NEXT Back

سایت سوشلیغا 

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 8

  1. 1- مهدی بوریا باف، سیمین بهبهانی، کاوه بهبهانی، ارمغان بهداروند

  2. 2- سیامک بهرام پرور، محمد حسین بهرامیان، راضیه بهرامی، مهدی بهرنگ راد

  3. 3- فراز بهزادی، علی رضا بهمن زادگان، محمد علی بهمنی، معصومه بهمنی

  4. 4- محمد تقی بهنام فر، سعید بیابانکی، محمد بیابانی، احمد بی باک

  5. 5- زهرا بیدکی، اکبر علی بیکی، پرویز بیگی حبیب آبادی، سیاوش بیگی

  6.  


1

مهدی بوریاباف:

همیشه از تو نوشتن برای من سخت است

که حس و حال صمیمانه داشتن سخت است

چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!

چقدر این همه دیدن برای من سخت است

خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت

که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است

به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند

به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است

نقابدار خودی را چگونه بشناسم

در این زمانه که خود را شناختن سخت است

قبول کن دل بیچاره ام ، که می گوید

که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است

برای پیچک احساس بی خزان سهیل

همیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت است

عزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»

بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است

سيمين بهبهاني:

هميشه همين طور است کمی به سحر مانده که دلهره می ريزد در اين دل درمانده
چگونه؟ چه می دانم! يکی مثلاً اينکه از آنچه که بايد کرد هزاره دگر مانده

يکی مثلاً اينکه چگونه نگه دارم امانت ياران را به چنگ خطر مانده
يکی مثلاً اينکه به خاک فرو خفتند و خون قلم هاشان به کوی و گذر مانده

چه سرخ و چه عطر آگين، شکفته ولی خونين، گلی که جدا از بن کنار تبر مانده
خشونت اين آزار، اگر کم اگر بسيار، چو خنجرتان سوزند ميان جگر مانده

بود که برآرد سر قيامت از اين مجمر، که در دل خاکستر هنوز شرر مانده
دريچه که روشن شد اميد کرم دارم، ز کتری جوشانی که زمزمه گر مانده

ز چای که می ريزم نصيب نمی يابم، خيال پريشانم به جای دگر مانده
پر از شکرش کردم، حواس کجا دارم، دقايق معدودی به وقت خبر مانده

خبر همه وحشت بود، سياهی مواجش فشرده چو کابوسی به پيش نظر مانده
هجوم خبر در سر، هراس خطر در دل، چنان که به فنجانم رسوب شکر مانده
 

     

کاوه بهبهانی:

- خوش آمديد بستني؟گلاسه؟يا...........چايي؟

ومن تمام حواسم به ميز بالايي....

کمي سکوت وهرهرکسي به من خنديد

اشاره کرد به يک صندلي که-مي آيي؟

......زني که پا به دلم زد درست شکل تو بود

سکوت کرد و پرسيد-قهوه يا چايي؟

عجب شباهت تلخي.....نه؟....قهوه ترجيحآ

ـ زني که پا دلت زد؟! عجب معمايي!...

کمي گذشت و فنجان قهوه خالي شد

که گفت: -فال بگيريم مرد رويايي....

- من اعتقاد به فا.......

- هي پسر تو معرکه اي.....

ببين چه فال تميزي! تو روح دريايي

زني که پا به دلت زد به فکر ساحل بود

به فکر لنگر يک کشتي مقوايي

که نا خداي هوس روي عرشه ي شهوت

سکان به دست بتازد به سوي رسوايي

براي کودکيش هيچ کس ترانه نخواند

براي کودک فردا نخواند لالايي

و روح يائسه اش........

- نه!! جوان تر از من بود

- و روح يا ئسه اش را کشاند هر جايي

.........همين که محو نگاهش شدم کمي ترسيد

نگاه کرد به فنجان: - پسر کجاهايي؟

.......بلند شد برود  ـ با اجازه! ديرم شد

-نمي شود نروي؟

-نه!

-دوباره مي آيي؟

نگاه کرد به چشمم...دوباره يک لبخند

ببين! کجا؟ نروحالا.....

سکوت......تنهايي....

ارمغان بهداروند:
« روي موج حوّا »
بشمار يك … !
بشمار دو … !
از چار سوي احتياط
خم شده‌ام در خويش
و اين شب پهلو گرفته را غلط مي‌گيرم.
چندم شخص‌هاي اوليه
كفش به پا كرده‌اند
و روي قيمت چشمان بي مؤلّف
چانه مي‌زنند.
كلاق ـ يك غلط
زندّگي تشديد ندارد ـ نيم غلط
هم‌سر را هم كه جدا نوشته‌اي!
دير به تماشا مبعوث شدم
و سرم درد مي‌كند از افعال ماضي.
درست روي خط زلزله
روايت مي‌شوم
كمي جهانت را بچرخان
روي همين موج
گوارا تر حوّا مي‌شوي …
بشمار سه … !
مرا خودكار قرمز ضربدر زد
و خيلي وقت است
پاي حضرت مُرده شور را
در كفش‌هايم قايم كرده‌ام.
  

 

Back to Top

2

سیامک بهرام پرور:

دنیا خراب شد، پُر ِ مجنون!... اجق وجق!!
لیلای لنز سبز! افاده ، طبق طبق!!
دستان لاک خوردهء شیرین، قرار کوه،
دستان ِ دخترانهء فرهادِ شق و رق!
کو کفش آهنی ِ تو وامق؟!... عصات کو؟!
با کفش ِ قیصری پی ِ عذرا ... تَتَق... تتَق؟!
خسرو نشسته است و به چالش کشیده است
تقدیر خویش را ، سرِ یک فال با ورق:
بی بی ِ دل، سپس تک گشنیز... آس ِ دل...
... سرباز خاج ِ ما که ولی باز هم دمغ -
- پُک می زند به پیپ ِ مدل انگلیسی اش
مزمزه می کند دو سه تا استکان عرق!
"رقصی چنین میانهء میدانش آرزوست
یک دست جام باده و یک دست..." ..زَروَرق!!
بی بی ِ چه؟! چه آس ِ دلی؟!... زلف یارِ چه؟!
قانون سرخِ دل شده عطفِ به ماسبق!
قانون سرخ دل شده عطفِ به ما! همین!
چشمان من فلق شده ، چشمان تو شفق
"من"ها،" تو"ها، همین "تو" و"من" های سوخته!...
مانند طعم فاجعه تلخ است حرفِ حق
اِنّی اَعوذُ بِِک!... به دو چشمان کافرت!
تنها پناه من!... بِکِ مِن شرِ ما خَلَق!
 

 

محمد حسین بهرامیان:/ فسا

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود
این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود
گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم
این گرد باد سر به هوا عاشقت بشود
پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند
نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود
بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار
پروانه های خانه ما عاشقت بشود
حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا
در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود
بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست
می تراينم آن بلند بلا عاشقت بشود
مال منی تو،چنان مال من که می ترسم
حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود
خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟
خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود
وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت
باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟
عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم
حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود
ـــــــــــــــــــــــــــ
اين شعر اوست،خود او،بعمد نا موزون
تا تو ،توي مخاطب او عاشقش نشوي

 

 

راضيه بهرامي:/ تهران
*يچ!
حتي براي آن دو گنجشك خيس سرگردان
دور از مسير باد
سرزمين كوچك من
سرزميني كه تمام رودخانه‌هاي جهان در آن جاري‌ست
من به تو چه بخشيده‌ام؟
هيچ!
حتي براي آن دو گنجشك خيس سرگردان
آشيانه‌اي نساختم
آشيانه‌اي كه در مسير باد نباشد ...
تو به من چه بخشيده‌اي؟
سرزمين كوچكي كه تمام رودخانه‌ها
تمام كوهها
تمام جنگلها
جايي كه تمام پرندگان جهان
در آسمانش پرواز مي‌كنند
آواز مي‌خوانند
تخم مي‌گذارند
و براي جوجه‌هايشان آشيانه مي‌سازند
دور از مسير باد
و دور از گزند تير و كمان پسر بچه‌هاي بازيگوش
دفتر نقاشي‌ات را مي‌بندم
مي‌ميرم
مدادهايت را بردار
و مرا دوباره به دنيا بياور

مهدي بهرنگ راد:
به ريتم سركش و ثليث يك ترانه مي­ماني
به لذت تماسهاي لمس گونه آنی
و نمي شود كه بيش از پلك تو را نوشيد
چشمهاي تو گيراست زل مي­زني، خودت كه مي­داني
لكنتي كه ريشه مي­زند در تمام آرزوهايم
با يك سلام حرف من تمام مي­شود، به آساني
ناگهان لبخند مي­زني.....و بوي تلخي بادام
انصاف نيست اين حكم براي جرم اين ساني
جواب "سلام" .. و من بچگانه فرار مي­كنم
به غزلهايم و قافيه مي­شود به وزن "حيراني"
...ولي هنوز هم مي­بينمت آمده­اي پشت پنجره­ام
وزنده مي­شود خاطرات آن شب عجيب باراني
 

 

Back to Top

3


 

 

فراز بهزادی:

من خودکشی می کنم،پس هستم!
و دنيا
يکی از قفسه های کتابخانه ی من بود
وقتی موهايت را فلسفه می بافتم ــ
دکارت دم اسبی !
من خودکشی می کنم پس هستم
و می توانم از فردا
در کتابی که آدم هايش
يک سطر در ميان گریه می کنند
تا آخر آفتاب بخوابم .
من خودم را از يک کتابخانه ی عمومی
امانت گرفته ام
آقا!شما مرگ مرا نديده ايد؟
نديده ايد گوشه ی اين شعر
دستفروشی کتاب هايش را با کمی اسب
حراج گيسوی زنی
که بر زخم ،شيهه می کشيد؟
ديده بود
از توی کتاب زده بود بيرون
و برای فصل بعدی
از مرگ های من يادداشت برداشته بود.
*‌‌‌‌‌ * *
حالا از آن همه دنيا و مرگ
يک تار سپيد فلسفه باقی ست
و زخمی که سنگ را
اين گونه می نویسد:
مرا به جای بوف کور از کتابخانه بر داريد.

 

 

 

 علیرضا بهمن زادگان :/ جهرم
من گناه زیاد کرده ام
به اندازه ی تمام دختر هایی که دیده ام
تو هم
به خیل گناهان من اضافه شو
-روسری آبی....
گره روسری ات را
محکم نبند
-بگذار رقص موهات- به پایکوبی درآوردم
شاید فراموشم شود
اینجا جهنم است.

 

    محمد علی بهمنی:

    گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم

    حتی اگر به دیده ی رؤیا ببینیم

    من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست

    بر این گمان مباش که زیبا ببینیم

    شاعر شنیدنی ست...ولی میل، میل توست

    آماده ای که بشنویم یا ببینیم

    این واژه ها صراحت تنهایی من است

    با این همه مخواه که تنها ببینیم

    مبهوت می شوی اگر از روزن شبی

    بی خویش - در سماع غزل ها ببینیم

    *

    یک قطره- وگاه چنان موج می زنم-

    درخود، که ناگزیری، دریا ببینیم

    شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

    اما تو با چراغ بیا تا به بینیم

 

 

معصومه بهمنی:/ گراش
کویرم، تشنه ام، خشکم، امید ابر بارانی!
اسیر خاک عصیانم، چه زندانی چه زندانی!
در این دنیای وا نفسا، بشر تنها تر از تنها
بیا ای آیه ی دل ها که تو روح بهارانی
عطشناک نگاه تو، همه اندر پگاه تو
کجا شد روی ماه تو؟ تو که تفسیر انسانی
نیامد وقت تابیدن؟ نشد سیمای تو دیدن
گل از روی تو برچیدن؟ الا ای مهر پنهانی
بیا کین سینه شد محزون و این دل گشت پر از خون
نشد تا یر گل مدفون، بیا ای نور سبحانی...
اگر چهره بر افروزی، تو عشقی راحت جانی
بیا ای حجت زهرا بیا ای منجی دل ها
بیا پیدا تر از پیدا، بیا ای مهر پنهانی

 

Back to Top

4

ه
 

محمد تقي بهنام فر:

هميشه گرم و صميمی هميشه لبريزی
ومثل موی خودت روی شانه می ريزی
نشان بودن تو در تمام من پيداست
دگر برای چه از بودنم بپرهيزی
عميق غصه ی من با غزل ميسر نيست
مخواه تا که توسل کنم به هر چيزی
در ازدحام قلمهای لال بهتر که
به رشته های دل عاشقی بياويزی
که دام رنگی سجاده های پهن شده
فريب می دهدت مثل باد پاييزی
هزار مرتبه خورشيد جاريت گردد
اگر که صبحدمی را خمار برخيزی

 

 

    سعید بیابانکی:/ اصفهان*

    دو قدم مانده ز گرما زدگی تا دریا

    وعده دارد تن گرما زده ام با دریا

    تا که با صخره و سنگ و صدف آمیخته اند

    می شناسد دل توفانی ما را دریا

    شرمگین می شود اینبار ز دریا بودن

    وسعتم را چو نشیند به تماشا دریا

    آسمان! گوش کن آماده ی آبی شدنم

    تو در این حادثه مشتاق تری یا دریا

    چشم تو آبی و من آبی و شعرم آبی

    نسبتی داشته یکرنگی ما با دریا

    هرچه دزدید از آن قافله دیروز، کویر

    می سپارد تن من گمشده فردا دریا

    یک قدم تاب بیاور دل صحرایی من

    دو قدم مانده ز گرما زدگی تا دریا

    آه ای آبله پا خستگی از تن بتکان

    چشم وا کن که رسیدیم، دریا...دریا

 

محمد بياباني:

 روي بخار در شفق خيس خيزران
عبور عادتم اينك كوه
پيداست
سيب و ساعتي كه ر آن دانوش
قويي زبانه مي كشد از مد ماهتاب
يا قامتي كه سادگي ام درياب
اسبي گران تر از سپيده
با ناژادي فردا
پشت كرده به من
تاب مي خورد
يك چشم فاصله
استخر فرصت است
خوني كه تازه مي چكدد از ماجراي صبح
اين رودخانه عبوري ست ناگزير
كز چاربند موج
پرهيب بي حواس داغ هاي تو
مي لغزد آشكار
از بال بوم كركسي آراستند
شبپره وار
خاكستر
آفتاب گلستان كردند
براستخوان و عصب
خاك
جامه اي جاويد
ديدم دوباره تو را برد
پيراهني كه آشاين تنت بود
اكنون كبوتري ست
بر بام هاي مه گرفته به پرواز
سرشار قامت آن ناشناس
با دو رشته جعد حنايي
مادر هنوز دانوش
گهواره را نبريده است
روي بخار مي خزداين رودخانه
در شفق خيس خيزران
در چيتگر هميشه درختي هست
با خال ها و پوكه هاي خالي
خواهان چيست دانوش
ساري كه دور مي پرد
اين گونه آسمان

 

احمد بي باك:

عرق شد
زیر بغل دختری
که حد و مرز بغل را نمی شناخت
در ! / زیر !
بغل !
از همان موقع عاشق شد
خداوکیلی ...
عشق بوی خوبی نمی داد ؛
بعد
عرق ، عرق
غرق شد
نفسش ...
سه ، دو
«یک نفر همیشه می میرد»
همچنان که راه می رود شاید .
در ! / زیر !
بغل ! .
و بعد هر شب
بیوه ای به آغوش بو می کشد
لباس های زیر چرکینش
بیوه ای که دیگر زیر ذره بین نبود
برای مردی
که پاهایش بو می داد
ولی عاشق بود
دهانش هم
ولی شاعر بود
جامه اش سوخته بود از درد
ولی مادرش نام او را
«ابراهیم» گذاشته بود
برای این جور وقت ها .
...
آن مرد مرده بود
از اسب افتاده بود
و زن هنوز
زندگی می کرد
با دل باکره اش ؟
کسی عاشق دلی که باکره نیست نمی شود ؛
وقتی نگاه هایِ مردانِ ریمل زده یِ متلک پور
از این سر خیابان
تا آن سر جو
هورّا می کشند ؛
...
و مرد مردگی می کرد
با دفترش
به احترام
کلاغی
که میان دو دیوانه می پرد
بی آنکه عرقی کند .

 Back to Top

5

    زهرا بیدکی:
    عشق از من و نگاه تو تشکیل می شود
    گاهی تمام من به تو تبدیل می شود
    وقتی به داستان نگاه تو می رسم
    یکباره شعر وارد تمثیل می شود...
    ای عابر بزرگ که با گام های تو
    از انتظار پنجره تجلیل می شود
    تا کی سکوت و خلوت این کوچه های سرد
    بر چشم های پنجره تحمیل می شود
    آیا دوباره مثل همان سال های پیش
    امسال هم بدون تو تحویل می شود؟
    بی شک شبی به پاس غزل های چشم تو
    بازار وزن و قافیه تعطیل می شود
    آن روز هفت سین اهورایی بهار
    موعود! با سلام تو تکمیل می شود

     

 

 

 

اكبر علي بيکي:/ یزد

دارم به سر هوای نشستن کنار تو
وز قید وبند خویش گسستن کنارتو
بختم اگر مدد کند و یاریم خدا
طرفی زیک مناظره بستن کنارتو
حیرانی سفینه ی طوفانیت شدم
باید زسیل حادثه رستن کنارتو
دورازدو چشم مست تولب بسته ام زمی
پرهیز بایدم بشکستن کنارتو
الهام میشود به دلم جذبه ای زغیب
می آورد بهانه ی جستن کنارتو
( بیکی) کنار پنجره ات میشود دخیل
نو بخت میشود به نشستن کنارتو

 

پرويز بيگي حبيب آبادي:/ اردستان
تولد 1333

آثار: غريبانه-آيينه در غبار

زخم، غزل، زاويه(مجموعه شعر شاعران)

ياران چه غريبانه،رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما،هم سوخته پروانه
بشكسته سبوهامان،خون است به دل هامان
فرياد و فغان دارد، دردى كش ميخانه
هر سوى گذر كردم، هر كوى‌نظر كردم
خاكستر و خون ديدم ويرانه به ويرانه
افتاده سرى سويى،گلگون شده گيسويى
ديگر نبود دستى تا موى كند شانه
اي واي كه يارانم،گل هاي بهارانم
رفتند از اين خانه،رفتند غريبانه


 

 


 

سياوش بيگي:
امروز كه عاشقى پر از تكرار است
هر پنجره اى حضور يك ديوار است
هرچند پر از بهانه هستيم، اما...
اين حادثه لذتش فقط يك بار است
__________
دل خسته ام از ازل، عذابم مدهيد
عاشق نشدم،كه اضطرابم مدهيد
رودم كه دمي نمانده دريا بشوم
از كوزه ى لب شكسته آبم مدهيد

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back