آخر كشيد عشق من و تو به دل خوري
معلوم شد كه كيست كه ميخواند كركري
ميخواندم از نخست كه آخر سر مرا
با دست مينوازي وبا پنبه ميبري
چون خانه ام خرابه و چادر نشين شدم
پيدا چو شد نگاه تو از پشت چادري
بعداز تو درد روح مرا تكه تكه خورد
درمان نكرد درد مرا هيچ دكتري
آري بدون تو تن من جسم خالي است
جسمي كه ميخورد به زمين با تلنگري
منعم نكن كه پوچي محض است
حرف تو بايد رسيد بي تو به همچين تصوري
 

Back to Top

3

هدايت الله برزويي:
دلم!، هنوز مانده اي اسير دست سرنوشت
چه استخاره مي كني سر جهنم و بهشت؟
سبد سبد تلاش را به روي شانه مي برند
چرا هنوز مانده اي در ابتداي فصل كشت؟
چه روزهاي تيره اي كه در برابرت نشست!
از آن شبي كه بخت بد به نام تو قفس نوشت
اسير نان و گندمي، ميان اين همه گمي
مگر كه معجزه كني رسي به چشمه ي بهشت
هميشه گفته ام زمين سراز ماندن تو نيست
پرنده باش و پر بزن از اين محله هاي زشت

 


 

 

منصور برمکی- 1319
شيراز*
با گريه هاي ساحلي 2-در پرده هاي بي خوابي

 3-فصل بروز خشم 

---------------

خميازه ي پگاهم را
با شوخگونه ي مشتي
بر سينه ام
بَر شدم
هستي
كابوس را به پهلو غلطانيد
. سايه هاي دلتنگي
پيرامونش را
رخساره اي تنيد.
لبخند را تا به نامم درخواند،-
با برف مي نشستم
در نام
و كوهسار دور
پيراهن از سپيده دمانش مي بافت.
2-
ديس بزرگ ماه
خالي ست
-در ميانه.
بشقاب هاي خالي و مات ستارگان
در پيرامون.-
دست بزرگ خسّت هستي
جشن نهان ميلادم را
در سال واپسين چه خوان حقيرانه اي گسترده ست!

 

 

رضا بروسان:

 با من حرف بزن
مثل یک پیراهن نارنجی با روز
مثل وقتی که ابر
صرف شستن یک سنگ می کند .
مثل وقتی که صرف ِ همین شعر می شود
با من حرف بزن
مثل یک بازی در وسط تابستان
و به چیزی فکر نکن
و به چیزی فکر نکن
می دانم
زمین گرد است
و جاذبه
در پای درختان سیب بیش تر است .

 




 

نرگس برهمند:

ستاره پشت ستاره، نگاه يعني اين
دو چشم روشن اما سياه يعني اين
به زير بارش باران، دو دست آبي او
گرفته اند مرا، سرپناه يعني اين
شبي كه غربت جاده مرا صدا مي كرد
اشاره كرد به اين سو، كه راه يعني اين
هنوز سنگ صبور من و غزلهايم
نشسته پاي دلم، تكيه گاه يعني اين
فرشته هاي نگاهم به سجده افتادند
چه اشتباه قشنگي! گناه يعني اين.
 

 

 

Back to Top

4

حمید رضا بزرکار:

اول ،تو را شبیه خودم پیر می کشم
بدتر...عصا به دست و زمین گیر می کشم
یا نه ،کنار ساحلی، تنها و منتظر
با یک غروب مرده ی دلگیر می کشم
وقتی که ذره ذره ی شکلت تمام شد
همراه دست وپای تو زنجیر می کشم
آنگاه جای روسری، همراه موی تو
خطی شبیه ضربه ی شمشیر می کشم
***
...اما بدون تو، ولی...،آخر نمی شود
روی شقیقه ی خودم هفت تیر می کشم
کاغذ هزار پاره شد ؛ وقتی که روی آن
شلیک ناگهانی یک تیر می کشم!!!
 

 

محبوبه بزم آرا:

با من بگو چگونه به پايان رسيده‌ام!
با من كه در حوالی قلبت تپيده‌ام
تقويم من به نيمه رسيد و هنوز هم
من نيم ديگر دل خود را نديده‌ام
پاييز می‌وزد به درختان و من هنوز
از فصل خنده‌های تو سيبی نچيده‌ام
پيراهن تكيده‌ی من را جوان نكرد
نقشی كه از تو بر تن سردم كشيده‌ام
بگشای با نسيم سرانگشتهای خويش
اين پيله را كه بر تن شعرم تنيده‌ام
با من به لهجه‌ی گل و باران سخن بگو!
با من كه از شميم صدايت چكيده‌ام...
 

 

 

آزاده بشارتي:

و اشک های تو من را ببین تکان می داد
وچشم های مرا دست آسمان می داد
اگرچه روز ولی آسمان سیاه است و
دوباره مرد دوباره دوباره جان می داد_
که زن میان شب سیاه گم می شد
دوباره حس غریبی مرا تکان می داد
و جای دست کثیفی که تو نفهمیدی
والتماس دو چشمت اگر امان می داد
_بزن خلاص کن این زندگی وحشی را
وچشم های نجیبی که هی نشان می داد_
برای بودنش از تو گذشته حالا که
جواب گریه من را فقط زمان می داد!
که زن میان شبرو سیاه گم می شد*

 

امید بلاغتی:

 از خواب بیدار شد!
آرام سوی آلبوم عکسهاش رفت...
سپید بود... سپید بود... سپید بود... سپید بود...
آلبومش را بست!
هوا گرم بود...به سوی چوب لباسی که نبود رفت و چتری را که نداشت برای روزی که باران نمی آید برداشت!پالتویی را که نداشت آویزان کرد!
روبروی پنکه یی که دیوانه وار می رقصید شناسنامه اش ورق خورد!
سپید بود... سپید بود... سپید بود...
شناسنامه اش را بست!
اتاق روشن بود !
وسوسه تاریکی… تنها نقطه سیاهی تمام تنش را گرفت!
پنجره را باز کرد
نقطه سیاهی... سپید بود...سپید...سپید!
در آینه نگاه کرد کسی در آینه نبود....!

 

 Back to Top

5

نجمه بنائيان: 

يك روز سرد روي زمين را نگاه كرد
با يك (نگاه گرم) ولي اشتباه كرد
هي مرد، زن دوباره زن ومرد آفريد
تا خلون مقدس خود را تباه كرد
كم كم براي خستگي اش شب كشيدو بعد
از روز نصف كامل آنرا سياه كرد
خورشيد را به عقد شب شوم خود كشيد
با يك غروب خون به دل روي ماه كرد
تا روزها گذشت و گذشت و به من رسيد
سهم مرا به رسم خودش درد و آه كرد
حالا كه روز ها به عقب ميرود، ببين
قطعا خدا از اول عالم گناه كرد
هرگز كسي شبيه خودش را نيآفريد
هي مرد،زن،دوباره خدا اشتباه كرد

 

 شاپور بنیاد:/ شیراز

تولد1326

از هر جهت،عشق
شاعر
سفر مي كند در مه
تا مي رسد به سبو
اما نمي نوشد
چشم تماشا
-بي احتياج-
چشم-انتظار مدح ست
(مثل بازگشتن از آب به سراب)

بي حصول فراغت،پرچم شعر مي وزاند
از دور دست دور
و سفينه ي گل را مي پيمايد و عشق
اما شاعر
-خود-
نمي نوشد
*
مي نوشاند

 

 

زهرا بنيادي:

مرا در گوشه ي قلبت درخشان کن
مرا در آسمان آبي چشمان زيبايت محبت کن
اميد رنجهاي دلخراشم باش
تو اي تنها اميد بودن و ماندن
مرا بگذار تا شب همرهت باشم
برايت شعرها گويم
سرم را زير پاهايت بيندازم
مرا بگذار تا سرود عاشقانه رفتن شب را برايت باز گويم
مرا در آسمان اشک پنهان کن
که هر لحظه تو را در ميان فوجهاي اشک بينم
که با ياد عزيزت آسماني از وفا سازم
مرا از خود مرنجان دوست
که تا هر شب سرود و قصه ي بيداري دلها بگويم
که تا از آرزوهايم سرود عشق بر گويم
تو را با اشک ديده آشنا سازم
بيا اي دوست با من باش
که تا اوج بلند کهکشانها
ميان رنگ سخت آسمانها
کنار بوته هاي شبنم و رويا
به ياد عشق تو شعر دگر گويم
منم آن دختر تنها
که محبوس مانده در رويا
ز ديده بند غم مگشا اي با وفاي من
مرا بگذار تا هرشب برايت به اميد در کويت سراپا چشم و گوش باشم
تو شاه من و من شهزاده ات باشم
مرا هر دم به ياد آور
مده ياد مرا بر باد
نده زيباترين لاله
به روي شعر هايم نکته پايان

 
 

 حجت بوداگی:

 

وقتی که بر صليب خار می روياند از سر
پادشاه محبت
حق است خون بريزد از من
زمين قلت می زند در رختخواب راه شيری
مدت هاست
و من تازه در آغوشش گرفتمش
زمين من،معشوق حيران ـحيرانی من
از آسمان پادشاه محبت سرازير شده است

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back