NEXT Back

سایت سوشلیغا 

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 9

  1. 1- سعید بی نیاز، حسین پارسا منش، پرتو پاژنگ، حمیده پاکنده

  2. 2- فاطمه پرینچی، بابک پردل، احسان پرسا، ایوب پرندآور

  3. 3- کاظم پزشکی، عباس پناه، حسین پناهی، زهرا پناهی

  4. 4- سارا پناهی، محمد پنهانی،بهزاد پودات، فاطمه پور حسین

  5. 5- جلال پور حسین، جان بابا پورشمسی، محمدعلی پورشیخ علی، زینب پور علی

  6.  


1


 

سعید بی نیاز:/ جهرم

يلدا

يلدا که مي شود غزلم ضجّه مي زند

بر دفتري سياه قلم ضجه مي زند

يک دختر غريب غزل پوش مي رسد

تا صبحِ صبح در بغلم ضجه ميزند

يک دختر غريب نه!او که آشناست

در من ،هميشه ،از ازلم ضجه مي زند

شايد خداي من شود-اي واي کفر شد

دارد مفاعلن فعلم ضجه مي زند

در کوچه هاي شعر عزي لات مي شود

حس حسادت هبلم ضجه مي زند

-

چيزي نشد!نترس!فقط چشم سرد تو

يلدا که مي شود غزلم ضجه مي زند


 

حسین پارسا منش:/ مرودشت

ل ل به لب نيامده ليلا هنوز هم

يک سر سکوت مي وزد اينجا هنوز هم

نوحي دگر نيامده طوفان بياورد

ناشسته مانده صورت دنيا هنوز هم

من با توام تو با من و با هم غريبه ايم

دنيا نديده لنگه ما را هنوز هم

من بغض هاي خيس خودم را فروختم

تو نه نگاه خشک خودت را هنوز هم......

از بوسه هاي شانه پرستم فراري اند

آن شانه هاي باب تماشا هنوز هم

من هرچه دار و هرچه ندارم براي تو

لب باز کن به من بگو آيا هنوز هم ....

حتي غزل گلوي خودش را بريده است

اما به لب نيامده ليلا هنوز هم

 

پرتو پاژنگ:

چشم خود بازکن لحظه خالي است ازنگاهي که آيا ندارد
امشب از راه دور آمدم با، همکلامي که آوا ندارد
مثل هرشب تورا مي نويسم در غزلها و در داستانها
بايد آميخت شب را به قصه قصه مان بوي فردا ندارد
قصه آغازش از من سه نقطه ختم آن باشدوبي نهايت
آخراين قصه در اوج يوسف يک غزل از زليخا ندارد
امشب از چشم هايت غزل را مي نويسم چو يک قطره باران
در خيالي که تنها براي عشق ما پيش هم جا ندارد
در نگاه تو بايد فدا شد بايد از دين احمد جدا شد
لحظه ي مرگ من زندگاني است اين نبودن تقلا ندارد
قطره قطره حضور اشک مي شد از دو چشمي که مجنون به خون بست
گريه کن پس که انگار اصلا قصه اين دفعه ليلا ندارد
باز هم در هياهوي تکرار کرده پر ذهن من را دوباره
شعري از جنس تکرار نفي و جمله هايي سراپا ندارد


 

 

 

حميده پاکنده:
نشئگي بوي شقايق مي دهد
بوي معتادان عاشق مي دهد
چون به من اين نشئگي آموختند
بعد از آن ديگر تَلَم نفروختند
هر خماري ديده ام تَل داده ام
جان خود را پاي منقل داده ام
من خمارم، وايِ من! ساقي کجا است؟
تَل فروش عالم باقي کجا است؟
نشئگان در گوشه اي لم داده اند
تل فروشان واي شان، کم داده اند
چند وقتي هست من تَل مي کشم
جان خود را پاي منقل مي کشم
من که روزي يک نخود حَب مي کنم
با خماري روز را شب مي کنم
جان معتادي ز تَل گُر مي گرفت
تا زغالي را به انبر مي گرفت
نشئگي در جسم و جانش مانده بود
گرچه ساقي "لَن تَراني" خوانده بود
تل فروشي کار مردان خدا است
تل فروش از خيل معتادان جدا است
تل فروشان! سرگراني تا به کي؟!
آيه هاي"لَن تَراني" تا به کي؟!
جسم ما از شيره بر افلاک بود
دين ما پيغمبرش ترياک بود
شيره يعني يک بيابان بي کسي
شيره يعني يک نخود دلواپسي
هاي مردم! نَفخه هاي صور ما
مي دمد از حقّه ي وافور ما
هر که زد يک بست از آن پرواز کرد
شيره ي ترياک ما اعجاز کرد
کاش راز تَل برايم فاش بود
کاش کلّ کهکشان خشخاش بود.

 

Back to Top

2

 

فاطمه السادات پرپنچی: 

سرد سکوت
بر لبانت نشسته دیرگاهی است
و غزلواره ای از چشمانت
برتارک آسمان سر بر نسوده است
و در آغوش سکوت تو
نا به کارانی زاده شدند یاوه گو
که از اوج غزل های تو تا یاوه سرود هایشان
به درازای عمر کوتاه آدمی
راه است.
بشکن سکوتت را
تا بشکند
تا فرو ریزد.

 

 

بابک پردل:

تو ای کسی که هيچگاه

                 نيامدی به وعده گاه

هنوز هم سه شنبه ها

                            به وقت مرگ آفتاب

                                  کنار نرده های باغ

من انتظار می کشم.

 

 

 

احسان پرسا:

شکسته

مردي كنار پنجره تنها نشسته است

مردي كه بخش اعظم قلبش شكسته است

مردي كه روح زخمي او درد مي كند

مردي كه تار وپود وي از هم گسسته است

چيزي درون سينه او مي خورد ترك

سنگي ميان تنگ بلورش نشسته است

مردم در انتظار نواي ني اند و مرد

حتي نفس نمي كشد از بس كه خسته است

با احتياط مي كند از زندگي عبور

مردي كه مرگ بر سر او شرط بسته است

***

پيچيده بوي دوست در آن سوي پنجره

نفرين به هرچه پنجره وقتي كه بسته است


 


 

ایوب پرندآور :/ جهرم 

 شعر آخري
دل مويه هاي شاعري ات را به من بده
آن يك دو بيت آخري ات رابه من بده
محض رضاي اين دل ايلاتي غريب
آن حالت عشايري ات را به من بده
اين گريه هاي باطني من براي توست
آن خنده هاي ظاهري ات را به من بده
دلگيري از مرام و مسلماني ام ، اگر
پندارهاي كافري ات را به من بده
يا از دلم به معجزه پيغمبري بساز
يا آن عصاي ساحري ات را به من بده
اين كوفيانه همت ما را به هم بريز
آن غيـرت ملايري ات را به من بده
تا چشم آفتاب سپهري ترم كند
سهراب ! شعر آخري ات را به مــن بده

 

Back to Top

3


 

كاظم پزشكي:

چشمان سياه
موى من گشت سپيد از غم چشم سيهى
نه عجب كز پى شب جلوه كند صبحگهى
چشم مست تو سلامت چه غم ار در ره عشق
خرمن دلشده اى سوخت ز برق نگهى
اشك من نرم نسازد دل سنگين ترا
آب هر چند گشايد ز دل سنگ، رهى
آسمان دلم از مهر مهى روشن شد
خرم آن دل كه شود جلوه گه مهر مهى
از دو عالم به دو چيز است «پزشكى» مايل
يار خورشيد رخى، ماه شب چاردهى
 

 

عباس پناه:
غم به دل،شور به سر،سلسله برپا دارم
به تماشاي من آييد!تماشا دارم
دل بي‌درد ندارد خبراز درد دلم
ناله‌ام،در دل دل‌سوختگان جا دارم
هركسي چنگ به دامان نگاري زد ومن
به كف از شور جنون دامن صحرا دارم
سر ديوانه‌ي ما را به كلوخي ننواخت
گله از طفل تهي‌كيسه‌ي دنيا دارم
دلستاني كه به يك بوسه ستاند جاني
كو در اين شهر،كه امشب سر سودا دارم
صحبت از حلقه‌ي گيسويي و ماه رويي است
تو چه داني كه چه شبها،چه سحرها دارم
در سر كوچه‌ي زلف تو اگر دست دهد
شكوه‌ها از دل شوريده‌ي شيدا دارم
شستشو مي‌كنم از اشك به ميخانه پناه
شيشه‌ها در بغل از گريه‌ي مينا دارم
 
 

حسين پناهی:

"بيكرانه
در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمين
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام، كجا
نديده اي مرا ؟"

زهرا پناهي: / اصفهان

از آن شبي كه به دل راز عشق حك كردي
مرا دچار همين درد مشترك كردي .
و با نگاه صميمي خويش اي زيبا ؛‌
بلور خاطر من را پر از تر ك كردي .
به يك اشاره خود گوش خسته دل را ،
دوباره تشنه آواز ني لبك كردي .
چه سرنوشت عجيبي كه بعد از اين همه وقت ،
به ساده بودن قلبم دوباره شك كردي .
غروب بود كه ناگه جدا شدي از من ،
و زخمهاي دلم را پر از نمك كردي .
دوباره شعر قشنگي شده است ميدانم :
تو در سرودن شعرم به من كمك كردي ...

Back to Top

4

سارا پناهی:/ جهرم

یک شع با ردیف تو، تنها برای تو

تنها برای پاکی بی ادعای تو

حالا درست مصرع سوم تویی ومن

با یک سبد ترانه پر از خنده های تو

آن سو کنار پنجره گل می دهد هنوز

گلدان شمعدانی من در هوای تو

وقتی عبور می کنی از آسمان شب

گویی ستاره می چکد از رد پای تو

باید حروف شاعری ام را رفو کنم

شاید شبیه شعر شوم با صدای تو

باید که هفت بار طوافت کنم و باز

ایمان بیاورم به خودم و خدای تو


 

 

محمد پنهاني:

آهاي مردم...
ديگر نه بال مي خواهم
نه روزنه اي براي پرواز
شما كه نديديد
كبوتر شهر پرپر ما
وقتي كه
جسد بي جان درخت همسايه را
تكه تكه پيدا كرد
چگونه چشمانش را
به من داد
وخودش را هم به آب

 

بهزاد پودات:

نشست آن روز و دريا گريه كرد آنجا زني تنها ولي كم بود

نمي ترسيد او هرگز كه اطرافش پر از صد ابن ملجم بود

و اشك از چشم زينب مي چكيد آن روز بر جسمي كه پرپر شد

و خورشيد دويد از خيمه ها بيرون كه سيمايش پر از غم بود

زمين آن روز مي لرزيد و لبها ا زعطش مي سوخت

نبود اصغر خدايا كمتر از فرزند ابراهيم و زمزم بود

دلم از كودكي تكليف شب را مي نوشت اما نمي فهميد

چرا تا مي نويسد آب يا بابا برايش غم فراهم بود

مرا از كودكي با آب و بابا پرورش دادند اما من

نمي دانستم اين الفاظ معنايش برابر با محرم بود

اگر در كربلا مولي نمي جنگيد كسي هرگز نمي دانست

چرا يك عمر حيدر ذوالفقارش از كمر تا انتها خم بود 

 

فاطمه ی پور حسین:
سلام ای صبح باران های فروردین بعد از این
که جاری می شوی در فرصت شیرین بعد از این
زمین از خواهش بی انتهای سیب سر شار است
شکوفا شو شبی ای باغ عطرآگین بعد از این
شکوفا شو که تلخ است این چنین بی برگ و بر ماندن
کنار حسرت آن چشمه ی نوشین بعد از این
تو می دانی چه تنگ ست آسمان بی فرصت چشمت
تجلی کن هلا چشم حقیقت بین بعد از این
سکوت باغ را از عطر حوّل حالنا پر کن
تو را چشم انتظاریم ای بهار آیین بعد از این
*
نگاه مهربانش را مگیر از ما خداوندا
مبادا بی اجابت ماند این آمین بعد از این....

 

 Back to Top

5

جلال حسین پور:
بوي كسي كه خشك‌شده لاي دفترم
پيچيده در فضاي اتاق مجاورم
پيچيده در اتاق «كسي نيست» بويشان
بايد از اين معادله سر در بياورم
زيبايي تو كوچه‌ي ما را گرفته‌است
اين هم به گفته‌ي تو زيادي‌است از سرم
تنها صدات توي هوا ايستاده‌بود
آوردمش اتاق نشسته برابرم
حالا كنار پنجره‌ي اين اتاق تلخ
وردست چاي و قل‌قل داغ سماورم
در كيف اين هواي به‌اين‌شكل دور خود
مي‌پيچد و به‌حرف مي‌آيد:
پشت كدام كلمه سرك مي‌كشي به متن؟
روي كدام جمله هواي تو زد سرم؟
كه من به ديدن كلماتي به شكل تو
در ساختار هر كلمه دست مي‌برم
اما دري به ديدن تو وا نمي شود
اين سعي مرده‌ايست كه پشت همان درم
:«اين لرزه‌ي صداي زمستاني آشناست
اين را شنيده‌ام م م من از د دفترم»
اين جمله را كه توي گلوي تو روشن‌است –
از سال‌هاي قبل به‌اين جمله‌مي‌برم
«نقطه . تمام. اين غزل آخر من است.

 

 

جان با با پور شمسی:/ گراش

دلداده ی من گر که مرا یاد کند

ویرانه ی دل در دلم آباد کند

آن سرو سهی قامت و گلگون رخ و مست

از دیدن خود قلب مرا شاد کند

 

مگر قلبم سزاوار جفا بود

مگر عاشق شدن جرم و خطا بود

خدا داند که عشق من خدایی ست

که این هم در ازل تقدیر ما بود 

 

محمد علی پور شیخ علی:/ مرودشت

از چشمهاي من هيجان را گرفته ايد

اين روزها عجب خودتان را گرفته ايد

ارديبهشت نيست که ؛اردي جهنم است

لبهاي سرختان که دهان را گرفته ايد-

به چرت و پرت و فحش و ... ؛ببخشيد مدتي است

ازشعرهام لحن و بيان را گرفته ايد

خانم جسارت است ! ببخشيد يک سوال

با اخمتان کجاي جهان را گرفته ايد !؟

خانم ! شما که درس نخوانديد پس کجا -

کي دکتراي زخم زبان را گرفته ايد !؟

خانم جواب نامه نداديد بس نبود !؟

ديگر چرا کبوترمان را گرفته ايد ؟

*

خانم عجالتا برويم آخر غزل

نه اين که وقت نيست ؛ امان را گرفته ايد

اما به ما نيامده دل کندن از شما
 

 
 

زينب پور علي دوكاهه:

يك نفر قصد دارد خودش را،وقف يك بيد مجنون بسازد
دزدكانه تمام دلش را،سقف يك بيد مجنون بسازد
مى زند بر سرش بى خيالى،تا كمى هم كنارم بمانى
با سكوتى كه دارى هميشه،چشم هاى خودت را بخوانى
او كه درگير اين درد ياغى ،توى عمرش نبوده نفهميد
ساده تر از خودش هيچ روزى،هيچ جايي نديده نفهميد
او نفهميد و لعنت به خود كرد،كاش خود را كمى جار مى زد
طفلكى هى نفهميدنش را، قورت مى داد و هى تار مى زد
انتظارى كه همسايه اش بود،پيله مى كرد تا روز مى شد
كاش پروانه اش مى شدي با،روزهايى كه نوروز مى شد
روزهايي كه نوروز مى شد،تا كمى زندگى را بخندد
تا بخندد كه آخر توانست پاى‌خود را به پايت ببندد
حمد و توحيد مى خواند و مى گفت:«سال هشتاد بايد بيايد»
وزن هر ركعتى از نمازش،صرف مى شد، بيايد،بيايد،
او نمى‌خواست روزي بيايى وقت اصلن نماند برايش
او كه بهتر تو را مى‌شناسد،دوست دارد تو باشى خدايش
فرض را او بر اين مى گذارد،سال هشتاد سال تو باشد
يك كمى عمر مانده برايش،همه اش مال و مال تو باشد
##
يك نفر نذر دارد خودش را وقف يك بيد مجنون بسازد
او خودش دوست دارد دلش را سقف يك بيد مجنون بسازد

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT

Back